سبک های یادگیری و چهار شیوه اصلی برای یادگیری

سبک­های یادگیری

با توجه به توضیحات ارائه شده در مورد اهمیت دانش­آموزان ناتوان یادگیری و همچنین کمبود و نواقصی که این دانش­آموزان در زمینه­های مختلف تحصلی دارند لازم است عوامل مؤثر یادگیری این گروه از دانش­آموزان شناسایی و برای رفع آنها تلاش شود. دانش­آموزان دارای تفاوت­های فراوانی هستند که در آموزش نقش اساسی دارد، آنها از نظر یادگیری، توانایی کارآمدی و توانایی تفکر منطقی با یکدیگر تفاوت­های مهمی دارند، در برابر مشکلات و چالش­ها نیز با شیوه­های متفاوتی برخورد می­کنند. جایگاه تفاوت­های بین افراد در یادگیری توسط دو رویکرد کلی توصیف می­شود. رویکرد اول، یادگیری را در بافت و زمینه یادگیری مورد توجه قرار می­دهد. در این رویکرد یادگیری از ادراک مقتضیات تکلیف متأثر می­شود که این نیز تحت تاثیر تجارب آموزشی پیشین و زمینه­های یادگیری (مانند برنامه­های آموزشی، فرآیند تدریس و روشهای ارزشیابی) می­باشد و به این ترتیب سه مرحله پیش­آیند، فرآیند و فرآورده را نیز می­توان برای آن در نظر گرفت (رامسدن، 1992؛ به نقل از خرمایی، 1385). یکی از این عوامل سبک یادگیری دانش­آموز است که می‌تواند بر جریان یادگیری تأثیر داشته باشد. یادگیری، یکی از مهمترین فرآیندهایی است که در انسان رخ می‌دهد. این فرآیند، یکی از استعدادهای حیاتی انسان است که حین تولد شروع شده و در طول زندگی ادامه می‌یابد. یادگیری از شخصی به شخص دیگر متفاوت است، اما نکته مهم این است که هر فرد چگونه در فرآیند یادگیری به درک و پردازش اطلاعات می‌پردازد.

فلدر[2] (1996) می‌گوید که روش‌های زیادی وجود دارد که دانش‌آموزان و دانشجویان به وسیله آنها به درک و پردازش اطلاعات می‌پردازند، تعدادی از افراد تمایل دارند که روی اطلاعات تمرکز کرده و فعالانه به عمل بپردازند، عده‌ای دیگر با مدل‌های نظری و بسیار دقیق راحت‌ترند، تعدادی دیگر شکل‌های دیداری اطلاعات مانند نمودارها، تصاویر و جداول را ترجیح می‌دهند و عده‌ای نیز به مطالب گفتاری و نوشتاری واکنش بهتری نشان می‌دهند. با توجه به اینکه روش‌های دیگری نیز وجود دارد که افراد آن روش‌ها را برای یادگیری ترجیح می‌دهند، باید گفت که در واقع سبک­های یادگیری متفاوتی در افراد وجود دارد.

مطالعه تاثیر ­­تفاوتهای فردی­­ در­ یادگیری از دیر­باز مورد توجه پژوهشگران،­­ نظریه­پردازان یادگیری و متخصصان تعلیم و تربیت قرار گرفته است. تلاش برای درک چگونگی یادگیری بشر درسال 427 قبل از میلاد، هنگامی که سقراط و افلاطون با نظریه­های فیلسوفانه خود سرچشمه دانش را کاوید­ند، آغاز شد. اما، فرضی­سازی رسمی در مورد تفاوتهای یادگیری هنگامی آغاز شد که هرب تلان در سال 1954 اصطلاح «سبک یادگیری» را مطرح کرد.

این عقیده که تفاوت­های افراد در یادگیری صرفا ناشی از تفاوت­های آنها در هوش و توانایی است تا مدتها در دنیای تعلیم و تربیت پذیرفته شده بود، اما بعدها تغییر یافت: پژوهشگران نشان دادند که دانش­آموزان سبک­های یادگیری متفاوتی دارند، یعنی اطلاعات را از طریق صافی­های متفاوتی پالایش و دستکاری می­کنند.

مطالعه در مورد سبک­های یادگیری در عصر جدید از دهه1950 و اوایل دهه1960 آغاز شد و سبک­ها پلی بین مطالعه شناخت (فرآیندهایی نظیر ادراک، یادگیری، تفکر و…) و مطالعه شخصیت ایجاد کردند. در دهه 1970، مفهوم سبک گسترش بیشتری یافت و در میان آموزش­دهندگان محبوب شد. در نتیجه، اصطلاح سبک در پژوهش­های روانشناسی تربیتی در دوجهت گسترش یافت:

1) گروهی از پژوهشگران به منظور یافتن تاثیرتفاوت­های فردی دانش­آموزان در عملکردشان، سعی در به کارگیری سبک­های شناختی مرسوم در مدارس کردند؛

2) گروهی از پژوهشگران نیز به منظور ابداع چهارچوبی برای مطالعه سبک­های یادگیری، و تدریس براساس مشاهدات تجربی- به جای زمینه­های نظری- کوشش­هایی کردند. پژوهشگران این گروه نظریه­های مربوط به سبک­ها از جمله سبک­های یادگیری، تدریس وحتی انتخاب شغل را ابداع کردند.

یکی از تفاوت­های اساسی بین سبک­های یادگیری و شناختی در تعداد ابعاد و مولفه­های آنهاست: سبک شناختی دو قطبی است، در حالی که سبک یادگیری ابعاد بیشتری دارد و معمولا به صورت این یا آن نیست؛ فرد یا این بعد یا آن بعد را دارد، اما­ فقدان یک بعد به منزله وجود بعد متضاد آن نیست.

استرنبرگ (1997) معتتقد است سبک­ها مانند توانایی­ها تا حدود زیادی حاصل تعامل فرد با محیط و قابل توسعه و تحول­اند. بنابراین،­ سبک­ها ثابت نیستند، بلکه سیال­اند، به این معنی که سبک­های متفاوت چه بسا در موقعیت­های متفاوتهای به کار گرفته شوند: فردی که در یک موقعیت به سبک خاصی عمل می­کند ممکن است در موقعیتی دیگربه سبک دیگری عمل کند. پس،هر چند افراد بیشترسبک خاصی دارند و آن را به کار می­گیرند، اما در چهارچوب آن سبک محبوس نمی­مانند و قادرند سبک­های مختلف خود را با موقعیت­ها و تکالیف مختلف هماهنگ سازند.

تعاریف سبک­های یادگیری و شناختی:

تعاریف مختلفی از سبک­های یادگیری ارائه شده است: برخی از نظریه پردازان در تعریف خود بر پردازش اطلاعات، برخی بر رفتار یادگیرنده و برخی دیگر بر تعامل اجتماعی تاکید می­کنند. همان گونه که اشاره شد، اصطلاح «سبک شناختی» را اولین بار آلپورت در سال 1937 به کار گرفت. او سبک شناختی را روش معمول فرد برای حل مسئله، تفکر، ادراک و یادآوری توصیف کرد. اصطلاح «سبک یادگیری» را نیز برای اولین بار هرب تلان در سال 1954 به کار برد. سبک یادگیری روش ثابت یاد گیرنده برای پاسخگویی و به کارگیری محرک­های موجود در موقعیت یادگیری است.

در بیشتر تعاریف، سبک یادگیری روش ترجیحی یا معمول فرد برای یادگیری است. براساس فرضی مبهم که شواهدی در حمایت از آن وجود ندارد، روش ترجیحی قوی­ترین روش یادگیری است. بعضی یافته­های مربوط به گروه­های اقلیت فرهنگی نشان می­دهند که معمولا به کارگیری یک روش یادگیری توسط دانش­آموزان این گروهها بیانگر قوی­ترین روش یادگیری آنها نیست. باید توجه کرد که تعریف سبک یادگیری باید منعکس کننده این واقعیت باشد که افراد در استفاده از برخی فرآیندها یا مجموعه­های یادگیری نسبت به فرآیندها یا مجموعه­های یادگیری دیگر شایستگی بیشتری دارند. با وجود اینکه از نظر اصطلاح شناسی بین نظریه­پردازان تفاوت­هایی وجود دارد، اما همه توافق دارند افراد برای رمزگردانی، ذخیره، پردازش و دستکاری اطلاعات روش­های متفاوتی دارند که اساسا از هوش مستقل­اند (اتکینسون[3]، 1998). برخی از تعاریف صاحب نظران درباره سبک­های یادگیری و شناختی به ترتیب تاریخی ارائه می­شوند:

آلپورت (1937) سبک شناختی را شیوه معمول فرد برای حل مسئله، تفکر، ادراک و یادآوری تعریف کرده است (ریدینگ و چما[4]، 1991). مسیک و همکاران (1964) سبک شناختی را مانند آلپورت چنین تعریف کرده­اند: شیوه فرد در پردازش اطلاعات که نمایانگر شیوه معمول او در ادراک، تفکر، حل مسئله و یادآوری است (بایل[5]، 1999).

به باور کلب (1984)، سبک شیوه­ای است برای یادگیری، شناخت و تفکر، سبک با توانایی فراگیر برابر نیست بلکه روشی است که به وسیله­ی آن می­توان توانایی­های خود را بکار برد. سبک یادگیری یک رفتار عادتی و متمایز برای کسب دانش، مهارت‌ها یا نگرش‌ها از طریق مطالعه یا تجربه می‌باشد و یا به عنوان شیوه‌ای است که فراگیران در یادگیری مطالب درسی خود به سایر شیوه‌ها ترجیح می‌دهند (اسمیت[6]، 2005؛ سیف، 1384). یادگیری ویتکین وهمکاران (1997) سبک شناختی را به منزله تفاوتهای فردی در روش ادراک، تفکر، یادگیری و ارتباط با دیگران تعریف کرده­اند (سیدلر[7]، 1999). کلکسون و رالستون (1978) سبک یادگیری را روش ثابت دانش­آموزان در پاسخدهی و استفاده از محرکهای موجود در زمینه یادگیری تعریف کرده اند (فام[8]، 2000).

کیفه (1979) سبک­های شناختی را ویژگی­های شناختی، عاطفی و فیزیولوژکی رفتار که به منزله شاخص­های نسبتا ثابت از چگونگی ادراک یاد گیرنده، تعامل وپاسخ­دهی وی به محیط یادگیری عمل می­کنند، تعریف کرده است. گریگورک(1979) سبک یادگیری را رفتارهای متمایزی که مانند شاخص­هایی از چگونگی تمایل فرد به یادگیری و انطباق او با محیط عمل می­کنند دانسته است (استرنبرگ و گریگورینکو، 1995).

فورد (1981) سبک یادگیری را راهبردهایی انطباقی در واکنش به موقعیت ویژه یادگیری می­داند که ممکن است به عواملی نظیر سطح اضطراب یا سبک­های ثابت مرتبط با ویژگیهای انگیزشی و شخصیتی فرد بستگی داشته باشد. فارمن وگراشا (1983) سبک یادگیری را به مثابه تعامل اجتماعی در نظر می­گیرند و آن را نقشهای  مختلفی تعریف می­کنند که دانش­آموزان در تعامل با همکلاسی­ها، معلمان و محتوای دروس بر عهده می­گیرند. کوکینسکی (1984) سبک یادگیری را روشی می­داند که یادگیرندگان آن را ترجیح می­دهند و از طریق آن بهتر یاد می­گیرند. گاریتی (1985) سبک یادگیری را برای توصیف فرآیند شناختی تفکر، ادراک و یادآوری به کار می­برد (هینمان[9]، 1995).

تننت (1988) سبک شناختی را ویژگی و روش ثابت فرد برای سازمان­بندی و پردازش اطلاعات تعریف می­کند (ریدینگ و گریک[10]، 1998). بنت (1990) سبک یادگیری را الگویی ثابتی از رفتار  و عملکرد که فرد با آن به تجربه­های آموزشی دست می­یابد تعریف کرده است. از نظر وی، سبک یادگیری ترکیبی از ویژگی­های شناختی، عاطفی و فیزیولوژیایی است که به منزله شاخص­های نسبتا ثابتی از چگونگی ادراک، تعامل و پاسخ­دهی یادگیرنده، به محیط یادگیری عمل و می­کند. سبک یادگیری در ساختار عمیق نظام عصبی و شخصیت تشکیل می­شود و تحول انسان و تجارب فرهنگی وی در خانه، مدرسه و جامعه آن را قالب­ریزی می­کند (سویشر[11]، 1994)

جیمز و گاردنر (1995) سبک یادگیری را روش و شرایطی می­دانند که موجب می­شود یادگیرندگان آنچه را سعی در یادگیری­اش دارند- به طور بسیار مناسب و کارآمد- ادراک، پردازش، ذخیره و یادآوری کنند. گیون (1996) سبک یادگیری را چنین تعریف می­کند: روش عاطفی، اجتماعی،شناختی و فیزیکی که فرد ترجیح می­دهد آن را برای دریافت، پردازش، دستکاری و استفاده از اطلاعات به کار گیرد. از نظر بول (1999) سبک شناختی به روشی اشاره دارد که یادگیرنده اطلاعات را از طریق آن سازمان­بندی، پالایش، دریافت و پردازش می­کند. پیرس (2000) سبک یادگیری را روشی می­داند که یادگیرنده آن را در یادگیری مطالب درسی خود بر روشهای دیگر ترجیح می­دهد.

استرنبرگ (2000) معتقد است سبک­ها روشهای ترجیح یافته­ای برای استفاده از تواناییهای شناختی­اند و نشان می­دهند که چگونه افراد دوست دارند توانایی­های شناختی­اند و نشان می­دهند که چگونه افراد دوست دارند تواناییهای خویش را در زندگی روزمره به کار گیرند. از نظر وی، سبک­ها انواع مختلفی نظیر سبک­های یادگیری، سبک­های شناختی، سبک­های تفکر و سبک­های آموزشی دارند.

مطلب مشابه :  سازگاری اجتماعی و عوامل تاثیر گذار بر آن

در قلمرو سبک یادگیری، اصطلاحات بسیاری ارائه شده است که شبیه به یکدیگر به نظر می­رسند اما در واقع با هم متفاوت­اند. به منظور روشن ساختن تفاوت این اصطلاحات با یکدیگر، کوری (1991) آنها را طبقه­بندی کرده و برای هر یک توضیح مختصری نیز داده است:

ترجیح یادگیری: ترجیح یک روش تدریس به روش تدریس دیگر.

راهبرد یادگیری: استفاده از طرحی عملی برای کسب دانش­ها، مهارتها و نگرشها.

سبک یادگیری: استفاده از یک روش پایدار برای کسب دانش.

راهبردشناختی: استفاده از طرحی عملی در فرآیند سازماندهی و پردازش اطلاعات.

سبک شناختی: روشی نظام دار وپایدار برای سازماندهی و پردازش اطلاعات.

کوری معتقد است سبک شناختی با راهبرد یادگیری تفاوت دارد: سبک ویژگی­های نسبتا ثابت هر فرد است، در صورتی که راهبرد یادگیری روشی است که برای سازگاری با موقعیت­ها و تکالیف مورد استفاده قرار می­گیرد. از طرف دیگر، راهبردها از یک زمان به زمان  دیگر متفاوت­اند و می­توان آنها را یاد گرفت و گسترش داد، درصورتی که سبک­ها باثبات­اند و تا حدودی ویژگی­های ذاتی افرادند.

کاگان و همکاران (1966) درپژوهشی روی کودکان، دریا­­­فتند که کودکان تکانشگر تمایل دارند، بدون توجه کافی به سوال، پاسخ­های بسیاری بدهند. آنها چنین نتیجه گرفتند که معلمان باید در مقابل سبک تکانشی کودکان صبور باشند، وگرنه این سبک جلوی پیشرفت درسی کودکان را می­گیرد.

والزیک و هال (1989) دریافتند که کودکان تاملی- درسطوح مختلف خواندن-درپی بردن به ناهمخوانی­ها و یادآوری مطالب درسی از کودکان تکانشی بهتر هستند. این کودکان در انجام دادن تکالیف مدرسه پیشرفت بیشتری می­کنند، زیرا سبک تحلیلی را که به طور نظام­دار بر تجزیه وترکیب جزئیات اطلاعات متمرکز است برای خواندن به کار می­گیرند. پژوهش وارینگ و همکاران (1999) نشان داد که پاسخگویان تکانشی سریع­تر به سوالها پاسخ می­گویند اما دقت آنها در پاسخگویی از دقت پاسخگویان تاملی که زمان بیشتری برای پاسخگویی صرف می­کنند کمتر است. وقتی که آزمودنی­های تکانشی مجبور شوند ارائه پاسخ خود را به تاخیر بیندازند، در دقت به پاسخگویان تاملی نزدیک می­شوند.

همانطور که ذگر شد مدل‌های زیادی از سبک‌های یادگیری ارائه شده است، اما در مورد اینکه کدام مدل از همه بهتر است اتفاق‌نظر وجود ندارد (جارک[12]، 1999؛ به نقل از کان، 2009).

در واقع وجود ابزاری معتبر برای اندازه­گیری سبک­های یادگیری می­تواند به شناخت دقیق­تر سبک­های یادگیری منتهی شود و بر مبنای این شناخت می­توان به فراگیری برای افزایش یادگیری و تقویت خودشکوفایی آنها کمک کرد. این سبک­ها از سویی بر اساس تفاوتهای فردی و از سویی دیگر زیر تأثیر محیط شکل می­گیرند (همایونی و کدیور، 1385).

در حقیقت یکی از مؤثرترین رویکردها در مطالعه یادگیری افراد، نظریه­ی سبک­های یادگیری کلب است. دیویدکلب (1974) به منظور فراهم ساختن درک بهتری از روش­های متفاوت افراد در یادگیری و حل مسئله، نظریه سبک­های یادگیری خود را مطرح ساخت. وی که سبک یادگیری را روش فرد در تاکید بر برخی از تواناییهای یادگیری نسبت به دیگرتوانایی­های یادگیری می­داند معتقد است آگاهی افراد از پیامدهای سبک­های یادگیری خود ودیگر روشهای یادگیری در دسترس مزیت­هایی برای آنان دارد (استرنبرگ و گریگورینکو، 1995)

نظریه یادگیری تجربی اساس نظریه کلب است. از آنجا که این نظریه بر نقش محوری تجربه در فرآیند یادگیری تاکید می­نماید، یادگیری تجربی نامیده می­شود. از این رو، تاکید بر تجربی بودن یادگیری سبب تمایز این نظریه از سایر نظریه­های یادگیری می­شود و تفاوت آن را با نظریه­های یادگیری شناختی و نظریه­های یادگیری رفتاری که نقش تجربه ذهنی را در فرآیند یادگیری نمی­پذیرند مشخص می­کند. در این نظریه، یادگیری فرآیندی توصیف می­شود که ازتغییرشکل تجربه، دانش یا علم تولید می­کند (کلب، 1984).

هسته اصلی نظریه کلب این است که یادگیرنده از طریق چرخه یادگیری پیشرفت می­کند: ابتدا تجارب منجر به تامل و مشاهده و از طریق مفاهیم تشکیل می­شود. در ادامه، توسعه و تحول مفاهیم به تجارب جدید و آزمایشگری بعدی می­انجامد. یادگیرنده کارآمد تمایل به دنبال کردن هر چهار مرحله دارد، اما ممکن است که در یکی از این مراحل مسلط­تر باشد (مک لونگلین[13]، 1999). از نظر کلب، یادگیرندگان در هنگام یادگیری دو وظیفه اصلی دارند که با ترجیحات دو قطبی متمایزی آنها را انجام می­دهند. اولین وظیفه آنان کسب تجارب یا درک اطلاعات است، که با یکی از این دو روش انجام می­گیرد: عینی یا انتزاعی. دومین وظیفه یادگیرندگان نیز پردازش یا تبدیل اطلاعات است، که با یکی از این دو روش انجام می­گیرد: مشاهده تأملی یا آزمایشگری فعال (پایرس[14]، 2000). به طور کلی در نظریه کلب، چهار شیوه اصلی برای یادگیری وجود دارد: تجربه عینی، مشاهده تأملی، مفهوم­سازی انتزاعی و آزمایشگری فعال (هیلی و جانکینز،[15] 2000).

تجربه عینی: این وضعیت به حالت­های حسی تأکید دارد. شخص خود را درگیر تجربه می­کند، از موضع شخصی با موقعیت­ها برخورد می­کند و نسبت به مسائل به دیدگاه شخصی و شهودی خود تأکید دارد، تا نظریه­ها و تعمیم­گرایی. این افراد تصمیم­گیری­های شهودی را به خوبی انجام داده و در موقعیت­های بدون ساختار، عملکرد خوبی دارند، همواره یک دیدگاه ذهنی باز نسبت به زندگی دارند. این افراد همچنین به احساساتشان بیش از ذهنیتشان اعتماد داشته و در موقعیت­ها بر احساس توانایی خود تأکید دارند، تا یک رویکرد منظم حل مسأله (کلب، 1985).

مشاهده­ی تأملی: این وضعیت، به فهم و معنا بخشیدن  به یک قضیه یا موقعیت تأکید می­شود، تا کاربرد عملی آن. این افراد به خوبی می­توانند قضایا را از دیدگاه متفاوت ببینند و از نقطه نظرهای متفاوت ارزیابی کنند و به مفهوم سازی بپردازند. در حقیقت از شهودگرایی و معنا بخشیدن به عقاید و موقعیت­ها لذت می­برند و همچنین به تفکرا خودشان و احساساتی که ناشی از عقاید شخصی است، توجه خاص دارند در این موقعیت یادگیری، فرد بر حوصله، عینیت و قضاوت دقیق متکی است، ولی به ضرورت اقدامی انجام نمی­دهد.فرد برای تشکیل عقاید به افکار و تئوری­ها مراجعه می­کند (کلب، 1985).

مفهوم سازی انتزاعی: این افراد به کاربرد عملی و بهره­گیری از مفاهیم تأکید دارند و سیستم مفهوم سازی بر اساس تفکر و منطق به صورت یک نظام جدی و خشک از عقاید تحلیل­گرا صورت می­گیرد، به صورت کلی برای درک مسائل، بیشتر از منطق و اندیشه­ی خود بهره می­برند تا احساساتشان و یادگیری در آنها از طریق تجربه کردن به جای مشاهده­ی صرف از یک موقعیت، تأثیرگذاری بر مردم و رویدادها صورت می­گیرد. در این مرحله از یادگیری، برای درک مسائل و موقعیت­ها از منطق و اندیشه بیشتر استفاده می­شود تا احساس (کلب، 1984).

آزمایشگری فعال: این افراد به کارهای عملی، تأثیرگذاری فعالانه و تغییر موقعیت تأکید داشته و توجه چندانی به درک منفعلانه پدیده­ها ندارند. آنها از تکمیل کردن اقدام­های خاص لذت برده و در دستیابی به اهدافشان خطرپذیرند و مایل هستند بر محیط پیرامون خود تأثیر گذاشته و بازدهی رفتارشان را دریافت کنند (کلب، 1984؛ به نقل از میلر، 1991). در این افراد یادگیری به صورت فعال و از طریق تجربه کردن به مشاهده صرف از یک موقعیت، تأثیرگذاری بر مردم و رویدادها صورت می­گیرد. به اعتقاد کلب، در شیوه­ی تجربه­ی عینی، یادگیرنده بر احساسات خود متکی است و بیشتر از راه شهود یاد می­گیرد و نسبت به امور انعطاف­پذیری ندارد. افراد برخوردار ازشیوه­ی مشاهده­­ی تأملی اطلاعات را از زوایای مختلف بررسی کرده، و از طریق ادراک یاد می­گیرند. در شیوه­ی مفهوم­سازی انتزاعی یادگیری از طریق تفکر منطقی صورت می­گیرد و در شیوه­ی آزمایشگری فعال، فرد از طریق انجام دادن کارها موفق به کسب یادگیری می­شود. این وضعیت معرف دو بعد یا پیوستار است، که عبارتند از:

1-تجربه عینی در برابر تفکر انتزاعی.

2-مشاهده تأملی در برابر آزمایشگری فعال.

یادگیرنده­ای که سبک های یادگیری­اش تجربه عینی است، از تجارب خاص می­آموزد، با دیگران ارتباط برقرار کند و به احساس خود و دیگران حساس است. شخصی که شیوه یادگیری­اش مفهوم سازی انتزاعی است، بر تحلیل منطقی اندیشه­ها تاکید می­ورزد، در کارهای خود طرح ریزی نظامدار را به کار می­گیرد و با توجه به درک فهم اندیشمندان امر عمل می­کند. سبک یادگیری آزمایشگری فعال شامل توانایی انجام دادن امور، خطر کردن و تاثیر گذاشتن بر دیگران از را عمل است و سرانجام یادگیرندگانی که دارای سبک­یادگیری تاملی هستند، بر اساس مشاهده دقیق پیش از داوری، دیدن امور از زوایای مختلف و جستجو برای برای کسب معانی امور عمل می­کنند (کلب 1985، به نقل صمد ایزدی، 1386).

1) فعال‌ها: این افراد عملاً علاقمند به اینجا و اکنون هستند. آنها مشتاق تجربه و آزمایش با عمل مستقیم و مشارکت هستند. این افراد بیشتر دوست دارند که خودشان آزمایشات را انجام دهند.

2) تأملی‌ها: افراد دارای این سبک دوست دارند قبل از اینکه وارد عمل شوند به تفکر در مورد جزئیات و مشاهده و ارزیابی مسائل پرداخته و چشم‌اندازی از آن را کسب کنند. این افراد از موقعیتهایی که روال آهسته‌تری دارند و آنها را توانا می‌کند تا قبل از مشارکت به مشاهده بپردازند، لذت می‌برند.

3) نظریه‌پردازان: این افراد دوست دارند تا ببینند که چیزها چطور با نماهای بزرگتر اندازه می‌شوند. آنها با رویکردهای منطقی و نظام‌مند برای حل مشکلات تطابق حاصل می‌کنند. این افراد موقعیتهایی را ترجیح می‌دهند که ارتباطات بین فرصتهای یادگیری گوناگون، کاملاً آشکار و واضح است.

4) عمل‌گراها: این افراد دوست دارند تا ببینند که چیزها چگونه کار می‌کنند و چگونه در عمل به کار برده می‌شوند. آنها دوست دارند تا آزمایش کنند و ببینند که چه ارتباطی بین کارشان و رویکرد حل مشکل برای یک موقعیت وجود دارد. این افراد موقعیتهایی را ترجیح می‌دهند که مزیت عملی یادگیری‌شان را ببینند.

همان­گونه که توانایی فرد در زندگی بسیار مهم است، شناخت سبک­های یادگیری نیز دارای اهمیت است. بسیاری از نظریه‌پردازان یادگیری معتقدند که سبک یادگیری باید با سبک آموزش منطبق باشد تا حداکثر موفقیت در یادگیرندگان بدست آید (باستابل، 2006). چرا که تناسب تدریس معلمان با سبک یادگیری دانش­آموزان باعث تقویت انگیزه یادگیری و نیز پیشرفت تحصیلی می‌گردد (رسولی نژاد، 1385). ون واینن (1997) معتقد است که اگر معلمین روش پردازش اطلاعات فراگیران را بدانند و روش‌های آموزش خود را متناسب با آن تغییر دهند، یادگیری فراگیران افزایش می­یابد که این خود در عملکرد دانش­آموزان ناتوان یادگیری تأثیر پر رنگ­تری خواهد داشت. در واقع وجود ابزاری معتبر برای اندازه­گیری سبک­های یادگیری می­تواند به شناخت دقیق­تر سبک­های یادگیری منتهی شود و بر مبنای این شناخت می­توان به فراگیری برای افزایش یادگیری و تقویت خودشکوفایی آنها کمک کرد. این سبک­ها از سویی بر اساس تفاوت­های فردی و از سویی دیگر زیر تأثیر محیط شکل می­گیرند (همایونی و کدیور، 1385). آگاهی مدرسین از سبک یادگیری فراگیران منجر به برنامه‌ریزی و راهنمایی صحیح و متناسب با سبک یادگیری غالب در کلاس‌های درس، محیط‌های عملی و آزمایشگاهی شده و در نهایت ارتقاء فرآیند آموزشی فعال و کسب نتایج مطلوب یاددهی- یادگیری را به دنبال خواهد داشت.

مطلب مشابه :  نسبت علم و دین از دیدگاه روانشناختی

پژوهش­های بسیاری در مورد سبک­های یادگیری براساس مدل کلب انجام گرفته است که به برخی از آنها اشاره می­شود: فیلبین (1995) تفاوت مردان و زنان در سبک­های یادگیری را بررسی کرد. نتایج این بررسی نشان داد که تقریبا نیمی از مردان (48 درصد) جذب کننده بوده­اند، در حالی که تنها 20 درصد زنان این گونه بوده­اند.

حسین لرگانی (1377) رابطه بین سبک­های یادگیری دانشجویان رشته­های علوم انسانی، پزشکی و فنی-مهندسی را مورد بررسی قرار داد: دانشجویان علوم انسانی بیشتر انطباق یابنده، دانشجویان پزشکی جذب کننده و دانشجویان فنی مهندسی واگرا بوده­اند. گفتنی است که سن وجنس با سبک­های یادگیری رابطه معنی­داری نداشته است. رحمانی شمس (1379) نیز در بررسی مشابه با لرگانی، نشان داد که دانشجویان علوم انسانی بیشتر به سبک انطباق یابنده، دانشجویان پزشکی به سبک جذب کننده دانشجویان فنی مهندسی به سبک واگرا و دانشجویان رشته هنر به سبک هم­گرا گرایش دارند.

همچنین یارمحمدی واصل (1379) سبک­های دانشجویان و استادان رشته­های علوم انسانی، فنی-مهندسی، پزشکی و هنر را مورد مقایسه قرار داد: استادان و دانشجویان رشته­های علوم انسانی سبک انطباق یابنده، رشته­های فنی- مهندسی سبک همگرا، رشته­های پزشکی سبک جذب کننده و رشته­های هنر سبک واگرا داشته­اند.

منصوری در تحقیقی به مقایسه سبک­های یادگیری دانش­آموزان از لحاظ ویژگی­های شخصیتی و پیشرفت تحصیلی پرداخت و نتایج زیر را به دست آورد: بین سبک­های یادگیری دانش­آموزان از لحاظ ویژگی­های شخصیتی مختلف در سطح معنی­داری (01/0≥ P) رابطه وجود دارد. همچنین بین سبک­های یادگیری (تجربه عینی، مشاهده تأملی، تفکر انتزاعی و آزمایشگری فعال) با پیشرفت تحصیلی رابطه مثبت و بین سبک­های مختلف یادگیری دانش آموزان با پیشرفت تحصیلی آن ها تفاوت معنی­داری وجود داشت. افراد با سبک یادگیری همگرا نیز از بالاترین سطح پیشرفت تحصیلی برخوردار بودند (منصوری، نغمه، 1379).

زانگ و استرنبرگ (1998) رابطه سبک­های تفکر، توانایی­ها دو پیشرفت تحصیلی را در دانشجویان هنگ­کنگی بررسی کردند: سبک­های تفکر بیشتر از توانایی­ها در پیشرفت تحصیلی تاثیر گذارند؛ پیشرفت تحصیلی دانشجویان مرد با تفکرتحلیلی رابطه دارد، در حالی که پیشرفت تحصیلی دانشجویان زن با تفکر تحلیلی و خلاق رابطه­ای ندارد؛ دانشجویانی که خود را از نظر سطح خلاقیت بالاتر ارزیابی می­کنند پیشرفت تحصیلی پایین­تری دارند؛ به طور کلی، پیشرفت تحصیلی بالا با سبک­های محافظه­کاری، سلسه مراتبی و درونی در ارتباط است و با سبک­های قانون­گذاری، آزادمنشی و بیرونی ارتباطی ندارد.

یافته­های براون[18] (1994؛ به نقل از کانگ، 1999) نشان می­دهد که: »وقتی سبک­های یادگیری دانش­آموزان با رویکردهای همخوان در تدریس هماهنگ می­شود، انگیزش، عملکرد و پیشرفت دانش­آموزان افزایش می­یابد«.

یادگیری، یکی از مهمترین فرآیندهایی است که در انسان رخ می‌دهد. این فرآیند، یکی از استعدادهای حیاتی انسان است که حین تولد شروع شده و در طول زندگی ادامه می‌یابد. یادگیری از شخصی به شخص دیگر متفاوت است، اما نکته مهم این است که هر فرد چگونه در فرآیند یادگیری به درک و پردازش اطلاعات می‌پردازد. فلدر[19] (1996) می‌گوید که روش‌های زیادی وجود دارد که دانش‌آموزان و دانشجویان به وسیله آنها به درک و پردازش اطلاعات می‌پردازند، تعدادی از افراد تمایل دارند که روی اطلاعات تمرکز کرده و فعالانه به عمل بپردازند، عده‌ای دیگر با مدل‌های نظری و بسیار دقیق راحت‌ترند، تعدادی دیگر شکل‌های دیداری اطلاعات مانند نمودارها، تصاویر و جداول را ترجیح می‌دهند و عده‌ای نیز به مطالب گفتاری و نوشتاری واکنش بهتری نشان می‌دهند. با توجه به اینکه روش‌های دیگری نیز وجود دارد که افراد آن روش‌ها را برای یادگیری ترجیح می‌دهند، باید گفت که در واقع سبک­های یادگیری متفاوتی درافراد وجود دارد.

همایونی و دیگران (1381) رابطه بین سبکهای یادگیری کلب (هم­گرا، واگرا، جذب کننده و انطباق یابنده) و سبک­های شناختی ویتکین (وابسته به زمینه و ناوابسته به زمینه) و نقش آن در انتخاب رشته دانش­آموزان پسرسال دوم دبیرستان رشته­های علوم ریاضی، تجربی و انسانی را بررسی کردند: افراد ناوابسته به زمینه و افراد هم­گرا و جذب کننده به رشته­های علوم انسانی گرایش دارند.

استرنبرگ ولوبارت (1991) در پژوهشی نشان دادند که سبک­های تفکر با خلاقیت رابطه دارند: افراد خلاق­تر به سبک­های تفکر قانون­گذاری و کلی گرایش دارند. این افراد موضوعات نسبتا بزرگ و انتزاعی را ترجیح می­دهند و جزئیات را تا حدی نادیده می­گیرند. بنابراین، به موضوعاتی تمایل دارند که شامل ابداع، تدوین، تصور و طرح ریزی باشد (لامب[20]، 1994).

آلفرد (2003) تحقیقی به مقایسه سبک­های ارتباطی، سبک یادگیری وابسته به شخصیت در جامعه کلاس دانشجویان مشغول به تحصیل در دانشگاه­های مجازی پرداخت و نتایج زیر را به دست آورد. بین سبک یادگیری احساسی -لمسی با سبک ارتباطی دوستانه و بین سبک یادگیری تفکر حسی با سبک­های ارتباطی نقش­پذیری، بشاش بودن و تسلط تفاوت معنادار وجود داشت. همچنین بین سبک یادگیری احساس شهودی با سبک­های ارتباطی نمایشی و آزاد بودن و سبک یادگیری تفکر شهودی با سبک­های ارتباطی آرمیده، قاطع و مهربان تفاوت معناداری وجود داشت. همچنین نتایج تحقیق بیانگر نبودن تفاوت معنادار بین سبک­های یادگیری و جو کلاس بود (آلفرد، راویا[21]، 2003).

پژوهش­های انجام شده در رابطه با سبک­های یادگیری نشان داده­اند که اگر با توجه به ترجیحات افراد در دریافت و پردازش اطّلاعات به آنها آموزش داده شود، پیشرفت تحصیلی آنها افزایش می­یابد (موری، 1980؛ اسپیرز، 1983؛ ستل، 1989؛ کلاواس، 1994؛ بریو،1995؛ سولیوان، 1997؛ لاولیس[22]، 2002؛ به نقل از علی آبادی، 1383).

محمدزاده در تحقیقی به مقایسه دانشجویان دارای سبک­های یادگیری مختلف از لحاظ ویژگی­های شخصیتی، انگیزه پیشرفت و عملکرد تحصیلی پرداخت و نتایج زیر به دست آمد. بین سبک­های یادگیری دانشجویان و ویژگی شخصیتی آنها تفاوت معناداری وجود دارد. همچنین بین سبک­های یادگیری و ویژگی­های شخصیتی دانشجویان با عملکرد تحصیلی آنها تفاوت معناداری مشاهده شد (محمدزاده ادملایی و رجبعلی، 1384).

شمس رحمانی به مقایسه تیپ­های شخصیتی سبک­های یادگیری در دانشجویان زن و مرد چهار رشته پزشکی، فنی- مهندسی، هنر و علوم انسانی پرداخته است. نتایج این تحقیق نشان می­دهد که افراد با سبک­های واگرا و انطباق یابنده تمایل به برونگرایی دارند و دانشجویانی که سبک­های همگرا و جذب کننده را به کار می­برند به درون­گرایی گرایش دارند. همچنین دانشجویان مردی که بیشتر سبک­های انطباق یابنده و همگرا داشتند، روان پریش خو بودند (رحمانی شمس، حسن،1387).

آلتون و یازیکی (2010) پژوهشی با عنوان «سبک­های یادگیری دانش‌آموزان باهوش در ترکیه» انجام دادند. این مطالعه که با هدف تعیین سبک­های یادگیری دانش‌آموزان با هوش در ترکیه انجام گرفت، نتایج زیر را دربر داشت:

1- دانش‌آموزان باهوش نسبت به دانش‌آموزان معمولی بیشتر از سبکهای یادگیری دیداری و حرکتی، استفاده می‌کردند.

2- دانش‌آموزان دختر بیشتر از دانش‌آموزان پسر از سبک یادگیری شنیداری استفاده می‌کردند.

3- این مطالعه نشان داد که دانش‌آموزان کلاس هشتم بیش از دانش‌آموزان کلاس‌‌های ششم و هفتم از سبک یادگیری حرکتی استفاده می‌کنند.

تولبور[23] (2011) به پژوهشی در خصوص این مساله که آیا سبک­های یادگیری متفاوت نیازمند راهبردهای تدریس متفاوت هستند؟ پرداخت. هدف این مطالعه که  شناسایی مقوله‌های مختلف راهبردهای تدریسی است، که به بهترین نتایج تحصیلی برای دانشجویان دارای یک سبک یادگیری خاص، منجر می‌شود، با کمی تردید مشخص کرد که راهبردهای تدریس خاص می‌تواند منجر به نمرات پیشرفت تحصیلی بالا برای دانشجویان تربیت معلم با سبکهای یادگیری متفاوت شود.

تا کنون مطالعات بسیاری در خصوص سبک­های یادگیری انجام گرفته است که نتایج گاه همسان و گاه کاملا متضادی را در بر داشته است که در این مقاله برخی از تازه­ترین پژوهش­ها در این حیطه را مرور کردیم. به طور مثال در رابطه بین هوش با سبک­های یادگیری یا رابطه بین سبک­های یادگیری با موفقیت تحصیلی مطالعات بسیاری انجام شده است که نتایج یکسان و مطلوبی از این مطالعات به دست نیامده است. هر چند که مدافعان سبک­های یادگیری می­گویند که هنگامی که دانش­آموزان در شرایط و موقعیت های متناسب با سبک­هایشان آموزش می بینند، بیشتر یاد می گیرند؛ با این حال وولفلک (2004؛ به نقل از سیف، 1389)، با استناد به شکست پژوهش­ها در نشان دادن اینکه سنجش سبک­های یادگیری دانش­آموزان و انطباق روش­های آموزشی با سبک­های مختلف بر یادگیری دانش­آموزان تاثیر دارد، ادعای مدافعان سبک­های یادگیری را مورد تردید قرار می­دهد. وی می­گوید پیش از کوشش برای هماهنگ کردن فعالیتهای خود با سبک­های مختلف همه دانش آموزان، به یاد بیاورید که دانش­آموزان، به ویژه جوانترها، ممکن است بهترین داور در این باره که چگونه باید یاد بگیرند نباشند (وولفولک، 2004؛ به نقل از سیف، 1389).

علی­رغم اطلاعات قابل ملاحظه که اهمیت خصوصیات شخصیتی و سبک­های یادگیری را تایید می­کند، آگاهی اندکی در خصوص نتایج ترکیبی این دو متغیر در توضیح پیشرفت تحصیلی دانش­آموزان وجود دارد وجود دارد. بعضی از شواهد نشان می­دهد که شخصیت و سبک­های یادگیری با هم عملکرد تحصیلی را در دانشکده پزشکی پیش­بینی می­کند (فرگوسن، جیمز و مادلی، 2002). برخی یافته­ها نشان داده است که گشودگی با سبک­های یادگیری مرتبط است که به طور مثبت با موفقیت تحصیلی رابطه دارد (بوساتو، پرینس، الشوت، هماکر[24]، 2000).

[1]. Ramsdan

[2]. Felder

[3]. Atkinson

[4]. Riding & cheema

[5]. Bull

[6]. Smith

[7]. Sadler

[8]. Pham

[9]. Heineman

[10]. Riding & Graig

[11]. Swisher

[12]. Jarc

[13]. Mcloughlin.

[14]. Peirce

[15]. Healey & Jenkins

[16]. Bastabl

[17]. Van Wynen

[18]. Brown

[19]. Felder

[20]. Lumbe

[21]. Alfred, Ravya

[22]. Murray, Spears, Seattle, Sullivan & Lovelace

[23]. Tulbure

[24]. Bvsatv, Prince, Alshvt, Hmakr