نیازهای بنیادی روانی

امروزه علی رغم ایجاد تغییرات عمیق فرهنگی و تغییر در شیوه¬ی زندگی و تجدد گرایی،بسیاری از افراد، در رویارویی با مسائل زندگی فاقد توانایی¬های لازم و اساسی هستند و همین امر آنان را در مواجهه با مشکلات و مسائل روزمره¬ی زندگی ناتوان و آسیب پذیر ساخته است. پژوهش¬های بیشماری نشان داده¬اند، که بسیاری از مشکلات بهداشتی و اختلالات روانی- هیجانی، ریشه¬های روانی- اجتماعی دارند. بسیاری از آسیب¬های اجتماعی ریشه در، عزت نفس پایین، ناتوانی در بیان احساس و فقدان مهارت¬های ارتباطی دارد. انسان¬ها برای مقابله¬ی سازگارانه با موقعیت¬های تنش¬زا و کشمکش¬های زندگی نیاز به آموختن برخی مهارت¬ها دارند. هدف از این مهارتها کمک به افراد جهت شناخت هر چه بهتر نیازهای خود، برقراری روابط بین فردی مناسب و موثر، کنترل هیجانات، مدیریت داشتن بر شرایط تنش¬زا و حل کردن هر چه بهتر مسائل و مشکلات افراد است. هیجان یک پدیده اساسی کارکرد انسان است که بصورت بهنجار دارای ارزش سازگارانه¬ای برای افزایش اثربخشی ما در پیگیری اهداف می¬باشد همه ما هیجان¬های مختلفی را تجربه می¬کنیم و تلاش می¬کنیم از طریق روشهای اثر بخش با آنها مقابله کنیم (امامی نائینی، 1385).
تنظیم روابط هیجانی با دیگران موضوعی لایه¬دار و پیچیده و از دغدغــه¬های درونی افراد است؛ چرا که احساس و عاطفه¬ی انسانها، درگیر و دخیل در عملکرد آنان خواهدبود. به عبارت دیگر تنظیم هیجان، شامل به کارگیری تجربه ذهنی و فیزیولوژیگی هیجان¬ها برای رسیدن به یک هدف می‌باشد (گراس ، 2002؛ تومسپون ، 1994). تفاوت قائل شدن بین تلفیق و اجتناب از هیجانها امری ذاتی است، که این شامل تغییر در شدت یا طول مدت تجربه هیجان، به جای تلاش برای جلوگیری یا به طور کامل خاموش کردن هیجان¬های منفی است. اختلالات تنظیم هیجانی ، به عنوان یک عامل مشترک در سراسر طیفی از مشکلات هیجانی اشاره می¬کند (برکینگ، اورت، وپرمن، مایر و کاسپر ، 2008).
از جمله سازه¬های مهم و جدید که به بررسی سبک پردازش شناختی و نحوه¬ی اثر گذاری آن بر پردازش هیجانی در انسان می¬پردازد سازه¬ی طرحواره¬های ناسازگاراولیه می¬باشد. طرحواره¬های ناسازگار اولیه، الگوی هیجانی و شناختی خود آسیب رسان در فرد هستند که در ابتدای رشد و تحول در ذهن شکل گرفته و در مسیر زندگی تکرار می¬شوند (یانگ، کلوسکو و ویشار ، 2003، ترجمه¬ی حمید¬پور و اندوز، 1392). آشفتگی¬های فکری و شناخت¬های ناکارآمد از ویژگی¬های اختلالات هیجانی می¬باشد. به همین دلیل در سالهای اخیر ارتباط بین شناخت و هیجان موضوع تحقیقات و پژوهش¬های گوناگون در روانشناسی بوده است. محققین بسیاری این دو زمینه را در ارتباط با هم مورد مطالعه قرارداده و به این ترتیب شناخت و هیجان به عنوان یک زمینه¬ی مطالعاتی به رسمیت شناخته شده، گسترش پیدا کرده است (دوسیلوا ،1991).
اما طرحواره¬های اولیه باورهایی هستند که افراد درباره خود، دیگران و محیط دارند و به طور معمول از ارضاء نشدن نیازهای اولیه به خصوص نیازهای هیجانی در دوران کودکی سرچشمه می¬گیرد (ژانگ و هه ، 2010).

1-2 بیان مسئله :
هیجان¬ها بسیار پیچیده¬تر آز آن هستند که ابتدا به چشم می¬خورند. در نگاه اول، همگی، هیجان¬ها را به عنوان احساس، می¬شناسیم زیرا جنبه¬ی احساسی آنها، طبق تجربه¬ی ما خیلی بارز هستند. وقتی با تهدیدی مواجه می¬شویم یا به سمت هدفی پیشرفت می¬کنیم، تقریباً غیر ممکن است که متوجه جنبه¬ی احساسی هیجان نشویم. اما به همان صورتی که بینی، بخشی از صورت است، احساس¬ها نیز فقط جزئی از هیجان¬ها هستند (ریو ، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390). زمانی که شخص دست به کاری می¬زند و متوجه می¬شود که این کار در راستای اهداف خویش بوده است هیجانها بوجود می¬آیند (لازاروس ، 1991). انسانها پس از تجربه وقایع تنش زا، از طریق افکار و دستگاه شناخت، هیجان¬هایشان را تنظیم می¬نمایند و این موضوع به طور تفکیک ناپذیری با زندگی در هم آمیخته است (گارنفسکی، کریج و ون اتن ، 2005) .با این وجود توانایی فرد در کنترل هیجان¬هایش یکی از مهمترین قابلیت¬ها است که باید آموخته شود. تنظیم هیجانی بعنوان فرآیند آغاز، حفظ، تعدیل و یا تغییر در بروز شدت یا استمرار احساس درونی و هیجان مرتبط با فرآیند¬های اجتماعی-روانی، فیزیکی در به انجام رساندن اهداف فرد تعریف می¬شود (ویمز و پینا ، 2010).
طبق نظریه بک (1967) اختلال تنظیم هیجانی با فعال شدن طرحواره¬های بد کنش رابطه دارد. ریشه-های تحولی طرحواره¬ها¬ی ناسازگار اولیه ازعدم ارضاء نیازهای هیجانی اساسی، تجارب اولیه زندگی و خلق و خوی هیجانی نشأت می¬گیرند. طرحواره¬ها به دلیل ارضاء نشدن نیازهای هیجانی اساسی دوران کودکی به وجود می¬آیند. فردی که از سلامت روان برخوردار است، می¬تواند این نیازها¬ی هیجانی اساسی را به طور سازگارانه¬ای ارضاء کند. علاوه بر محیط زندگی اولیه عوامل دیگری نیز در شکل گیری طرحواره¬ها نقش بازی می¬کنند که در این میان خلق و خوی هیجانی کودک از اهمیت بسزایی برخوردار است (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392). افرادی که تنظیم هیجانی پایینی دارند، در پیش بینی خواسته¬های دیگران توانایی کمتری دارند. آنها فشارهای محیط را درک نمی¬کنند و هیجانهای خود را به خوبی مهار نمی-کنند و در نتیجه در مقابل وقایع مقاومت کمتری نشان می¬دهند (ترینداد و جانسون ، 2000).
طرحواره¬های ناسازگار اولیه به عنوان زیر ساخت¬های شناختی منجر به تشکیل باورهای غیر منطقی و ادراک بد از دنیا می¬شود. هنگامی که این طرحواره¬ها فعال می¬شوند، سطوحی از هیجان منتشر می‌شود و مستقیم و غیر مستقیم منجر به آسیب¬های فیزیکی و روانی می¬شوند (هالجین و ویتبورن ، 2003، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391). این طرحواره¬ها زمانی بوجود می¬آیند که نیازهای اساسی و روانشناختی جهان شمول (دلبستگی ایمن، خودگردانی، آزادی در بیان نیازها و هیجان¬های سالم، خود انگیختگی، محدودیت¬های واقع بینانه) ارضاء نمی¬شوند (تیم ، 2010). در صورتی که نیازهای روانشناختی بنیادی ارضاء شوند، احساس اعتماد به نفس و خود ارزشمندی در افراد شکل می¬گیرد، اما در صورت ممانعت و برآورده نشدن این نیاز¬ها، فرد درکی شکننده، منفی، بیگانه و انتقاد آمیز از خود خواهد داشت (چن و چانگ ، 2010).
در پژوهشی که بیابانگرد (1381) با عنوان تحلیلی بر فراشناخت و شناخت انجام داد، نشان داد که بین طرحواره¬های ناسازگار اولیه و اختلالات هیجانی و نقش فعال شدن طرحواره¬های بد کنش در پردازش و تفسیر سوگیرانه اطلاعات رابطه وجود دارد.
در تحقیقی که شهامت (1389) با عنوان پیش¬بینی نشانه¬های سلامت عمومی بر اساس طرحواره¬های ناسازگار اولیه انجام داد، نشان داد که این پژوهش به نقش واسطه¬ای طرحواره¬ها در آسیب شناسی روانی صحه می¬گذارد.
در تحقیقی که کربی (2007) با عنوان تأثیر درمان اختلال تنظیم هیجانی بر رضایت زناشویی انجام داد، نشان داد که درمان اختلال تنظیم هیجانی تأثیر قابل ملاحظه¬ای در افزایش رضایت زناشویی و افزایش اعتماد در توانایی تنظیم هیجانی زوجین داشت.
با توجه به اینکه شناخت¬های ناکارآمد از ویژگی¬های اختلالهای هیجانی است و عدم ارضاء نیازهای بنیادی روانی به طور صحیح سبب تشکیل طرحواره¬های ناکارآمد می¬شود، می¬توان استنباط کرد که یکی از دلایل ایجاد اختلالات در تنظیم هیجان عدم ارضاء نیازهای بنیادی روانی وشکل گیری طرحواره¬های ناسازگار اولیه می¬باشد.
از این رو با توجه به مطالب ذکر شده، پژوهش حاضر بدنبال پاسخگویی به این مسئله است که آیا ارضاء نیازهای بنیادی روانی و طرحوارهای ناسازگار اولیه با اختلالات تنظیم هیجانی رابطه دارد؟

امروزه یکی از مشغله¬های ذهنی اندیشمندان، دشواری در تنظیم هیجانی، در افراد می¬باشد. تنظیم هیجان به عنوان یکی از متغیرهای روانشناختی، مورد توجه بسیاری از پژوهشگران قرارگرفته است (مایر، کارسو، و سالووی ، 1999). بر اساس شناختی که از جامعه¬ی این تحقیق داریم و با توجه به مراجعات دانشجویان به مراکز مشاوره این دانشگاه، از شواهد این طور استنباط می¬شود که دانشجویان در تنظیم هیجان¬های خود با مشکل روبرو هستند. در این راستا، ضروری است تا تحقیقات گسترده¬ای در مورد کنترل هیجان¬ها و بررسی علل ایجاد اختلال در تنظیم هیجان¬ها جهت ارائه راهکارها به دانشجویان صورت پذیرد.
شواهد زیادی نشان می دهند که تنظیم هیجان با موفقیت یا عدم موفقیت در حوزه های مختلف زندگی مرتبط است (شاته، مالنوف، تورستینسون، بولار و روک ، 2007؛ جاکوبس و همکاران، 2008). در مجموع، دشواری در تنظیم هیجان، نوعی اختلال است که این مسأله منجر به شکست مدیریت حالات هیجانی افراد می‌شود. تصور می¬شود که افکار منفی یا تفسیرهای تحریف شده از فعال شدن باورهای منفی انباشته شده در حافظه بلند مدت نشات می¬گیرد. طبق این نظریه، اختلال هیجانی با فعال شدن ساختارهای شناختی، بد کنش رابطه دارد. طرحواره¬ها از پردازش اطلاعات، بر رفتار تاثیر می¬گذارد و در جریان تفکر به تصمیم گیری کمک می¬کنند و قابل انتظارترین پیش¬بینی را فراهم می¬آورند. اما در برخی فرآیند¬های ذهنی ممکن است در نقش عاملی مقاوم در برابر تغییر عمل کنند و موجب کندی در فرآیند تغییر الگوهای رفتاری شوند (یانگ، 1990؛ لارنس، پیتر، دان ، و یانگ، 2007، ترجمه¬ی یوسفی، یعقوبی و قربانعلی¬پور، 1390).
هورنای معتقد است که همگی افراد تا اندازه¬ای نیاز¬های روان رنجور که همان راه حل¬های غیر منطقی برای مشکلات فرد هستند را از خود نشان می¬دهند. آنچه نیاز¬ها را روان رنجور می¬سازد، تعقیب شدید و وسواسی شخصی برای ارضاء نمودن آنها به عنوان تنها شیوه حل کردن اضطراب بنیادی است. ارضاء نمودن این نیازها به ما کمک نمی¬کند تا احساس امنیت کنیم بلکه فقط به تمایل ما به گریختن از ناراحتی ناشی از اضطرابمان کمک خواهد کرد. همچنین، هنگامی که ما صرفاً برای کنار آمدن با اضطراب، ارضای این نیازها را دنبال می¬کنیم، تنها به تمرکز نمودن بر یک نیاز گرایش داریم و به طور وسواسی در همه¬ی موقعیت¬ها ارضای آن را می¬جوییم (شولتز و شولتز ، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391). عدم ارضاء به موقع این نیازها، اضطراب را در پی دارد و در صورتی که بر طرف نشود فرد دنیا را، مکان خطرناک برای زندگی می¬داند و دچار احساس اضطراب اساسی (اضطراب امتحان، اضطراب سازگاری و ارتباط، اضطراب اجتماعی و …) می-شود.
اسکاتز، بنسون، و دجیر جن بی (2008) در تحقیقی نقش انگیزه¬های گرایشی- اجتنابی، هیجان¬های مربوط به اضطراب امتحان و تنظیم هیجان مرتبط با آزمون را مورد بررسی قرار دادند. آنها دریافتند که انگیزه-های گرایشی-اجتنابی و فرآیند ارزشیابی شناختی در پرسشنامه¬ی تنظیم هیجان مرتبط با آزمون، تأثیرات مستقیم و غیر مستقیمی بر هیجان¬های خوشایند و ناخوشایند مرتبط با امتحان دارد. همچنین یافته¬ها حاکی از آن بود که تنظیم هیجانی رابطه مثبت معنی¬داری با اضطراب امتحان دارد.
با توجه به مراجعات دانشجویان به مرکز مشاوره دانشگاه بوعلی در سال 92، مشاهده گردید که تعداد 130 نفر از دانشجویان با مشکلات اضطرابی و تعداد 315 نفر با مشکلات ارتباطی، سازگاری و شکست عاطفی که حاصل، عدم تنظیم هیجان¬ها است، مواجه بودند .لذا با توجه به مشکلاتی که اکثریت آنان در زمینه¬ی تنظیم هیجان داشتند و به دلیل شیوع طرحواره¬های منفی و آسیب زا و نقش نیازهای برآورد نشده در واکنش هیجانی، بررسی میزان ارتباط این عوامل و تأثیر متقابل¬شان بر هیجان ضروری است.
با توجه به موارد گفته شده دلایل اهمیت و ضرورت انجام این پژوهش عبارتند از: 1-گستردگی مشکلات هیجانی. 2- رشد یا افزایش طرحواره¬های منفی در میان دانشجویان که به دلایل مشکلات بیکاری، بی اعتمادی نسبت به محیط و دیدگاه منفی به آینده احتمال گسترش این طرحواره ها¬ی منفی در آنان بالا رفته است. 3- رشد، عدم ارضاء نیازهای روانی دانشجویان به دلیل عوامل زمینه ساز و لزوم بررسی میزان تأثیر آن بر هیجان¬ها. لذا با توجه به اهمیت وضرورت موضوع، انجام این تحقیق دستیابی به رابطه¬ی ارضاء نیازهای بنیادی روانی و طرحواره¬های ناسازگار اولیه با اختلالات تنظیم هیجانی و نیز نقش فعال شدن طرحواره های بد کنش در ایجاد اختلال تنظیم هیجانی و نیز تأثیر نیازهای بنیادی روانی در تشکیل اختلالهای تنظیم هیجان است.

نیازهای بنیادی روانی: موری (1967) معتقد است که نیاز¬های روان¬شناختی، یک سازه¬ی فرضی است که منشأ قابل تشخیصی در داخل بدن ندارند، به رفتار انرژی می¬بخشند و آن را هدایت می¬کنند و متوجه ارضای روانی و عاطفی هستند و به طور غیر مستقیم از نیازهای اولیه ناشی می¬شوند (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).
طرحواره¬های ناسازگار اولیه: عمیق¬ترین سطح شناخت هستند و اصول ثابت و دراز مدتی هستند که در دوران کودکی به وجود می‌آیند، در زندگی بزرگسالی تداوم می‌یابند و با ناکارآمدی زیاد مشخص می‌شوند. این طرحواره¬‌ها الگویی برای پردازش تجارب بعدی محسوب می‌شوند (یانگ، 1999).
اختلال تنظیم هیجانی: به عنوان مقوله¬ای مشتمل بر، فقدان آگاهی و درک هیجانها، عدم پذیرش هیجانها، توانایی برای کنترل کردن رفتارهای تکانشی و رفتارکردن مطابق با اهداف مطلوب به منظور دستیابی به اهداف فردی و مطالبات موقعیتی تعریف می¬شود (گراتز و رومر ، 2004).
1-6-2 تعریف عملیاتی:
نیازهای بنیادی روانی: در این پژوهش ارضاء نیازهای بنیادی روانی به عنوان مفهومی در نظر گرفته شده است که به وسیله پرسشنامه 21 سوالی گاردیا، دسی و ریان اندازه¬گیری می¬شود و برآورد شدن سه نیاز: خود مختاری، شایستگی، و ارتباط با دیگران را می¬سنجد (دسی و ریان، 2000).
طرحواره¬های ناسازگار اولیه: طرحواره¬های ناسازگار اولیه به وسیله¬ی پرسشنامه 75 سوالی یانگ اندازه گیری می¬شود، که شامل 15 طرحواره و با توجه به پنج نیاز هیجانی ارضاء نشده در 5 حوزه¬ی، طرحواره بریدگی و طرد، طرحواره خودگردانی مختل، طرحواره محدودیتهای غیرمنطقی، طرحواره دیگر جهت ‌مندی، طرحواره بازداری و نگرانی مفرط تقسیم بندی می¬شود. چنانچه هر خرده مقیاس بالاتراز 25 باشد آن طرحواره ناسازگار است (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
اختلال تنظیم هیجانی: اختلال تنظیم هیجانی یک شاخص خودگزارشی است که برای ارزیابی اختلالات موجود در تنظیم هیجانی به شکل جامع¬تری نسبت به ابزارهای موجود در این زمینه ساخته شده است و دارای 36 سوال و 6 خرده مقیاس: عدم پذیرش پاسخ¬های هیجانی، اختلال در انجام رفتارها¬ی هدفمند، اختلال در کنترل تکانه، فقدان آگاهی هیجانی، دسترسی محدود به راهبردهای تنظیم هیجانی، فقدان شفافیت هیجانی می-باشد ( گراتز و رومر، 2004).

دراین فصل به بازنگری مبانی نظری وپیشینه تجربی پژوهش پرداخته می¬شود ونظریه¬های نیازهای بنیادی روانی، طرحواره¬های ناسازگار اولیه و اختلال تنظیم هیجانی و پیشینه هر یک از آنها بررسی خواهند شد.

2-2 بخش اول: نیازهای بنیادی روانی
2-2-1 مقدمه
آدمی به عنوان موجود زنده، دارای تعدادی نیازهای فیزیولوژیکی پایه است که برای حفظ و بقای او باید ارضاء شوند. این نیازها، مثلاً نیاز به آب و غذا، در انسان و حیوان خاستگاه و ماهیت یکسانی دارند. اما آدمی با حیوانات رده¬های پایینتر از دو جنبه تفاوت دارد: نخست از این جهت که انسان این نیازها را به شیوه¬ای غریزی، یعنی با پیروی از الگوهای رفتاری خشک و ثابت ارضاء نمی¬کند. رفتار آدمی بی¬نهایت متغیر، متنوع و انعطاف پذیر است. تفاوت دوم در اینجاست که انسان به وسیله¬ی مجموعه¬ای از نیاز¬های ثانوی (یعنی نیازهای دارای ماهیت روانشناختی) برانگیخته می¬شود، نیازهایی که به جهات اجتماعی ایجاد شده¬اند و از یک فرد به فرد دیگر تفاوتهای زیادی دارند (کریمی، 1392).
نیاز یک مفهوم عمومی است که در زمینه¬های مختلف کاربردهای نسبتاً وسیعی دارد و بر حسب موارد، تعاریف متعدد از آن ارائه می¬شود. این تعاریف اگر چه یک نوع مفهوم یا احساس مشترک را نشان می¬دهد، با این وجود از مناظر و ابعاد مختلف ارائه شده است. نیاز در روانشناسی عبارت است از حالت محرومیت، کمبود و فقدان در ارگانیزم مانند کمبود غذا، آب و اکسیژن یا به طور کل کمبود هر حالتی که برای استمرار و ادامه حیات یک موجود زنده ضرورت دارد و برای بهزیستی فرد لازم است. کلیه موجودات زنده از سادترین تک یاخته تا انسان که پیچیده¬ترین و کامل ترین آنهاست دارای مجموعه¬ای از نیازها است (براندن ،2001، ترجمه¬ی قراچه داغی، 1380)

2-2-2 نیازهای روانشناختی:
هر وقت که فعالیتی نیازهای روان شناختی ما را فعال کند، به آن علاقه¬مند می¬شویم. وقتی که فعالیتی نیازهای روان شناختی ما را ارضاء می¬کند، احساس خشنودی می¬کنیم. بنابراین، ما از احساس علاقه و خشنودی خودمان آگاه هستیم، اما علت مشغول شدن در محیط¬مان این است که نیاز¬های روانشناختی، ما را فعال و ارضاء می¬کند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390)

2-2-3 ساختار نیاز:
نیازها انواع مختلفی دارند که می¬توان آنها در یک ساختار نیاز، سازمان داد.
1. نیازهای فیزیولوژیک (تشنگی، گرسنگی، میل جنسی) که به نحو¬ه¬ی عملکرد سیستم¬های زیستی وابسته هستند.
2. نیازهای روان شناختی (خودمختاری، شایستگی، ارتباط) به ماهیت انسان و رشد سالم وابسته هستند.
3. نیازهای اجتماعی (پیشرفت، صمیمیت، قدرت) از تاریخچه¬ی هیجانی و اجتماعی شدن ما، فراگیری یا درونی شده¬اند.
به راحتی می¬توان نیازهای فیزیولوژیکی را از نیازهای روان شناختی متمایز کرد، ولی متمایز کردن نیازهای روان شناختی از نیازهای اجتماعی ظریف¬تر است. نیازهای روان شناختی، در عمق وجود انسان قرار دارند و بنابراین در هر کسی فطری هستند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390)

2-2-4 نیاز از دیدگاه آبراهام مازلو :
مازلو )1943) نظریه روانشناسی خود را به عنوان «نظریه انگیزه‌های انسان» ارائه کرد. او افراد موفق بسیاری را مورد مطالعه قرار داد که در میان آن‌ها مشاهیر علمی و سیاسی، دانشجویان برجسته دانشگاه‌ها و .. حضور داشتند. او معتقد بود مطالعه افراد ناتوان و بی‌چاره به یک نظریه¬ی روان‌شناسی ناتوان و بی‌چاره منتهی می‌شود. به نظریه مازلو، انتقادات مهمی هم وارد است. مثلا گروهی بر این باورند که نیازهای اساسی انسان خطی و سلسه‌مراتبی نیستند و اجزای تغییر ناپذیر هستی، انسان‌اند. آشنایی با نظریه مازلو دید خوبی به فرد می‌دهد ولی نباید آن ‌را بیش از حد تعمیم داد و سعی کرد همه رفتارهای انسانی را در چارچوب آن گنجاند (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).

2-2-5 سلسله مراتب نیازهای مازلو:
به اعتقاد مازلو نیازهای آدمی از یک سلسله مراتب برخوردارند که رفتار افراد در لحظات خاص تحت تأثیر شدیدترین نیاز قرار می‌گیرد.
هنگامی که ارضای نیازها، آغاز می‌شود، تغییری که در انگیزش فرد رخ خواهد داد بدین گونه است که به جای نیازهای قبل، سطح دیگری از نیاز، اهمیت یافته و محرک رفتار خواهد شد. نیازها به همین ترتیب تا پایان سلسله مراتب نیازها اوج گرفته و پس از ارضاء، فروکش کرده و نوبت به دیگری می‌سپارند (همان منبع).
نیازهای انسان :
در این نظریه، نیازهای آدمی در پنج طبقه قرار داده شده‌اند که به ترتیب عبارتند از:
اول. نیازهای فیزیولوژیکی:
نیازهای زیستی در اوج سلسله مراتب قرار دارند و تا زمانی که قدری ارضاء گردند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند. نیازهای زیستی نیازهای آدمی برای حیات خودند؛ یعنی: خوراک، پوشاک و مسکن. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیت‌های بدن به حد کافی ارضاء نشده‌اند، عمده فعالیت‌های شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه¬ی نیازها انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد.
دوم. نیازهای ایمنی:
نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می¬شود.
سوم. نیازهای تعلق پذیری و عشق:
یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج می‌گیرد، آدمی برای روابط معنی‌دار با دیگران، سخت می‌کوشد.
چهارم.نیازهای احترام:
این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود.
اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود.

پنجم .نیاز خودشکوفایی:
یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد. همان طور که مازلو بیان می‌دارد: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود». به طبقه‌بندی مذکور دو نیاز «دانش‌اندوزی و شناخت و درک پدیده‌ها» و «نیاز به زیبایی و نظم» نیز اضافه شده است؛ که قبل از نیاز به خود شکوفایی قرار می‌گیرند (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).

2-2-6 نیاز از دیدگاه کارن هورنای :
هورنای معتقد بود مکانیزمهای حفاظت از خود می¬توانند چنان بخش ثابتی از شخصیت شوند که در تعیین رفتار فرد، ویژگی سایق یا نیاز را به خود بگیرند. او فهرستی از ده نیاز تهیه کرد و آنها را روان رنجور نامید، زیرا آنها راه¬حل¬ها¬ی غیر منطقی برای مشکلات فرد هستند. این ده نیاز روان رنجور عبارتند از:
1- محبت و تأیید
2- شریک سلطه¬گر
3- قدرت
4- بهره کشی
5- اعتبار
6- تحسین
7- پیشرفت یا جاه¬طلبی
8- خود بسندگی
9- کمال
10- محدود ساختن زندگی
این نیازهای روان رنجور، چهار روش حفاظت از خود در برابر اضطراب را در بر می¬گیرند. به دست آوردن محبت، در نیاز روان رنجور به محبت و تأیید نشان داده می¬شود. سلطه پذیر بودن، نیاز روان رنجور به شریکی سلطه¬گر را شامل می¬گردد. دستیابی به قدرت به نیازهای قدرت، بهره¬کشی، اعتبار، تحسین و پیشرفت یا جاه طلبی مربوط می¬شود. کناره¬گیری کردن، نیاز به خود بسندگی، کمال، و محدود ساختن زندگی را شامل می¬باشد (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).
هورنای خاطر نشان ساخت که همگی تا اندازه¬ای این نیاز¬ها را نشان می¬دهیم. هیچ یک از این نیاز¬ها به مفهوم عادی یا زودگذر آن نابهنجار یا روان رنجور نیستند. آنچه آنها را روان¬رنجور می¬سازد، تعقیب شدید و وسواسی شخص برای ارضاء نمودن آنها به عنوان تنها شیوه¬ی حل کردن اضطراب بنیادی است. ارضاء نمودن این نیاز¬ها به ما کمک نمی¬کند تا احساس امنیت کنیم، بلکه فقط به تمایل ما به گریختن از ناراحتی ناشی از اضطرابمان کمک خواهد کرد. همچنین، هنگامی که ما صرفاً برای کنار آمدن با اضطراب، ارضای این نیاز¬¬ها را دنبال می¬کنیم، تنها به تمرکز نمودن بر یک نیاز گرایش داریم و به طور وسواسی در همه¬ی موقعیتها ارضا¬ی آن را می¬جوییم (همان منبع).

مطلب مشابه :  انواع باورهای غیر منطقی

2-2-7 نیازهای روانی از دیدگاه هنری موری :
نیازها، سازه¬های فرضی دارای پایه¬های فیزیولوژیایی هستند که از فرآیند¬های درونی یا رویدادهای محیطی بر می¬خیزند. نیازها یک سطح تنش را بر می¬انگیزند که بایستی کاهش داده شود و بنابراین، به رفتار انرژی می-بخشد و آن را هدایت می¬کند. نیازها می¬توانند اولیه یا نیازهای احشایی زاد باشند که از حالت های درونی بدن ناشی می شوند و برای زنده ماندن لازم هستند. و یا ثانویه وروان زاد باشند که متوجه ارضای روانی و عاطفی هستند و به طور غیر مستقیم از نیازهای اولیه ناشی می¬شوند.
1.نیاز به پیشرفت: به منظور انجام یک کار دشوار، برای مسلط شدن، دستکاری کردن، یا سازماندهی فیزیکی اشیاء، انسانها، یا اندیشه¬ها، برای غلبه کردن بر موانع و دست یافتن به یک استاندارد بالا و برای رقابت و پیشی¬گرفتن از دیگران.
2. نیاز به پیوند جویی: به منظور ایجاد همکاری نزدیک و لذت بخش یا متقابل با فرد دیگر، یا فردی که شبیه شخص است یا او را دوست دارد. (برای هواخواهی و وفاداری نسبت به یک دوست).
3. نیاز به طرد: به منظور راه ندادن، ردکردن، بیرون‌کردن، یا بی‌علاقگی به‌یک زیردست، و رهاکردن دیگران.
4. نیاز به مهر طلبی: به منظور مورد پرستاری، حمایت، نگهداری، عشق، نصیحت، راهنمایی، پرورش، بخشش، و تسلی قرار گرفتن، برای نزدیک بودن به یک حامی مخلص، و برای داشتن یک حامی دایمی.
5. نیاز به خویشتن پایی: به منظور دفاع از خود در برابر تهاجم، انتقاد، و سرزنش، برای پوشاندن یا توجیه کردن یک رفتار غلط، شکست، یا کوچک شدن.
6. نیاز به نظم: به منظور قرار دادن چیزها به ترتیب، برای رسیدن به نظافت، مرتب کردن، سازمان دادن، تعادل، ترتیب دادن، و دقت.
7. نیاز به فهم: به منظور پرسیدن یا پاسخ گفتن به پرسشهای کلی، برای علاقمند بودن به نظریه، برای پرداختن به تحلیل رویداد ها و برای تعمیم دادن، برای بحث و استدلال کردن.
8. نیاز به نمایش: به منظور تحت تاثیر قرار دادن دیگران، برای مورد تماشا یا مورد شنیدن قرار گرفتن، برای به هیجان آوردن، شگفت¬زده کردن، یا اغوا کردن دیگران.
9. نیاز به تسلط: به منظور کنترل محیط انسانی شخص، برای نفوذ یا هدایت دیگران از طریق تلقین، اغوا، ترغیب، یا دستور دادن، برای وادار کردن دیگران به همکاری و برای قانع کردن دیگران در مورد درست بودن عقیده¬ی خود.
10. نیاز به دنباله روی: به منظور تحسین و تأیید یک فرد ما فوق، برای تسلیم شدن مشتاقانه به نفوذ یک فرد متحد دیگر، و برای همنوایی با سنت¬ها.
11. نیاز به خودمختاری: به منظور آزاد شدن، دور ریختن محدودیت¬ها، شکستن انحصارات، برای مقاومت در برابر اجبار و بازداری، به منظور مستقل بودن، و آزاد بودن برای عمل بر طبق انگیزه¬ها، و برای به مبارزه طلبیدن عرف و سنت (کریمی، 1392).

2-2-8 نیازهای روانشناختی از دیدگاه جولین راتر :
انگیزش عمده¬ی ما در زندگی، به حداکثر رساندن تقویت مثبت و به حداقل رساندن تنبیه در تمام موقعیت¬ها است. راتر بر تعامل بین عوامل تعیین کننده¬ی درونی و بیرونی رفتار تمرکز می¬کند. زمانی که ما شرایط بیرونی را توصیف می¬کنیم با تقویت¬کننده¬ها سروکار داریم. وقتی که از شرایط شناختی درونی حرف می¬زنیم به نیازها اشاره می¬کنیم.طبق نظر راتر، نیازهای روانی ما، آموخته می¬شوند. در نوباوگی و اوان کودکی، این نیازها از تجربیات پیوند یافته با ارضای نیازهای فیزیولوژیکی مثل گرسنگی، تشنگی، تحریک حسی و رهایی از درد ناشی می¬شوند. هنگامی که کودکان بزرگ می¬شوند و مهارتهای شناختی و زبان را پرورش می‌دهند، نیازهای روانی آنها کمتر از پیوند با نیازهای فیزیولوژیکی و بیشتر از رابطه¬ی آنها با نیازهای روانی اکتسابی یا آموخته شده ناشی می¬گردد. نشانه¬های ناشی از محیط اجتماعی، از حالات فیزیولوژیکی درونی آنها مهمتر می¬شود. نیازهای آموخته شده منشأ اجتماعی دارند، زیرا آنها به افراد دیگر وابسته¬اند. واضح است که نوباوگان و کودکان برای ارضا¬ی نیاز و تقویت به دیگران، مخصوصاً والدین وابسته¬اند. بعدها، تقویت به دامنه-ی گسترده¬تری از افراد از جمله معلمان و دوستان وابسته می¬شود. در بزرگسالی برای ارضا¬ی نیازهای چون عشق، محبت و شهرت به افراد دیگر وابسته می¬شویم (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).

2-2-9 طبقات نیازها:
1.نیازهای شهرت/ مقام:
نیاز به شایسته به حساب آمدن در فعالیتهای حرفه¬ای، اجتماعی، شغلی، یا تفریحی. نیاز به دست آوردن موقعیت اجتماعی یا شغلی که خبره¬تر یا بهتر از دیگران پنداشته شویم.
2. نیازهای محافظت/ وابستگی:
نیاز داشتن فرد یا گروهی که برای پیشگیری از ناکامی یا تنبیه، یا فراهم آوردن شرایط برآورده شدن نیازهای دیگرمان، به نفع ما عمل کنند (همان منبع).
3. نیازهای تسلط:
نیاز هدایت و کنترل کردن اعمال دیگران، از جمله اعضای خانواده و دوستان، نیاز به اینکه هر اقدامی که توسط دیگران صورت می¬گیرد همان باشد که ما توصیه می¬کنیم.
4. نیازهای استقلال:
نیاز تصمیم¬گیری توسط خودمان و متکی بودن بر خودمان، نیاز پرورش دادن مهارتهایی که بدون پا در میانی دیگران به طور مستقیم به ارضاء برسیم.
5. نیازهای عشق و محبت: نیاز به اینکه دیگران ما را بپذیرند و دوستمان بدارند.
6. نیازهای آسایش جسمانی: نیاز به خشنودی جسمانی که با دستیابی به امنیت در ارتباط باشد (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).

2-2-10 نیازهای روانشناختی از دیدگاه اریک فروم :
سایق دست یافتن به امنیت و گریختن از تنهایی و سایق مغایر برای آزادی و آفریدن خود، همگانی هستند. همه¬ی اشتیاقها و هوسهای انسان به وسیله¬ی تضاد این سایقها تعیین می¬شوند. این تضاد در شش نیاز بنیادی انسان آشکار می¬شود.
1. نیاز به وابستگی:
از گسیخته شدن پیوند¬های اولیه¬ی ما با طبیعت ناشی می¬شود. به خاطر خاصیتی که نیروهای عقل و تخیل ما دارند، از جدایی خود از طبیعت، از ناتوانی نسبی¬مان، و از مطلق بودن تولد و مرگ آگاه هستیم. چون رابطه-ی غریزی خود با طبیعت را از دست داده¬ایم، باید برای ایجاد رابطه¬ی جدید با دیگران، عقلمان را به کار گیریم. بهترین راه برای دستیابی به این رابطه از طریق عشق بارآور است که شامل غمخواری، مسئولیت، احترام و دانش است. با عشق ورزیدن، به رشد و شادی دیگران علاقمند می¬شویم. به نیازها و احترام آنها پاسخ می-دهیم و آنها را به گونه¬ای که واقعاً هستند می¬شناسیم. ناتوانی در ارضای نیاز به وابستگی، به خود شیفتگی می-انجامد. افراد خودشیفته نمی¬توانند دنیا را در شرایط عینی درک کنند. تنها واقعیت برای آنها، دنیای افکار، احساسها و نیازهای خود آنها است. از جائی که آنها صرفاً بر خودشان تمرکز دارند، نمی¬توانند با دیگران رابطه برقرار نموده یا با دنیای خارج کنار بیایند (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).
2. نیاز به تعالی
به نیاز فراتر رفتن از حالت نافعال حیوانی گفته می¬شود، حالتی که به خاطر توانایی عقل و تخیل¬مان نمی¬توانیم با آن ارضاء شویم. ما نیازمند آن هستیم که افرادی خلاق و بارآور شویم. در قانون آفرینش، چه آفریدن زندگی باشد یا آفریدن اشیای مادی، هنر یا اندیشه¬ها، از حالت حیوانی فراتر رفته و به حالت آزادی و هدفمندی وارد می¬شویم. اگر جلوی نیاز خلاق گرفته شود، ویرانگر خواهد شد، این تنها راه به خلاقیت است. ویرانگری و خلاقیت، گرایشهای فطری هستند که نیاز به تعالی را برآورده می¬کنند. البته، خلاقیت گرایش غالب است (همان منبع).
3. نیاز به ریشه دار بودن:
نیاز به ریشه دار بودن نیز حاصل از دست دادن پیوند¬های اولیه¬ی ما با طبیعت است. چون تنها و جدا مانده¬ایم، باید ریشه¬های جدیدی در روابطمان با دیگران ایجاد کنیم تا جای ریشه¬های قبلی در طبیعت را بگیرد. احساسهای خویشاوندی، ارضا کننده¬ترین ریشه¬هایی هستند که می¬توانیم آنها را پرورش دهیم. جزعی¬ترین شیوه¬ای که دستیابی به ریشه¬دار بودن را برآورده می¬سازد، حفظ کردن پیوند¬های کودکی با مادر، بوسیله¬ی چسبیدن به امنیت کودکی است. این گونه پیوند¬ها می¬توانند به فراتر از رابطه¬ی والد-کودک تعمیم یابند و جامعه و ملت را در بر گیرند (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).
4. نیاز به هویت:
فروم پیشنهاد کرد که مردم به عنوان افرادی بی نظیر، به احساس هویت نیاز دارند. چندین راه برای برآوردن این نیاز وجود دارد. شخص می¬تواند استعداد¬ها و توانائیهای بی¬همتای خود را پرورش دهد یا اینکه می تواند به یک گروه، مثلاً، یک فرقه¬ی مذهبی، اتحادیه یا ملت، گاهی اوقات تا حد همنوایی، وابسته شود. فروم خاطر نشان ساخت که همنوایی، شیوه¬ی ناسالمی برای ارضای نیاز به هویت است، زیرا هویت شخص از آن به بعد، تنها با ارجاع به ویژگی¬های گروه توصیف می¬شود و نه ویژگی¬های خود. بنابراین خود، خودی عاریه¬ای می¬شود و نه خود واقعی.
5.نیاز به چارچوب درک وضعیت و هدفی برای ایثار:
این نیاز از نیروی عقل و تخیل ما ناشی می¬شود که به چارچوبی برای معنادار ساختن پدیده¬های دنیای بیرونی نیاز دارد. ما باید دیدگاهی با ثبات و منطقی را از محیط¬مان پرورش دهیم که در قالب آن، آنچه را که در اطرافمان می¬گذرد درک کنیم. این چارچوب درک وضعیت می¬تواند بر پایه¬ی ملاحظات منطقی یا غیر منطقی باشد. چارچوب منطقی، ادراکی عینی از واقعیت را فراهم می¬آورد. چارچوب غیرمنطقی، شامل دیدگاهی ذهنی است که سرانجام پیوند ما را با واقعیت قطع می¬کند. علاوه بر چارچوب درک وضعیت، به هدفی غایی نیاز داریم که ایثار کنیم و از طریق آن بتوانیم معنا بیابیم و احساس هدایت شدن کنیم (همان منبع).

6. نیاز به برانگیختگی و تحرک:
نیاز به برانگیختگی و تحرک به سایقی برای تحریک کردن محیط بیرونی اشاره دارد که می¬توانیم در آن با حداکثر هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. برای اینکه مغز عملکرد بهینه¬ی خود را حفظ کند به سطح خاصی از تحریک نیاز دارد. بدون چنین برانگیختگی، ادامه دادن درگیری با زندگی روزمره را دشوار خواهیم یافت.
اینکه این نیازها¬ی روانشناختی با چه شیوه¬هایی ارضاء شوند به شرایط و فرصتهای فرهنگی و اجتماعی ما بستگی دارد. بنابراین، شیوه¬ای که ما با جامعه سازگار می¬شویم و یا با آن کنار می¬آییم، عبارت است از سازشی که بین نیازها و محیط¬مان برقرار می¬کنیم (شولتز و شولتز، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1391).

2-2-11 نیازهای روانشناختی ارگانیزمی :
نیازهای روانشناختی (خودمختاری، شایستگی، ارتباط) ، گاهی نیازهای روان¬شناختی ارگانیزمی نامیده می¬شوند. نظریه ارگانیزمی نام خود را از اصطلاح ارگانیزمی، می¬گیرند که منظور از آن موجود زنده¬ای است که با محیط خود تبادل فعال دارد (دسی و ریان، 2000).
این نیازها یعنی خود¬مختاری، شایستگی، و ارتباط وابسته به هم هستند. ارتباط صمیمانه و پذیرش متقابل، موجب افزایش خود¬مختاری، احساس خود¬مختاری در انجام دادن تکالیف باعث افزایش شایستگی، و شایستگی، موجب احساس پذیرش و وابسته بودن به محیط و افراد می¬شود (اوردان و اسچونیفلدر ، 2006).
به این موضوع فکر کنید که که چرا افراد دوست دارند ورزش کنند و مهارت¬های خودشان، مانند راه رفتن، خواندن، شنا کردن، رانندگی، دوست¬یابی، و صدها توانایی دیگر را پرورش دهند؟ این توانایی¬ها تا اندازه ای به صورت رسشی، اما عمدتاً از طریق فرصت¬ها و توصیه¬های محیط پدیدار می¬شوند. نیازهای روان-شناختی ارگانیزمی، انگیزش لازم را که از این ابتکار عمل و یادگیری حمایت می¬کند، تأمین می¬نمایند (وایت ، 1959).
1.خود¬مختاری:
رفتار زمانی خود¬مختار است که تمایلات، ترجیهات، و خواسته¬های ما فرآیند تصمیم¬گیری ما را برای انجام دادن یا انجام ندادن فعالیتی خاص، هدایت کنند. وقتی نیروهای بیرونی، ما را وادار می¬سازند به شیوه¬ی خاصی فکر، احساس، یا رفتار کنیم، خود¬مختار نیستیم، یعنی رفتارمان را دیگران تعیین کرده¬اند. رفتار زمانی خود¬مختار است که با احساس اراده و داشتن فرصت انتخاب در تصمیم گیری برای شروع کردن و تنظیم یک رفتار همراه باشد (گاگنی و دسی ، 2005).
خود¬مختاری، احساس اختیار و اراده داشتن در انجام کار است، نوعی تمایل ذاتی برای تجربه¬ی رفتاری که خود شخص آن را ترتیب داده است (شلدون، ریان و رایس ، 1996).
نیاز به خود¬مختاری عبارت است از تمایل به خود¬آغازگر بودن در انجام فعالیت¬ها و علت و منشأ رفتار خود بودن، به جای تحت کنترل عوامل بیرونی بودن (بلانچارد، آمیوت، پریویت، والرند و پروونچر ،2009). وقتی تصمیم می¬گیریم چه کاری را چگونه و چه موقع انجام دهیم، ما در واقع می¬خواهیم این تمایلات ما رفتارمان را تعیین کنند نه یک محیط کنترل¬کننده (شیخ الاسلامی و خیر ، 2006). خود مختاری اشاره به تمایل فرد برای پیگیری آزادانه خود و نقش خواست و اراده¬ی فرد در انجام کار است (روکا و گاگنی، 2008) .
خود¬مختاری زمانی است که فرد خود را، علت و دخیل در پیامد¬های کار خود می¬داند (بایوئر و مولدر ، 2006).
سه ویژگی تجربه، دست به دست هم می¬دهند تا تجربه¬ی ذهنی خود¬مختاری را توصیف کنند: درک منبع علیت، درک انتخاب، و اراده. درک منبع علیت، به آگاهی فرد از منبع علیتی اعمال با انگیزه¬اش اشاره دارد. درک منبع علیت، در یک پیوستار دو قطبی، از درونی تا بیرونی گسترش دارد. این پیوستار نشان می¬دهدکه آیا فرد تصور می¬کند رفتارش را منبع شخصی آغاز کرده یا منبع محیطی. برخی برای متمایز کردن فردی که رفتارش از منبع علیت درونی ناشی می¬شود و کسی که رفتارش از منبع علیت بیرونی سرچشمه می¬گیرد، از اصطلاحات مبتکران وآلت دست¬ها استفاده می¬کنند .هر چه فرد منبع علیت عمل خود را درونی¬تر ببیند احساس می¬کند از بین چندین انتخاب می¬تواند دست به انتخاب بزند و برای انجام کارهای خود تحت فشار نیست و آن¬ها را از روی اراده انجام می¬دهد، احساس خود¬مختاری بیشتری خواهد داشت (پنتریچ و شانک ، 2009).
اراده، میل به انجام دادن فعالیتی بدون احساس فشار است. اراده بر این موضوع متمرکز است که افراد هنگام انجام دادن کاری که می¬خواهد انجام دهند و هنگامی که از کاری که نمی¬خواهند انجام دهند خودداری می¬کنند، چقدر احساس می¬کنند آزاد یا مجبور هستند. در صورتی اراده بالا است که وقتی فرد کاری را انجام می¬دهد اعمال او کاملاً مورد تأیید خود است. یعنی در اصل بگوید: من آزادانه دوست دارم این کار را انجام دهم (ریان، کاستنر و دسی، 1991).
درک انتخاب به موقعی اشاره دارد که در شرایط محیطی¬ای قراربگیریم که امکان تصمیم¬گیری به ما بدهد و چندین فرصت انتخاب کردن در اختیارمان بگذارد. وقتی در شرایط محیطی¬ای قرار بگیریم که به طور انعطاف ناپذیری¬ما را به سمت اعمال تعیین شده سوق دهد، احساس التزام می¬کنیم که بر عکس درک انتخاب است (ریو، نیکس و هام ، 2003).
شایستگی:
شایستگی نیازی روان¬شناختی است که برای دنبال کردن چالش¬های بهینه و به خرج دادن تلاش لازم برای تسلط یافتن بر آنها، انگیزش فطری تأمین می¬کند. چالش¬های بهینه، چالش¬های متناسب با رشد هستند، اما فقط برخی از جنبه¬های مدرسه، کار، یا ورزش¬ها، مهارت¬های فرد را در حدی می¬آزمایند که با سطح مهارت یا استعداد فعلی او متناسب باشند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390).
نیاز به شایستگی عبارت است از نیاز به توانایی در انجام تکالیف چالش برانگیز و موثر بودن در تعامل با محیط (جانستون، فینی ، 2010).
روکا و گاگنی (2008) ادراک شایستگی را شبیه به خود کارآمدی بندورا (1986) می¬دانند که به معنای قضاوت فرد در مورد توانایی انجام یک عمل مشخص است. شایستگی به عنوان احساس اثر بخشی و موثر بودن روی محیط (دسی و ریان، 2000) و به دست آوردن پیامد های مثبت از آن (وایت، 1959) است.
ادراک شایستگی به معنای توانایی فرد برای انجام تکالیف است و اینکه تا چه حد توانایی فرد در رسیدن به اهداف مورد نظر نقش دارد (بایوئر و مولدر، 2006).
برای ارضاء نیاز به شایستگی، فرد بازخورد مثبت نیاز دارد. این بازخورد می¬تواند بوسیله خود تکلیف (انجام موفقیت¬آمیز یک تکلیف)، خود فرد (مقایسه عملکرد فعلی با قبلی) و دیگران (تحسین) داده شود (ریو، 2005، ترجمه¬ی محمدی، 1390).
ارتباط با دیگران:
نیاز به ارتباط با دیگران عبارت است از نیاز افراد به اینکه احساس کنند با دیگران رابطه داشته و از جانب آن¬ها حمایت می¬شوند (جانستون و فینی، 2010). همه افراد تعامل اجتماعی، روابط گرم و صمیمی را دوست دارند (وی، شافر، یانگ و زاکالیک ، 2005).
ادراک ارتباط به عنوان شکلی از تأثیرات اجتماعی است و به معنای ارتباط با کسانی است که برای فرد اهمیت دارند و یا از او حمایت می¬کنند (روکا و گاگنی، 2008). این نیاز متوجه به پیوند با دیگران و دریافت حمایت از جانب افراد مهمی چون رئیس، والدین، معلمان و یا دوستان و همکاران است. ارتباط با دیگران زمینه اجتماعی درونی سازی را فراهم می¬کند، فرآیندی که از طریق آن فرد ارزش¬های بیرونی را به درونی تبدیل می¬کند (ریو، 2005، ترجمه¬ی محمدی، 1390).
ارتباط با دیگران، تمایل به ارتباط داشتن با دیگران، دوست داشتن و حمایت کردن دیگران و همچنین دوست داشته شدن و حمایت شدن از سوی دیگران است (بامیسترو لیری ، 1995؛ بالبی ، 1958؛ ریان، 1993؛ به نقل از دسی و ریان، 2000).

2-2-12 ارتباط نیازهای بنیادی روانی و طرحواره¬های ناسازگار اولیه
یانگ(1999) بحث تغییر و غیر فعال کردن طرحواره¬های ناسازگار اولیه را طرح می¬کند. طرحواره¬های ناسازگار اولیه قدیمی¬ترین مولفه¬های شناختی محسوب می¬شوند و حتی گاهی اوقات پیش از آن که کودک زبان را بیاموزد، شکل می¬گیرند (طرحواره¬های پیش کلامی) و اغلب نفوذ خود را بر سیستم پردازش اطلاعات در زیر آستانه، عمل می¬کنند. پردازش طرحواره¬ها به راحتی و بدون این که نیازمند توجه از سوی فرد باشد صورت می¬گیرد و حالتی خودآیند دارد. بعضی افراد به خاطر تجارب کودکی منفی، طرحواره¬های ناسازگار اولیه را ایجاد می¬کنند که به شیوه تفکر، احساس و رفتار آن¬ها در روابط صمیمانه بعدی و سایر جنبه¬های زندگی¬شان تأثیر می¬گذارد. یانگ معتقد است که طرحواره¬ها به دلیل ارضاء نشدن نیاز¬های هیجانی اساسی دوران کودکی بوجود می آیندکه این نیازها عبارتند از: دلبستگی ایمن به دیگران، خودگردانی، تفاوت و هویت، آزادی در بیان نیازها و هیجان¬های سالم، خودانگیختگی و تفریح، محدودیت¬های واقع بینانه و خویشتن داری(یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392). اما طرحواره¬های اولیه باورهایی هستند که افراد درباره خود، دیگران و محیط دارند و به طور معمول ازارضاء نشدن نیازهای اولیه به خصوص نیازهای هیجانی در دوران کودکی سرچشمه می¬گیرد (ژانگ وهه،2010).

2-3 بخش دوم : طرحواره¬های ناسازگار اولیه
2-3-1 مقدمه
طرحواره‌ها را می‌توان ساختارهایی برای بازیابی مفاهیم کلی ذخیره شده در حافظه، یا مجموعه‌ی سازمان یافته‌ای از اطلاعات، باورها و فرضها دانست، محتوای هر طرحواره از طریق تجربه‌¬های زندگی فردی ساخته و پرداخته می‌شود، سازمان می‌یابد، در ادراک و ارزیابی اطلاعات جدید مورد استفاده قرار می‌گیرد . طرحواره‌ها طرز برخورد و نگرش شخص نسبت به خویشتن، جهان و آینده تعیین می‌شود اگر این طرحواره‌ها طبیعی و مثبت باشند، گرایش فرد نسبت به همه چیز مثبت، امیدورانه و موفقیت‌آمیز خواهد بود وگرنه چنین کسی خود را ناتوان، بی‌کفایت و بی‌ارزش خواهد پنداشت و بنابراین احساس خواهد کرد که در برخورد با مشکلات موانع نفوذ ناپذیری بر سر راه او قرار دارد و هر کاری بکند با شکست و ناکامی روبرو خواهد شد از این رهگذر فرد نسبت به جهان پیرامون، خویشتن و آینده نگرش منفی پیدا می‌کند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).

2-3-2 طرحواره :
طرحواره الگوی ثابت و درازمدتی است که در دوران کودکی به وجود آمده و تا زندگی بزرگسالی نیز ادامه یافته است. ما از طریق این طرحواره‌ها به جهان نگاه می‌کنیم، طرحواره‌ها باورها و احساسات مهمی در مورد خود و محیط می‌باشند که افراد آنها را بدون چون و چرا پذیرفته‌اند آنها خود تداوم بخشند و در برابر تغییر مقاومت زیادی نشان می‌دهند. معمولاً این طرحواره‌ها به غیر از بافت درمانی در جای دیگری تغییر نمی‌کنند. حتی موفقیت قاطع در زندگی نیز برای تغییر آنها کافی به نظر نمی‌رسند طرحواره‌ها برای زنده ماندنشان می‌جنگند و اغلب در این راه موفق‌اند. تفکر هر فردی دارای سه سطح می باشد: نخستین سطح که نسبتاً به راحتی دست یافتنی است، افکار سطحی را شامل می‌شود که آنها را افکار خودآیند می‌نامد. دومین سطح شامل باورهایی است که نسبت به سطح اول عمیق تر است. سطح سوم در واقع، هسته مرکزی همه افکار، تصورات و باورهای انعطاف‌ناپذیر را تشکیل می‌دهند و «طرحواره» نامیده می‌شود. طرحواره در واقع کارگران پشت صحنه‌ای است که افکار خودآیند و باورها را هدایت می‌کند. طرحواره‌های افسردگی شامل فرضیه‌های اساسی هستند مبنی بر اینکه «خود» ناتوان، دنیای بیرون پر از مشکلات و آینده ناامید کننده است (یانگ، 1990).
یانگ معتقد است که طرحواره الگوی ثابت و درازمدتی است که در دوران کودکی به وجود آمده و تا زندگی بزرگسالی نیز ادامه یافته است. ما از طریق این طرحواره‌ها به جهان نگاه می‌کنیم، طرحواره‌ها باورها و احساسات مهمی در مورد خود و محیط می‌باشند که افراد آنها را بدون چون و چرا پذیرفته‌اند آنها خود تداوم بخشند و در برابر تغییر مقاومت زیادی نشان می‌دهند. معمولاً این طرحواره‌ها به غیر از بافت درمانی در جای دیگری تغییر نمی‌کنند. حتی موفقیت قاطع در زندگی نیز برای تغییر آنها کافی به نظر نمی‌رسند طرحواره‌ها برای زنده ماندنشان می‌جنگند و اغلب در این راه موفق‌اند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
طرحواره¬ها با توجه به پنج نیاز اصلی (تحولی) :1- پیوستگی و پذیرش 2- خودگردانی و استقلال 3- محدودیتهای منطقی 4- خود جهت مندی 5- بیان خود و خود انگیختگی، به پنج حوزه وسیع نقسیم می¬شوند. اگر این پنج نیاز تحولی درکودک از سوی والدین ارضاء ‌نشود، به ترتیب این طرحواره¬ها (1- بریدگی و طرد 2- خودگردانی مختل 3- محدودیتهای غیرمنطقی 4- دیگرجهت مندی 5- بازداری و نگرانی مداوم) به وجود می¬آیند. پس هنگامی که رفتار والدین و شرایط محیط در حد بهینه و مطلوب باشد، در ساختار شخصیت کودکان در این پنج حوزه شیوه و الگویی بهنجار ساخته می¬شود . چنانچه والدین و شرایط محیط در حد بهینه و مطلوب نباشد کودک مستعد ایجاد طرحواره¬های ناکارآمد اولیه در یک یا چند حوزه می¬شود و هسته مرکزی شخصیت انسان را تشکیل می¬دهند (یانگ، 1999).
طرحواره: واژه طرحواره در روان شناسی و به طور گسترده¬تر در حوزه¬ی شناختی، تاریخچه¬ای غنی و برجسته دارد. در حوضه¬ی رشد شناختی، طرحواره را به صورت قالبی در نظر می¬گیرند که بر اساس واقعیت یا تجربه شکل می¬گیرد تا به افراد کمک کند تجارب خود را تبیین کنند. علاوه بر این، ادراک از طریق طرح واره، واسطه¬مندی می¬شود و پاسخهای افراد نیز توسط طرحواره جهت پیدا می¬کنند. طرحواره، بازنمایی انتزاعی خصوصیات متمایز کننده¬ی یک واقعه است. به عبارت دیگر، طرحی کلی از عناصر برجسته¬ی یک واقعه را طرحواره می¬گویند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمیدپور و اندوز، 1392).

مطلب مشابه :  عوامل مؤثر در بروز اختلالات رفتاری در دوران نوجوانی

2-3-3 طرحواره¬های ناسازگار اولیه (SME):
طرحواره‌های ناکارآمد اولیه عمیق¬ترین سطح شناخت هستند و اصول ثابت و دراز مدتی هستند که در دوران کودکی به وجود می‌آیند، در زندگی بزرگسالی تداوم می‌یابند و با ناکارآمدی زیاد مشخص می‌شوند. این طرحواره‌های الگویی برای پردازش تجارب بعدی محسوب می‌شوند. ابعاد طرحواره‌های ناکارآمد اولیه عبارتند از: الف- بریدگی و طرد ب- خودگردانی مختل ج- محدودیتهای غیرمنطقی د- دیگر جهت ‌مندی و- بازداری و نگرانی مفرط (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
طرحواره بریدگی و طرد :
طرحواره¬های بریدگی یعنی نیازهای شخص برای امنیت، ثبات، محبت، همدلی، بیان احساسات، پذیرش و احترام در دوره کودکی ارضاء نشده است. در خانواده¬هایی ایجاد می¬شود که بریده، سرد، منزوی، تکانشی، انتقادگر، غیر قابل پیش¬بینی، بد رفتار و رها کننده هستند. طرحواره¬های بریدگی و طرد عبارتند ازشدگی/ بی ثباتی، بی اعتمادی/ بد رفتاری، محرومیت هیجانی، نقص/ شرم، انزوای اجتماعی/ بیگانگی (همان منبع).
طرحواره خودگردانی مختل : 
طرحواره¬های خودگردانی مختل یعنی احساس اینکه فرد نمی¬تواند در جهان به طور مستقل و بدون حمایت دیگران عمل کند. این افراد یک هویت مستقل از خود ندارند و هنگام مواجهه با یک مشکل جزئی احساس شکست می¬کنند. طرحواره¬های خودگردانی مختل عبارتند از: وابستگی/ بی کفایتی، آسیب پذیری نسبت به ضرر، خود¬تحول نیافته/ خود گرفتار، شکست (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
طرحواره محدودیتهای غیرمنطقی : 
محدودیتهای غیرمنطقی یعنی نقص در محدودیتهای درونی مانند مسؤولیت پذیری نسبت به خود و دیگران، این طرحواره منجر به عدم رعایت حقوق دیگران می¬شود. این کودکان با سهل انگاری، فقدان جهت دهی وخود کنترلی درست ازسوی والدین مواجهه¬اند و با آنها به گونه¬ای رفتار می¬شود که گویی از دیگران برترند. طرحواره¬های محدودیتهای غیرمنطقی عبارتند از: استحقاق/ بزرگمنشی، خود کنترلی پایین/ خود انضباطی پایین (همان منبع).
طرحواره دیگر جهت ‌مندی : 
این کار به منظور دریافت محبت، پذیرش و اجتناب از انتقاد دیگران انجام می¬شود. این الگو منجر به رشد طرحواره¬های زیر می¬شود: اطاعت، فداکاری، تأییدجویی/ توجه طلبی (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).

طرحواره بازداری و نگرانی مفرط : 
طرحواره بازداری و نگرانی مفرط یعنی تأکید افراطی بر سرکوبی احساسات، تکانه¬های خود انگیخته و انتخابها. والدین این کودکان اغلب سختگیر، تنبیه گر، وظیفه شناس، کمال گرا، مقرراتی، پرتوقع، نگران، خود انتقادگر هستند که این خصوصیات را به کودکان خود انتقال می¬دهند. والدین این کودکان باعث شکل¬گیری طرحواره¬های زیر می¬شوند: منفی¬گرایی/ بدبینی، بازداری هیجانی، معیارهای سرسختانه/ انتقاد شدید، تنبیه گرایی (همان منبع).

2-3-4 انواع طرحواره¬های ناسازگار اولیه
1- رها شدگی/ بی ثباتی :
در این طرحواره فرد احساس می کند فرد مورد پیوستگی خود را به زودی از دست خواهد داد. این شخص احساس می¬کند که روابط نزدیک او با یک یا چند نفر به زودی به هم خواهد خورد. این فرد امکان دارد در دوران کودکی با مرگ یا طلاق والدین روبه رو شده باشد (یانگ و همکاران، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
2- بی اعتمادی/ بد رفتاری :
در این طرحواره فرد احساس می¬کند که دیگران از روی قصد از افراد سود¬جویی می¬کنند . این افراد انتظار دارند که از سوی دیگران آسیب ببینند، مورد انتقاد واقع شوند، یا تحقیر شوند. همیشه حس می¬کنند که حقوق آنها به وسیله دیگران زیر پا گذاشته می¬شود و مورد اذیت و آزار دیگران واقع می¬شوند (همان منبع).
3- نقص/ شرمندگی :
فرد باور دارد که عیب¬های درونی دارد و احساس اینکه شخص در مهمترین جنبه¬های شخصیتی¬اش، ناقص، ناخواسته، بد، حقیر و بی اعتبار و بی ارزش است (‌عزت نفس و اعتماد به نفس پایین)‌ یا اینکه در نظر افراد مهم زندگی¬اش فردی منفور و ناقص به حساب می¬آید (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
4- انزوای اجتماعی/ احساس بیگانگی :
در این طرحواره فرد احساس می کند که از جهان کناره گرفته است و با افراد دیگر متفاوت است و یا اینکه به هیچ گروه یا جامعه¬ای تعلق ندارد. در این طرحواره فرد به دنیای خصوصی خود پناه می¬برد و از دیگران دوری می¬کند و از تنهایی لذت می¬برد ( همان منبع).
5- شکست :
در این طرحواره فرد احساس می¬کند که یک فرد شکست خورده است یا در آینده شکست خواهد خورد یا اینکه نمی¬تواند از شکست اجتناب کند. فرد در مقایسه با همسالان خود در حوزه¬های موفقیت (‌مدرسه، شغل، ورزش و…)‌ احساس بی کفایتی می¬کند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
6- وابستگی/ بی کفایتی :
فرد دارای این طرحواره باور دارد که نمی¬تواند مسئولیت¬های زندگی خود را به طور مستقل انجام دهد. این افراد اغلب از اشخاص دیگر در تصمیم¬گیری و انجام تکالیف، کمک می¬طلبند. این کودکان برای انجام اعمال و تکالیف به خود اعتماد ندارند.
7- آسیب پذیری نسبت به ضرر و بیماری :
ترس افراطی از اینکه فاجعه¬ای مهم نزدیک است و هر لحظه احتمال وقوع آن وجود دارد و این که شخص قادر نیست از آن جلوگیری کند. این فاجعه¬ی ‌مهم، بر یک یا چند جنبه از موارد زیر متمرکز است.
الف : رویدادهای ناگوار پزشکی مانند حمله¬های قلبی، ابتلا به سرطان
ب: ‌رویدادهای ناگوار هیجانی مانند دیوانه شدن
ج: رویدادهای ناگوار بیرونی مانند گیر افتادن در آ‌سانسور، قربانی جنایت شدن (همان منبع).
8- خود نابالغ/ گرفتار :
کسی که این طرحواره را دارا ست نزدیکی هیجانی و صمیمیت بیش از حدی با یکی از افراد مهم زندگی خود (اغلب والدین)‌ دارد و این موجب از دست دادن فردیت یا رشد اجتماعی بهنجار این فرد می¬شود. در واقع این افراد گرفتار فرد دیگر هستند و باور دارند که بدون حمایت آنها نمی¬توانند شاد باشند.
9- محرومیت هیجانی :
کسی که این طرحواره را دارد باور دارد که نیازهای هیجانی اولیه او از سوی دیگران ارضاء نخواهد شد، این نیازها شامل محبت، همدلی، مهربانی، محافظت، راهنمایی و مراقبت از سوی دیگران است. محرومیت هیجانی یعنی انتظار اینکه تمایلات و نیازهای شخص در زمینه¬ی حمایت اجتماعی از سوی دیگران ارضاء نمی¬شود.
10-استحقاق/ بزرگ منش :
باور به اینکه شخص از دیگران برتر است و حقوق ویژه¬ای برای خودش قائل است. باور به اینکه هر چیزی می¬خواهد یا هر کاری می¬خواهد باید سریعاً انجام شود، بدون توجه به اینکه آیا خواسته او منطقی است و آیا باعث ضرر و زیان دیگران می¬شود یا خیر؟ آنها به نیازهای دیگران هیچ توجهی ندارند این افراد برای ارضای تمایلات خود سعی در سلطه¬گری و کنترل دیگران دارند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
11- خود کنترلی ضعیف/ خود تنظیمی ضعیف
ناتوانی فرد در بازداری از بروز تکانه¬ها و احساسات و ناتوانی در تحمل ناکامی. وقتی فقدان خویشتن داری به حد افراطی برسد، فرد زندگی¬اش مملواز رفتار مجرمانه می¬شود. فقدان خویشتن داری یعنی ناتوانی در جلوگیری از هیجانها .
12- اطاعت (فقدان فردیت) :
فرد دارای این طرحواره باور دارد برای اینکه از پیامدهای منفی اجتناب کند باید کنترل خود را به دیگران بسپارد. اغلب این افراد می¬ترسند که دیگران خشمگین شده و طردشان کنند، از این رو ترجیح می¬دهند خودشان را به دیگران تسلیم کنند. فرد دارای این احساس است که تمایلات، عقاید و احساسات او اعتبار ندارد و برای دیگران و خودش مهم نیستند (همان منبع).
13- ازخود گذشتگی :
در این طرحواره فرد نیازهای خود را برای کمک به دیگران فدا می¬کند. تمرکز افراطی بر ارضای نیازها¬ی دیگران در زندگی روزمره، به طوری که از رضایت¬مندی خود فرد جلوگیری می¬شود. این افراد معنای زندگی خودرا در کمک به دیگران می¬دانند و اغلب آنها خود و نیازهای خود را فراموش کرده¬اند.
14- تأیید جویی/ توجه طلبی :
این افراد تأکید افراطی در دستیابی به تأیید، توجه، بازشناسی یا شایستگی از سایر افراد دارند به گونه¬ای که از تحول یک هویت واقعی و ایمن جلوگیری می¬کند. عزت نفس این فرد بیشتر به واکنش¬های دیگران وابسته است تا به تمایلات و رغبت¬های خود شخص. این افراد معمولاً اعمالی انجام می¬دهند که مورد توجه و تأیید دیگران باشند و از آن اعمال هیچ لذتی نمی¬برند.
15- منفی گرایی/ بد بینی :
این افراد تمرکز دائمی بر جنبه¬های منفی زندگی (درد، مرگ، دلخوری، فقدان، عدم توافق، تعارض، گناه، مشکلات حل نشده، اشتباهات بالقوه، اعمال غلط و…) دارند. همراه با خود کم¬انگاری یا غفلت از جنبه-های مثبت شخصیت و زندگی (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).
16- بازداری هیجانی :
باور به اینکه شخص باید هیجانها، تکانه¬ها (مخصوصاً خشم)‌ خودرا بازداری کند، زیرا هر گونه بیان احساسات به دیگران ضرر می¬رساند یا منجر به کاهش عزت نفس یا محرومیت، انتقام و ناراحتی می¬شود. رایجترین حوزه¬های بازداری عبارتند از:
الف: بازداری خشم و پرخاشگری
ب : بازداری هیجانهای مثبت (خوشحالی، محبت، برانگیختگی جنسی، نشاط و شادابی)
ج : تأکید شدید بر عقلانیت و حذف هیجان همراه آن
17- تنبیه¬گرایی :
کسی که این طرحواره را دارد باور دارد که به خاطر اشتباهات و گناهان خود، باید شدیداً تنبیه شود. این افراد معمولاً به سختی از اشتباهات خود و دیگران چشم پوشی می¬کنند به این دلیل که عیب و نقص دیگران را نمی¬پذیرند و نمی¬توانند با آنها همدلی نمایند(همان منبع).
18- معیارهای کمال گرایانه/ انتقاد بیش از حد از خود :
باور به اینکه شخص باید برای رسیدن به معیارهای درونی و افراطی درباره رفتار و عملکرد خود کوشش فراوانی انجام دهد. که این عمل معمولاًبرای جلوگیری از انتقاد صورت می¬گیرد. این افراد اعتقاد دارند هر کاری که انجام می¬دهند ناقص است و باید بیشتر تلاش کنند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمیدپور و اندوز، 1392).

2-3-5 خصوصیات طرحواره¬های ناسازگار اولیه:
الگوها یا درون مایه¬های عمیق و فراگیری هستند.
از خاطرات، هیجان¬ها، شناخت¬واره¬ها و احساسات بدنی تشکیل شده¬اند.
در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفته¬اند.
در سیر زندگی تداوم دارند.
درباره¬ی خود و رابطه با دیگران هستند.
به شدت ناکارآمدند.

2-3-6 عملکردهای طرحواره¬های ناسازگار اولیه:
1- تداوم طرحواره: تمام افکار، احساسها، و رفتارهایی را در بر می¬گیرد که به جای بهبود طرحواره، در نهایت باعث تقویت آن می¬شود. به عبارتی تمام پیش¬گوییهای خود¬کامبخش فرد.
2- بهبود طرحواره: از آن جایی که طرحواره، مجموعه¬ای از خاطرات، هیجان¬ها، احساس¬های بدنی و شناخت¬واره¬ها است، بهبود طرحواره به کاهش تمام این موارد مربوط می¬شود: شدت خاطرات مرتبط با طرحواره، فعال شدن هیجانی طرحواره، نیرومندی احساس¬های بدنی و ناسازگاری شناخت¬واره (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).

2-3-7 سبک¬های مقابله¬ای ناسازگار:
1- تسلیم طرحواره: وقتی بیماران، تسلیم طرحواره می¬شوند، به درست بودن آن گردن می¬نهند و هیچ وقت سعی نمی¬کنند با طرحواره بجنگند یا از آن اجتناب کنند، بلکه می¬پذیرند که طرحواره¬ها درست است.
2- اجتناب طرحواره: وقتی بیماران سبک مقابله¬ای اجتناب را به کار می¬برند، سعی می کنند زندگی خود را طوری تنظیم کنند که طرحواره هیچ وقت فعال نشود. «آنها می¬کوشند با ناآگاهی زندگی کنند، انگار که اصلاً طرحواره¬ای ندارند. معمولاٌ از موقعیت¬های برانگیزاننده¬ی طرحواره، مثل روابط صمیمی یا چالش¬های شغلی، اجتناب می¬کنند. اکثر این بیماران از تمام حوزه¬های زندگی که نسبت به آن¬ها احساس آسیب پذیری می¬کنند، روبر می¬گرداند.
3- جبران افراطی طرحواره: وقتی بیماران، سبک مقابله¬ای جبران افراطی به کار می¬برند، از طریق فکر، احساس، رفتار والدین بین فردی به گونه¬ای با طرحواره می¬جنگد که انگار طرحواره¬ی متضادی دارند. آن¬ها سعی می¬کنند تا حد ممکن با دوران کودکی خود یعنی زمان شکل¬گیری طرحواره¬ها، متفاوت باشند. اگر در دوران کودکی، احساس بی¬ارزشی می¬کرده¬اند، بعداً در دوران بزرگسالی، تلاش می¬کنند افرادی کامل و بی¬عیب و نقص جلوه کنند. اگر در کودکی مطیع بوده¬اند، در بزرگسالی، رو در روی همه می¬ایستند. اگر در دوران کودکی تحت کنترل دیگران بوده¬اند، در بزرگسالی، دیگران را کنترل می¬کنند یا به هیچ وجه حاضر به پذیرفتن نفوذ و تأثیر دیگران بر خود نیستند. اگر مورد بد رفتاری قرار گرفته¬اند، با دیگران بد رفتاری می¬کنند. آنها به هنگام روبه رو شدن با طرحواره، دست به حمله¬ی متقابل می¬زنند. در ظاهر، اعتماد به نفس زیادی دارند، ولی در باطن، هر لحظه نسبت به فعال شدن طرحواره، احسای تهدید می¬کنند (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).

2-3-8 پاسخ¬های مقابله¬ای:
پاسخ¬های مقابله¬ای، راهبردها یا رفتارهای مشخصی هستند که از طریق سه سبک رفتاری (جبران افراطی، اجتناب و تسلیم) به منصه¬ی ظهور می¬رسند. پاسخ¬های مقابله¬ای عبارتند از تمام پاسخ¬هایی که در خزانه¬ی رفتاری فرد در مقابل تهدید وجود دارند، به عبارتی تمام راههای بی¬همتا و فرد ویژه¬ای که بیماران از طریق آنها، جبران افراطی، تسلیم، و اجتناب را آشکار می¬سازند. وقتی فرد از روی عادت، پاسخ¬های مقابله¬ای خاصی را به کار می¬گیرد، پاسخ¬های مقابله¬ای به سبک مقابله¬ای گره می¬خورند. لذا سبک مقابله¬ای، یک صفت است و پاسخ مقابله¬ای، یک حالت. سبک مقابله¬ای، مجموعه¬ای از پاسخ¬های مقابله¬ای است که فرد به طور ویژه، آنها را به منظور اجتناب، تسلیم و جبران افراطی طرحواره¬ها به کار می¬گیرد. پاسخ مقابله¬ای، رفتار خاصی است که فرد در یک لحظه¬ی خاص و گذرا از خود نشان می¬دهد (یانگ و همکاران، 2003، ترجمه¬ی حمید پور و اندوز، 1392).

2-3-9 ارتباط طرحواره¬های ناسازگار اولیه با اختلال تنظیم هیجانی
طرحواره¬های ناسازگار اولیه که موجب اختلالات هیجانی می¬شوند از طرحواره¬های افراد عادی انعطاف پذیر تر، خشک¬تر و عینی¬ترند (جانستون، دورای، کورتنی، بایلس، و اوکان ، 2009). نظریه¬های شناختی در مورد اختلال¬های هیجانی، نظیر نظریه¬ی طرحواره بک (1999) بر این اصل مبتنی هستند که اختلال¬های روانی با آشفتگی در تفکر همراه می¬باشند. به ویژه اضطراب و افسردگی که با افکار منفی خودکار و تحریف در تفسیر محرک¬ها و رویدادها مشخص می¬شوند. تصور می¬شود که افکار منفی یا تفاسیر تحریف شده، از فعال شدن باورهای منفی انباشته شده در حافظه بلند مدت منشأ می‌گیرند.

2-4- بخش سوم: اختلال¬های تنظیم هیجانی
2-4-1 مقدمه
یکی از موضوعاتی که در طی دو دهه¬ی گذشته تلاش و توجهات تجربی و نظری فراوانی را به خود جلب کرده است، بحث هیجانها است. این علاقه و توجه تا حدی می¬تواند به دلیل نقشی باشد که هیجان و تنظیم هیجان در رفتارهای بیرونی (فردی) ایفا می¬نماید. نظریه¬پردازان و دانشمندان مختلف، تعاریف متعددی از هیجان ارائه داده¬اند، اما در مجموع می¬توان گفت که هیجان رویدادی پیچیده و چند بعدی است که منجر به آمادگی برای عمل می¬شود هر فرد عادی می¬داند که دارای عواطفی است و زندگی بدون عواطف، زندگی تیره، مکانیکی، و بیرنگ خواهد بود. از طرف دیگر سلامت روانی و عقلی شخص به سلامت عاطفی او بستگی دارد. زیرا نظر شخص نسبت به خودش، دیگران، اوضاع اجتماعی، و زندگی به طور کلی از چگونگی رشد و تکامل عواطف وی متاثر می¬شود. به بیان دیگر، داوری¬های هر فرد درباره¬ی خود و دیگران و مسائل اجتماعی به کیفیت عواطف او بستگی دارد و شخصی که از رشد سالم هیجانی و عاطفی بهرمند نباشد هرگز فردی واقع بین، نیک¬اندیش، درست کردار، و در نتیجه فرد مفید و موثر در پیشرفت جامعه نخواهد بود (شعاری نژاد، 1388).
هیجان¬ها بسیار پیچیده¬تر از آن هستند که ابتدا به چشم می¬خورند. در نگاه اول همگی هیجان¬ها را به عنوان احساس، می¬شناسیم. ما شادی و ترس را می¬شناسیم زیرا جنبه¬ی احساسی آنها را طبق تجربه¬ی ما خیلی بارز هستند. وقتی با تحدیدی مواجه می¬شویم یا به سمت هدفی پیشرفت می¬کنیم، تقریباً غیر ممکن است که متوجه جنبه¬ی اساسی هیجان نشویم. اما به همان صورتی که بینی بخشی از صورت است، احساس¬ها نیز فقط جزئی از هیجان¬هاهستند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سیدمحمدی، 1390)

2-4-2 تعریف هیجان:
واژه هیجان که با واژه¬های شور، احساس و عاطفه شباهت زیادی دارد به معنای هر نوع برانگیختگی ذهن و بدن است. همانطور که اشاره شد، هیجانات، احساسات و عواطف بخشی از وجود ما هستند. در واقع هیجان، احساس و عاطفه پدیده¬هایی هستند که ما هر روز با انواع مختلفی از آن درگیر هستیم. مسائلی مانند عشق، غم، شادی، خشم و عصبانیت و بسیاری دیگر از حالت¬ها که قطعاً همه¬ی ما تک تک آنها را به خوبی می¬شناسیم و همه¬ی آنها را احساس کرده¬ایم، محتوای هیجان، احساس و عاطفه ما را تشکیل می¬دهد (امامی نائینی، 1385).
روان¬شناسان در تعریف هیجان و عاطفه اختلاف نظر دارند زیرا هر کدام در تعریف خود زاویه¬ای از آن را در نظر می¬گیرند. چنان که بعضی از ایشان به منشاء و دگرگونی هیجان توجه دارند، برخی جنبه¬های عضوی آن را مورد توجه قرار می¬دهند، و گروهی نیز می¬خواهند ماهیت هیجان و عاطفه را به فطری و فرهنگی تقسیم کنند. استانلی هیجان را نخستین پایه¬ای که انرژی روانی در پیدایش و دگرگونی خود برآن استوار است تعریف می¬کند. جیمزلانکه معتقد است که ادراک حالات عضوی یا بدنی باعث پیدایش حالات هیجانی و عاطفی می¬شود و هیجان و عاطفه در واقع همین ادراک است. مکدوگال هیجان را نشانه بروز غرایز می¬داند (شعاری نژاد، 1388).
تعریف هیجان خیلی پیچیده¬تر از تعریف مجموع اجزای آن است. هیجان نوعی ساختار روان¬شناختی است که این چهار جنبه¬ی تجربه را در یک الگوی هم زمان، هماهنگ می¬کند. هیجان همان چیزی است که عناصر احساس، انگیختگی، هدفمندی و یا بیانگری را در واکنشی منسجم به رویداد فراخوان، تنظیم می¬کند (ریو،2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390).
پکرون، گتز و پری (2005) در راستای مدل فرآیند مولفه از هیجان، هیجان را به عنوان مجموعه¬ای از فرآیند¬های روانی به هم مرتبط می¬دانند که شامل مولفه¬های عاطفی، شناختی، فیزیولوژیکی، و انگیزشی می-باشد.

2-4-3 ویژگی هیجان¬ها :
هیجان¬ها چند بعدی هستند. آنها به صورت پدیده¬های ذهنی، زیستی، هدفمند و اجتماعی وجود دارند. هیجانها تا اندازه¬ای احساس¬های ذهنی هستند، به این صورت که باعث می¬شوند به شیوه¬ی خاص، مثل عصبانی یا خوشحال, احساس کنیم. اما هیجانها واکنش¬های زیستی نیز هستند، یعنی، پاسخ¬های بسیج کننده¬ی انرژی که بدن را برای سازگار شدن با هر موقعیتی که فرد با آن مواجه شده، آماده می¬کند. هیجانها هدفمند هم هستند، خیلی شبیه گرسنگی که هدف دارد. برای مثال، خشم، میل انگیزشی برای انجام دادن کاری، مانند جنگیدن با دشمن یا اعتراض کردن به بی عدالتی در ما ایجاد می¬کند که در غیر اینصورت چنین نمی¬کردیم. هیجانها پدیده‌های اجتماعی نیز هستند. وقتی هیجان زده می¬شویم، علائم قابل تشخیص چهره¬ای، ژستی، و کلامی می‌فرستیم که دیگران را از کیفیت و شدت هیجان¬پذیری ما با خبر می¬کنند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390) با توجه به این چهار ویژگی هیجانها، معلوم می¬شود که هیجان را نمی¬توان به روشنی تعریف کرد. مشکل تعریف کردن هیجان شاید در ابتدا شما را متحیر کند، زیرا هیجانها در تجربیات روزمره، خیلی صریح به نظر می¬رسند. هر کسی می¬داند که تجربه¬ی شادی و خشم چگونه است، بنابراین شاید بپرسید واقعاً مشکل تعریف کردن هیجان چیست. مشکل این است تا وقتی از کسی خواسته نشده باشد هیجان را تعریف کند، می¬داند هیجان چیست (فر و راسل ، 1984).
هیچ یک از این ابعاد مجزای ذهنی، زیستی، هدفمند، یا اجتماعی، هیجان را به نحوء شایسته¬ای تعریف نمی¬کند. هر یک از این چهار بعد فقط بر ویژگی متفاوت هیجان تاکید دارد. برای شناختن و تعریف کردن هیجان، بررسی هر یک از چهار بعد هیجان و نحوه¬ای که بر یکدیگر اثر متقابل می¬گذارد، ضرورت دارد

2-4-4 عوامل ایجاد هیجان :
وقتی با واقعه¬ی مهمی روبرو می¬شویم، ذهن (فرآیندهای شناختی) و بدن افراد (فرآیندهای فیزیولوژیکی) به شیوه¬ی سازگارانه¬ای به این واقعه واکنش نشان می¬دهد. یعنی، مواجه شدن با رویدادی مهم، فرآیندهای شناختی و زیستی را فعال می¬کند که جمعاً عناصر مهم هیجان، از جمله احساسها، انگیختگی بدن، رفتار هدفمند و بیانگری را فعال می¬سازند. یکی از سوال¬های اساسی در بررسی هیجان این است که که چه چیزی موجب هیجان می¬شود. دیدگاههای متعددی نظیر آنهایی که زیستی، روانی- تکاملی، شناختی، رشدی، روانکاوی، اجتماعی، جامعه شناختی، فرهنگی و انسان¬شناختی هستند، وارد این بررسی علیتی می¬شوند. به رغم این تنوع، آگاهی از اینکه چه چیزی موجب هیجان می¬شود بر یک مجادله¬ی اساسی استوار است: زیست¬شناسی در برابر شناخت. در واقع این مجادله می¬پرسد، آیا هیجان عمدتاً پدیده¬های زیستی هستند یا شناختی. اگر هیجانها عمدتاً زیستی باشند، پس باید از یک منبع زیستی، مانند مدارهای مغزی و نحوه¬ای که بدن به رویدادهای مهم واکنش نشان می¬دهد، سرچشمه بگیرند. اما اگر هیجانها عمدتاً شناختی باشند، در این صورت باید از رویدادهای ذهنی علیتی، مانند ارزیابی¬های ذهنی از معنی موقعییت برای سلامتی فرد، سرچشمه بگیرند (ریو، 2005، ترجمه¬ی سید محمدی، 1390).