هوش هیجانی و رابطه ی آن با سلامت روانی

هوش شناختی و هوش هیجانی:

بهره هوشی به خوبی نمی تواند از عهده توضیح سرنوشت متفاوت افرادی که فرصت ها و شرایط تحصیلی مشابه دارند، برآید. بهره هوشی در فراز و نشیب های زندگی به تنهایی نمی تواند آمادگی زیادی برای مقابله صحیح ایجاد کند و لزوماً تضمین کننده رفاه، شخصیت اجتماعی و یا احساس شادکامی در زندگی نیست.

هواردگاردنر در سال 1985، اولین بار نظریه هوش هیجانی را مطرح کرد که انتقادی بر تأکید بیش از حد بر IQ بود. هوش هیجانی مفهومی است که فرضیه IQ یا هوش شناختی را به چالش می کشد. فرضیه IQ بیان می کند که هوش شناختی بهترین عامل پیشگویی کننده برای موفقیت های آدمی است. بر خلاف IQ که ابزاری برای سنجش توانایی های ذاتی ثابت است. EQ قابلیتی است که می توان آن را افزایش داد. نظریه هوش هیجانی بیان می کند که فرد با بالا بردن هوش هیجانی می تواند موفقیت های خود را در فعالیت های دانشگاهی، فروش، سرویس دهی به مشتریان، مدیریت، بهبود شرایط زندگی، سلامت جسمی و روانی افزایش دهد.(سیاروچی1 و همکاران، 1384).

در سال های اخیر، گروه بیشتری از روان شناسان به نتیجه گیری مشابهی رسیده اند و با گاردنر هم عقیده شده اند که مفاهیم قدیمی هوشبهر، تنها حیطه محدود مهارت های کلامی و ریاضی را شامل می شود و اینکه عملکرد خوب در آزمون های هوشبهر، بیشتر می تواند موفقیت فرد را در کلاس درس پیش بینی کند، اما در زمینه راه هایی که از محیط تحصیلی فاصله دارند، پیش بینی کننده قاطعی نیستند.

بر اساس تحقیقات، هوش عقلی حداکثر ده درصد بر عملکرد و موفقیت تأثیر دارد (مخصوصاً در حوزه مدیریت)؛ البته تحقیقات دانیل گلمن بیان می کند که هوش عقلی نسبت به هوش عاطفی، پیشگوی بهتری برای کار و عملکرد علمی فرد است. اما زمانی که این سؤال مطرح می شود: «آیا فرد می تواند در کار خود، بهترین باشد و یا مدیری لایق باشد؟» در اینجا، هوش عاطفی معیار بهتری است. هوش عقلی احتمالاً برای رسیدن به این جواب، کارایی کمتری دارد. گلمن در کتاب خود به نام کار با هوش عاطفی(1998)، بر نیاز به هوش عاطفی در محیط کار، یعنی محیطی که اغلب به عقل توجه می شود تا قلب و احساسات، تمرکز می کند(گلمن، 2006).

هوش هیجانی  و هوش شناختی از بعضی منظرها با یکدیگر تفاوت دارند. بر خلاف هوش شناختی که میزان سطح آن نسبتاً ثابت و ایستا می باشد و از طرفی همبستگی کمی با موفقیت در زندگی دارد، سطح هوش هیجانی را می توان با تعلیم و تربیت، مربی گری هدفمند، ابتکار عمل، توسعه و رشد یافتگی، ارتقا داد. به علاوه، ثابت شده است بین موفقیت های شغلی و زندگی فردی، با هوش هیجانی، همبستگی بالایی وجود دارد. هوش هیجانی، کلید تمایز افراد و گروه ها با عملکرد برجسته و عالی از سایر افراد و گروه ها با عملکرد معمولی و عادی محسوب می شود. در حقیقت، مطالعات نشان می دهد که با افزایش سن، سطح هوش هیجانی بالا می رود و اوج هوش هیجانی در سنین بین 50 تا 59 سالگی جلوه گر می شود(نلسون و لاو1، 2008).

مطلب مشابه :  نیازهای بنیادی روانی

فردی که فقط از نظر بهره هوشی (IQ) در سطح بالا، ولی فاقد هوشیاری عاطفی است. تقریباً کاریکاتوری از یک آدم خردمند است. در قلمرو ذهن چیره است، ولی در دنیای شخصی خویش، ضعیف، افرادی که از هوش عاطفی قوی برخوردارند، از نظر اجتماعی متعادل، شاد و سرزنده اند و هیچ گرایشی به ترس یا نگرانی ندارند و احساسات خود را به طور مستقیم بیان کرده و راجع به خود، مثبت فکر می کنند.

نظریه پردازان هوش هیجانی معتقدند که IQ به ما می گوید که چه کار می توانیم انجام دهیم، در حالی که هوش هیجانی به ما می گوید که چه کاری باید انجام دهیم. IQ، شامل توانایی ما برای یادگیری، تفکر منطقی و انتزاعی می شود، در حالی که هوش هیجانی به ما می گوید که چگونه از IQ در جهت موفقیت در زندگی استفاده کنیم. هوش عمومی و هوش هیجانی، توانایی های متفاوتی نیستند، بلکه بهتر است چنین بیان نمود که از یکدیگر متفاوت هستند. همه ما ترکیبی از هوش و هیجان داریم. در واقع، بین هوش عمومی و برخی از جنبه های هوش هیجانی، همبستگی پایینی وجود دارد و باید گفت این دو قلمرو، اساساً مستقل اند. بر اساس مطالعات دانیل گلمن، در بهترین شرایط، همبستگی اندکی (07/0) بین هوش عمومی و برخی از ابعاد هوش هیجانی وجود دارد، به طوری که می توان ادعا کرد آنها عمدتاً ماهیت مستقل دارند. وقتی افراد دارای هوش عمومی بالا در زندگی تقلا می کنند و افراد دارای هوش متوسط به طور شگفت انگیزی پیشرفت می کنند، شاید بتوان آن را به هوش هیجانی بالای آنان نسبت داد(گیتونی و ست1، 2005).

هوش هیجانی و سلامت روانی:

هر مشکلی در طول حیات خود، زمانی آماده حل شدن و از بین رفتن می شود. هیجان ها وسیله ای هستند که با آن می توانید برای حل مشکل اقدام کنید، مشکلی آن چنان بزرگ که می توانید آن را ببینید، ولی هنوز آن قدر کوچک که می توانید آن را حل کنید. با درک هیجان های خود می توانید از میان مشکلات، ماهرانه بگذرید و از مشکلات بعدی اجتناب کنید. اگر عکس این کار را انجام دهید و احساسات خود را سرکوب کنید، آنها خیلی سریع به احساس تنش و اضطراب تبدیل خواهند شد. هیجان هایی که نادیده گرفته می شوند. مغز و بدن را فلج می کنند. مهارت های هوش هیجانی، شما را قادر می سازند تا جلوی وضعیت های دشوار را پیش از اینکه غیر قابل کنترل شوند، بگیرید و با این کار مدیریت استرس(کنار آمدن با استرس) برای شما آسان تر می شود. کسانی که قادر به استفاده از مهارت های هوش هیجانی خود نیستند، به احتمال زیاد، برای مدیریت روحیه و خلق خود از روش های دیگری که اثر بخشی کمتری دارند، بهره می گیرند. احتمال دارد که آنها دو برابر بیشتر از دیگران مضطرب، افسرده یا معتاد شوند و حتی فکر خود کشی به سرشان بزند. هوش هیجانی تأثیر زیادی بر شادی و رضایت مردم دارد. کسانی که هوش هیجانی خود را به کار        می گیرند، با محیط اطراف خود سازگاری بیشتری دارند، اعتماد به نفس بالایی نشان می دهند و از توانایی های خود آگاهند. رابطه مستقیم بین هوش هیجانی و زندگی خوب و سالم نشان می دهد که توجه به هیجان ها، آگاه بودن و آگاه ماندن از آنها و استفاده از آنها برای راهنمود رفتار، تا چه حد اهمیت دارد. هر چه از مهارت های هوش هیجانی خود بیشتر استفاده کنید، از زندگی دستاوردهای بیشتری خواهید داشت (شات و مالوف1، 2007).

مطلب مشابه :  حالات افسردگی در انسان چگونه است؟

در سال های اخیر، پژوهش ها نشان داده است که بین هوش هیجانی و آمادگی ابتلا به انواع بیماری ها، همبستگی بالایی وجود دارد. استرس، اضطراب و افسردگی، دستگاه دفاعی بدن را تضعیف و متوقف می کنند و باعث آسیب پذیری در مقابل همه بیماری ها، از سرما خوردگی معمولی گرفته تا سرطان، می شوند. وقتی ذهن غرق در تنش، ناراحتی یا اضطراب است، به بدن پیام می رساند که از میزان مصرف انرژی برای مقابله با بیماری بکاهد. این کار باعث می شود تا آسیب پذیری در مقابل بیماری بیشتر شود( شات و مالوف، 2007).

به نظر می رسد خود تنظیمی عاطفی، مرتبط ترین جنبه هوش هیجانی به سلامت جسمی باشد. افرادی که نمی توانند خشم و خصومتشان را کنترل کنند، مستعد بیماری قلبی هستند. داده هایی که خصومت را به مشکلات قلبی – عروقی مرتبط می سازند، کاملاً بارز هستند. در عین حال، افرادی که خشم و خصومتشان و به طور کلی، احساسات منفی شان را واپس می رانند، ممکن است سبک هیجانی را اتخاذ کنند که انواع خاصی از سرطان را تشدید می کند(حسن زاده و ساداتی، 1388).

به طور کلی، ناتوانی در تنظیم هیجانات منفی، در حقیقت، حتی این باور که شخص از مهارت های قوی در این حیطه برخوردار نیست، به نظر می رسد که شخص را نسبت به فشار روانی آسیب پذیر می سازد

1-  Siaroochi

1 – Nelson & Law

1 – Gituni & Set

1 – Schutt & Malouff