ترجمه، بررسی و تحلیل نمایش نامۀ «السلطان الحائر» اثر توفیق حکیم۹۳

دور از سجع و قافیه و شعر و عبارات متکلفانه، به بررسی و بیان مسائل فکری، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه میپردازد.[۶۲]

به عقیدۀ پژوهشگران توفیق حکیم نمایشنامۀ عربی را که در ابتدا عموما به هدف سرگرمی نگارش مییافت به مرتبه ای رساند که در سطح نمایشنامههای قدیم و جدید مطرح باشد.[۶۳]

در زمینۀ اجرا نیز اولین قدم در سال ۱۹۳۵ برداشته شد و دولت مصر در این سال تصمیم گرفت گروه بازیگری ملی را به مدیریت شاعر بزرگ خلیل مطران و با کمک تعدادی از نخبگان اهل ادب در آن زمان ایجاد کند. دولت که پیش از آن، بورسیه ای را به منظور تحصیل در رشتۀ نمایش و بازیگری در اروپا اختصاص داده بود، آموزشگاه هنرهای نمایشی را نیز در سال۱۹۳۰تأسیس کرد. در عین حال، اقدام به ایجاد گروه بازیگری، خالی از نقص نبود زیرا برنامۀ دست اندر کاران این گروه، تنها تشویق نمایشنامههای ترجمه شده و در کنار آن نمایشنامههای بومی بود، نه آنهایی که با زبان محاوره ای نوشته شده بودند. پذیرش این نوع اخیراز نمایشنامهها در محافل ادبی به مدت ۲۵ سال به تأخیر افتاد؛ یعنی هنگامی که شکلهای جدیدی از نمایشنامه ظهور کرد. در هر حال، باید بگوییم اولین نمایشنامۀ بومی که گروه بازیگری ملی آن را اجرا کرد، نمایشنامۀ «أهل الکهف» اثر توفیق حکیم بود.[۶۴]

اگرچه پس از توفیق حکیم نویسندگان جوانی ظهور کردند که همانند او به نمایشنامه نویسی روی آوردند، اما او در مصر حضور جنجال برانگیزی داشت. در عین حال هنگامی که او شروع به نشر نمایشنامههای خود در آغاز دهه سی قرن بیستم کرد، به دلایل گوناگونی با تشویق و استقبال رو برو شد. این تشویق و استقبال از آنجا ناشی شد که شمار بسیاری از روشنفکران و اشراف زادگان به نمایشنامه علاقه نشان دادند. علاوه بر این، رشد نقد نمایشنامه نیز که در روزنامههای داخلی چاپ میشد، در این امر نقش مهمی داشت و بدین ترتیب مجلاتی ویژه نمایشنامه به وجود آمد که از دهۀ بیست همه جا منتشر میشد. عامل دیگری نیز وجود دارد که تأثیر زیادی در توجه به نمایشنامۀ قدیم وجدید داشته است. این عامل، استقبال پرشور ادیب و منتقد مهمی چون طه حسین از اولین نمایشنامۀ جدی و پخته توفیق حکیم است که آن را در چند بند ابراز کرده است؛ اما از نقد آن نیز غافل نشده است.[۶۵]

۱-۲-۲-۵ نمایشنامه در دوران معاصر

آغاز دوران جدید در مصر مصادف با حکومت جمال عبد الناصر و انور السادات و حسنی مبارک است. در دورههای حکومت این سه نفر دگرگونیهای متضاد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و نظامی در مصر به وقوع پیوست. هر چند که نویسندگان دورۀ جدید در نظامهای دیکتاتوری زندگی کرده و میکنند ولی باید گفت که از نظر ادبیات نمایشی دوران جدید بسیار پر مایه و امیدوار کننده است و نویسندگان دوره جدید در خلق کارهای خود کم وبیش از آثار نویسندگانی بزرگ چون توفیق حکیم و احمد شوقی، بهره گرفته اند.[۶۶]

پس به طور کلی، نمایشنامۀ عربی در چهار دورۀ مشخص، قابل ارزیابی است. دورۀ اول شامل نمایشهای سنتی، عامیانه در قالب تقلید، رقص، غنا و موسیقی، داستان سرایی، نکته پردازی وشعرخوانی میشود که از این میان میتوان به حکواتیها، افسانههای هزار و یک شب، تعزیه، خیمه شب بازی و سایه بازی اشاره نمود.

دورۀ دوم با حمله ناپلئون بناپارت در سال ۱۷۹۸ به مصر آغاز می شود. در این دوره فعالیتهایی از جمله ساخت اپرا صورت گرفت و نمایشنامههایی به زبان فرنگی به اجرا درآمد که نمیتوان آنها را جز نخستین نمایشنامههای عربی به شمار آورد.

دورۀ سوم با نگارش نخستین نمایشنامه عربی توسط مارون نقاش در سال ۱۸۴۷ آغاز می شود و تا دهه بیست قرن بیستم ادامه می یابد. در این دوره با تقلید از تئاتر غرب بویژه فرانسه و تشکیل گروههای نمایشی و ترجمه و اقتباس و تألیف شماری نمایشنامه، نمایش عربی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشت. در همین دوره، نخستین نمونههای عالی ادبیات نمایشی عرب به ظهور رسید که از آن جمله میتوان به برخی نمایشنامههای فرح انطوان ابراهیم رمزی و محمود تیمور اشاره کرد.

دورۀ چهارم از دهه بیست قرن بیستم آغاز می شود و تا دهۀ پنجاه ادامه می یابد. در این دوره نمایش عربی از جنبههای مختلف، پیشرفت چشمگیری نمود و احمد شوقی با نوشتن نمایشنامههای منظوم و توفیق حکیم با نگارش نمایشنامههای منثور، در تکوین نمایشنامههای عربی نقش بسزایی ایفا نمودند.

۱-۲-۲-۶ واژگان نمایشنامه ( فصیح یا محاوره ای؟)

مسألۀ زبان نمایش یا به اصطلاح، واژگان نمایش در زبان عربی مشکل خاصی در برابر نویسنده عرب قرار داده است. زیرا زبان عربی دو شکل دارد، شکل گفتگوی روزانۀ مردم هر ناحیه و شکل رسمی و قدیمی آن. شکل اول محدود به گسترۀ جغرافیایی است. مثلا زبان محاورۀ مصر در سایر کشورهای عربی فهمیده نمیشود زیرا این زبان محدود به گسترۀ جغرافیایی خاصی است. شکل دوم، زبان کلاسیک عربی است که از قرنها پیش تا کنون تکوین و تکمیل شده است و در تمام کشورهای عربی فهمیده شده مورد استفاده قرار میگیرد. این زبان نه تنها زبان ادبی، بلکه زبان دینی، تاریخی و سیاسی همۀ اعراب است. فرهاد ناظر زادۀ کرمانی معتقد است که اگر نویسندۀ عرب در نوشتن نمایشنامه، شکل محاوره ای و ناحیه ای و محلی را انتخاب کند، با مردم گسترۀ جغرافیایی خود ارتباطی واقعی تر، صمیمی تر، دقیق تر و قابل فهم تر خواهد داشت. از سوی دیگر، زبان محلی، محدود به مملکت خاصی میشود و نمیتواند در کشورهای دیگر عربی فهمیده شود. نویسندۀ مصری اگر به شکل محاوره ای مصری نمایشنامه ای بنویسد کارش از طریق مترجم، در سایر کشورهای عرب زبان فهمیده می شود و این خود محدودیت آزار دهنده ای برای او است. از سوی دیگر زبان رسمی و فصیح عربی، خود سرمایۀ بزرگی است که در طی قرنها توسط ادیبان، فصیحان و بلیغان عرب فراهم آمده است و نویسنده ای که این زبان را به کار نگیرد، در واقع خودش را از چنین سرمایه ای محروم کرده است.

بسیاری از قصه نویسان عرب این دو شکل زبان را با هم در آمیخته اند. وقتی که نویسنده توصیف می کند، زبان رسمی فصیح را انتخاب می کند و شخصیتهای داستان به زبان ملی و محلی حرف میزنند. برخی نیز نمایشنامههای کمدی را به زبان ملی و محلی و نمایشنامههای کلاسیک را به زبان فصیح و سایر انواع نمایشنامهها را، بسته به تشخیص خود با انتخاب یکی از دو شکل یا ترکیب مناسبی از آن دو، انشا می کنند.[۶۷]

توفیق حکیم در استفاده از زبان گفتاری در نمایشنامههای خود از دو زبان عامیانه و فصیح استفاده کرده است. نمایشنامههای آغازین توفیق مثل«المرأه الجدیده» به زبان لهجه نوشته شده و نمایشنامههای ذهنی وی نیز بیشتر به زبان فصیح نگارش یافته است؛ اما در سال ۱۹۵۶ شکل زبان رایج را در نمایشنامهها با آفرینش زبان سوم از بین برد. توفیق با نگارش نمایشنامۀ «الصفقه» نه تنها از صحنۀ نمایشنامههای ذهنی وارد نمایشنامههای اجتماعی- واقعی شد، بلکه از کاربرد زبان فصیح که برای تمامی آثار نمایشی ذهنی به کار می رفت به زبانی بینابین زبان فصیح و عامیانه روی آورد و این زبان ابتکاری را «زبان سوم» نامید. توفیق با کشف چنین زبانی سعی داشت تا مشکل زبان را در هنر نمایشی، که دائماً دغدغههای فراوانی برای نمایشنامههای داخلی هر کشور ایجاد میکرد، حل کند. وی در مقدمه ای که بر این اثر نمایشی نوشت، بیان کرد که استفاده از زبان فصیح بیشتر برای خواندن نمایشنامه مناسب است و هنگام اجرا باید آن را به زبان عامیانه و مردمی تبدیل نمود. به همین دلیل تجربۀ زبان سوم، تجربه نوینی بود؛ زیرا استفاده از زبان عامیانه، اثر را خاص یک دوره و یک ملت می سازد و از سویی دیگر کاربرد زبان فصیح نیز برای تمامی زبانها و مکانها قابل فهم نیست. در شکل زبانی که توفیق آفرید، ظاهر متن، اثر را به اثری عامیانه همانند میسازد اما هنگام خواندن، تمامی قواعد و اصول زبان فصیح در آن رعایت میشود. در واقع مخاطب میتواند هم به زبان فصیح و هم به زبان عامیانه آن را مورد مطالعه قرار دهد.[۶۸]

توفیق حکیم در نمایشنامۀ «السلطان الحائر» نه زبان عامیانه را به کار میگیرد و نه از زبان سوم استفاده میکند. در تمام نمایشنامه و در صحبتهای همۀ شخصیتها، زبان فصیح را ترجیح میدهد.

۱-۲-۳ توفیق حکیم

یکی از برجسته ترین و پرنفوذترین نویسندگان و نمایشنامه نویسان عرب زبان توفیق حکیم هنرمند پرآوازۀ مصری است. دانش این نویسنده از فرهنگ عرب و بخصوص ملت مصر همراه با شناختی که او از تئاتر اروپا دارد، از وی پلی به مفهوم وسیع کلمه میان شرق عربی و ادبیات معاصر ساخته است. توفیق حکیم در سال ۱۸۹۸م در شهر اسکندریه دیده به جهان گشود. پدرش قاضی دادگستری و از اهالی قریۀ « الدَلِنجات» ، واقع در یکی از استانهای شمالی مصر که در عین حال صاحب املاک وسیعی نیز بود و از این رو در زمرۀ کشاورزان توانگر آن خطه نیز محسوب میشد.[۶۹]

مادر توفیق ترک نژاد بود و به یاد آن روزها که ترکان بر مصر چیرگی تمام داشتند، بر اصل و نسب خود در برابر شوهر مصریش بسیار میبالید و خود را از او و دیگر بستگان و نزدیکانش که همه از کشاورزان بودند، برتر می دانست.[۷۰] این تکبر سبب شده بود تا او کودک خود را از کودکان دیگر دور نگه دارد و اجازه ندهد که او با آنها همبازی شود. شاید همین گوشه گیری دوران کودکی، توفیق را به عوالم درونی خود متوجه ساخت. از سوی دیگر این زن به خواندن داستان علاقه ای وافر داشت. شاید نخستین مشوق توفیق در عرصۀ ادبیات، داستانهایی است که از مادر خود شنیده بود و او را مجذوب خود ساخته بود.[۷۱]

غالی شکری مینویسد: پدر و مادر توفیق حکیم آدمهای بی سوادی نبودند با این وجود با کودک خود به شیوه ای الهام گرفته از شبه فئودالی رفتار میکردند. هرگونه که تحلیل و تفسیر کنیم بدون شک برخورد سخت گیرانۀ پدر و مادر توفیق حکیم تا حدود زیادی در شکل گیری شخصیت درون گرای او نقش داشته است.[۷۲] حکیم خود، در تفسیر علت نگرانی خویش می گوید:

«شاید این امر ناشی از وجود تناقض بین پدر و مادری بوده است که کودک از آن دو خصوصیات متناقضی را به ارث برده است و آن خصوصیات پیوسته در درون کودک با هم درگیرند.» [۷۳]

همین شرایط خاص بود که به او روحیه ای دیر جوش و کم و بیش تلخ بخشید چنان که از حضور در مجالس معمول ادبی و معاشرت با دوستان پرهیز داشت و بدین جهت وی مشهور به زندگی در دنیای درونی خویش «برجه العالی» شد.

نخستین سالهای زندگی توفیق در الدلنجات سپری شد، در هفت سالگی به دبستان شهر «دِمَنهور» رفت و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در سال ۱۹۱۵ بنابر صلاحدید پدرش راهی قاهره گردید. در قاهره زندگی تازه ای را نزد دو عمویش که یکی آموزگار و دیگری دانشجوی فنی بود و همچنین عمه اش شروع کرد. رهایی از بند سخت گیریهای مادر، محیط متنوع پایتخت و حوادثی که از آن پس در زندگی او روی داد، او را با عوالم هنری آشنا کرد، نواختن عود را فرا گرفت و به کارهای نمایشی علاقه مند شد.[۷۴]

نخستین برخوردهایش با مظاهر نمایشی وقتی بود که با دستۀ صاحبان حرفههای گوناگون هر یک با در دست داشتن وسایل کار خویش، در زادگاه سید ابراهیم الدسوقی به راه میافتادند، و در آن مراسم مذهبی نقش خویش را در زندگی اجتماعی نشان میدادند. همچنین از دسته ای نمایشگر دوره گرد نام میبرد که به شهر «دسوق» آمدند و نمایشامۀ «شهداء الغرام» را که با آهنگهای «سلامه حجازی» همراه بود، بازی کردند. او و همشاگردانش عشق و علاقۀ زیادی به خواندن قطعات شعر به صورت نمایشی می ورزیده اند و بخاطر شعر بسیار دانستن و بهتر خواندن آن به هم فخر میفروختند.[۷۵]توفیق حکایت می کند که خواندن قطعات شعررفته رفته به نوعی بازی نمایشی تبدیل شد و او با همکاری دوتن از دوستانش تماشاخانۀ «المنظره» را برپا کردند و در آن نمایشهایی شفاهی و ارتجالی اجرا کردند که مؤلف آنها توفیق بود و بازیگران و تماشاگران نیز غالبا خود او وهمان دو دوستش بودند. دیری نپایید که تماشاخانۀ «المنظره» از صورت شفاهی به صورت مکتوب در آمد و از دیگر شاگردان مدرسه و همسایگان تماشاگرانی به دست آوردند اما بزودی میان بنیانگزاران آن اختلاف افتاد و تماشاخانه از هم پاشیده شد. پس از اتمام دوره دبیرستان باز هم بنابر خواست و تأکید پدرش وارد قاهره شد و به تحصیل حقوق پرداخت. نخستین سالهای دانشجویی او با طغیان مردم مصر علیه استعمار انگلیس مصادف گردید و توفیق نیز فعالانه در این نهضت شرکت جست. در سال ۱۹۱۹ دستگیر شد و به زندان افتاد و به زودی توسط پدرش آزاد شد. در سال ۱۹۲۴ فارغ التحصیل شد و از پدر خواست تا وی را برای تکمیل تحصیلاتش به پاریس بفرستد. در پاریس، علم حقوق را کنار گذاشت و قریب چهار سال شب و روزش را به مطالعۀ داستانها و نمایشنامههای فرانسوی و غیر فرانسوی گذرانید و در این مدت دلباختۀ موسیقی مغرب زمین نیز شد.[۷۶]

در سال ۱۹۲۸ توفیق حکیم از پاریس به کشورش بازگشت و تا سال ۱۹۳۴ در دادگستری با سمت دادستانی خدمت کرد و سپس مدیر تحقیقات وزارت تعلیم و تربیت شد و تا سال۱۹۳۹ در آن سمت ماند و از آن پس به وزارت امور اجتماعی منتقل شد و به سمت رئیس ادارۀ ارشاد اجتماعی منصوب گردید. در سال ۱۹۴۳م از کار دولتی کناره گرفت و درسال ۱۹۵۱ به عنوان سرپرست کتابخانۀ ملی قاهره، در سال ۱۹۵۳ به عنوان نماینده مصر در یونسکو و در سال ۱۹۵۴ به عنوان عضو انجمن مجمع زبان قاهره مشغول فعالیت بود.[۷۷]

وی در سال ۱۹۵۶ به عضویت شورای عالی ادبیات و هنر «المجلس الأعلی للآداب و الفنون» در آمد و در سال ۱۹۵۹ عنوان نمایندگی جمهوری عربی مصر را در یونسکو یافت و در پاریس رفت اما دیری نپایید که بازگشت به مصر و ادامۀ کارش را در شورای عالی هنر و ادبیات به ماندن در پاریس ترجیح داد و در سال ۱۹۶۰ به قاهره بازگشت. با بازگشت به مصردر روزنامۀ الأهرام به مقاله نویسی مشغول شد و در سال ۱۹۷۱به عضویت هیأت مدیرۀ این روزنامه درآمد و تا پایان عمر خویش در این مسئولیت باقی ماند و در سالهای اخیر نمایشنامههای ارزنده و زیبایی چون «السلطان الحائر» نوشت.[۷۸]

این نویسنده، پس ازیک زندگی پرتلاش در راه هنر و ادبیات سرانجام ۲۶ ژولای سال(۱۹۸۷م) در گذشت. از آن پس، هر سال در چنین روزی جامعۀ ادب و هنر مصری یادبودی برای او برپا می دارد به ویژه جماعت «نقد جدید» که توفیق حکیم خود یکی از بنیانگذاران آن بوده است، با عضویت استادان ادب و نویسندگان وشاعران و هنرمندان و متفکران جوانی که همگی خود را شاگرد مکتب توفیق حکیم به شمار میآورند، همه ساله به یاد او کنگره ای دارند و آثار او را حلاجی می کنند.[۷۹]

۱-۲-۳-۱ سیر نمایشنامه نویسی توفیق حکیم

توفیق حکیم، یکی از بزرگترین نویسندگان قرن اخیر مصر به شمار می آید. حضور معنوی و فرهنگی او در همۀ تحولات ادبی و هنری و فکری نه تنها کشور مصر بلکه در سراسر کشورهای عربی، حضور فعال و درخشان و سودمند و مؤثری بوده است. از این رو او را پدر نمایشنامه نویسی و نمایندۀ یک نهضت کامل ادبی در زمینۀ داستان و نمایشنامه و مقاله نویسی در کشورهای عربی می دانند. او پیوسته برای مردم، برای آزادی و احقاق حق مردم، برای تعالی اخلاقی و تهذیب نفس، و ترقی فکری جامعه نوشت.

«رجاء النقاش» ناقد معتبر مصری در کتاب«ادباء معاصرون» چاپ دار الهلال، فوریه ۱۹۷۱ می نویسد:

«اگر زندگی هنری توفیق حکیم را در مراحل مختلف آن در نظر آوریم، میبینیم وی نویسنده ای است دارای سرشت هنری و فکری حساس که در برابر اندیشهها و رویدادهای محیط اجتماعی خود، سریع التأثیر است. گرچه توفیق حکیم، با خودداری از حضور در محافل ومجالس معمول ادبی، وپرهیز از معاشرت با دوستان متعدد، شهرت داشت که در« برج عاجی» زندگی می کند و از مردم زمانه دوری میجوید، و هر چند که دیر جوشی و کم وبیش تلخی ظاهری او در ایجاد این شهرت بی تأثیر نبوده است، با این همه اگر بخواهیم در میان ادیبان و متفکران و هنرمندان معاصر مصری، شخصیتی را پیدا کنیم که همۀ رویدادهای عمدۀ سیاسی و فرهنگی مصر از سال ۱۹۱۹ تا کنون درآثار او بازتاب یافته باشد، نزدیک تر و بهتر از توفیق حکیم کسی را پیدا نمی کنیم» [۸۰]

توفیق حکیم نیز همچون سایر ادیبان و نویسندگان تا رسیدن به اوج پختگی مراحلی را پشت سر نهاد. تجربههای آغازین او همگامی با سایر نویسندگان در تألیف آثار نمایشی کمدی و غنایی بود و روحیۀ طنز گویی و شوخ طبعی بر او چیره گشت که این تأثیر در نمایشنامههایش منعکس شده است. غلامعلی کریمی در مقاله ای راجع به توفیق حکیم مینویسد: نوشتن نمایشنامۀ «خاتم سلیمان» که در سال (۱۹۲۴م) به اجرا در آمد او را با «کامل الخلعی» مطرب ژنده پوش آشنا ساخت. وی در آن هنگام همانند دیگر ادیبانی که به کار نمایش میپرداختند، از اینکه با هنر پیشگان و مطربان در ارتباط بود احساس شرم میکرد، تا آنجا که در آگهیهای دو نمایش «العریس» و «خاتم سلیمان» ، نام خانوادگی خود را با تمام شهرتی که داشت حذف کرد و به جای آن نام مستعار «حسین توفیق» را نوشت.[۸۱]

نخستین اثر نمایشی توفیق در سال ۱۹۱۹ به نگارش در آمد. این اثر با عنوان «الضیف الثقیل» به اوضاع سیاسی مصر اشاره دارد. بنابر گفته وی، این اثر با تأثیر پذیری از اصول مکتب سمبلیسم به موضوع اشغال مصرتوسط انگلیس میپردازد.[۸۲]

در واقع سالهای(۱۹۱۹م) تا (۱۹۲۶م) را میتوان اولین مرحلۀ سیر نمایشنامه نویسی وی به شمار آورد. در آثار این دوره که آمیزه ای از غنا و کمدی است. گاه عبارات و ترکیبات تا سطحی منحط نزول میکند. هر چند نویسنده سعی بر آن دارد تا مفاهیم و ابتکارات ذهنیش را به حیطۀ تعبیر و تصویر بکشاند اما فقدان تعابیرکافی او را وادار به استفاده از تعابیر مبتذل و پیش پا افتاده میسازد به طوریکه گاه ناپختگی را میتوان در آثار وی مشاهده نمود.[۸۳]

اما نخستین خیزش وی برای نوآوری در این عرصه با سفر به فرانسه آغاز شد. او در طی اقامت محدودش در پاریس (۱۹۵۰م)، شیوۀ داستان نویسی اروپاییان را مورد مطالعه و بررسی قرار داد و با نمایش پوچی آشنا شد. تأثیر این نمایش در نمایش نامۀ «یا طالع الشجره» ( ۱۹۶۲م) حکیم آشکارتر شد که این از نوشتههای پیشین او آزمایش جسورانه تری بود. این تکنیک پوچی بعدها در نمایش نامههایی که حکیم نوشت، جلوه یافت و در آنها به تبیین رهایی اش از توهم انقلاب پرداخت.[۸۴]

هنگامی که توفیق حکیم از پاریس بازگشت و نمایش را که پیش از سفرش پرتکاپو بود، به دلایل مختلف اقتصادی، سیاسی و فرهنگی بی رونق یافت، دچار نا امیدی شد چرا که میدید نمایش در مصر به خاطر انحرافات بسیار آن، هنوز سست و ضعیف و اسیر کاستیهای قبل از جنگ جهانی اول است. از این رو میخواست نمایش و نمایشنامه را در مصر دگرگون کند و به آن ارزش ادبی و هنری و فکری ببخشد. لذا طولی نکشید که نمایشنامۀ «اهل الکهف» را در سال (۱۹۲۸م) در چهار بخش به تحریر در آورد و بدین واسطه بسیار معروف و پر آوازه شد. او با نوشتن این اثر به نمایشنامۀ عربی جنبۀ ذهنی بخشید و آن را از حالت شوخی و تمسخر صرف به افقهای فکری و حسی و عاطفی رهنمون ساخت.[۸۵]

در این دوره سعی کرد تا به نمایشنامۀ عربی و به ویژه نمایشنامۀ مصری اصالت ببخشد و آن را از غرب زدگی دور نگه دارد و از آنجا که حکیم در پاریس آموخته بود که به نمایش نه به عنوان ابزاری ارزان وسریع برای تفریح و سرگرمی، بلکه به عنوان نوع محکمی از انواع ادبیات بنگرد، از این رو نگارش نمایشنامه به لهجه فصیح و عامیانه را از سر گرفت و نوشتههای خود را بر پایه تاریخ، ادبیات عامیانه مصر و میراث دینی و ادبی ملت خود بنا نهاد.[۸۶]

در سالهای میان (۱۹۲۸م) تا (۱۹۳۵)به دلیل محدود بودن نمایش مصری، در دو نوع مضحک و احساساتی، زمینۀ تحول و تغییر در آن سرزمین فراهم آمده بود. هدف توفیق حکیم از روی آوردن به جنبۀ ذهنی و عقلی در نمایشنامه این بود که بتواند از آنچه در ذهنش می گذرد و فکرش را مشغول می کند، در جهت تطبیق آن با مسائل عقلی، عاطفی و اجتماعی به وسیلۀ بیان گفتاری بهره گیرد. به گونه ای که توفیق حکیم خود می گوید: (در مصر تنها دو جریان کمدی و تراژدی بر نمایش حاکم بود و حضور جریان سومی به نام جریان فرهنگی را می طلبید).[۸۷]

همزمان با به وجود آمدن حزب ملی در سال (۱۹۳۵م) تا(۱۹۴۴م) با روشی جدید، به نمایش ملی مردمی- با حفظ عناصر اصلی آن – فکر و اندیشه بخشید و نمایش نامههای «نهر الجنون» ، «براسکا أو مشکله الحکم» ، «صلاه الملائکه» و « سلیمان الحکیم» را به سبکی آمیخته از (اندیشه و نمایش) یا (اندیشه و سیاست ) نوشت.[۸۸]

در سالهای (۱۹۴۴م) تا (۱۹۵۸م) یک سری نمایش نامه، با نام «المسرح المجتمع» را از طرق روزنامۀ «اخبار الیوم» برای خوانندگان ارائه داد. این نمایش نامهها زندگی عادی جامعه و واقعیتهای موجود زندگی اجتماعی را به تصویر می کشیدند. از مشهورترین این آثار میتوان «أرید هذا الرجل» ، «العش الهادئ» ، «لو عرف الشباب» ، «الأیدی الناعمه» ، «رحله إلی الغد» ، « أغنیه الموت» و «الصفقه» را نام برد.

می توان گفت که نمایشنامههای توفیق حکیم که پس از انقلاب جمال عبد الناصر(۱۹۵۲م) نوشته شده اند، حاکی ازمرحله ای نو در سیر پیشرفت او هستند. (او در این مرحله کوشید تا در نمایشنامههای خود پیامی سیاسی را موافق آگاهی سیاسی آن عصرجای دهد. بنابراین بر آن شد تا نمایش ذهنی و نمایش مردمی را در هم آمیزد. حکیم از نمایشنامۀ «الأیدی الناعمه» به بعد، نمایشنامههایی را با این طرز تفکر که آنها را به صحنه ببرد، نوشت. همین طور هم شد و بسیاری از آنها به نمایش در آمدند.)[۸۹]

وی در سالهای (۱۹۵۶م) تا (۱۹۶۷م) مجموعه نمایشنامههای ملی مردمی «المسرح القومی» و هشت نمایشنامه با نامهای: «السلطان الحائر»، «رحله صید»، «رحله قطار»، «شمس النهار»، «مصیر صرصار»، «الورطه»، «بنک القلق»، «کل شئ فی محله» و «یا طالع الشجره» را نوشت. این نمایشنامهها از نظر جاذبه و برقرار کردن ارتباط با مردم، در اندیشه و مسائل اجتماعی، و سیاسی، بسیار موفقند.

از بین تمام آثار توفیق حکیم، برخی از آثار او حاکی از حمایت همه جانبه اش از شعارهای انقلاب بود. این شعارها عبارت بودند از: بالا بردن ارزش عدالت و برابری در حقوق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و همچنین نیاز به ارتشی تابع قانون. بهترین نمونه برای این مطلب نمایشنامههای «الصفقه» (۱۹۵۶م) و«السلطان الحائر» (۱۹۵۹م) هستند. او در این دو نمایشنامه موفق شد تا به جمع کثیری از مردم با سطوح متفاوت فرهنگی بپردازد.[۹۰]

فعالیت نمایشنامه ای توفیق حکیم که تألیف ۸۰ نمایشنامه را در پی داشت، نزدیک به نیم قرن یعنی از دهه بیست تا دهه هفتاد طول کشید و چنانکه در کتاب« ادبیات معاصر عربی» آمده، او توانست صاحب سبکی از نمایشنامه به نام «مسرح الحکیم» شود.[۹۱]

۱-۲-۴ مصر

بی شک در میان همۀ عوامل مؤثر بر فکر و روح و روان هر فرد، محیط زندگی وی، یکی از مهمترین آنها است. هر چند زندگی در پاریس و آشنایی با ادبیات اروپا تأثیر انکار ناپذیری بر طرز فکر و سبک آثار توفیق حکیم داشت و به نحوی یک نقطۀ عطف در زندگی ادبی وی بود، اما نمیتوان تأثیر زادگاه و محل زندگی او در کودکی و نوجوانی را در ایجاد انگیزه اش برای نمایشنامه نویسی نادیده گرفت؛ همچنان که نمیتوان تأثیر علاقه و شخصیت خودش، تأثیر تربیت پدر و مادرش،(خادم منزلشان که اشعار و قصهها را به روش اجرا برای او تعریف میکرد و همچنین گفت و گوهایی که با «الأسطی حمیده»[۹۲]داشت)[۹۳]را انکار کرد. از این رو علاوه بر اطلاعاتی که قبلا در مورد تاریخچۀ نمایشنامه نویسی و سیری که مصر در نمایش و نمایشنامه به خود دید، ارائه نمودیم، اطلاعات مختصری هم پیرامون این کشور و موقعیتش آورده شده است و از آنجایی که توفیق از تاریخ مملوکی برای خلق اثرش الهام گرفته و از آن به عنوان یک چهارچوب در نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» بهره برده است، برای آشنایی با جو نمایشنامه، اندکی هم به تاریخ مملوکی پرداخته میشود.

نام مصر از ریشۀ سامی است و با نامهای دیگر زبانهای سامی برای مصر از جمله «میتتزراییم» عبری هم ریشه است. نام مصر به معنی «دو تنگه» است و به جدایی میان دو دودمان بخشهای شمالی و جنوبی مصر اشاره دارد. واژۀ مصر در اصل خود معانی تمدن، کلان شهر و زمین و مرز هم میداده است. در پارسی باستان مصر را « مودرایا» مینامیده اند.[۹۴]

۱-۲-۴-۱ جغرافیای مصر

مصر، سرزمین و کشوری است در شمال و شمال شرقی قاره آفریقا که مساحت آن ۱، ۰۰۱، ۴۴۹ کیلومتر مربع بوده و از دیدگاه وسعت بیست و هشتمین کشور جهان محسوب میگردد.

در شمال مصر دریای مدیترانه و در شرق آن دریای سرخ قرار دارد. از سمت جنوب با سودان و از سوی غرب با کشور لیبی همسایه است. البته از ناحیۀ صحرای سینا به فلسطین نیز مرتبط است. پایتخت مصر شهر قاهره است و از دیگر شهرهای مهم آن میتوان به اسکندریه، اسوان، جیزه، فیوم، و پورت سعید اشاره کرد. شهرهایی مانند سلوم، بردیا، سیدی برانی، مطروح و العلمین نیز به سبب وقایعی که طی جنگ جهانی دوم در آنها به وقوع پیوست، مشهور گشته اند.

این سرزمین به سه قسمت تقسیم میشود:

  1. صحرای شرقی یا عربی.
  2. شبه جزیره سینا و زمینهای نیل.
  3. صحرای غربی.

مصر آخرین کشوری است که رود نیل از آن میگذرد و سپس به دریای مدیترانه میریزد. به این خاطر در محل پیوستن آن به دریا، دلتای نیل به وجود آمده که سرزمین اصلی کشاورزی این کشور است. در اطراف این رود نیز کشاورزی رونق بسیار دارد به طوری که تنها نقاط آباد مصر سواحل نیل است.[۹۵]

۱-۲-۴-۲ موقعیت مصر

در شرق و شمال شرقی این کشور شبه جزیره ای است که شبه جزیره سینا خوانده میشود و تا قبل از قرن نوزدهم در قسمتی به خاک مصر متصل بود اما در سدۀ بیستم کانالی حفر کردند که آن را از خاک مصر جدا کرد و دریای سرخ را به دریای مدیترانه متصل مینمود. نام آن کانال سوئز است که ۱۶۸ کیلومتر طول دارد و چون مسیر ارتباطی میان سه قاره اروپا، آسیا و آفریقا است، از اهمیت بسیاری برخوردار است. مصر به دلیل این موقعیت جغرافیایی بی نظیرش محل تلاقی تمدنها در طول زمان بوده و بیشتر کشورها به طمع ثروت و موقعیت مناسبش به آن حمله میکردند و تجار از شرق و غرب به آن میشتافتند.

۱-۲-۴-۳ اهمیت مصر

مصر از دیدگاه سیاسی و فرهنگی یکی از مهمترین کشورها در جهان عرب و خاورمیانه است. بسیاری از شهروندان مصری به ریاست سازمانهای بین المللی ملی و منطقه ای رسیده اند و دانشگاه الأزهر مهمترین مرکز مذهبی(اهل سنت) جهان اسلام در این کشور قرار دارد.

۱-۲-۴-۴ مصر در آثار توفیق حکیم

کشور مصر و تاریخ گذشتۀ آن، فراوان در آثار توفیق حکیم مطرح شده است. او ویژگیهای تاریخی و فرهنگی مصر را به طور گسترده مورد بحث و بررسی قرار داده است. حال و هوای مصر در آثار او آن چنان انعکاسی یافته است که او را باید یک هنرمند عمیقا مصری به شمار آورد. اعتقاد وی به مصر، به منزلۀ روح و جان آثار اوست. مصر برای او تنها یک محدودۀ جغرافیایی به حساب نمی آید؛ سرزمین روحی و الهام بخش اوست.[۹۶]باور او پیرامون مصر، رنگی فلسفی و حتی تخیلی به خود گرفته است. او می گوید:

«مصر ممکن است به علت سیاست اشغالگران برای مدتی قدرت خویش را از دست بدهد ولی هرگز نمیمیرد زیرا که مرگ را نمیشناسد.«فإنها لا تموت، لأنها لا تعرف الموت.» [۹۷]

۱-۲-۵ مملوکیان

در کتاب «سربازان مزدور» که راجع به مملوکیان نوشته شده آمده: «مملوک»، از نظر لغوی به سربازی گفته می شد که به واسطۀ خریداری شدن به خدمت در می آید. گرچه ممالیک معنای غلام و برده را می دهد ولی ممالیک در حکومت ایوبیان به نیروهای نظامی دربند که آزادانه رفت و آمد میکردند و در بند و زنجیر نبودند، گفته میشد.[۹۸]

عصام محمد شبارو از نویسندگانی است که نگاهی تخصصی به تاریخ مملوکی دارد. وی در کتاب «دولت ممالیک و نقش سیاسی و تمدنی آن در تاریخ اسلام» مینویسد : دولت ممالیک پس از فرو پاشی ایوبیان در قرن هفتم هجری در مصر به قدرت رسید و نزدیک سه قرن در آن منطقه قدرت را به دست داشت. نژاد ممالیک از بردگان سفید آسیایی و چرکسی بود که زادگاه اصلی آنان سرزمین قبچاق و اطراف رود ولگا در شمال دریای سیاه و قفقاز بود. تاجرانِ برده، آنان را از راه اسارت در جنگها یا ربودن از خانوادههایشان بدست می آوردند و گاه خانوادهها به دلیل فقر و گرسنگی به ناچار فرزندان خود را در مقابل پول یا غذا میفروختند.[۹۹]

سپاه ایوبی شامل طبقات بسیاری بود و یکی از آن گروهها پانصد محافظ شخصی با لباس زرد رنگ بودند که ممالیک خوانده میشدند. به خدمت گرفتن سربازان مزدور ترک، از چهارصد سال قبل از ایوبیان توسط خلیفه معتصم معمول شده بود. بازرگانان خاصی به نام تجار ممالیک پسران نوجوان را خریداری میکردند و آنان را در مصر و سوریه به فرمانروایان نظامی میفروختند. این پسران جوان، سوارکاران ماهری بودند که اربابانشان در شام و مصر آنها را در شرایط سخت و با مقررات ویژه ای تعلیم و تربیت نظامی میدادند. به همین دلیل آنها در استفاده از نیزه، کمان، شمشیر و گرز بر پشت اسب مهارت خاصی داشتند و به اندازۀ کافی برای جنگ در میدان نبرد متبحر و با تجربه بودند.[۱۰۰]

۱-۲-۵-۱ نظام زندگی ممالیک

زندگی آنان چنین بود که سلاح و زره و ادب میگرفتند و بعد از آن به واسطۀ اربابهایشان آزاد میشدند. ولی یک مرد آزاد شده وفادار، بایستی اخلاقاً به اربابش متعهد باشد و در محافظت از جان و ناموس او مشارکت کند. این وفاداری، تعهد و التزامی پدید می آورد و سیستم ممالیک تماماً بر پایه همین تعهدات بنا شده بود.

به محض اینکه ارباب در میگذشت، مملوک آزاد بود که در هر جایی که می خواهد استخدام شود. در چنین نظامی وفاداری ممالیک فقط نسبت به اربابان خود بود و آنان به سرزمین، ارتش یا رفقای همقطارشان چندان وفادار نبودند.[۱۰۱]

در کتاب «تاریخ الأدب العربی» آمده: ممالیک در شرایطی به قدرت رسیدند که کشورهای مشرق عربی اسلامی مورد هجوم دو خطر صلیبیان و مغول قرار داشتند. پادشاهان و امیران غیر عرب در مقابل دو خطر ایستادند، سپس اتابکان ترک و ایوبیان عهده دار مقابله با خطر صلیبیان شدند و پس از آنان این مسئولیت متوجه ممالیک بود.

دومین نقطۀ عطف و درخشش ممالیک، پیروزی بر صلیبیان بود. پس از شکست مغول در سال ۶۵۶/۱۲۵۸ شکستهای صلیبیان نیز آغاز شد و سرانجام در سال ۶۹۰/۱۲۹۱ ممالیک در جنگهایی آنان را از سرزمینهای اسلامی بیرون راندند. این پیروزیها با استفاده از تشکیلات مدنی که صلاح الدین ایوبی پی ریزی کرد حاصل شد. وجود این تشکیلات تمدنی موجب شد که قاهره پس از احیای خلافت عباسی در ۶۵۸/۱۲۶۱ مرکز جهان اسلام قرار گیرد.[۱۰۲]این تشکیلات شامل نظام سیاسی اداری منظم، نظام لشکری، سپاه، ممالیک سلطانی، نیروی دریایی، سواره نظام مملوکی، توپخانه و تفنگداران و… می شد.[۱۰۳]

از جمله عواملی که به شکوفایی نظام اقتصادی و تجاری در دوران حکومت ممالیک کمک کرد رونق راههای تجاری بود که از مصر عبور میکرد. به دلیل درگیریهای موجود بین مغولان، راه خشکی چین از سویی و آسیای صغیر و بنادر دریای سیاه از سویی دیگر از بین رفت و پر از خطرات و حملات راهزنان شد و بازرگانان از پیمودن راه دریای چین به هند و هرمز در خلیج فارس پرهیز میکردند. راه جدیدی که از مشرق دور میآمد و از اقیانوس به سمت دریای سرخ می رفت به نفع دولت ممالیک بود و کمک شایانی برای رونق اقتصادی آنان داشت.[۱۰۴]

فصل دوم
نمایشنامه «السلطان الحائر»

۲-۱ فکر نگارش «السلطان الحائر»

پاییز سال ۱۹۵۹، در ایامی که توفیق حکیم در پاریس بود و با مشاهدۀ واقعیاتی چون فقدان دموکراسی در جوامع و رویدادهایی چون استفادۀ آمریکاییها از بمب اتمی و سلاح کشتار جمعی در جنگ جهانی دوم به جای احترام و عمل به دستورات شورای امنیت که نمایندۀ قانون است، سؤالی ذهنش را مشغول خود کرده بود و آن اینکه: مشکلات دنیا به مدد قانون حل میشوند یا با شمشیر؟با توسل به زور یا باور و اعتقاد؟ پادشاهان و سردمداران دولتها –که میتوانند سرنوشت ملتها را تغییر دهند – از یک سو مجهز به بمب اتمی و هیدروژنی هستند و از سوی دیگر با قانون مواجهند. از یک طرف پایگاههای موشکی دارند و از طرف دیگر باید جواب گوی سازمان ملل متحد باشند. نگران و سرگردانند و نمیدانند چگونه و با چه جرأتی تصمیم قاطع بگیرند. کدامیک را قبول و کدامیک را رد کنند. عمل به کدامیک شجاعت بیشتری میخواهد و کدامیک آنان را در معرض خطر بیشتر و پیامدهای وخیم تری قرار میدهد. این موضع سرگردانی و ترس از انتخاب نهایی بین شمشیر و قانون همۀ دنیا را مبتلا به اضطراب و تشویش کرده است.[۱۰۵]

توفیق الحکیم این سؤال و این موضع گیری را در چارچوب شرقی قدیمی، ابتدا در نسخه ای فرانسوی با نام «انتخبت» و سپس در نسخۀ عربی با نام «السلطان الحائر» نوشت[۱۰۶]و ابتدا آن را به زبان عربی ننوشت. شاید به این علت که میدانست انتشار آن به زبان عربی سخت است و واقعا هم انتشار آن به زبان عربی باعث بروز مشکلاتی شد و او برای حل این مشکل با نوشتن مقدمه ای آن را به سیاست جهانی ربط داد و از اوضاع سیاسی حاکم بر مصر دور کرد.[۱۰۷]

در عبارت «السلطان الحائر» تقدم و تأخری نیست و ایقاع و ایجاز «انتخبت» نیز وجود ندارد. این عبارت و این نام، مورد استقبال خوانندگان است و شروع قصههای هزارو یک شب را برایشان تداعی میکند.[۱۰۸]

۲-۲ خلاصۀ نمایشنامه

ماجرای این نمایشنامه از این قرار است که: میخواهند فردی را به جرم فاش کردن یک حقیقت اعدام کنند. این حقیقت که پادشاه حاکم بر مردم مصر، در اصل بردۀ پادشاه سابق است. او باید به وسیلۀ پادشاه قبلی آزاد میشد اما به دلایلی این کار انجام نشده و این شرط لازم برای پادشاه بودن را ندارد و در این شرایط باید توسط مردم خریده و سپس آزاد شود؛ این تنها راه آزادی اوست. در اینجا پادشاه مقابل دو راهی قرار میگیرد: یا باید تسلیم قانون شود و در یک مزایدۀ علنی به فروش برسد و یا دست به شمشیر ببرد و با توسل به زور، مردم را مطیع خود کند. پادشاه تخیلی توفیق حکیم که هیچ گونه غرور و خود خواهی و دلبستگی به جاه و مقام ندارد، سر انجام تسلیم قانون میگردد و به فروش می رسد…

۲-۳ برخی روشهای به کار رفته در ترجمه

در ترجمۀ این نمایشنامه از روشهای گوناگونی استفاده شده که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت اما پیش از آن لازم به ذکر است که متن نمایشنامه یک متن ادبی است و در ترجمۀ متون ادبی، رعایت نکاتی لازم است که در ترجمۀ این نمایشنامه نیز مورد توجه قرار گرفته است. اولین نکتۀ مورد توجه، رعایت ساختار است. متن فارسی دقیقا در مقابل متن عربی قرار گرفته و ترجمه با چیدمان عربی آن مطابقت دارد. نکتۀ دیگر این که در ترجمۀ نمایشنامه، علاوه بر رعایت نکات فنی تا حد امکان، سعی شده بهترین معادلها مورد استفاده قرار گیرد تا به تبع آن، متن ترجمه شده نیز بهتر و زیباتر گردد. گاه برای واژگان و عبارات، چند معادل قرار داده شده است. این امر از آن جهت بوده که از ایجاد تکرار جلوگیری شود و متن ترجمه شده یکنواخت و ملال آور نباشد. از سوی دیگر، برخی از کلمات در متن، بنا به ضرورت، معنای خاصی پیدا کرده که متفاوت از معنای آن در قسمت دیگری از متن است.

ترجمۀ حروف: یکی از حروف پرکاربرد در زبان عربی«فـَ » است. این حرف همان گونه که در زبان عربی در موقعیتهای متفاوتی ظاهر میشود، در ترجمۀ آن به زبان فارسی نیز، بنابر جمله ای که در آن قرار گرفته و ارتباط آن جمله با جملههای قبل و بعد خود، معادلهای متفاوتی پیدا میکند. معادلهایی که در این ترجمه برای حرف «فـ » استفاده شده است یا برای بیان علت است مانند: زیرا، برای همین، از این رو، چراکه و یا برای عکس العمل نسبت به انجام کاری که در این حالت کلمۀ «هم» معادل آن قرار داده شده است. در مواضعی ترجمۀ این حرف ذکر نشده چرا که سیاق کلام معنی آن را نشان میدهد.

إن حظک خیر من حظی. فأنت لم ینس أحد أن یعتقک فی الوقت المناسب:

تو خوش شانس تر از من هستی؛ کسی فراموش نکرده که تو را در زمان مناسب آزاد کند. (در این جمله حرف فاء به معنی «زیرا» است ولی در جمله ذکر نشده چرا که در سیاق کلام مشخص است.)

أغمد سیفک… لقد قبلنا هذا الوضع… فلنستمر:

شمشیرت را غلاف کن. ما این وضعیت را قبول کردیم؛ پس باید ادامه دهیم.

لم یرد أن یحرمنی متعه هذه اللیالی التی کانت تخلب لبی، فسمح لی بالاستمرار فی حضورها:

نمیخواست مرا از این شبها- که هوش از سرم میبرد- محروم کند، از این رو به من اجازه داد باز هم در میهمانیها شرکت کنم.

گاهی هم این حرف اصلا ترجمه نشده است:

أمر هذا سهل أیضاً…ففی بیتی حجره منعزلههادئه تستطیع العمل فیها مع رجال دولتک:

این هم راحت است. در خانه ام اتاق دنج و ساکتی دارم که شما و سران دولت میتوانید کارتان را در آنجا انجام دهید.

اسمی که دارای «ال» بوده، به صورتهای گوناگون ترجمه شده است. گاه به صورت ضمیر اشارۀ «این» و«آن» ترجمه شده، زیرا آوردن اسم بدون آنها جمله را ناقص میکرد و گاه اسم مفردی که دارای «ال» بوده، به صورت جمع ترجمه شده، زیرا دلالت بر جمع داشته است. گاهی نیز ترجیح داده شده که کلمۀ «یک» در ابتدای اسم بیاید. گاهی نیز به حکم اسم معرفه هیچ چیزی به آن اضافه نشده است:

الفجر یکاد یبزغ:

نزدیک صبح است.

هذا هو الشرط:

این شرط است.

مولاتی تشکو الصداع، و ترید النوم الهادئ:

بانویم سردرد دارد نیاز به یک خواب آرام دارد!

قلت لک کف عن هذا الصَخَب:

گفتم این عربده کشیها را تمام کن!

أعنی أن المسأله ستظل دائماً قائمه:

منظورم این است که این معضل، همچنان هست.

انظر إلی الشیخ:

به این پیرمرد نگاه کن.

ترجمۀ قیدهای حال: حال، کلمه یا جمله ای است که حالت اسم را مشخص میکند. در ترجمۀ این نمایشنامه، حال که اغلب در کلمات یا جملات راهنما آمده، یا به همراه کلمۀ «با»، یا به صورت جمله ترجمه شده و یا خود کلمه، ترجمه شده و هیچ چیزی به آن اضافه نشده است. بر خلاف سیاق جملههای عربی که جملۀ حالیه بعد از جملۀ اصلی میآید، در فارسی جملۀ حالیه مقدم شده و عبارتهای«وقتی که»، « هنگامی که»، «در همان حال که»، «در عین حال که»، در ابتدای آن قرار داده شده و گاهی هم بدون هیچ قیدی با حرف واو به جملۀ قبلی عطف گردیده است.

و فی عینیها عبره:

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده

ضاحکه:

با خنده

یلمح المأذن مقبلا:

به مؤذن اشاره می کند و به سمت او می رود.

توجه به زمان فعلها: توجه به زمان فعلها در ترجمۀ متون ادبی بسیار اهمیت دارد. گاهی فعلهای عربی معنایی متفاوت از ساختار زمانی خود دارند. به عنوان مثال فعل ماضی، گاهی باید مضارع ترجمه شود و بالعکس. در مواقعی که حوادث مربوط به گذشته بیان میشوند، معمولا فعل مضارع را به صورت ماضی استمراری ترجمه میکنیم. در بسیاری از موارد نیز فعل ماضی ساده را به صورت ماضی بعید یا مضارع، ترجمه کرده ایم:

متی صعد إلی مئذنه هذا المسجد وأذن لصلاه الفجر، نهضت أنا إلیک بسیفی و أطحت برأسک:

وقتی که مؤذن بالای گلدستۀ این مسجد رفت و برای نماز صبح اذان گفت با شمشیر سمت تو می‌آیم و ناگهان سر از تنت جدا می‌کنم.

افزودن: هر چند ترجمۀ ادبی باید کاملا دقیق و متناسب با ساختار و محتوای متن اصلی باشد، اما در برخی موارد، افزودن یا حذف کلمه یا عباراتی اجتناب ناپذیر است چرا که تفاوتهای دو زبان عربی و فارسی، این مورد را نیز ایجاب میکند. در زبان عربی گاه با جملههای مختصر میتوان به مقصود رسید. اما اگر بخواهیم جمله را به همان شکل به فارسی منتقل کنیم، حاصل آن کاملا مبهم خواهد بود. موارد اضافه شده، اغلب در داخل پرانتز ذکر شده است:

الوزیر: أیمکن إحتمال هذا کله؟

وزیر: این (همه پررویی) امکان دارد؟

گاهی ساختار جملههای عربی به گونه ای است که اگر بخواهیم آنها را ترجمه کنیم، باید برخی از اجزای جمله حذف گردد مانند اسم موصول:

أوَ تری حقاً أن لی الآن المزاج الذی یصلح للغناء:

واقعاً فکر می‌کنی من الآن دل و دماغ آواز خواندن دارم؟

در بسیاری موارد، برای فعلهای منفی ترجمۀ مثبت ذکر شده و ادات استثنا نیز«فقط» یا « تنها» ترجمه میگردد:

المجهول : لا…إنه لم یوکلنی عنه إلا فی عقد الشراء فقط!…

ناشناس: نه…او فقط برای خرید، مرا وکیل کرده است.

لا لشیء إلا لأنی قلت:

چیزی نیست، فقط گفتم.

در برخی از موارد میبینیم که در متن عربی، واژه ای معنای مجاز دارد اما در ترجمه، معنی حقیقی آن ذکر شده است. به عنوان مثال در صحبتهای خدمتکار خطاب به جلاد آمده است:

حتی و إن کان فی ذلک إنقاذ لرأس رجل. کلمه رأس به معنی سر است و در اینجا مجاز از جان است و در ترجمه نیز معنی جان آمده و رجل به معنی مرد و مجاز از انسان است که به همین معنی آمده است.

در متن، یک مورد بینامتنیت قرآنی دیده شده که در ترجمۀ آن، به قرآن مراجعه شده وترجمۀ همان آیه آورده شده است:

جلاد: نعم… جزاءً وفاقا:

بله… کیفری مناسب(با جرم او)[۱۰۹]

گاهی نویسنده با استفاده از دو یا چند واژه یا عبارت مترادف در کنار هم، به یک مفهوم اشاره میکند و این کاربرد مترادفها به جای تکرار عین همان کلمات یا جملات، یک ترفند ادراکی محسوب میشود که در نهایت، آن مفهوم را تأکید میکند. در برخی از این موارد، برای همۀ کلمات، یک ترجمه ذکر شده؛ چرا که در زبان فارسی معادلهای دقیقی برای همۀ آنها نیست و در فرهنگهای لغت عربی به فارسی، یک ترجمه برای چندین کلمه ذکر شده است. از جمله:

لأدخل علی قلبه السکینه و الإرتیاح:

باید دلش را آرام کنم.

در ترجمه، هر جا که زیر دستی با مقام بالاتر از خود صحبت میکند، به جهت رعایت احترام موجود بین آنها (احترام واقعی یا ظاهری)، فعل به صورت جمع، ترجمه شده است:

الوزیر : وبعد یا مولای …هذا الرجل یزعم أنک لم تعتق حتی الآن

وزیر : سرورم! این مرد علاوه بر این حرف، ادعا می‌کند که شما هنوز آزاد نشده‌اید.

۲-۴ منابع مورد استفاده در ترجمه

ترجمۀ متون ادبی و از جمله نمایشنامه به گونه ای است که بیش از آن که به استفاده از فرهنگ لغات یا اصطلاحات نیازمند باشد، در گرو آگاهی و تسلط مترجم بر ساختارهای زبانی و فرهنگی دو زبان مبدأ و مقصد است و علاوه بر آن، ذوق و حس ادبی مترجم را میطلبد تا زیباییهای موجود در متن اصلی را به خوبی درک کند و بتواند به بهترین شکل آن را به زبان مقصد منتقل نماید اما با این حال، در بسیاری از موارد، بی شک استفاده از فرهنگهای لغت گوناگون، مفید بوده است. فرهنگهای عربی به فارسی آذرتاش آذرنوش، قیم، الرائد و فرهنگ فرزان، در ترجمۀ این نمایشنامه مورد استفاده قرارگرفته اند. به این صورت که در برخی از موارد ضرورت ایجاب میکرد تا معادلهای موجود برای یک واژه یا اصطلاح در همۀ این فرهنگهای لغت مورد مطالعه قرار گیرد تا بتوان بهترین معادل را برای آن برگزید. همچنین در تلاش برای یافتن بهترین معادلها گاهی از فرهنگ فارسی به فارسی نیز استفاده میکردم که در این زمینه نیز فرهنگ دهخدا بسیار کمک کننده بود.

۲-۵ خطاهای لغوی متن نمایشنامه

برخی از ادیبان و نویسندگان، این اثر را مثل دیگر آثار علمی یا ادبی، خالی از اشکال لغوی و نحوی نمیدانند. در ادامه به ذکر اشکالاتی که منتقدی همچون عبد اللطیف محمد السید الحدیدی به این نمایشنامه گرفته، اکتفا میکنیم. وی خطاهایی را این چنین بر میشمرد:

توفیق حکیم از زبان جلاد می گوید:

الجلاد: و إذا لم أشرب قل علی عملی السلام! جواب فعل شرط طلبی، با «فاء» ذکر نشده و جملۀ صحیح این چنین است: «و إذا لم أشرب فقل»

در جایی دیگر از زبان زن آوازخوان میگوید: أنت سلطان أثناء النهار. در حالی که ظرف «أثناء» به تنهایی استفاده نمیشود و قبل از آن «فی» میآید. پس جملۀ صحیح به این شکل است: «أنت سلطان فی أثناء النهار».

در جمله ای هم از زبان پادشاه می گوید:

من أجل زبائنک؟!… منظور توفیق حکیم دوستانی است که به منزل زن آوازخوان رفت و آمد دارند کلمۀ الزبائن و الزبون به این معنی در زبان عربی بی اصالت و ناشناخته است.

در جایی دیگر از زبان زن آوازخوان می گوید:

إنک تفهمنی جیداً… لأنک فی غایه الذکاء و الفطنه، بل و فی رقه الشعور أیضاً… در جمع بین «بل» و «واو» تعارض وجود دارد؛ چرا که اولی برای إضراب و طرح است و دومی برای جمع و تشریک.[۱۱۰]

۲-۶ پیامهای نمایشنامه

برخی از پیامهای کلی که در نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» وجود دارد، عبارتند از:

  1. شجاعت واقعی، اعتراف به حق و خضوع در برابر آن است. انسانهای ضعیف و ترسو شجاعت را در استفاده از زور میدانند.
  2. قوۀ مجریه اگر ظالم باشد، ترسو هم هست و شجاعتش برای کسانی که دست بسته اند، نمود پیدا میکند. این شجاعت، شجاعت کاذب است.
  3. همراهی زر و زور، به دولتهای ظالم وستمگر، قدرت میدهد.
  4. قشر ثروتمند جامعه اغلب، غرق در خوشی و رفاه و فسادند و کمتر احساس نیاز به دین دارند.
  5. ملتها راهی جز داشتن وجدان و اطاعت از حقیقت مطلق ندارند.
  6. افراد جامعه باید بیاموزند در مورد باطن و شخصیت هم نوع خود قضاوت عجولانه و غیر منصفانه نکنند.
  7. حکومت ظالم از قهرمانان میترسد و سعی دارد به هر طریق ممکن، جلوی فعالیتشان را بگیرد و خود را از دست آنها آسوده سازد و در صورت از بین بردن آن ها، یادشان را نیز از ذهن ملت پاک کند. در غیر این صورت، قهرمانان پس از مرگ هم تأثیر گذارند.
  8. ظالمان بر خلاف ظاهرشان، همیشه در هول و هراسند.
  9. ظلم و خفقان موجود در جامعه، ملت را ترسو و منافق بار می آورد و به جایی می رساند که حتی به ساده ترین حقایق هم شک می کنند.
  10. اجرای قانون باید در دست افرادی شجاع و عادل و بی طرف باشد؛ افرادی که قدرت شهادت برحقیقت را داشته باشند.
  11. دولت مردان باید انسانهایی دیندار و معتقد و نه ظالم، باشند و در هر موقعیتی، دین و اعتقاد خود را در نظر بگیرند و دینداری آنها نباید ریا کارانه و فقط برای حفظ موقعیت و منافعشان باشد.
  12. کارمندان دولت از بین انسانهایی منصف و با وجدان انتخاب شوند و کم کاری نکنند.

۲-۷
ترجمۀ نمایش نامۀ «السلطان الحائر»
«پادشاه سرگردان»

الفصل الأول

«ساحهٌ بالمدینه، فی عصر سلاطین الممالیک.

الفجر یکاد یبزغ، و قد خیمَ السُکون..عمودٌ شُدَّ إلیه

محکوم علیه بالإعدام، وجلاده علی مَقربه منه یجاهد فی مقاومه النُعاس»

المحکوم علیه : «متأمّلا جلادَه» تَنعَسُ؟!… طبعاً تنعسُ… ناعماً!…هانئاً!… إنَّک لا تنتظر ما یُکَدِّر صفوَک!..

جلاد : صه!…

المحکوم علیه : وأخیراً؟…متی؟…

الجلاد : قلت لک صه!…

المحکوم علیه : «متوسلاً» قل لی بحقک متی؟…متی؟…

الجلاد : متی تَکُفُّ أنت عن إزعاجی؟!…

المحکوم علیه : آسف!…ولکنه أمر یُهِمّنی بوجه خاص!…متی یَتِمُّ هذا الحادث…السار بالنسبه إلیک!…

الجلاد : عند الفجر…قلت لک هذا أکثرمن عشر مرات…عند الفجر!…أنفذ فیک الحکم!…فهمتَ الآن؟…دَعنی إذن أنعم بالسلام لحظهً!…

المحکوم علیه : الفجر؟!…إنه لم یزل بعیداً!…ألیس کذلک أیها الجلاد؟!…

الجلاد : لست أعرف…

المحکوم علیه : لا تعرف؟!…

الجلاد : المؤذن هو الذی یعرف…متی صعد إلی مئذنه هذا المسجد وأذن لصلاه الفجر، نهضت أنا إلیک بسیفی وأطحت برأسک…تلک هی الأوامر!…استرحتُ الآن؟!…

المحکوم علیه : بدون محاکمه؟!…إنی لم أقدم بعد إلی المحاکمه…ولم أمثل بعد بین یدی القاضی !!…

الجلاد : لیس هذا من شأنی…

المحکوم علیه : حقاً!…لیس من شأنک سوی إعدامی…

الجلاد : عند الفجر…تنفیذاً لأمر السلطان!…

المحکوم علیه : لأیَّه جریمه؟!…

الجلاد : لا شأنَ لی!…

پردۀ اول

« میدانی در شهر، در عهد پادشاهان مملوکی.

نزدیک سحر است و سکوت همه‌جا را فرا گرفته…ستونی که اعدامی را به آن بسته‌اند،

و جلّاد در نزدیکی او، سعی می‌کند بر خواب (خود) غلبه نماید.»

اعدامی : «چشم به جلاد دوخته» خوابی؟! باید هم بخوابی.راحت! آرام! خوب تو منتظر چیزی نیستی که خوشی ات را بر هم بزند.

جلاد : خفه!

اعدامی : به این زودی‌هاست؟ کی؟

جلاد : گفتم خفه شو!

اعدامی : «ملتمسانه» جانِ تو، به من بگو کِی؟ کِی؟

جلاد : تو کِی دست از سرم برمیداری؟!

اعدامی : متأسفم! ولی خوب این مسأله برای من خیلی مهم است. این حادثه کِی رخ میدهد؟ حادثه ای که تو را خوشحال میکند!

جلاد : صبح… این را بیش از ده بار به تو گفتم… صبح…حکمت را اجرا می‌کنم. حالا فهمیدی؟ پس یک لحظه راحتم بگذار

اعدامی : صبح؟! جلاد! تا صبح خیلی وقت مانده، نه؟!

جلاد : نمی‌دانم.

اعدامی : نمیدانی؟!

جلاد : فقط مؤذن می‌داند. وقتی که مؤذن بالای گلدستۀ این مسجد رفت و برای نماز صبح اذان گفت با شمشیر به سراغت می‌آیم و ناگهان سر از تنت جدا می‌کنم. دستور این است! حالا راحتم می‌گذاری؟

اعدامی : بدون محاکمه؟! من هنوز محاکمه نشده‌ام. هنوز نزد قاضی نرفته‌ام!!

جلاد : این به من مربوط نیست.

اعدامی : واقعاً! فقط اعدام من به تو مربوط است!

جلاد : صبح… دستور حاکم اجرا می‌شود!

اعدامی : به چه جرمی؟!

جلاد : (این) ربطی به من ندارد.

المحکوم علیه : لأنی قلت…

الجلاد : صه!…صه!…أغلق فمک. لقد أمرت بقطع رَقَبَتک فی الحال لو نبست بحرف عن جریمتک…

المحکوم علیه : لا تنزعج!…أغلقت فمی!…

الجلاد : هذا خیر ما تفعل!…أن تغلق فمک وأن تترکنی أهنأ بنومی!…إنه من مصلحتک أن أستمتع بنومهادئ هنئ!…

المحکوم علیه : من مصلحتی؟!…

الجلاد : بالتأکید…من مصلحتک أن أکون فی راحه تامه وصحه جیده جسماً ونفساً ؛لأنی حین أکون متعباً، ضیق الصدر، متوتر الأعصاب…فإن یدی تصاب بالرعشه، وعندما تصاب بالرعشه فإنی أؤدی عملی أداءً سیئاً…

المحکوم علیه : وما شأنی بعملک؟!…

الجلاد : یا أحمق!…عملی متصل برقبتک!…إن سوء الأداء معناه أن رقبتک لن تقطع قطعاً حسناً…لأن القطع الحسن یحتاج إلی ید ثابته و نفسهادئه، حتی یطاح الرأس بضربه واحده، لا تدع لک وقتاً للإحساس بالألم… فهمت الآن؟!…

المحکوم علیه : حقاً…هذا صحیح!…

الجلاد : أرأیت؟… واقتنعت؟…إنه من اللازم لک أن تهیئ لی الراحه، وأن تدخل علی قلبی البهجه، وأن ترفع من روحی المعنویه!…

المحکوم علیه : روحک المعنویه؟!…أنت؟!…

الجلاد : بالطَّبع…ولو کنت أنا فی مکانک…

المحکوم علیه : اللهم اسمع منه!…لیتک کنت فی مکانی!…

الجلاد : ماذا تقول؟!…

المحکوم علیه : استمر!…ماذا کنت تفعل، لو نلت الشرف والغبطه بأن تکون فی مکانی؟!…

الجلاد : أقول لک ماذا کنت أفعل: هل معک نقود؟…

المحکوم علیه : آه…النقود!…نعم…نعم…نعم!…النقود!…فکره صائبه!…أما نقود یا صاحبی فحدث عنها ولا حرج!…المدینه کلها تعرف – وانت منهم – وأنی من أغنیاء التجار وأثریاء النخاسین!…

اعدامی : چون گفتم…

جلاد : خفه! خفه! دهانت را ببند مأمورم اگر از جرمت حرفی بزنی، بی معطلی گردنت را بزنم.

اعدامی : ناراحت نشو! دهانم را بستم!

جلاد : بهترین کاری که می‌کنی این است که دهانت را ببندی و بگذاری آرام بخوابم! به نفع توست که من خوابی راحت داشته باشم.

اعدامی : به نفع من؟!

جلاد : مسلماً به نفع توست که من از نظر جسمی و روحی در صحّت کامل باشم. چرا که وقتی خسته و ناراحت و عصبی‌ام دستم می‌لرزد و وقتی دستم بلرزد کارم را افتضاح انجام می‌دهم.

اعدامی : کارِ تو چه ربطی به من دارد؟

جلاد : احمق! کار من به گردن تو ربط دارد!کارِ بد؛ یعنی اینکه سرت خوب قطع نمی‌شود چون قطع خوب، دست ثابت و روحیۀ آرام می‌خواهد تا سر، با یک ضربه قطع شود و تو وقتی برای احساس درد نداشته باشی. حالا فهمیدی؟

اعدامی : واقعاً… راست می‌گویی!

جلاد : دیدی درست می‌گویم؟ قانع شدی؟ تو باید اسباب آرامش مرا فراهم کنی. شادم کنی، روحیۀ مرا بالا ببری!

اعدامی : روحیۀ تو؟! تو؟!

جلاد : البته… اگر جای تو بودم…

اعدامی : خدا از زبانت بشنود! کاش جای من بودی!

جلاد : چه می‌گویی؟!

اعدامی : ادامه بده، اگر افتخار داشتی جای من باشی، چه می‌کردی؟

جلاد : الان به تو می‌گویم چه می‌کردم. پول داری؟

اعدامی : آهان پول! بله… بله… بله!…پول!… فکر خوبی است! و اما پول… درباره‌اش صحبت کن رفیق هیچ مشکلی نیست! همۀ مردم شهر -و از جمله خودت -می‌دانند که من از تاجران و برده فروشان ثروتمندم!

الجلاد : لا…إنک أسأت الفهم…لیست الرشوه!…من المستحیل أن ترشونی!…لا بفضل أمانتی ونَزاهتی… بل لأنی – بکل صراحه- لن أستطیع إنقاذک…کل ما أردت هو تلبیه دعوتک إلی الشراب إذا دعوتنی…إن قدحاً من النبیذ لیس الرشوه!…وإنه لمن سوء الأدب أن أرفض دعوتک…انظر!…ها هنا خمار علی مرمی البصرمنک…حانه مفتوح طول اللیل، لأن له زبائن ممن یزورون تلک العاهره التی تقطن المنزل المقابل…

المحکوم علیه : الشراب؟…فقط؟!…

الجلاد : فقط…

المحکوم علیه : عندی فکره أظرف وألطف!… فلنصعد معاً – أنا وأنت – إلی تلک الجمیله!…إنی أعرفها… فإذا صرنا إلیها قضینا عندها لیله رائعه لن تحسب من العمر…لیله تملأ قلبک بالبهجه والمرح، وترفع روحک المعنویه!…ما قولک؟…

الجلاد : لا یا سیدی الکریم!…

المحکوم علیه : تقبل دعوتی إلی الشراب، وترفض دعوتی إلی مجلس شراب وأنس وحسن وطرب؟!…

الجلاد : فی ذلک المنزل؟!…لا یا عزیزی المحکوم علیه!…إنی أفَضِّلُ أن تبقی کما أنت…مقیداً بأغلالک حتی الفجر!…

المحکوم علیه : یا للأسف!…أنت لا تثق بی!…ولو وعدتک بأنی قبیل أذان الفجر أعود إلی مکانی من الأغلال کما کنت؟…

الجلاد : عصفور یعود إلی الشبکه کما کان؟!…

المحکوم علیه : نعم…وإنی لأقسم لک بشرفی!…

الجلاد : شرفک؟!…یا له من قسم!…

المحکوم علیه : أنت لا تصدقنی…

الجلاد : أصدقک مادمت فی مکانک هذا والقید فی یدیک!…

المحکوم علیه : وکیف أستطیع إذن أن أدعوک إلی الشراب؟!…

الجلاد : الأمر بسیط… أذهب أنا إلی الحان، وأطلب إلی الخَمّار أن یجیء بقدحین من أجود خمره، فإذا جاء بهما شربنا ونحن فی مکاننا هذا!…ما قولک؟!…

المحکوم علیه : لکن…

جلاد : نه بد فهمیدی (این پول) رشوه نیست! امکان ندارد بتوانی به من رشوه دهی! نه بخاطر امانت داری و درست کاری‌ام؛ (بخاطر این) که من- صاف و پوست کنده بگویم- هرگز نمی‌توانم آزادت کنم. فقط می‌خواهم وقتی به شراب دعوتم کردی، دعوتت را قبول کنم. یک جام شراب که رشوه نیست! بی ادبی است که دعوتت را رد کنم. ببین! شراب فروش جلوی چشم توست. دکانش در طول شب باز است، چون بعضی مشتری‌های او به دیدن آن فاحشه می‌روند که در خانۀ روبرو زندگی می‌کند.

اعدامی : شراب؟ همین؟!

جلاد : همین…

اعدامی : من فکر بهتری دارم! بیا من و تو با هم بالا برویم؛ نزد آن بانوی زیباروی. من او را می‌شناسم. نزد او شب خوشی را می‌گذرانیم که جزء عمرمان به حساب نمی‌آید. شبی که تو را شاد و سرزنده می‌کند و روحیه‌ات را بالا می‌برد. نظرت چیست؟

جلاد : نه بزرگوار، نمی‌شود!

اعدامی : دعوتم را به شراب قبول می‌کنی و دعوت به مجلس شراب و عیش و نوش را رد می‌کنی؟!

جلاد : در آن خانه؟! نه اعدامی عزیزم! ترجیح می‌دهم تو در همین وضعیت بمانی… تا صبح در غل و زنجیر باشی.

اعدامی : متأسفم! تو به من اعتماد نداری! حتی اگر قول دهم تا قبل از اذان صبح به همین بندی که بودم، برگردم؟

جلاد : گنجشک به همان دامی که(افتاده) بود برمی‌گردد؟

اعدامی : بله، به شرفم قسم!

جلاد : شرفت؟! چه قسمی!

اعدامی : مرا قبول نداری؟

جلاد : تا وقتی که اینجایی و دست بسته‌ای قبولت دارم!

اعدامی : چطور می‌توانم تو را به شراب دعوت کنم؟!

جلاد : ساده است. من به دکان شراب فروشی می‌روم و از شراب فروش می‌خواهم که دو جام از شراب نابش را بیاورد، وقتی آورد همین‌جا می‌نوشیم! نظرت چیست؟

اعدامی : امّا…

الجلاد : اتفقنا!… أذهب أنا ولا حاجه بک أنت إلی تکَلُّف العَناء والمشقه!…لحظه واحده…بعد ذلک!…

«یتجه الجلاد إلی حانه فی طرف الساحه، ویطرق بابها، فیخرُجُ إلیه الخَمّار فیهمس فی أذنه کلاماً، ثم یعود إلی مکانه…»

الجلاد : «للمحکوم علیه» تم المراد وقضینا المطلوب وستری یا عزیزی المحکوم علیه النتیجه السار عما قریب!…

المحکوم علیه : أی نتیجه ساره؟!…

الجلاد : عملی المتقن… فأنا إذا شربت أتقنت العمل وإذا لم أشرب قل علی عملی السلام!… أذکر لک علی سبیل المثال ما حدث ذات یوم: کُلِّفت بإعدام شخص، ولم أکن قد شربت یومئذٍ شیئاً… فهل تدری ماذا صنعت؟… ضربت عنق ذلک المسکین ضربه عنیفه هوجاء، أطاحت برأسه وأطارته فی الهواء، فسقط بعیداً، لا فی سلتی أنا هذه، بل فی سله أخری هنالک… سله الإسکاف المجاور للحان…ویعلم الله کم بذلنا من الجهد والعناء، لنخرج ذلک الرأس الضائع من بین أکداس الأحذیه وأکوام النعال!…

المحکوم علیه : سله الإسکاف!…بئس القرار!…أستحلفک بالله أن تبعد رأسی عن هذا المصیر!…

الجلاد : لا تخف!… الأمر بالنسبه إلیک مختلف!… الرأس الآخر کان لرجل بخیل مُنَتَّن فی البخل!…

«یظهر الخمار خارجا من حانه، یحمل قدحین»

الخمار : «متجهاً إلی المحکوم علیه» هذا بالطبع لک أنت…رغبتک الأخیره!…

المحکوم علیه : بل للجلاد!…رغبته العزیزه!…

الجلاد : «للخمار» لأدخل علی قلبه السکینه والإرتیاح!…

الخمار : وممن أتقاضی حقی؟…

المحکوم علیه : منی أنا طبعاً…لأدخل علی قلبه الغبطه والبهجه!…

الجلاد : إنه لمن الواجب علیَّ أن أقبل دعوته الحاره!…

المحکوم علیه : وإنه لمن الواجب علیَّ أن أرفع روحه المعنویه!…

الخمار : یا لکما من صدیقین حمیمین!…

الجلاد : إن المحبه بیننا متبادله!…

المحکوم علیه : إلی أن یطلع الفجر!…

الجلاد : دعک الآن من الفجر…إنه لم یزل بعیداً!…هلم بنا نقرع الکؤوس!… «الجلاد یتناول القدحین، ویقرع أحدهما بالآخر، ثم یرفع قدحاً…فی نخب المحکوم علیه…..» فی صحتک!…

جلاد : توافق کردیم! من می‌روم اصلاً نیاز نیست تو خود را به زحمت بیندازی! پس یک لحظه صبر کن.

«جلاد به سوی دکان شراب فروشی در آن طرف میدان می‌رود، و در می‌زند شراب فروش بیرون می‌آید. جلاد، آرام در گوشِ وی چیزی می‌گوید سپس به جای خود برمی‌گردد

جلاد : «خطاب به اعدامی» کار انجام شد و به آنچه میخواستیم رسیدیم. اعدامی عزیزم به زودی نتیجۀ خوبش را می‌بینی!

اعدامی : کدام نتیجۀ خوب؟!

جلاد : کار دقیق من. وقتی شراب می‌نوشم کارم عالی است ولی وقتی نمی‌نوشم، فاتحۀ کارم را بخوان!…محض نمونه، جریان یک روز را برایت تعریف می‌کنم: مأمور به اعدام شخصی شدم. روزی بود که شراب نخوردم. می‌دانی چکار کردم؟ با یک ضربۀ سنگین ناشیانه گردن آن بیچاره را زدم، ضربه‌ای که سرش را جدا و به هوا پرت کرد. سرش یک جای دور افتاد. آن هم نه داخل این سبد من؛ داخل سبد دیگری که آنجاست. سبد کفاش، کنار دکانش. خدا می‌داند چقدر تلاش کردیم و اذیت شدیم تا آن سر گمشده را از بین تودۀ کفش‌ها و دمپایی‌ها بیرون آوردیم.

اعدامی : سبد کفاش! چه جای بدی! تو را به خدا، با سرِ من چنین کاری نکن.

جلاد : نترس! در مورد تو فرق می‌کند. آن سر، مال یک مرد خسیس بود. بوی گند خساست می‌داد!

«شراب فروش در حالی که دو جام در دست دارد، از دکانش خارج می‌شود

شراب فروش : «رو به اعدامی می‌کند» حتماً این برای خودت است. آخرین آرزویت!

اعدامی : برعکس، برای جلاد است! آرزوی محبوبش!

جلاد : «خطاب به شراب فروش» باید دلش را آرام کنم.

شراب فروش : طلبم را از که بگیرم؟

اعدامی : طبیعتاً از من… باید دلش را شاد کنم.

جلاد : بر من واجب است دعوت گرمش را قبول کنم.

اعدامی : و بر من واجب است روحیۀ او را بالا ببرم.

شراب فروش : چه دوستان صمیمی!

جلاد : محبتمان دوطرفه است!

اعدامی : البته تا صبح…

جلاد : فعلاً صبح را فراموش کن. هنوز خیلی مانده! بیا جام به جام هم بزنیم! «جلاد دو جام را برمی‌دارد، یکی از آنها را به دیگری می‌زند و یک جام را سر می‌کشد. به سلامتی اعدامی» به سلامتی‌ات!

المحکوم علیه : لک الشکر!…

الجلاد : «بعد أن یجرعَ قدحه یدنی القدحَ الآخر من فم المحکوم علیه» الآن دورُک أیها العزیز!…

المحکوم علیه : «یجرع جرعه ثم یَسعَل» کفی!… إشرب أنت الباقی عنی!…

الجلاد : أهذه رغبتک؟…

المحکوم علیه : الأخیره!…

الجلاد : «یرفع القدح الثانی» أرفع کأسی إذن فی نخب…

المحکوم علیه : عملک المتقن!…

الجلاد : إن شاء الله!…وکذلک فی نخب کرمک ولطفک أیها الصدیق المحکوم علیه!…

الخمار : «وهو یتلقی القدحین الفارغین من الجلاد» ماذا صنع هذا النخاس الکَهل؟…ما جریرته؟… کلنا نعرفه فی المدینه…ما هو بسفاح وما هو بسارق!…

المحکوم علیه : وبرغم ذلک فإن رأسی سیطاح به عند الفجر، کما یُطاح برأس السفاح ورأس السارق!…

الخمار : لماذا؟…لأیه جریمه؟…

المحکوم علیه : لا لشیء إلا لأنی قلت…

الجلاد : صه!…لا تنبس بحرف!…أغلق فمک!…

المحکوم علیه : أغلقت فمی!…

الجلاد : وأنت ایها الخمار قد أخذت قدحیک فامض لشأنک!…

الخمار : ونقودی؟…

الجلاد : هو الذی دعانی…واللئیم من یرفض الدعوه!…

المحکوم علیه : حقاً…دعوته وتفضل هو بالقبول…نقودک یا صاحب الحان هنا فی کیس بمنطقتی…تقدم وخذ ما ترید!…

الجلاد : اسمح لی أن أتقدم أنا عنه… «یتقدم ویأخذ من کیس المحکوم علیه نقوداً و یدفع للخمار» خذ حقک!…وقد زدناه…لتعلم أننا کرماء!…

«الخمار یتناول حقه، ویعود إلی حانه، ویأخذ الجلاد فی الترنم بالغناء الخافت…»

المحکوم علیه : « قلقاً» و الآن…

اعدامی : متشکرم!

جلاد : «بعد از اینکه جام خود را می‌نوشد، جام دیگر را به دهان اعدامی نزدیک می‌کند.» عزیز! الان نوبت توست.

اعدامی : «یک جرعه می‌نوشد سپس سرفه می‌کند» کافی است. بقیۀ شرابم را تو بنوش!

جلاد : آرزویت همین بود؟!

اعدامی : آخرین آرزویم!

جلاد : «جام دوم را سر می‌کشد» جامم را سر می‌کشم به سلامتیِ…

اعدامی : به سلامتی کار دقیقت!

جلاد : اگر خدا بخواهد! و همچنین به سلامتی سخاوت و مهربانی‌ات، رفیق اعدامی!

شراب فروش : «در حالیکه دو جام خالی را از جلاد می‌گیرد» این برده فروش پیر چه کرده؟ جرمش چیست؟ همه در شهر، او را می‌شناسیم. نه قاتل است نه دزد!

اعدامی : با وجود این، صبح زود به دست جلاد سرم جدا می‌شود، همانطور که سر قاتل و دزد را می‌برد!

شراب فروش : چرا؟! به چه جرمی؟!

اعدامی : چیزی نیست، فقط گفتم…

جلاد : ساکت شو! یک کلمه حرف نزن! دهانت را ببند.

اعدامی : دهانم را بستم!

جلاد : شراب ‌فروش! جام‌هایت را گرفتی، دیگر برو پی کارت!

شراب فروش : پولم چه می‌شود؟

جلاد : او مرا دعوت کرد. کسی که دعوت را رد کند پست است!

اعدامی : واقعاً…من دعوتش کردم و او از سر لطف دعوتم را قبول کرد…دکان‌دار! پولت اینجا، درون کیسه است. داخل کمربندم. بیا جلو هرچه می‌خواهی بردار!

جلاد : بگذار من تقدیم کنم. «جلو می‌آید و از کیسۀ اعدامی پول برمیدارد و به شراب فروش می‌دهد» طلبت را بگیر. اضافه بر حقت داده‌ایم که بدانی ما کریمیم!

«شراب ‌فروش پولش را می‌گیرد و به دکانش برمی‌گردد، و جلاد با صدای آرام شروع به خواندن آواز می‌کند

اعدامی : «بانگرانی» حالا (چه کنیم)؟

الجلاد : الآن نشرع فی الغناء والطرب!…هل تدری یا عزیزی المحکوم علیه أنی من المغرمین بالغناء الحسن، المفتونین برائع النغم، الکلفین بجید النظم والإنشاد؟…إن هذا یملأ القلب هناءه وحبوراً، وفرحه بالحیاه وسروراً!… غَنِّ لی شیئاً!…

المحکوم علیه : أغنی؟!…

الجلاد : نعم!…ولِمَ لا؟…ما الذی یمنعک؟…حنجرتک – ولله الحمد – حره طلیقه…فما علیک إلا أن ترفع عقیرتک بالغناء، فیخرج النغم الحلو یشنف الآذان… هیا…غن!…أطربنی…

المحکوم علیه : ما شاء الله!…اللهم فاشهد!…

الجلاد : هلم!…غن…أسمعنی…

المحکوم علیه : أوَتری حقاً أن لی الآن المزاج الذی یصلح للغناء؟!…

الجلاد : أوَلم تعدنی منذ قلیل بإدخال البهجه علی نفسی، وکشف الإنقباض عن صدری؟…

المحکوم علیه : أنت الذی یشعر بالإنقباض؟!…

الجلاد : نعم…وأرجوک أن تزیل انقباضی!…اغمرنی فی المرح غمراً!…أمتعنی بنفحات من الأناشید والأغانی…أغرقنی فی الطرب بحلو الأنغام ورائع الألحان!…إسمع!…تذکرت شیئاً…إنی أحفظ أغنیه نظمتها بنفسی فی لیله من لیالی السُهاد والشجن!…

المحکوم علیه : غنها أنت إذن!…

الجلاد : لیس لی الصوت الجمیل!…

المحکوم علیه : ومن قال لک: إن صوتی – أنا الآخر –جمیل؟!…

الجلاد : کل أصوات الآخرین عندی جمیله…لأنی لا أصغی إلیها…ولا سیما إذا کنت ثَمِلاً!…کل ما یُهِمُّنی هو أن یُحیطَ بی الغناء من کل جانب…الشعور بالجو المشبع بالطرب من حولی یریح أعصابی…وأحیاناً یحلو لی أن أغنی…أنا نفسی…ولکن لا بد لذلک من شرط:هو أن أجدَ من یسمعنی!…وإذا وُجِدَ السامع فحذار حذار ألا یبدی الإعجاب والإستحسان…وإلا…وإلا فإنی أستحی وأخجل ویرتج علیَّ، ثم أغضب غضباً شدیداً… الآن وقد نبهتک إلی الشرط فهل أغنی؟…

المحکوم علیه : غنِّ!…

الجلاد : وهل ستُعجَب بی وتستحسن؟…

المحکوم علیه : نعم!…

جلاد : الآن شروع به آواز خواندن می‌کنیم. اعدامی عزیزم! می‌دانستی من عاشق شعر و ترانه‌های زیبا و آواز خوشم؟ اینها دل آدم را پر از شادی و نشاط و امید به زندگی می‌کند. چیزی برایم بخوان.

اعدامی : آواز بخوانم؟!

جلاد : بله! چرا که نه؟! چه کسی جلوی تو را گرفته؟ حنجره‌ات که خدا را شکر، آزاد است. پس کاری نداری جز این که با صدای بلند نغمه‌های شیرین گوش نواز بخوانی. زود باش. بخوان! مرا غرق شادی کن.

اعدامی : ماشاءالله! خدایا تو شاهد باش.

جلاد : زود باش! برایم آواز بخوان تا (صدایت را) بشنوم .

اعدامی : واقعاً فکر می‌کنی من الآن دل و دماغ آواز خواندن دارم؟!

جلاد : همین چند لحظه پیش به من وعده ندادی خوشحالم کنی و دلتنگی‌ام را رفع کنی؟

اعدامی : این تویی که احساس دلتنگی می‌کنی؟!

جلاد : بله انتظار دارم تو گرفتگی‌ام را برطرف کنی! مرا غرق در شادی کن! به من سرود و ترانه پیشکش کن. با ترانه‌های زیبا و گیرا مرا غرق شادی کن. گوش کن! چیزی یادم آمد. ترانه‌ ای به خاطر دارم که خودم در یکی از شب‌های بی خوابی و تشویشم سرودم!

اعدامی : پس ترانۀ خودت را بخوان!

جلاد : صدایم قشنگ نیست!

اعدامی : چه کسی گفته صدای من یکی قشنگ است؟!

جلاد : صدای دیگران برایم زیباست. چون به آن گوش نمی‌دهم. مخصوصاً وقتی مستم! آنچه برایم مهم است این است که دور و برم صدای آواز باشد. احساس جوّ پر از موسیقی اطرافم، اعصابم را آرام می‌کند. گاهی هم دوست دارم خودم آواز بخوانم. خودِ من… ولی شرط دارد: به این شرط که کسی را پیدا کنم که به من گوش دهد! امان از وقتی که مخاطب پیدا شده، تشویقم نکند و اگر تشویقم نکند خجالت می‌کشم، زبانم بند می‌آید و بعد شدیداً عصبانی می‌شوم. حالا که شرطم را گفتم، آواز بخوانم؟

اعدامی : بخوان!

جلاد : تشویقم می‌کنی؟

اعدامی : بله

الجلاد : وعد أکید؟…

المحکوم علیه : أکید…

الجلاد : إذن أغنی لک تلک الأغنیه الرقیقه…أتصغی؟…

المحکوم علیه : أصغی وأستحسن…

الجلاد : الإستحسان یأتی فی النهایه…أما الآن فالمطلوب منک هو الإصغاء فقط…

المحکوم علیه : أصغی فقط…

الجلاد : حسن…هل أنت مستعد؟…

المحکوم علیه : لماذا؟…ألست أنت الذی سیغنی؟…

الجلاد : بلی…ولکن من الضروری أن تکون أنت مستعداً للإستماع!…

المحکوم علیه : وهل أستطیع شیئاً آخر؟!…إنک قد ترکت لی أذنی حره طلیقه…من أجل ذلک بلا ریب!…

الجلاد : إذن فلنبدأ!هذه الأغنیه الرقیقه وعنوانها «الزهره والبستانی».أنا الذی نظمتها.نعم نظمتها بنفسی!…

المحکوم علیه : أعرف ذلک…

الجلاد : عجباً!…من قال لک؟…

المحکوم علیه : أنت بفمک منذ لحظه!…

الجلاد : حقاً…حقاً…والآن هل ترید أن أبدأ؟…

المحکوم علیه : إبدأ!…

الجلاد :هانذا أبدأ…استمع…ولکنک لا تستمع!…

المحکوم علیه : إنی أستمع…

الجلاد : یجب أن یکون الإستماع بغایه الإنتباه!…

المحکوم علیه : بغایه الإنتباه!…

الجلاد : حَذار أن تخجلنی بشرود ذهنک، أو عدم اهتمامک؟…

المحکوم علیه : إنی مهتم!…

الجلاد : هل أنت مستعد؟…

المحکوم علیه : نعم!…

الجلاد : لست أراک مُتَحَمِّساً غایه التحمُّس!…

المحکوم علیه : وکیف أفعل ذلک؟…

جلاد : قولِ حتمی؟

اعدامی : قولِ حتمی می‌دهم.

جلاد : خوب. از آن ترانه‌های زیبا برایت می‌خوانم. گوش می‌دهی؟

اعدامی : گوش می‌دهم و تشویقت می‌کنم.

جلاد : تشویق برای آخرِ کار است. الان فقط باید گوش دهی.

اعدامی : فقط گوش می‌دهم.

جلاد : خوب…آماده‌ای؟

اعدامی : آماده برای چه؟! مگر خودت نمی‌خواهی آواز بخوانی؟

جلاد : بلی… اما باید برای شنیدن آماده باشی!

اعدامی : مگر کار دیگری هم می‌توانم انجام دهم؟! یقیناً برای همین کار، گوشهایم را آزاد گذاشته‌ای!

جلاد : پس شروع کنیم! این ترانۀ دلنشین «گل و باغبان» را، من سرودهام… بله خودم سرودهام.

اعدامی : می‌دانم.

جلاد : عجب! چه کسی به تو گفت؟

اعدامی : لحظه‌ای پیش، خودت گفتی!

جلاد : واقعا…واقعا… حالا می‌خواهی شروع کنم؟

اعدامی : شروع کن.

جلاد : حالا من… شروع می‌کنم. گوش بده… ولی تو گوش نمی‌دهی!

اعدامی : گوش می‌دهم.

جلاد : باید خیلی با دقت گوش دهی!

اعدامی : خوب خیلی دقت می‌کنم!

جلاد : نکند با حواس پرتی‌ و بی اعتنایی ات، خجالتم دهی؟

اعدامی : متوجه‌ام!

جلاد : آماده‌ای؟

اعدامی : بله!

جلاد : خیلی مشتاق به نظر نمی‌رسی!

اعدامی : چطور اشتیاقم را نشان دهم؟

الجلاد : أرید أن تلتهب بالحماسه التهاباً…اذکر لی أنک تلح وتلح فی أن تستمع إلی غنائی!…

المحکوم علیه : ألح وألح…

الجلاد : إنک تقولها بفتور وبرود!…

المحکوم علیه : برود؟!…

الجلاد : نعم…أرید أن یکون الإلحاح صادراً من أعماق قلبک!…

المحکوم علیه : إنه من أعماق قلبی!…

الجلاد : إنی لا أستشعر حراره الإخلاص فی صوتک!…

المحکوم علیه : الإخلاص؟!…

الجلاد : نعم…إنه لا یبدو فی نبرات صوتک ؛لأنَّ النبرات والخلجات تنُمُّ عن حقیقه المشاعر…وصوتک فاتر بارد!…

المحکوم علیه : وأخیراً؟!…ستغنی؟أو لن تغنی؟!…

الجلاد : لن أغنی…

المحکوم علیه : الحمدلله!…

الجلاد : تحمد الله علی عدم غنائی؟!…

المحکوم علیه : بل أحمد الله دائماً علی غنائک أو عدم غنائک علی السواء!…ولا أحسب هنالک من یعترض علی حمد الله فی کل الأحوال!…

الجلاد : إنک فی قراره نفسک تتمنی ألا أغنی!…

المحکوم علیه : قراره نفسی؟!…وهل یعلم السرائر إلا الله؟!…

الجلاد : إذن ترید أن أغنی؟…

المحکوم علیه : إذا شئت!…

الجلاد : سأغنی…

المحکوم علیه : غن…

الجلاد : لی الآن شرط. توسَّل إلیَّ – أولاً – أن أغنی…قدم إلیّ توسلاتک…

المحکوم علیه : أتوسل إلیک…

الجلاد : قلها برقه واستعطاف!…

جلاد : دوست دارم خیلی هیجان زده شوی… بگو که التماس می‌کنی آواز مرا بشنوی!

اعدامی : خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم.

جلاد : چه سرد و بی احساس می‌گویی!

اعدامی : بی احساس؟!

جلاد : بله… می‌خواهم از ته دل خواهش کنی!

اعدامی : از ته دل خواهش میکنم.

جلاد : من اشتیاق صادقانه‌ای در صدایت حس نمی‌کنم.

اعدامی : صادقانه؟!

جلاد : بله در لحنت مشخص نیست! لحن صدا و حالت چهره، احساسات واقعی را نشان می‌دهد و صدای تو سرد و بی احساس است!

اعدامی : آخرش چه؟ اصلاً آواز می‌خوانی یا نه؟!

جلاد : اصلا نمی‌خوانم.

اعدامی : خدا را شکر!

جلاد : به خاطر آواز نخواندن من خدا را شکر می‌کنی؟!

اعدامی : بخوانی یا نخوانی، در هر حال خدا را شکر می‌کنم. و فکر نمی‌کنم کسی با ستایش دائمی خدا مشکل داشته باشد!

جلاد : تو از ته دل دوست نداری من آواز بخوانم؟

اعدامی : ته دلم؟ چه کسی غیر از خدا از دلها خبر دارد؟

جلاد : پس می‌خواهی بخوانم؟

اعدامی : اگر دوست داری!

جلاد : می‌خوانم.

اعدامی : بخوان.

جلاد : یک شرط دارم: اول از من خواهش کن که آواز بخوانم. به من التماس کن.

اعدامی : از تو خواهش می‌کنم.

جلاد : با مهربانی بگو…

المحکوم علیه : أرجوک…أتوسل إلیک…بربک ورب الخلق أجمعین!…أسأل الله الواحد القهار، القوی الجبار، أن یلین قلبک القاسی، فتصغی إلی التماسی وتمن علی وتتفضل بالغناء!…

الجلاد : مره أخری!…

المحکوم علیه : ماذا؟…

الجلاد : کرر هذا التوسل والإلتماس!…

المحکوم علیه : سبحان الله!… ارحمنی!…إنک أهلکتنی بکل هذا التمنع والدلال!…غن إذا کنت ترید أن تغنی، وإلا فاترکنی بربک لحالی وما أنا فیه!…

الجلاد : غضبت؟!…لست أحب أن تغضب!…سأغنی لأهدئ ثوره نفسک، وأزیل کدر صفوک!…هانذا أبدأ!…

«ویسعل، ثم یترنم بصوت خافت تمهیداً للغناء»

المحکوم علیه : أخیراً!…

الجلاد : «یقف فجأه» إذا کنت تفضل ألا أغنی فقلها صراحه!…

المحکوم علیه : یا إله السماوات!…إنه سیعود!…

الجلاد : أنفد صبرک؟…

المحکوم علیه : وأی نفاد؟!…

الجلاد : أ أنا أعذبک؟…

المحکوم علیه : وأی عذاب!…

الجلاد : صبراً جمیلاً یا عزیزی!…صبراً جمیلاً!…

المحکوم علیه : إن هذا الجلاد یعدمنی إعداماً!…

الجلاد : ماذا تقول؟…

المحکوم علیه : لم أعد أحتمل!…

الجلاد : لم تعدتحتمل انتظاراً…یا لک من مضنی مسکین أحرقه الشوق إلی غنائی!…سأبدأ إذن!…لن أجعلک تنتظر طویلاً!…هأنذا أبادر!…إستمع!…ها هی ذی الأغنیه الرقیقه!…

اعدامی : از تو تقاضا می‌کنم. التماس می‌کنم. به خدای خودت و خدای همه قسمت می‌دهم. از خدای یگانۀ قهار و قوی و جبار می‌خواهم دل سنگت را نرم کند تا التماسم را بشنوی و بر من منت‌گذاری و لطف کنی، آواز بخوانی!

جلاد : یک بار دیگر!

اعدامی : چه؟

جلاد : این خواهش و التماس را تکرار کن!

اعدامی : ای خدا! به من رحم کن. مرا با این همه سرسختی و نازکردن کشتی! اگر می‌خواهی آواز بخوانی، بخوان. اگرنه، تو را به خدا مرا به حال خودم بگذار!

جلاد : عصبانی شدی؟! دوست ندارم عصبانی شوی! آواز می‌خوانم که اضطراب تو را کم کنم و اندوهت را از بین ببرم. الآن شروع می‌کنم!

«سرفه می‌کند، سپس برای شروع آوازش، با صدایی مبهم ترانه می‌خواند.»

اعدامی : خوب بعدش!

جلاد: «ناگهان می‌ایستد» اگر ترجیح می‌دهی آواز نخوانم رک و راست بگو!

اعدامی : ای خدای آسمانها! او باز شروع می‌کند.

جلاد : صبرت سرآمد؟

اعدامی : چه سر رفتنی!

جلاد : من عذابت می‌دهم؟

اعدامی : چه عذابی!

جلاد : صبر کن عزیزم! صبر کن!

اعدامی : این جلاد مرا چه اعدامی می‌کند!

جلاد : چه می‌گویی؟

اعدامی : دیگر تحمل ندارم!

جلاد : دیگر تاب انتظار نداری؟ چه ضعیف بدبختی! شوق آواز من او را سوزانده! شروع می‌کنم. زیاد منتظرت نمی‌گذارم! خیلی خوب، شروع می‌کنم. گوش بده! این هم ترانۀ زیبا!

«یتنحنح ویترنم، ثم یغنی بصوت الثَمِل السکران: ……….»

یا زهــــره عمرهـــا لیلــــه!…

علــــیک السلام من المعجـــبین

إذا أذن الفجـــر غداً تقطـــفین،

ویسقط عنک رداء النـــــدی!…

وفی سلــه من حَطَب ترقـدین،

وتخفت من حولــک ألحانی!…

ویبرق فی الجو نصل الــــردی؛

مضیئــــاً فی ید البستــــانی!…

یا زهره عمرهـــــا لیلــــه!…

علـیک السلام علـیک السلام!…

«صمت…………….»

الجلاد : لماذا أنت صامت؟!…ألا تستحسن؟!…هذا وقت الإعجاب والإستحسان!…

المحکوم علیه : أهذه أغنیتک الرقیقه یا جلاد النحس؟!…

الجلاد : من فضلک!…إنی لست جلاداً!…

المحکوم علیه : ومن تکون؟…

الجلاد : أنا بستانی…

المحکوم علیه : بستانی؟!…

الجلاد : نعم بستانی!…أتفهم؟…بستانی!…«یصیح ثملاً» أنا ب…سـ…تا…نی…!…

«تفتح نافذه فی منزل الغانیه، وتطل منها الخادمه»

الخادمه : ما هذه الجلبه؟…ما هذا الضجیج والناس نیام!…مولاتی تشکو الصداع، وترید النوم الهادئ!…

الجلاد : «ساخراً» مولاتک؟!… «یضحکهازئاً» مولاتها!…

الخادمه : قلت لک کف عن هذا الصَخَب!…

الجلاد : إغربی عن وجهی یا خادم الفجور والخَنا!…

الخادمه : لا تسب مولاتی! إنها لو شاءت لکان لها عشرون کناساً من أمثالک، یکنسون التراب من تحت حذائها!…

«صدایش را صاف می‌کند و زیر لب زمزمه می‌کند، بعد با صدای مست می‌خواند: ……..»

ای گلی که عمر یک شبه داری!

سلام شیفتگان بر تو

وقتی اذان صبح گفته شود چیده می‌شوی

لباس شبنم از روی تو می‌افتد!

و در سبدی حصیری پژمرده می‌شوی

و صدای آواز من از اطراف تو محو می‌شود

تیغۀ نابودی در هوا برق می‌زند

و در دست باغبان می‌درخشد

گلی که عمر یک شبه داری

سلام بر تو، سلام بر تو

« سکوت……………»

جلاد : چرا ساکتی؟! تحسین نمی‌کنی؟! الان وقت تشویق است!

اعدامی : جلاد بخت برگشته! آوازهای ملایمت این است؟!

جلاد : خواهش می‌کنم! من جلاد نیستم!

اعدامی : پس که هستی؟

جلاد : من باغبانم

اعدامی : باغبان؟!

جلاد : بله باغبان! می‌فهمی؟ باغبان! «در حالی که مست است فریاد می‌زند» من با…غ…با…نم!

«پنجرۀ خانۀ آوازخوان باز می‌شود و خدمتکار، ظاهر می‌گردد

خدمتکار : این سر و صداها چیست؟ مردم خوابند! بانویم سردرد دارد نیاز به یک خواب آرام دارد!

جلاد : «با تمسخر» بانویت؟! «با تمسخر می‌خندد»

خدمتکار : گفتم این عربده کشیها را تمام کن!

جلاد : از جلوی چشمم دور شو کنیز فسق و فحشا!

خدمتکار : به بانوی من توهین نکن. او اگر بخواهد(میتواند) بیست نفر رفتگر مثل تو اجیر کند تا خاک زیر پایش را تمیز کنند.

الجلاد : خرِستَ وخَسِئتَ یا قَذاره القاذورات!…

« الغانیه تظهر فی النافذه خلف خادمتها»

الغانیه : ماذا حدث؟!…

الخادمه : هذا الجلاد الخمور، یعربد ویُقذِفُنا بالسباب!…

الغانیه : أوَ یجرؤ؟!…

الجلاد : «مشیراً إلی النافذه»ها هی ذی – بجلالتها – مولاتها المشهوره!…

الغانیه : بعضَ الإحترام أیها الرجل!…

الجلاد : « یضحک ساخراً» الإحترام؟!…

الغانیه : نعم…و لا ترغمنا علی تعلیمک کیف تحترم السیدات!…

الجلاد : السیدات؟!…« یضحک» السیدات؟!…إنها یقول السیدات؟!…اسمعوا وتعجبوا!…

الغانیه : «لخادمتها» انزلی إلیه ولَقِّنیه درساً فی الأدب!…

الخادمه : «للجلاد» إنتَظِرنی إذا کنتَ رجلاً!…

« تختفی المرأتان من النافذه…»

الجلاد : « للمحکوم علیه وقد أفاق قلیلاً» ماذا تنوی أن تفعل هذه الشیطانه؟…هل تعرف أنت؟…إنها لقادره علی کبیره!…أرأیت کیف هددتنی وتوعدتنی؟…

الخادمه : «تخرج من باب المنزل رافعه فی یدها نعلاً» تعال هنا!…

الجلاد : ماذا ستفعلین بهذه النعل؟…

الخادمه : هذه النعل هی أقذر ما وجدت فی الدار وأعتق…أتفهم؟…ولم أعثر علی أعتق منها ولا أقذر مما یلیق بِوَجهک القبیح الأغبر…

الجلاد :ها هو ذا القدح النبیذ اللذیذ قد طار من رأسی!…أسمعت کلامها المهذب النظیف أیها المحکوم علیه؟!

المحکوم علیه : نعم!…

الجلاد : ولا تنبس بحرف؟!…

المحکوم علیه : أنا؟…

الجلاد : ولا تحرک ساکناً؟!…

المحکوم علیه : کیف؟!…

جلاد : دهانت را ببند و گم شو کثافت!

«زن آوازخوان، جلوی پنجره پشت سرخدمتکارش می‌ایستد

زن آوازخوان : چه شده؟!

خدمتکار : این جلاد مست عربده کشی می‌کند و با فحاشی آبروی ما را می‌برد!

زن آوازخوان : مگر جرأت دارد؟!

جلاد : «به پنجره اشاره می‌کند» خودش است – با آن جلال و جبروتش( عامیانه: با آن دک وپوزش) – بانوی معروفش.

زن آوازخوان : کمی حرمت نگه دار مرد!

جلاد : «با تمسخر می‌خندد» حرمت؟!

زن آوازخوان : بله… مجبورمان نکن که یادت بدهیم چطور به خانم‌ها احترام بگذاری!

جلاد : خانم‌ها؟! «می‌خندد» خانم‌ها؟! می‌گویی خانم‌ها؟! گوش دهید و تعجب کنید.

زن آوازخوان : «خطاب به خدمتکارش» برو پایین ادبش کن!

خدمتکار : اگر مردی بایست!

«هر دو زن از پشت پنجره می‌روند»

جلاد : «در حالی که اندکی هشیار شده خطاب به اعدامی می‌گوید» این عفریته می‌خواهد چکار کند؟ تو می‌دانی؟ او خیلی کارها می‌تواند انجام دهد. دیدی چطور مرا تهدید کرد و ترساند؟

خدمتکار : «از در خانه بیرون می‌آید در حالی که کفشی را با دستش بالا گرفته» بیا اینجا…

جلاد : با این کفش می‌خواهی چکار کنی؟

خدمتکار : این لنگه کفش کثیف‌ترین و کهنه‌ترین چیزی بود که در خانه پیدا کردم، می‌فهمی؟ چیزی کهنه‌تر و کثیف‌تر از این که در حدّ صورت زشت و سیاهت باشد، پیدا نکردم.

جلاد : این هم از شراب گوارا، از سرم پرید! اعدامی! حرفهای شسته رفتۀ او را شنیدی؟!

اعدامی : بله

جلاد : لب باز نمی‌کنی؟!

اعدامی : من؟

جلاد : کاری نمیکنی؟

اعدامی : چطور؟

الجلاد : تترکها هکذا تلحق بی الإهانات و أنت صامت؟!…

المحکوم علیه : وماذا ترید أن أصنع؟…

الجلاد : افعل شیئاً!… قل شیئاً علی الأقل!…

المحکوم علیه : وما شأنی وهذا الموضوع؟!…الجلاد:یا لقله الشهامه، وسقوط الهمه!…تراها وقد رفعت فی یدها النعل کما یرفع الحسام أو الصارم الصمصام، ولا تهب لتدافع عنی؟!… تقف هکذا مکتوف الیدین!… تتفرج بغیر اکتراث!… وتصغی بدون اهتمام إلی إهانتی وتحقیری وسبی!… لیس هذا والله من المروءه فی شیء!…

المحکوم علیه : حقاً!…

الخادمه : «تهز النعل بیدها» اسمع أیها الرجل!…دع هذا المسکین وشأنه!…واجهنی أنا إذا کانت لدیک الشجاعه!…حسابک معی أنا…لقد أسأت أدبک معنا، وعلیک أن تقدم إلینا اعتذاراً وتطلب منا الصفح… وإلا فورب العزه صاحب الملکوت وواهب الجبروت…

الجلاد : « فی رفق» مهلا!… مهلا!…

الخادمه : تکلم!… ما جوابک؟…

الجلاد : التفاهم!…

الخادمه : اطلب الصفح أولا!…

الجلاد : إلی من أطلب الصفح؟… إلیک أنت؟…

الخادمه : إلی مولاتی…

الجلاد : أین هی؟…

الغانیه : «تظهر علی عتبه دارها»ها أنذا!… أهو إعتَذَر؟…

الخادمه : سیفعل یا سیدتی!…

الجلاد : نعم یا سیدتی!…

الغانیه : حسن… وأنا قبلت اعتذارک!…

الجلاد : فقط یا سیدتی… ألا یحسن أن تعود المیاه إلی مجاریها؟…

الغانیه : لقد عادت!…

الجلاد : أقصد عوده النبیذ إلی مجاری رأسی!…

الغانیه : ماذا تعنی؟…

جلاد : ساکت ماندی و گذاشتی اینطور به من توهین کند؟!

اعدامی : می‌خواهی چکار کنم؟

جلاد : یک کاری کن. حداقل حرفی بزن!

اعدامی : این موضوع به من چه ربطی دارد؟

جلاد : ترسوی بی عرضه! می‌بینی لنگه کفش را مثل شمشیر برنده‌ای که بالا می‌رود، به دستش گرفته و برای دفاع از من کاری نمی‌کنی؟ همینطور دست بسته بمان! با بی اعتنایی تماشا می‌کنی و به تحقیر شدنم گوش می‌دهی! بخدا این رسم جوانمردی نیست!

اعدامی : واقعاً!

خدمتکار : «با دست، لنگه کفش را بالا میگیرد» گوش کن مرد! این بیچاره را به حال خودش بگذار! اگر مردی با من روبرو شو!من حسابت را می‌رسم. با ما دهن کجی کردی، باید از ما معذرت خواهی و تقاضای بخشش کنی و گرنه به خدای عزیز صاحب ملکوت و قادر مطلق قسم می‌خورم که…

جلاد : «باملایمت» آرام باش! آرام باش!

خدمتکار : حرف بزن! جوابت چیست؟

جلاد : سازش!

خدمتکار : اول طلب عفو کن.

جلاد : از که طلب عفو کنم؟ از تو؟!

خدمتکار : از بانوی من.

جلاد : بانویت کجاست؟

زن آوازخوان : «دم در خانه‌اش می‌آید» منم! معذرت خواهی کرد؟

خدمتکار : عذرخواهی می‌کند بانوی من!

جلاد : بله بانوی من…

زن آوازخوان : خوب است. بخشیدمت!

جلاد : فقط بانوی من، بهتر نیست آب رفته به جوی باز گردد؟

زن آوازخوان : برگشته.

جلاد : منظورم بازگشت شراب به رگهای سرم است!

زن آوازخوان : منظورت چیست؟

الجلاد : أعنی أن هناک تلفاً یحتاج إلی إصلاح… خادمتک النشیطه أخرجت ما کان فی رأسی من نشوه، فمن ذا یملأ فراغ رأسی؟!…

الغانیه : أنا أتولی ملء رأسک!… خذ من الخمار علی نفقتی ما شئت من شراب!…

الجلاد : شکراً لک أیتها السیده السخیه!…

«یشیر الجلاد إلی الخمار الواقف بباب حانه کی یأتی إلیه بقدح…………»

المحکوم علیه : «للغانیه» ألا تعرفیننی أیتها الجمیله؟…

الغانیه : بالطبع أعرفک… منذ اللحظه الأولی… ساعهَ أن جاءوا بک إلی هنا فی مطلع اللیل… أبصرتک من نافذتی وعرفتک، وأحزننی أن أراک فی الأغلال ولکن… ما هی الجریمه التی ارتکبتها؟…

المحکوم علیه : لا شیء یذکر… کل ما حدث أنی قلت…

الجلاد : «یفطن إلیه ویصیح به» حذار!… حذار!… أغلق فمک!…

المحکوم علیه : أغلقت فمی!…

الغانیه : لقد حاکموک طبعاً؟…

المحکوم علیه : لا…

الغانیه : ماذا تقول؟… ألم تحاکم؟!…

المحکوم علیه : ولم أقدم إلی محکمه… لقد أرسلت مظلمه إلی السلطان، أسأله حقی فی أن أمثل بین یدی قاضی القضاه…أعدل من حکم بالذمه والضمیر، وأنزه من تمسک بالشرع، وأخلص حامٍ لقداسه القانون…لکن…ها هوذا الفجر یقترب، والجلاد قد تلقی الأمر بضرب رقبتی عند أذان الفجر!

الغانیه : «متطلعه إلی السماء» الفجر؟!… إن الفجر یکاد یبزغ… انظر إلی السماء!…

الجلاد : «وفی یده قدح تلقاه من الخمار» لیست السماء یا سیدتی العزیزه هی التی ستقرر ساعه هذا المحکوم علیه… ولکنها مئذنه هذا المسجد… إنی فی انتظار المؤذن!…

الغانیه : المؤذن؟… إنه لا شک فی الطریق… إنی أسهر حتی الصباح أحیاناً، فأراه فی مثل هذه الساعه متجهاً إلی المسجد!…

المحکوم علیه : إذن قد حانت ساعتی!…

الغانیه : لا… ما دامت مظلمتک لم تفحص بعد!…

جلاد : منظورم این است که خسارتی هست که نیاز به جبران دارد. این کنیز چالاک تو تمام مستی را از سرم پراند. این جای خالی را چه کسی پر می‌کند؟

زن آوازخوان : مستی‌ات با من! هر چقدر شراب می‌خواهی از شراب فروش بگیر، به حساب من.

جلاد : بانوی سخاوتمند! از شما ممنونم!

«جلاد به شراب فروش که جلوی در دکانش ایستاده اشاره می‌کند که یک جام شراب بیاورد»

اعدامی : «خطاب به زن آوازخوان» بانوی زیبا! مرا می‌شناسی؟

زن آوازخوان : البته که می‌شناسمت. از همان لحظۀ اول… سرِ شب که تو را اینجا آوردند از پنجرۀ اتاقم دیدمت، ناراحت شدم که تو را در غل و زنجیر دیدم ولی… چکار کردی؟

اعدامی : قابل گفتن نیست. همۀ ماجرا این است که گفتم…

جلاد : «جلاد متوجه می‌شود و سرش داد می‌زند» هِی! هِی! دهانت را ببند!

اعدامی : بستم!

زن آوازخوان : حتماً محاکمه‌ات کرده‌اند؟

اعدامی : نه

زن آوازخوان : چه می‌گویی؟! هنوز محاکمه نشده‌ای؟!

اعدامی : هنوز مرا به دادگاه نبرده‌اند. یک دادخواست برای پادشاه فرستادم. از ایشان حقم را طلب کردم، خواستم که نزد قاضی القضات بروم؛ عادل‌ترین کسی که با تعهد و وجدان حکم می‌دهد و صادق‌ترین آدمی که به دین پایبند است و وفادارترین مدافع قداست قانون. ولی صبح هم نزدیک است و جلاد دستور دارد موقع اذان صبح، گردنم را بزند.

زن آوازخوان : «به آسمان نگاه می‌کند» نزدیک صبح است…به آسمان نگاه کن!

جلاد : «در حالیکه در دستش جامی است که از شراب فروش گرفته» بانوی عزیزم وقت این اعدامی را آسمان تعیین نمی‌کند، گلدستۀ این مسجد تعیین می‌کند. من منتظر مؤذن هستم.

زن آوازخوان : مؤذن؟ حتماً در راه است. من گاهی تا صبح بیدارم در چنین ساعتی او را می‌بینم که به طرف مسجد می‌رود.

اعدامی : پس وقت اعدام من شده!

زن آوازخوان : نه… دادخواستت که هنوز بررسی نشده!

المحکوم علیه : هذا الجلاد لن ینتظر نتیجهَ المظلمه… ألیس کذلک أیها الجلاد؟…

الجلاد : لن أنتظر سوی المؤذن… تلک هی الأوامر!…

الغانیه : أوامر من؟… السلطان؟…

الجلاد : تقریباً!…

المحکوم علیه : «صائحاً» تقریباً؟!…ألم یکن إذن هو السلطان؟!…

الجلاد : الوزیر… وأوامر الوزیر هی أوامر السلطان!…

المحکوم علیه : إنی إذن میت لا محاله!…

الجلاد : هو ذاک… ما إن یصعد أذان المؤذن إلی السماء، حتی تصعد روحک معه… إن هذا لیحز فی نفسی أسی ویعتصر قلبی حزناً، ولکن العمل هو العمل، والمهنه هی المهنه!…

الغانیه : «ملتفته إلی الطریق» یا للمصیبه!…ها هو ذا المؤذن قد وصل!…

المحکوم علیه : قضی الأمر!…

« المؤذن یظهر.……….»

الجلاد : أسرع أیها المؤذن…نحن فی انتظارک!…

المؤذن : فی انتظاری؟…لماذا؟!…

الجلاد : لتؤذن الفجر!…

المؤذن : أترید الصلاه؟…

الجلاد : أرید أن أقوم بعملی!…

المؤذن : وما شأنی بعملک؟…

الجلاد : عندما یصعد صوتک إلی السماء، تصعد معه روح هذا الرجل!..

المؤذن : أعوذ بالله!…

الجلاد : تلک هی الأوامر!…

المؤذن : حیاه هذا الرجل متعلقه بحبال صوتی؟!…

الجلاد : نعم!…

المؤذن : لا حول ولا قوه إلا بالله!…

الجلاد : بادر أیها المؤذن إلی عملک حتی أقوم بعملی!…

اعدامی : این جلاد هرگز منتظر جواب دادخواست نمی‌ماند. اینطور نیست جلاد؟

جلاد : من فقط منتظر مؤذّنم. دستور این است!

زن آوازخوان : دستور چه کسی؟ پادشاه؟

جلاد : تقریباً!

اعدامی : «در حالی که فریاد می‌زند» تقریباً؟! یعنی او پادشاه نیست؟

جلاد : وزیر است. امر وزیر، همان امر پادشاه است!

اعدامی : پس مردنم حتمی است!

جلاد : بله… به محض این که صدای مؤذن بلند شود، روح تو هم با اذان، پر می‌کشد. اندوه آن زمان، روحم را جریحه‌دار می‌کند و قلبم را به درد می‌آورد ولی خوب شغل، شغل است.

زن آوازخوان : «در حالی که چشمش به راه است» چه بدبختی! این مؤذن هم رسید.

اعدامی : کار تمام است!

«مؤذن از راه می‌رسد……..»

جلاد : مؤذن! زود باش ما منتظر توئیم.

مؤذن : منتظر من؟ چرا؟!

جلاد : که اذان صبح بگوئی!

مؤذن : می‌خواهی نماز بخوانی؟

جلاد : می‌خواهم کارم را انجام دهم!

مؤذن : کار تو به من چه ربطی دارد؟

جلاد : وقتی که صدای تو بلند شود، روح این مرد هم پر می‌کشد.

مؤذن : پناه بر خدا!

جلاد : دستور است!

مؤذن : زندگی این مرد بسته به تارهای صوتی من است؟!

جلاد : بله.

مؤذن : لا حول و لا قوه إلا بالله

جلاد : مؤذن! زود شروع کن تا من هم دست به کار شوم.

الغانیه : و فیمَ العَجَله أیها الجلاد اللطیف؟!…صوت المؤذن قد أثر فیه بَرد اللیل، وهو محتاج إلی شراب ساخن…اصعد إلی داری أیها المؤذن!…سأعد لک ما یصلح صوتک…

الجلاد : والفجر؟…

الغانیه : الفجر بخیر، والمؤذن أدری بوقته…

الجلاد : وعملی؟…

الغانیه : عملک بخیر، ما دام المؤذن لم یؤذن بعد للفجر!…

الجلاد : أتوافق أیها المؤذن؟…

الغانیه : إنه موافق علی دعوتی الصغیره لوقت قصیر، فهو من خیره معارفی فی الحی!…

الجلاد : والمصلون فی المسجد؟…

المؤذن : لیس فی المسجد غیر رجلین…أحدهما غریب عن المدینه، قد اتخذ المسجد مأوی، والآخر متسول قد اعتصم به من برد اللیل…والکل یغط الآن فی نوم عمیق، وقلما استمع أحد إلی أذان الفجر فی هذا الشتاء!.. ولا ینهض منهم إلا من رکلته بقدمی لیستقیظ ویؤدی الفریضه!…

الغانیه : وأهل الحی أغلبهم من المترفین، وأکثرهم نؤوم الضحی!…

الجلاد : قصدکما أن الفجر لن یؤذن له الیوم؟!…

الغانیه : قصدنا التأنی، وفی التأنی السلامه وفی العجله الندامه!…لا تشغل بالک!…إن الفجر سیؤذن له فی حینه، وأنت علی کل حال فی مأمن، ولا تبعه علیک…المؤذن وحده هو المسئول…هلم بنا أیها المؤذن!…فنجان من القهوه فیه لصوتک شفاء وصفاء!…

المؤذن : لا بأس بوقت قصیر، وفنجان صغیر…

« الغانیه تدخل دارها بالمؤذن………»

الجلاد : « للمحکوم علیه» أرأیت؟!…بدلاً من أن یصعد إلی المئذنه، صعد إلی بیت الـ…محترمه!!!… هذا هو المؤذن!…

المحکوم علیه : رجل شهم!…یخاطر بکل شیء!…أما أنت؟!…أنت الذی لن یوجه إلیه عتب ولا لوم… أنت الآمن المغطی بعذرک…الخالی من التبعه، المالک لحجتک، تثور هکذا وتهتاج وترتاع؟!… هدیء من روعک قلیلاً یا صدیقی!…تجمل بالأناه والصبر!…وتوکل علی الله!…اسمع!… لدی فکره!… فکره طیبه نیره… فیها لک تهدئه الخاطر، ومتعه النفس، وانشراح الصدر!… غن لی أغنیتک الرقیقه مره أخری!…بصوتک العذب الرخیم، وأقسم لک أنی سأستمع إلیها بقلب ینتفض حماسه وإعجاباً…هلم!…غن!…إنی مصغ إلیک بکل جوارحی!…

زن آوازخوان : جلاد مهربان! چرا عجله میکنی؟ سرمای شب بر صدای مؤذن اثر گذاشته. او نیاز به یک نوشیدنی گرم دارد.مؤذن! به خانۀ من بیا. چیزی برایت آماده می‌کنم که صدایت را خوب می‌کند.

جلاد : صبح چه؟

زن آوازخوان : صبح، محفوظ است… مؤذن زمانش را بهتر می‌داند.

جلاد : کار من چه می‌شود؟

زن آوازخوان : کار تو هم محفوظ است…تا وقتی که مؤذن اذان صبح را نگفته…

جلاد : مؤذن! موافقی؟

زن آوازخوان : او با دعوت کوچک من برای مدتی کوتاه، موافق است، او از بهترین آشنایان من در محله است!

جلاد : نمازگزاران داخل مسجد چه (خواهند کرد)؟

مؤذن : فقط دو نفر در مسجد است، یکی‌شان غریبه‌ای است که مهمان مسجد شده، آن یکی هم گدایی است که از سرمای شب به مسجد پناه آورده است. الان، همه در خواب عمیقند و به ندرت کسی در این زمستان به اذان صبح گوش می‌دهد جز آنهایی که با لگد بیدارشان می‌کنم نماز صبح بخوانند، کسی بیدار نمی‌شود.

زن آوازخوان : اکثر اهل محل پولدارند، و اکثراً تا لنگ ظهر خوابند.

جلاد : منظورتان این است که امروز صبح، مؤذن اذان نمی‌گوید؟!

زن آوازخوان : منظور ما صبر است؛ صبر، سلامتی میآورد و عجله، پشیمانی. نگران نباش! صبح به وقتش اذان می‌گوید، در هر صورت تو در امنیتی. مسئولیتی به گردنت نیست. فقط مؤذن مسئول است. مؤذن بیا برویم. یک فنجان قهوه صدایت را صاف می‌کند!

مؤذن : کوتاه و با یک فنجان کوچک اشکالی ندارد.

«زن آوازخوان همراه مؤذن به خانه‌ اش می‌رود» .

جلاد : «خطاب به اعدامی» دیدی؟ عوض این که بالای گلدسته برود به منزل… محترم رفت! این همان مؤذن است!

اعدامی : مرد جسوری است! سر هر چیزی ریسک می‌کند! ولی تو چه؟! تو که سرزنش و توبیخ نمی‌شوی. تو با بهانه‌ات در امنیتی و مسئولیتی نداری و دلیل خودت را داری، این طور مضطرب و بی قرار و وحشت زده می‌شوی؟! دوست من، کمی آرام باش. صبر کن! بر خدا توکل کن! گوش کن! من فکری دارم! یک فکر خوب؛ فکری که برای تو خاطر جمعی و لذت و شادی دارد! با آن صدای خوش و بم، شعرهای قشنگت را بار دیگر برایم بخوان. من هم قسم میخورم که با قلبی سرشار از شور و هیجان و شوق، به آن گوش دهم زود باش! بخوان. من با تمام وجود گوش می‌دهم.

الجلاد : لم تعد بی رغبه!…

المحکوم علیه : لماذا؟…ما الذی کدر صفوک؟… ألأنک لم تطح برأسی؟…

الجلاد : لأنی حدتُ عن واجبی!…

المحکوم علیه : واجبک هو تنفیذ الحکم عند أذان الفجر!…لکن من الذی یؤذن للفجر؟…أنت؟…أم المؤذن؟…

الجلاد : المؤذن!…

المحکوم علیه : وهل فعل؟…

الجلاد : لا…

المحکوم علیه : إذن…ما ذنبک أنت؟…

الجلاد : حقاً…لا ذنب لی…

المحکوم علیه : هذا هو ما نقوله جمیعاً!…

الجلاد : إنک تعزینی وتهوَّن علیّ…

المحکوم علیه : إنی أقول الحقیقه!…

الجلاد : «یلتفت إلی مشارف الطریق ویصیح» : ما هذه الجموع!!…یا لله…إنه موکب الوزیر!…إنه لوزیر!…

المحکوم علیه : لا ترتعد هکذا!…هدی ءمن روعک!…

الجلاد : لا جناح علیّ…إنی مغطی…ألیس کذلک؟…

المحکوم علیه : اطمئن!…مغطی بألف دثار من الحجج والمعاذیر!…

الجلاد : إنه المؤذن اللعین الذی سیؤدی الحساب العسیر!…

« الوزیر یظهر بین حراسه………..

الوزیر : « صائحاً» عجباً!…ألم یعدم بعد هذا المجرم؟…

الجلاد : نحن فی انتظار الفجر یا مولای الوزیر!…حسب أوامرک!…

الوزیر : الفجر؟!…إن الفجرقد صَلَّیناه فی مسجد القصر بحُضور مولانا السلطان وقاضی القضاه!…

الجلاد : لیس الذنب ذنبی یا سیدی الوزیر…إن مؤذن هذا المسجد لم یصعد بعد إلی المئذنه!…

الوزیر : کیف ذلک؟!…هذا أمر لایعقل!…أین هو هذا المؤذن؟…

«المؤذن یخرج من باب الدار متسللاً، ومحاولاً الإختفاء خلف الغانیه وخادمتها…»

الجلاد : «یلمحه ویصیح»ها هو!…ها هو ذا!…

جلاد : دیگر رغبت ندارم!

اعدامی : چرا؟ چه چیزی ناراحتت کرد؟ برای اینکه سر مرا قطع نکردی؟

جلاد : چون از وظیفه‌ام غافل شدم!

اعدامی : وظیفۀ تو اجرای حکم، موقع اذان است! ولی چه کسی اذان می‌گوید؟ تو یا مؤذن؟

جلاد : مؤذن!

اعدامی : او اذان گفت؟

جلاد : نه

اعدامی : خوب گناه تو چیست؟

جلاد : واقعاً… من گناهی ندارم.

اعدامی : این حرف همۀ ماست.

جلاد : تو می‌خواهی مرا آرام کنی و دلداری ام دهی.

اعدامی : من حقیقت را می‌گویم!

جلاد : «به انتهای جاده نگاه می‌کند و فریاد می‌زند» این جمعیت چیست؟ چه مصیبتی! کاروان وزیر است! خود وزیر است!

اعدامی : این طور نلرز! آرام باش!

جلاد : من بی تقصیرم، من در امانم مگر نه؟

اعدامی : مطمئن باش. تو به هزار دلیل در امانی!

جلاد : این مؤذن لعنتی است که حساب سختی پس می‌دهد!

«وزیر از بین نگهبانان جلو می‌آید.»

وزیر : «در حالی که فریاد می‌کشد» عجب! این مجرم هنوز اعدام نشده؟

جلاد : جناب وزیر! طبق دستور شما، منتظر صبحیم.

وزیر : صبح؟! ما نماز صبح را با حضور جناب پادشاه و قاضی القضات، در مسجد قصر خواندیم.

جلاد : سرورم! تقصیر من نیست. مؤذن این مسجد، هنوز بالای گلدسته نرفته.

وزیر : چطور ممکن است؟ محال است! این مؤذن کجاست؟

«مؤذن دزدانه از در خانه خارج می‌شود و سعی می‌کند خود را پشت سر زن آوازخوان و خدمتکارش پنهان کند.»

جلاد : «به او اشاره می‌کند و داد می‌زند» اوست! خودش است!

الوزیر : «للحراس» أحضروه!… «یحضرونه إلیه» هل أنت مؤذن هذا المسجد؟…

المؤذن : نعم یا مولای الوزیر!…

الوزیر : لماذا لم تؤذن للفجر حتی الآن؟…

المؤذن : من قال ذلک یا مولای الوزیر؟…لقد أذنت للفجر منذ وقت مضی…

الوزیر : أذنت للفجر؟…

المؤذن : فی موعده…شأنی فی کل یوم…وقد سمعنی من سمع…

الغانیه : حقاً، لقد سمعناه کلنا یؤذن للفجر من فوق مئذنته…

الخادمه : نعم…الیوم…کعادته فی کل الأیام فی مثل هذا الوقت!…

الوزیر : ولکن هذا الجلاد یزعم…

الغانیه : هذا الجلاد کان مخموراً، و کان یغط فی النوم!…

الخادمه : وکان غطیطه یتصاعد إلینا ویوقظنا من لذیذ الرُقاد!…

الوزیر : «للجلاد المندهش» أهکذا تنفذ أوامری؟!…

الجلاد : أقسم!…أقسم!…یا سیدی الوزیر…

الوزیر : کفی!…

«الجلاد یعقد لسانه الذهلول…..»

المحکوم علیه : أیها الوزیر! ألتمس إلیک أن تصغی إلیّ:لقد بعثت إلی مولانا السلطان بظلامه…

الجلاد : «یفطن ویصیح» أقسم یا سیدی الوزیر أنی کنت متنبهاً…

الوزیر : قلت لک کفی!…«ثم یلتفت إلی المحکوم علیه» نعم…ظلامتک علم بها مولانا السلطان، وقد أمر أن تحاکم أمام قاضی القضاه…وسیحضر مولانا السلطان بنفسه محاکمتک…تلک رغبته الکریمه وأمره الذی لا یرد…أیها الحراس!…أخلوا الساحه من الناس، ولیدخل کل داره…إن هذه المحاکمه یجب أن تجری فی نطاق السریه التامه…

«الحراس یخلون الساحه من الناس…..»

الجلاد : یا مولای الوزیر!…«یحاول أن یشرح الأمرولکن الوزیر یبعده بإشاره…..»

« السلطان یظهر فی موکبه، وفی صحبته قاضی القضاه…….»

المحکوم علیه : «صائحاً» یا مولانا السلطان!…العدل!…ألتمس العدل!…

السلطان : أهذا هو المتهم؟…

وزیر : «خطاب به نگهبانان» او را بیاورید. «او را نزد وزیر آوردند» تو مؤذن این مسجدی؟

مؤذن : بله سرورم.

وزیر : چرا تا الان اذان صبح را نگفته‌ای؟

مؤذن : چه کسی این حرف را زده؟

وزیر : اذان صبح را گفتی؟

مؤذن : به وقتش… کار هر روز من است. هر که شنید، شنید…

زن آوازخوان : راست می‌گوید، همۀ ما شنیدیم که او از بالای گلدسته اذان می‌گوید.

خدمتکار : بله

وزیر : ولی این جلاد ادعا می‌کند که…

زن آوازخوان : این جلاد مست بود، غرق خواب بود!

خدمتکار : صدای خُرخُر او تا بالا می‌‌آمد ما را از خواب شیرین بیدار کرد!

وزیر : «خطاب به جلاد بیمناک» اینطور دستورات مرا اجرا می‌کنی؟

جلاد : قسم می‌خورم! قسم می‌خورم! جناب وزیر…

وزیر : کافی است!

«زبان جلاد از ترس بند می‌آید» .

اعدامی : جناب وزیر! خواهش می‌کنم به حرفم گوش دهید؛ من یک دادخواست برای جناب پادشاه فرستادم.

جلاد : «متوجه می‌شود و داد می‌زند» جناب وزیر! قسم می‌خورم من مواظب بودم.

وزیر : گفتم بس کن! «سپس به اعدامی نگاه می‌کند» بله. جناب پادشاه از شکایتت خبر دار شدند و دستور داده‌اند در محضر قاضی القضات، محاکمه شوی. خودِ ایشان هم در محاکمۀ تو شرکت خواهند کرد. نگهبانان! جمعیت میدان را متفرق کنید همه به خانه‌هایشان بروند.

«نگهبانان میدان را خالی از جمعیت می‌کنند» .

جلاد : جناب وزیر! «سعی می‌کند مسأله را توضیح دهد ولی وزیر با اشاره، او را طرد می‌کند

«پادشاه با اطرافیانش از راه میرسد، در حالی که قاضی القضات در کنار اوست

اعدامی : «فریاد می‌زند» جناب پادشاه! عدالت! تقاضای عدالت دارم!

پادشاه : این همان متهم است؟

المحکوم علیه : یا مولانا السلطان!…إنی لم أرتکب ذنباً ولا جرماً!…

السلطان : سنری!…

المحکوم علیه : ولم أحاکم بعد…لم أحاکم!…

السلطان : ستحاکم المحاکمه العادله…وفقاً لرغبتک…وسیتولی محاکمتک قاضی القضاه فی حضرتنا!…

«یصدر السلطان إشاره إلی قاضی القضاه لیشرع فی المحاکمه، ثم یجلس فی مقعد أعد له ویقف الوزیر إلی جواره»

القاضی : «یجلس علی مقعد له» فکّوا قیود المتهم!…«یفک أحد الحراس أغلال المحکوم علیه» اقترب یا هذا!…ما هی جریمتک؟…

المحکوم علیه : لم أرتکب جرماً!…

القاضی : وما هو الإتهام المنسوب إلیک؟…

المحکوم علیه : سل الوزیر عنه!…

القاضی : إنی أسألک أنت!…

المحکوم علیه : ما فعلت شیئاً قط سوی أنی لفظت کلمه بریئه، لا خطرفیها ولا ضرر!…

الوزیر : إنها کلمه مروعه أثیمه!…

القاضی : «للمحکوم علیه» ما هی هذه الکلمه؟…

المحکوم علیه : لست أحب أن أعیدها…

الوزیر : الآن لا تحب…أما فی وسط السوق وبین جموع الناس…

القاضی : ما هی هذه الکلمه؟…

الوزیر : قال إن مولانا السلطان النبیل العظیم إن هو إلا عبد رقیق…

المحکوم علیه : کل الناس یعلم هذا…وما هو بالأمر الخافی…

الوزیر : لا تقاطعنی…وزعم أنه هو النخاس الذی تولی بیع سلطاننا فی صباه إلی السلطان الراحل!…

المحکوم علیه : هذا صحیح…وأقسم بالأیمان المغلظه…وإنها لوثیقه فخار لی أعتز بها أبد الدهر…

السلطان : «للمحکوم علیه» أنت بعتنی إلی السلطان الراحل؟!…

المحکوم علیه : نعم!…

السلطان : متی کان ذلک؟…

اعدامی : جناب پادشاه! من جرمی نکرده‌ام!

پادشاه : خواهیم دید.

اعدامی : هنوز محاکمه نشده‌ام. محاکمه نشده‌ام.

پادشاه : عادلانه، محاکمه میشوی…همان طور که خواسته بودی… قاضی القضات در حضور ما، تو را محاکمه میکند.

«پادشاه به قاضی القضات دستور می‌دهد که محاکمه را شروع کند سپس در جایگاهی که برایش آماده شده می‌نشیند و وزیر، در کنار او می‌ایستد» .

قاضی : «روی صندلی‌اش می‌نشیند» بند متهم را باز کنید!

«یکی از نگهبانان بند اعدامی را باز می‌کند» هی تو! جلوتر بیا! جرمت چیست؟

اعدامی : جرمی نکرده‌ام!

قاضی : اتهامی که به تو نسبت داده‌اند چیست؟

اعدامی : از وزیر بپرسید!

قاضی : از خودت می‌پرسم!

اعدامی : جز بر زبان آوردن کلمه ای ساده که هیچ ضرر وخطری ندارد، هیچ گناهی مرتکب نشده‌ام.

وزیر : کلمه ای وحشتناک وگناه آلود بود!

قاضی : «خطاب به محکوم علیه» این حرف چیست؟

اعدامی : دوست ندارم تکرارش کنم.

وزیر : الان دوست نداری. اما وسط بازار و بین مردم…

قاضی : این حرف چیست؟

وزیر : گفته، سرورمان جناب پادشاه والاتبار، برده‌ای بیش نیست.

اعدامی : همۀ مردم این را می‌دانند این مسئلۀ پوشیده ای نیست.

وزیر : حرفم را قطع نکن، و ادعا کرده همان برده فروشی است که سرورمان را در کودکی‌اش به پادشاه مرحوم فروخت.

اعدامی : حقیقت است. قسم می‌خورم. و این برایم سند افتخاری است که تا ابد به آن می‌نازم.

پادشاه : «به اعدامی» تو مرا به پادشاه مرحوم فروختی؟!

اعدامی : بله.

پادشاه : کِی فروختی؟

المحکوم علیه : منذ خمس وعشرین سنه خلت یا مولای …کنت صبیاً صغیراً فی السادسه، ضالاً متروکاً فی قریه شرکسیه دهمها المغول…. کنت غایه فی الذکاء والحکمه أکثر مما ینبغی لسنک…ففرحت بک وحملتک إلی سلطان هذه البلاد، فمنحنی ثمناً لک ألف دینار…

السلطان : «ساخراً» ألف دینار؟!…فقط؟!…

المحکوم علیه : کنت تساوی أکثر من ذلک بالطبع…ولکنی کنت حدیث عهد بالمهنه…لم أکن قد جاوزت السادسه والعشرین، وکانت تلک الصفقه هی بدایه عملی، وقد فتحت لی طریق المستقبل!…

السلطان : لک ولی!…

المحکوم علیه : حمداًلله!…

السلطان : أهذا مما یستحق الموت، أن تأتی بی إلی هذه البلاد؟…إنی أری الأمر علی النقیض…

الوزیر : إنه یستحق الموت لثرثرته وانفلات لسانه…

السلطان : لست أری ضرراً بالغاً فی أن یقول أو یذیع أنی کنت عبداً رقیقاً…السلطان الراحل نفسه کان کذلک…ألیس هذا صحیحاً أیها الوزیر؟…

الوزیر : هذا صحیح…ولکن…

السلطان : ألیس الأمر کذلک یا قاضی القضاه؟…

القاضی : حقاً أیها السلطان!…

السلطان : إنها لأسره بِرُمَّتها من قدماء العبید الأرقاء، سلاطین الممالیک…الجمیع جُلِبوا من نعومه أظفارهم إلی القصور، حیث نشئوا التَنشئه القویه القویمه ؛لیصبحوا فیما بعد حُکاماً وقاده للجیوش وسلاطین علی البلاد…وما أنا إلا واحد من هؤلاء… لم أشذ عنهم ولم أختلف…

المحکوم علیه : بل أنت من خیرتهم حکمه وسداداً…أبقاک الله ذُخراً لرعیتک!…

السلطان : ومع ذلک…لست أذکر وجهک…بل إنی لست أذکر بوضوح أیام طفولتی فی تلک القریه لشرکسیه التی تتحدث عنها وتقول إنک وجدتنی فیها، کل ما أستطیع تذکره وتبینه هو:طفولتی بالقصر فی کنف السلطان الراحل… لقد کان یعاملنی کأنی إبنه الحقیقی ؛إذ لم تکن له ذریه…وقد ربانی و نشأنی لأتولی الحکم، وکنت أعلم حقاً علم الیقین أنه لم یکن أبی…

المحکوم علیه : أبواک قتلاً بید المغول!…

السلطان : ما حدثنی أحد قط عن أبوی…کنت أعلم فقط أنه قد جیء بی إلی القصر وأنا فی سن صغیره…

اعدامی : سرورم! فکر می‌کنم بیست و پنج سال پیش بود. پسر بچه‌ای شش ساله بودید که پس از حملۀ مغول به روستایی (منسوب به ولایت) چَرکَسی، آواره و تنها مانده بود. خیلی فهمیده‌تر از سنتان بودید. از دیدنتان خوشحال شدم و شما را نزد حاکم این شهر بردم، برای (خرید) شما هزار دینار به من داد.

پادشاه : «با تمسخر» هزار دنیار؟! فقط؟

اعدامی : مسلماً ارزش شما بیش از این بود ولی من تازه کار بودم. فقط بیست و شش سالم بود. آن معامله، اوایل کارم بود و راه آینده را برایم باز میکرد.

پادشاه : برای تو و برای من!

اعدامی : خدا را شکر!

پادشاه : آیا او به خاطر آوردن من به این شهر، مستحق مرگ است؟ نظر من عکس این است.

وزیر : او به خاطر پرچانگی و دهن لقّی‌اش مستحق مرگ است.

پادشاه : به نظر من در این که او بگوید یا فاش کند که من برده‌ای مملوک بودم، ضرر جدی نیست. پادشاه مرحوم هم خودش برده بوده، درست است وزیر؟

وزیر : درست است… ولی…

پادشاه : قاضی القضات! این طور نیست؟

قاضی : درست است اعلیحضرت!

پادشاه : پادشاهان مملوکی، خانواده‌ای بودند که همه‌شان از بردگان سابق بودند و از کودکی وارد قصرها شدند و بسیار مقتدر بار آمدند که بعدها حکمران و فرمانده سپاه و پادشاه کشور شوند. من هم یکی از آنها بودم و با آنها هیچ فرقی نداشتم.

اعدامی : البته شما از داناترین و شایسته‌ترین آنان هستید. خدا شما را برای مردمتان حفظ کند!

پادشاه : با این وجود، من چهرۀ تو را به خاطر نمی‌آورم. من حتی دوران بچگی‌ام را در روستایی چَرکَسی که تو از آن حرف می‌زنی و می‌گویی مرا آنجا پیدا کردی، به یاد نمی‌آورم. تمام آن چیزی که می‌توانم به خاطر بیاورم و بگویم این است که: دوران بچگی من، در قصر و تحت سرپرستی پادشاه مرحوم گذشت. او چون فرزندی نداشت، با من مثل فرزند واقعی خود رفتار می‌کرد. مرا بزرگ کرد و پرورش داد که حکومت را به دست بگیرم و در واقع من یقین داشتم که او پدر واقعی من نیست.

اعدامی : پدر و مادرتان به دست مغولها کشته شدند!

پادشاه : هرگز کسی در مورد پدر و مادرم با من حرف نزد. فقط می‌دانم که از بچگی به قصر آورده شده‌ام.

المحکوم علیه : وأنا الذی جاء بک!…

السلطان : ربما…

المحکوم علیه : وإذن یا مولای …ما هی جریمتی؟…

السلطان : لست ولله أدری…سل من اتهمک!

الوزیر : لیست تلک هی جریمه الحقیقیه!…

السلطان : أهناک جریمه الحقیقیه؟…

الوزیر : أجَل یا مولای …القول بأنک کنت عبداً رقیقاً لیس فیه حقاً ما یشین ولا ما یدین،کل السلاطین الممالیک کانوا کذلک…لیست هنا الجریمه، ولکن السلطان المملوک کان یعتق عاده قبل جلوسه علی العرش…

السلطان : وبعد؟…

الوزیر : وبعد یا مولای …هذا الرجل یزعم أنک لم تعتق حتی الآن…وأنک لم تزل رقیقاً…وأن صفه العبودیه ما تزال لاصقه بک…وأن العبد لا یجوز أن یحکم شعباً حراً…

السلطان : «للمحکوم علیه» أقلتَ ذلک حقاً؟!…

المحکوم علیه : لم أقل کل ذلک ؛إنهم الناس فی السوق یحلو لهم دائماً هذا النوع من اللغط والثرثره…

السلطان : ومن أین جاءک أنی لم أعتق؟…

المحکوم علیه : لست أنا الذی قالها…إنهم ینسبون إلیَّ کل قبیح من القول!…

السلطان : ولکنهم یثرثرون ویلغطون علی کل حال!…

المحکوم علیه : لست أنا!…

السلطان : أنت أو غیرک…لم یعد هذا یهم…المهم الآن هو أن یعلم الناس جمیعاً فی کل مکان أن تلک محض أکذوبه…ألیس الأمر کذلک یا قاضی القضاه؟…

القاضی : الواقع یا مولای …

السلطان : هذا محض زور وبهتان…هذا محض اختلاق لا یستقیم معه عقل ولا منطق…لم أعتق بعد؟… أنا؟!…أنا الذی کان قائداً للجیوش وقاهراً للمغول…الذراع الأیمن للسلطان الراحل، والخلف الذی أعده لیحکم من بعده…کل هذا وما فکر السلطان قبل وفاته فی عتقی؟!…أهذا معقول؟… اسمع أیها القاضی !…ما علیک الآن إلا أن تطلق المنادین یعلنون فی المدینه التکذیب الرسمی، وینشرون علی الناس نص الوثیقه المسجله بعتقی، وهی، ولا شک، محفوظه فی خزائنک…ألیس کذلک؟!…

اعدامی : کسی که شما را آورد، من بودم!

پادشاه : شاید.

اعدامی : پس جرم من چیست سرورم؟

پادشاه : بخدا قسم نمی‌دانم. از کسی که تو را متهم کرده، بپرس.

وزیر : جرم اصلی‌اش این نیست!

پادشاه : جرم اصلی هم هست؟

وزیر : بله سرورم… گفتن این حرف که شما برده بوده اید گناهی نابخشودنی و مایۀ عیب و ننگ نیست. همۀ پادشاهان مملوکی این چنین بودند. این جرم نیست. ولی معمولاً پادشاه مملوکی قبل از نشستن بر تخت سلطنت آزاد می‌شد.

پادشاه : غیر از این چه گفته؟

وزیر : سرورم! این مرد علاوه بر این حرف، ادعا می‌کند که شما هنوز آزاد نشده‌اید و هنوز برده‌اید و صفت نوکری همچنان همراه شماست و این که برده، اجازۀ حکومت بر یک ملت آزاد را ندارد.

پادشاه : «خطاب به اعدامی» واقعاً تو این حرف را زدی؟

اعدامی : همۀ اینها را من نگفتم. مردم کوچه بازار، خوششان می‌آید که دائماً آشوب به پا کنند و حرف مفت بزنند.

پادشاه : تو از کجا فهمیدی که من هنوز آزاد نشده‌ام؟

اعدامی : من نگفتم. اینها هر حرف زشتی را به من نسبت می‌دهند!

پادشاه : اینها همیشه حرف مفت میزنند و آشوب به راه میاندازند!

اعدامی : من این طور نیستم!

پادشاه : تو یا غیر تو. این اهمیت ندارد. الان چیزی که مهم است این است که همۀ مردم بدانند که آن حرف، دروغ محض است. مگر نه قاضی؟

قاضی : سرورم در حقیقت…

پادشاه : این دروغ محض است، تهمت است. نسبت دروغی که با هیچ عقل و منطقی جور درنمی‌آید. من هنوز آزاد نشده‌ام؟ من؟ من که فرماندۀ سپاه و در هم کوبندۀ مغولها بودم؟ دستِ راستِ پادشاه مرحوم بودم؟ جانشینی که آماده کرد که بعد از خودش حکومت کند؟ با همۀ اینها پادشاه قبل از مرگش در مورد آزادی من فکری نکرد؟ این منطقی است؟ گوش کن قاضی! الان تنها کاری که باید بکنی این است که جارچی‌ها را به شهر بفرستی تا این شایعه را رسماً تکذیب کنند. و متن سند ثبت شدۀ آزادی مرا بین مردم منتشر کنند. مسلماً آن سند در خزانۀ توست. این طور نیست؟

القاضی : «یمشط لحیته بأصابعه» تقول یا مولای …

السلطان : ألم تسمع ما قلت؟…

القاضی : بل إنی…

السلطان : کنت مشغولاً بمداعبه لحیتک بأصابعک!…

القاضی : یا مولای السلطان!…

السلطان : ماذا؟…مولاک السلطان یکلمک بلغه بسیطه واضحه، لا تحتاج إلی طویل تأمل، ولا عمیق تفکیر…کل ما فی الأمر هو أنه قد أصبح من الضروری إعلان تلک الوثیقه… أفهمت؟…

القاضی : نعم…

السلطان : مازلت تداعب لحیتک بأصابعک؟…هلا ترکتها وشأنها الآن قلیلاً؟!…

الوزیر : «یتدخل» مولای !…أتأذن لی فی أن…

السلطان : ماذا بک؟…أنت أیضاً؟…

الوزیر : إنی أسأل مولای السلطان أن…

السلطان : ما کل هذا الإرتباک؟!…أنت وهو علی السواء…

القاضی : یحسن تأجیل هذه المحاکمه إلی وقت آخر…فإذا صرنا علی انفراد یا مولای …

الوزیر : نعم…هذا هو الأفضل!…

السلطان : بدأت أدرک…

«یأمر الوزیر بإشاره منه أن یبتعد الجمیع بالمحکوم علیه……..»

السلطان :ها نحن قد صرنا علی انفراد…ماذا لدیکم من القول!…وإن کنت أری علی سَحنَتیکما ما یوحی ویفصح…

القاضی : أجل یا مولای …لقد أدرکت بفطنتک…فی الواقع لا توجد وثیقه عتق لک فی خزائنی…

السلطان : لعلک لم تتسلمها بعد، ولکنها لا بد أن تکون موجوده فی مکان ما…ألیس کذلک أیها الوزیر؟!…

الوزیر : فی الحقیقه یا مولای …

السلطان : ماذا؟!…

الوزیر : الحقیقه أنه…

السلطان : تکلم!…

قاضی : «ریش خود را با انگشتانش شانه می‌کند» سرورم! می‌فرمایید…

پادشاه : نشنیدی چه گفتم؟

قاضی : البته من…

پادشاه : تو داشتی با ریشت بازی می‌کردی!

قاضی : جناب پادشاه!

پادشاه : چیست؟ سرورت با زبانی ساده و واضح، با تو حرف زد. این همه فکر کردن نمی‌خواهد. همۀ حرف من این است که آن سند باید منتشر شود. فهمیدی؟

قاضی : بله

پادشاه : همچنان داری با ریشت بازی می‌کنی؟ نمی‌خواهی لحظه ای دست از آن برداری؟

وزیر : «وسط حرفشان میپرد» سرورم! به من اجازه می‌دهید؟

پادشاه : تو را چه شده؟ تو هم؟

وزیر : من از سرورم تقاضا دارم که…

پادشاه : این همه دست پاچگی برای چیست؟! هر دوی شما مثل همید.

قاضی : سرورم! بهتر است این محاکمه را به زمان دیگری موکول کنیم. وقتی تنها شدیم.

وزیر : بله این طور بهتر است.

پادشاه : حالا می‌فهمم…

«وزیر با اشاره‌ای دستور می‌دهد که جمعیت و اعدامی دور شوند

پادشاه : خوب تنها شدیم. حرفتان چیست؟هر چند از چهره‌های شما می‌فهمم چه خبر است.

قاضی : بله سرورم!… با ذکاوت خودتان فهمیدید. در حقیقت، سند آزادی شما در خزانۀ من نیست.

پادشاه : شاید تو هنوز آن را تحویل نگرفتی. باید یک جایی باشد مگر نه وزیر؟

وزیر : سرورم! در واقع…

پادشاه : چه شده؟

وزیر : راستش…

پادشاه : حرف بزن!

الوزیر : ما من وثیقه هناک تثبت عتقک یا مولای !…

السلطان : ماذا تقول؟…

الوزیر : لقد سقط السلطان الراحل فجأه علی أثر أزمه فی القلب، وتوفاه الله قبل أن یعتقک…

السلطان : ما هذا الذی تزعمه أیها الشقی؟!…

الوزیر : إنی شقی حقاً یا مولای …ومجرم أثیم… هذا مالا أنکر…کان من واجبی تدبر هذا الأمر فی حینه… لکن موضوع العتق هذا لم یخطر لی علی بال…کان رأسی ممتلئاً بأمور أخری جسام. لقد کنت أنت یا مولای وقتئذ بعیداً…فی حومه القتال…ولم یکن أحد غیری قائماً قرب فراش السلطان الذی یحتضر…لقد نسیت هذا الموضوع تحت وطأه الموقف وجلال الحدث، وشده الأسی…وما کان شیء یشغلنی فی تلک اللحظه إلا تأدیه الیمین – بین یدی المحتضر –أن أخدمک یا مولای بعین الإخلاص الذی خدمته به طول حیاته…

السلطان : حقاً…هأنتذا قد خدمتنی!…

الوزیر : إنی مستحق للموت…أعرف ذلک: فهذا جرم لا یغتفر…إن السلطان الراحل ما کان یستطیع أن یفکر فی کل شیء، أو یذکر کل شیء، إنه لمن صمیم عملی أنا أن أفکر له، وأن أذکره بالخطیر من الأمور… کان من واجبی أنا حقاً أن أعرض علیه موضوع العتق، بما له من أهمیه خاصه، وأن أعد ما یقتضیه من إجراءات شرعیه…ولکن مقامک العالی یا مولای ونفوذک وهیبتک ومنزلتک العظیمه فی النفوس ؛کل تلک الصفات فی سموها جعلتنا نسهو عن حاله الرق والعبودیه بالنسبه إلیک، وعن حاجه من کان فی مثل ارتفاعک إلی مثل هذه الحجج والوثائق…ما فطنت والله لهذا الأمر إلا فیما بعد…عندما جلست یا مولای علی العرش…عندئذ اتضح لی الموقف بأکمله… وتملکنی الهلع و کدت أجن… لولا أنی هدأت من روعی، وتماسکت معللا النفس بأن هذا الموضوع لن یتاح له یوماً أن یفتح أو یثار…

السلطان :ها هو ذا قد فتح أو یثار…

الوزیر : واأسفاه!…ما کان لی أن أعلم أن رجلاً مثل هذا سیأتی یوماً یثرثر ویلغط…

السلطان : و لهذا أردت أن تغلق فمه بإسلامه إلی الجلاد!…

الوزیر : نعم…

السلطان : وتدفن غلطتک بدفن هذا الرجل…

الوزیر : «مطرقاً» نعم…

وزیر : سرورم! آزادی شما در هیچ سندی ثبت نشده!

پادشاه : چه می‌گویی؟

وزیر : پادشاه، قبل از اینکه شما را آزاد کند، به طور ناگهانی و در اثر سکتۀ قلبی درگذشت.

پادشاه : پست فطرت! این چه ادعایی است؟

وزیر : سرورم! واقعاً که من پستم. من گناهکارم. این را انکار نمی‌کنم. وظیفۀ من بود که به وقتش به این قضیه سر و سامان بدهم ولی مسألۀ آزادی شما به ذهنم نرسید. سرم گرم کارهای مهم دیگر بود. سرورم! شما زمانی طولانی در جنگ بودید و هیچ کس جز من کنار بستر پادشاهِ در حالِ احتضار نبود. من تحت فشار آن وضعیت و بزرگی آن حادثه و شدت اندوه، این موضوع را فراموش کردم. سرورم در آن لحظات چیزی جز ادای سوگند در مقابل پادشاه در حال احتضار فکرم را مشغول نمیکرد؛ ادای سوگند مبنی بر اینکه با همان اخلاصی که به وی در طول حیاتش خدمت کردم به شما (نیز)خدمت کنم.

پادشاه : واقعاً! فقط خودت به من خدمت کرده‌ای!

وزیر : من مستحق مرگم. این را می‌دانم. این گناهی غیرقابل بخشش است. پادشاه مرحوم نمی‌توانست به همه چیز فکر کند یا همه چیز را به یاد بیاورد. از وظایف اصلی من بود که به جای او فکر کنم و مسائل مهم را به او یادآوری کنم. واقعاً وظیفۀ من بود که موضوع آزادی را به خاطر اهمیت ویژه‌ای داشت، در میان بگذارم، و اقدامات قانونی لازم را انجام دهم. ولی سرورم! مقام والا و اعتبار و عظمت و جایگاه متعالی شما در دلها، و همۀ این صفات عالی شما باعث شد ما موضوع بردگی و بندگی شما و نیازی که عالی مقامی چون شما به اسناد و مدارک دارد را فراموش کنیم. سرورم به خدا قسم این مسأله، بعداً به ذهنم رسید. وقتی که شما بر تخت سلطنت نشستید آن وقت بود که وضعیت کاملاً برایم روشن شد و وحشت مرا دربرگرفت و اگر خودم را آرام نمی‌کردم و دلم را به این که هرگز امکان ندارد این قضیه روزی فاش شود و آشوب به پا کند خوش نمی‌کردم، دیوانه میشدم.

پادشاه : حالا که فاش شده و آتش به پا کرده!

وزیر : افسوس! نمی‌دانستم روزی چنین شخصی می‌آید چرند می‌گوید و غوغا به پا می‌کند.

پادشاه : برای همین می‌خواستی با واگذاری‌اش به جلاد، دهانش را ببندی!

وزیر : بله

پادشاه : و با کشتن این مرد بر اشتباهات خودت سرپوش بگذاری!

وزیر : «سر به زیر افکنده» بله.

السلطان : و ما فائده ذلک الآن…و الجمیع یثرثرون ویلغطون…

الوزیر : إذا قطع رأس هذا الرجل، وعلق فی الساحه أمام الناس فما من لسان بعدئذ یجرؤ علی الکلام!…

السلطان : أتظن…؟

الوزیر : إن لم یستطع السیف قطع الألسنه فماذا یستطیع إذن…؟

القاضی : أتأذن لی یا مولای بکلمه؟…

السلطان : إنی مصغ…

القاضی : إن السیف قاطع حقاً للألسنه والرؤوس…ولکنه لیس بقاطع فی المشاکل والمسائل…

السلطان : ماذا تعنی؟…

القاضی : أعنی أن المسأله ستظل دائماً قائمه…وهی أن السلطان یحکم دون أن یعتق، وأنه عبد رقیق علی شعب حر طلیق!!…

الوزیر : ومن یجرؤ علی قول هذا؟…إن من یجرؤ یقطع رأسه!…

القاضی : تلک مسأله أخری!…

الوزیر : لیس من الضروری لمن یحکم أن یحمل فی یدیه الوثائق و الحجج!…لدینا أروع مثل وأقواه فی الأسره الفاطمیه…وکلنا یذکر ما فعل «المعز لدین الله الفاطمی» !یوم جاء یزعم أنه من نسل رسول الله ۹، وأنه بهذا النسب له حق الحکم فی أرض مصر؛ فلما لم یصدقه الناس قام فیهم شاهراً سیفه، وفاتحاً صنادیق ذهبه، وهو یقول: هذا حسبی…وهذا نسبی!…فسکت الناس، وحکم هو وذریته من بعدهادئینهانئین الأجیال الطویله!…

السلطان : ما تقول فی هذا أیها القاضی ؟…

القاضی : أقول:إن هذا صحیح من الوجهه التاریخیه…ولکن…

السلطان : ولکن ماذا؟…

القاضی : ترید إذن أیها السلطان العظیم أن تحل مشکلتک بهذه الطریقه!…

السلطان : ولم لا؟!…

الوزیر : حقاً!…ولم لا!…ما من شیء أیسر من هذا، وبخاصه فی مسألتنا هذه…یکفی أن نعلن علی الملأ أن مولانا السلطان قد أعتق عتقاً شرعیاً…أعتقه السلطان الراحل قبل وفاته…وأن الوثائق والحجج مسجله ومحفوظه لدی قاضی القضاه، والموت لمن یجرؤ علی تکذیب ذلک!…

پادشاه : حالا چه فایده‌ای دارد؟ حالا که همه حرف مفت می‌زنند و سر و صدا به راه می‌اندازند.

وزیر : اگر سر این مرد بریده شود و در میدان جلوی چشم مردم آویخته شود، بعد از این هیچ کس جرأت حرف زدن ندارد!

پادشاه : خیال کردی؟!

وزیر : اگر شمشیر نتواند زبان‌ها را ببرد پس چه چیز می‌تواند؟

قاضی : سرورم! اجازه می‌فرمایید حرفی بزنم؟

پادشاه : گوش می‌دهم.

قاضی : در حقیقت، شمشیر برای سرها و زبانها، تیز و برنده است نه برای مسائل و مشکلات.

پادشاه : منظورت چیست؟

قاضی : منظورم این است که این معضل، همچنان هست. این که پادشاهِ آزاد نشده، حکومت می‌کند و این که او برده‌ای مملوک است و بر ملتی آزاد حکومت می‌کند!!

وزیر : چه کسی جرأت دارد این حرف را بزند؟ کسی که گستاخی کند سرش قطع می‌شود!

قاضی : این موضوع دیگری است.

وزیر : ضروری نیست کسی که حکومت می‌کند سند و مدرک داشته باشد. ما بهترین و موثق ترین نمونه را در خاندان فاطمی داریم. همۀ ما به خاطر داریم که «المعز لدین الله فاطمی» چه کرد! روزی که آمد و ادعا کرد که از نسل رسول خدا (ص) است و به خاطر این نسب حق حکومت بر مصر را دارد. وقتی که مردم او را تأیید نکردند به رویشان شمشیر کشید. درِ صندوق‌های طلا را باز میکرد و می‌گفت اصل و نسب من این است! بعد از این، مردم سکوت کردند و او و نوادگانش تا نسلها با آرامش و خوشی حکومت کردند!

پادشاه : قاضی! در این مورد نظرت چیست؟

قاضی : من می‌گویم این قضیه، از نظر تاریخی درست است اما…

پادشاه : اما چه؟

قاضی : پس اعلیحضرت می‌خواهند مشکل را به این روش حل کنند!

پادشاه : چرا که نه؟!

وزیر : واقعاً! چرا که نه؟! در مورد مشکل ما، این آسان ترین کار است. کافی است در ملأ عام اعلام کنیم که جناب پادشاه قانوناً آزاد شده و پادشاه مرحوم قبل از وفاتش او را آزاد کرده و اسناد و مدارک نزد قاضی القضات است. مجازات کسی که این اعلامیه را تکذیب کند مرگ است.

القاضی : هنالک شخص سوف یکذب ذلک…

الوزیر : من هو؟…

القاضی : أنا…

السلطان : أنت؟!…

القاضی : نعم…أنا یا مولای …إنی لا أستطیع أن أشترک فی هذه المؤامره!…

الوزیر : إنها لیست مؤامره…إنها خطه لإنقاذ الموقف…

القاضی : إنها مؤامره ضد القانون الذی أمثله…

السلطان : القانون؟!…

القاضی : نعم أیها السلطان…القانون…أنت فی نظر الشرع والقانون لست سوی عبد رقیق…والعبد الرقیق یعتبر-قانوناً و شرعاً– شیئاً من الأشیاء ومتاعا من الأمتعه…وبما أن السلطان الراحل المالک لرقبتک لم یعتقک قبل وفاته، فأنت لم تزل شیئاً من الأشیاء ومتاعاً مملوکاً لآخر ؛وعلی هذا فأنت فاقد لأهلیه التعاقد فی المعاملات العادیه التی یزاولها بقیه الناس الأحرار…

السلطان : أهذا هو القانون؟!…

القاضی : نعم!…

الوزیر : مهلا یا قاضی القضاه!…نحن الآن لسنا فی صدد رأی القانون، ولکنا فی صدد البحث عن الطریقه التی نتخلص بها من القانون، وطریقه التخلص هی فی افتراض أن العتق قد وقع وتَمَّ، ومادام الأمر سراً بیننا نحن الثلاثه، وما من أحد سوانا یعرف الحقیقه ؛فمن المیسور أن نحمل الناس علی تصدیق…

القاضی : الأکذوبه…

این مطلب را هم بخوانید :  دوره کسب درآمد از هنر گل آرایی

الوزیر : قل الحل…هذا اللفظ ألیق و أنسَب!…

القاضی : الحل بواسطه الکذب…

الوزیر : و ما الضرر فی هذا؟…

القاضی : بالنسبه إلیکما ما من ضرر…

الوزیر : و بالنسبه إلیک…

القاضی : بالنسبه إلیّ الأمر یختلف…فأنا لا أستطیع أن أکذب علی نفسی، ولاأستطیع التخلص من القانون وأنا الذی أمثله…ولا أستطیع الحنث بیمین عاهدت فیها نفسی علی أن أکون الخادم الأمین للشرع والقانون!…

قاضی : کسی هست که آن را تکذیب خواهد کرد.

وزیر : او کیست؟

قاضی : من.

پادشاه : تو؟!

قاضی : بله سرورم من نمی‌توانم شریک این توطئه باشم.

وزیر : این که توطئه نیست. این یک نقشه است برای نجات از این وضعیت.

قاضی : این، توطئه علیه قانونی است که من نمایندۀ آنم.

پادشاه : قانون؟!

قاضی : بله جناب پادشاه. قانون… شما از لحاظ شرعی و قانونی فقط یک برده‌اید. و برده شرعاً و قانوناً، شیء و کالا محسوب می‌شود. و از آن جایی که مالک شما؛ پادشاه مرحوم، قبل از وفاتش شما را آزاد نکرده، شما همچنان متعلق به دیگری هستید. بنابراین شما صلاحیت انجام معاملات معمولی را که مردمِ آزاد انجام می‌دهند، ندارید.

پادشاه : قانون این است؟

قاضی : بله!

وزیر : سخت نگیر قاضی! الآن ما دنبال رأی قانون نیستیم. دنبال راهی هستیم که از طریق آن از این قانون خلاص شویم. راهش این است که فرض کنیم آزادی، حاصل شده و همیشه بین خودمان سه نفر یک راز می‌ماند و کسی غیر از ما حقیقت را نمی‌داند. پس میشود مردم را وادار به قبول (این قضیه) کنیم.

قاضی : دروغ…

وزیر : بگو راه حل… این لفظ مناسب تر است.

قاضی : حلّ مشکل با دروغ…

وزیر : چه ضرری دارد؟

قاضی : برای شما ضرری ندارد.

وزیر : برای تو هم ضرری ندارد.

قاضی : برای من فرق می‌کند. نمی‌توانم به خودم دروغ بگویم و از قانونی که خودم مظهر آن هستم، فرار کنم و نمی‌توانم عهدی را که با خودم بستم بشکنم. عهد بستم که خادم امین شرع و قانون باشم.

السلطان : عاهدت فیها نفسک أمامی…

القاضی : وأمام الله وضمیری…

السلطان : معنی ذلک أنک لن تسیر معنا…

القاضی : فی هذا الطریق…لا…

السلطان : ولن تضع یدک فی أیدینا…

القاضی : علی هذه الخطه…لا…

السلطان : إذن…تستطیع فی هذه الحاله أن تنحی نفسک جانباً…ولا تتدخل فی شیء، وتترکنا نحن نفعل ما نشاء…بهذا تصون یمینک وترضی ضمیرک…

القاضی : إنی آسف یا مولای السلطان…

السلطان : لماذا؟…

القاضی : لأنی الآن – وقد علمت أنک فی نظر القانون فاقد لأهلیه التعاقد – أرانی مضطراً إلی الحکم ببطلان کل تصرفاتک…

السلطان : إنک مجنون…هذا مستحیل!…

القاضی : لا أستطیع، مع الأسف، أن أصنع غیر ذلک، ما لم…

السلطان : ما لم؟…

القاضی : ما لم تأمر بعزلی من منصبی، أو طردی من البلاد…أو قطع رأسی!… بهذا أتحلل من یمینی، وتنطلق أنت علی هواک تفعل ما تشاء!…

السلطان : أ هو تهدید؟!…

القاضی : بل هو حل…

الوزیر : إنک تعقد لنا المشکله یا قاضی القضاه!…

السلطان : بدأت أضیق بهذا الرجل!…

الوزیر : إنه یعلم أننا فی قبضته ؛إذ أن أقل عنف معه یفضح کل شیءأمام الشعب!…

السلطان : «للقاضی» خلاصه القول: إنک لا ترید معاونتنا…

القاضی : بل إن ما أتمناه یا مولای هو أن أکون لک معیناً… ولکن لیس علی هذا الوجه…

السلطان : ماذا تقترح إذن؟…

القاضی : تطبیق القانون…

پادشاه : در حضور من با خودت عهد بستی.

قاضی : و در حضور خدا و وجدانم.

پادشاه : یعنی تو اصلاً با ما موافق نیستی.

قاضی : در این راه، نه.

پادشاه : و هرگز با ما همکاری نمی‌کنی.

قاضی : در این نقشه، نه.

پادشاه : پس در این صورت می‌توانی خودت را کنار بکشی، در کاری دخالت نکنی و بگذاری کاری که می‌خواهیم انجام دهیم.

قاضی : متأسفم جناب پادشاه…

پادشاه : چرا؟

قاضی : چون الان که فهمیده‌ام شما فاقد صلاحیت قانونی هستید، مجبورم تمام معاملات شما را باطل اعلام کنم.

پادشاه : تو دیوانه‌ای… امکان ندارد!

قاضی : نمی‌توانم، متأسفانه کاری غیر از این نمی‌توانم انجام دهم، مگر اینکه…

پادشاه : مگر اینکه چه؟

قاضی : مگر اینکه مرا از کارم برکنار کنید یا تبعیدم کنید یا مرا گردن بزنید؛ در این صورت من عهدشکنی می‌کنم و شما می‌توانید آزادانه هر کاری می‌خواهید انجام دهید.

پادشاه : این تهدید است؟

قاضی : برعکس، راه حل است.

وزیر : قاضی القضات! تو مسئله را پیچیده می‌کنی!

پادشاه : دارم از دست این مرد خسته میشوم.

وزیر : چون می‌داند ما در چنگش هستیم، اگر با او تندی کنم همه چیز را جلوی مردم لو می‌دهد!

پادشاه : «خطاب به قاضی» خلاصۀ کلام: تو نمی‌خواهی به ما کمک کنی.

قاضی : برعکس، سرورم من می‌خواهم به شما کمک کنم ولی نه به این شکل.

پادشاه : خوب پیشنهادت چیست؟

قاضی : اجرای قانون.

السلطان : إذا طبقت أنت القانون فقدت أنا عرشی…

القاضی : لیس هذا فقط!…

السلطان : أهناک ما هو أسوأ؟!…

القاضی : نعم…

السلطان : ماذا هناک أیضاً؟!…

القاضی : باعتبارک فی نظر القانون متاعاً مملوکاً للسلطان الراحل، فقد أصبحت جزءاً من میراثه، و بما أنه توفی عن غیر وریث فقدآلت ترکته إلی بیت المال…وعلی هذا فأنت الآن متاع من الأمتعه المملوکه لبیت المال…متاع عقیم، لا یدُرُّ ربحاً… ولا یأتی بغله، وإنی بصفتی أیضاً خازناً لبیت المال، أقول إنه قد جرت العاده فی مثل هذه الأحوال علی التخلص من المتاع العقیم ببیعه فی المزاد حتی لا تضار مصلحه بیت المال، وحتی ینتفع بحصیله البیع فیما یعود علی الناس عامه والفقراء خاصه بالنفع!…

السلطان : متاع عقیم؟!…أنا؟!…

القاضی : إنی أتکلم بالطبع من الوجهه الشرعیه…

السلطان : حتی الآن لم أتلق منک حلولاً…إنما أتلقی إهانات!…

القاضی : إهانات؟!…عفواً أیها السلطان العظیم!…إنک لتعلم حق العلم کم أجللک وأُکَبِّرک، وفی أی مکان مرتفع أضعک…وإنک لتذکر –ولا ریب – أنی منذ اللحظه الأولی کنت أول من بادر إلی مبایعتک والمناداه بک سلطاناً آمراً علی بلادنا…إن ما أفعله الآن إن هو إلا عرض صریح للموقف، من وجهه نظر الشرع والقانون…

السلطان : خلاصه الموقف إذن هی أنی شیء ومتاع، ولست رجلاً ولا إنساناً!…

القاضی : نعم!…

السلطان : وأن هذا الشیء أو المتاع مملوک لبیت المال!!…

القاضی : حقیقه!…

السلطان : وأن بیت المال یتصرف فیما یملک من متاع لا غله له، بعَرضه للبیع فی المزاد، للمصلحه العامه!…

القاضی : تماماً…

السلطان : یا قاضی القضاه!…ألا تری معی أن کل هذا عجیب وغریب؟!…

پادشاه : اگر تو قانون را اجرا کنی من حکومتم را از دست می‌دهم.

قاضی : فقط این نیست!

پادشاه : بدتر از این هم هست؟!

قاضی : بله

پادشاه : دیگر چیست؟!

قاضی : به خاطر اینکه شما از لحاظ قانونی متعلق به پادشاه مرحوم هستید، جزئی از میراث او شده‌اید. و از آن جایی که وی بدون وارث درگذشته، میراثش به بیت المال رسیده است. بنابراین شما از کالاهای متعلق به بیت المال هستید. کالایی بی فایده که سودآور و درآمد زا نیست. همچنین به عنوان خزانه‌دار بیت المال عرض می‌کنم، رسم بر این بوده که برای خلاص شدن از کالای بی فایده، آن را برای فروش به مزایده بگذارند تا منافع بیت المال لطمه نبیند و عامۀ مردم بخصوص فقرا هم از سود دریافتی، بهره‌مند شوند!

پادشاه : کالای بی فایده؟! من؟!

قاضی : البته من از لحاظ قانونی صحبت میکنم.

پادشاه : تا الان که راه حلی از تو نشنیدم، فقط توهین شنیدم.

قاضی : توهین؟! عالیجناب! مرا ببخشید. حتماً به خاطر می‌آورید که من اولین نفری بودم که از همان ابتدا با شما بیعت کردم و شما را به عنوان پادشاه کشورمان معرفی کردم. کاری که الان می‌کنم فقط یک موضع‌گیری واضح شرعی و قانونی است.

پادشاه : پس خلاصۀ ماجرا این است که من شیء و کالا هستم، نه یک مرد و نه یک انسان.

قاضی : بله!

پادشاه : و این شیء یا کالا، متعلق به بیت المال است.

قاضی : درست است!

پادشاه : و بیت المال به خاطر مصلحت عمومی، در دارایی بی منفعت خود، دخل و تصرف می‌کند و آن را برای فروش، به مزایده می‌گذارد.

قاضی : کاملاً…

پادشاه : قاضی القضات! تو هم مثل من این حرفها را عجیب و غریب میدانی؟

القاضی : حقاً… ولکن…

السلطان : وأن کل هذا فیه کثیر من الغلو والمبالغه والإغراق!…

القاضی : ربما…ولکن باعتباری قاضیاً فإن الذی یهمنی هو مرکز الوقائع بالنسبه إلی نصوص القانون…

السلطان : إسمع أیها القاضی !…قانونک هذا لم یأتنی بالحل، فی حین أن حرکه صغیره من سیفی کفیله بأن تقطع عقده المشکله فی الحال!…

القاضی : إذن…إفعل!…

السلطان : سأفعل…ماذا یهم سفک قلیل من الدم فی سبیل صلاح الحکم؟!…

القاضی : یجب البدء عندئذ بسفک دمی!…

السلطان : سأفعل کل ما أراه ضروریاً لصیانه أمن الدوله، وسأبدأ فعلا بک…وألقی بک فی السجن…أیها الوزیر!…اقبض علی القاضی !…

الوزیر : یا مولای السلطان، إنک لم تستمع بعد إلی جوابه عن سؤالک…

السلطان : أی سؤال؟…

الوزیر : السؤال عن الحل الذی یراه للمشکله…

السلطان : لقد أجاب عن هذا السؤال…

الوزیر : إن ما قاله لم یکن هو الحل إنما هو عرض للموقف…

السلطان : أصحیح هذا أیها القاضی ؟…

القاضی : نعم…

السلطان : لدیک حل إذن لمشکلتنا هذه؟…

القاضی : «بنفس النبره» نعم!…

السلطان : إذن…تکلم!…ما هو الحل؟…

القاضی : لا یوجد غیر حل واحد…

السلطان : قل!…ما هو؟…

القاضی : تطبیق القانون…

السلطان : أیضاً؟!…مره أخری؟!…

القاضی : نعم…مره أخری…ودائماً…إذ لست أری حلاً آخر غیر هذا…

السلطان : أسَمِعت أیها الوزیر؟…هل یخامرک بعد ذلک أمل فی التعاون مع هذا الشیخ المخرف العنید؟!…

قاضی : بله، اما…

پادشاه : و در آنها غلو و مبالغه و اغراق، زیاد است!

قاضی : شاید… چیزی که برای من – به عنوان یک قاضی- مهم است، سنجش اصل این وقایع با متن قانون است.

پادشاه : گوش کن قاضی! این قانونِ تو به من راه حل نمی‌دهد در حالی که یک حرکت کوچک شمشیرم میتواند به سرعت گره از کارم بگشاید.

قاضی : پس همین کار را انجام دهید.

پادشاه : انجام خواهم داد. کمی خونریزی در راه مصلحت حکومت چه اهمیتی دارد؟

قاضی : پس باید اول خون من ریخته شود!

پادشاه : هر کاری که برای حفظ امنیت دولت لازم بدانم انجام می‌دهم از خودت شروع می‌کنم. تو را به زندان می‌اندازم. وزیر! قاضی را دستگیر کن!

وزیر : سرورم! هنوز جواب سؤالتان را نگرفته اید.

پادشاه : کدام سؤال؟

وزیر : سؤال در مورد راه حل او برای این مشکل.

پادشاه : او جواب این سؤال را داده.

وزیر : چیزی که گفت راه حل نبود فقط شرح وضعیت بود.

پادشاه : قاضی! همینطور است؟

قاضی : بله.

پادشاه : یعنی برای این مشکل ما هم راه حلی داری؟

قاضی : «با همان لحن» بله!

پادشاه : خوب. حرف بزن! چاره چیست؟

قاضی : فقط یک راه حل دارد.

پادشاه : بگو! چه راه حلی؟

قاضی : اجرای قانون

پادشاه : بازهم قانون؟! یک بار دیگر؟!

قاضی : بله… یک بار دیگر… و همیشه… چون که من غیر از این، راه حل دیگری نمی‌دانم.

پادشاه : وزیر! شنیدی؟ باز هم امید به همکاری با این پیرمرد ورّاج یک دنده داری؟!

الوزیر : اسمح لی یا مولای أن أستجوبه قلیلاً!…

السلطان : افعل ما شئت!…

الوزیر : یا قاضی القضاه!…المسأله دقیقه، وتحتاج منک إلی أن تشرح لنا بتفصیل ووضوح وجهه نظرک..

القاضی : وجهه نظری واضحه بسیطه، أشرحها فی کلمتین:لحل هذه المسأله أمامنا طریقان:طریق السیف وطریق القانون، أما السیف فلا شأن لی به، وأما القانون فهو ما ینبغی لی وما أستطیع أن أفتی فیه… والقانون یقول:إن العبد الرقیق لا یملک عتقه غیر مولاه مالک رَقَبته…وفی حالتنا هذه المولی مالک الرقبه توفی بغیر وریث، فآلت ملکیه العبد إلی بیت المال، وبیت المال لا یملک عتقه بغیر مقابل ؛إذ لیس من حق أحد التصرف بغیر مقابل فی مال أو متاع مملوک للدوله…ولکن من الجائز لبیت المال التصرف بالبیع، وبیع مال الدوله لا یکون صحیحاً قانوناً إلا بمزاد مطروح فی العلن…فالحل الشرعی إذن هو أن نطرح مولانا السلطان للبیع فی المزاد العلنی، ومن رسا علیه المزاد یعتقه بعد ذلک…بهذا لا یضار ولا یغبن بیت المال فی ملکه، ویظفر السلطان عن طریق القانون بعتقه وتحریره!…

السلطان : «للوزیر» سمعت هذا؟!…

الوزیر : «للقاضی» نطرح مولانا السلطان العظیم للبیع فی المزاد العلنی؟!…إن هذا هو الجنون بعینه!…

القاضی : هذا هو الحل القانونی الشرعی!…

السلطان : «للوزیر» لا تضیع وقتاً! لم یبق من رد علی هذا الأحمق الوقح إلا الإطاحه برأسه، ولتکن النتیجه ما تکون!…وأنا الذی سیفعل ذلک بیده… «یستل سیفه»

القاضی : إنه لشرف عظیم لی یا مولای أن أموت بیدک، وأن تذهب روحی فی سبیل الحق والمبدأ!!…

الوزیر : صبراً یا مولای صبراً!…لا تصنع من هذا الرجل شهیداً…ما من میته أروَع من هذه یتمناها مثل هذا الشیخ المهدم!…سوف یقال إنک حطمت القانون والشرع فیه…وسوف یصبح هو الرمز الحی لروح الحق والمبدأ…ورُب شهید مجید له من التأثیر والنفوذ فی ضمیر الشعوب ما لیس لملک جبار من الملوک!…

السلطان : « یکظم» لعنه الله…

الوزیر : لا تنله هذا المجد یا مولای علی حساب الموقف!…

وزیر : سرورم! اجازه دهید من از او جواب بگیرم.

پادشاه : هر کاری می‌خواهی بکن!

وزیر : قاضی القضات! مسأله حساس است، و لازم است نظرت را دقیق و واضح برایمان توضیح دهی.

قاضی : نظر من، واضح و ساده است. در دو کلمه میگویم: برای حلّ این مسأله دو راه داریم: شمشیر و قانون. من کاری با شمشیر ندارم. و اما قانون که در شأن من است و می‌توانم در مورد آن اظهارنظر کنم، می‌گوید: فقط سرپرست یا همان مالک برده، حق آزاد کردن برده را دارد. و در شرایط فعلی که مالک او از دنیا رفته و وارثی هم ندارد، مالکیت برده به بیت المال می‌رسد و از آنجایی که هیچ کس به طور رایگان حق دخل و تصرف در کالای متعلق به دولت را ندارد، بیت المال نمی‌تواند (به صورت) مجانی، برده را آزاد کند و با فروش کالا حق دخل و تصرف در آن را دارد و فروش مال دولت فقط با مزایدۀ علنی قابل قبول است. پس راه حل قانونی این است که جناب پادشاه را برای فروش به مزایدۀ علنی بگذاریم و بعد، برندۀ مزایده، وی را آزاد می‌کند و این گونه، بیت المال ضرر نمیکند و پادشاه از راه قانونی آزادی خود را بدست می‌آورند.

پادشاه : «خطاب به وزیر» شنیدی؟!

وزیر : سرورمان اعلیحضرت را برای فروش به مزایده بگذاریم؟! این عین دیوانگی است!

قاضی : این تنها راه حل قانونی و شرعی است.

پادشاه : «خطاب به وزیر» وقت تلف نکن! برای این احمق بی چشم و رو، جوابی جز گردن زدن باقی نمانده! بگذار هرچه می‌خواهد بشود!

قاضی : سرورم! برای من افتخار بزرگی است که بدست شما بمیرم و جانم فدای حقیقت و عقیده‌ام شود.

وزیر : صبر کنید سرورم صبر کنید. از این مرد شهید نسازید. این باشکوه‌ترین مرگی است که پیرمرد زهوار در رفته‌ای مثل این، آرزویش را دارد. بعدها می‌گویند در مواجهه با این مرد، شرع و قانون را زیر پا گذاشتید و او سمبل جاودان حقیقت و اعتقاد خواهد شد. چه بسا شهدای بزرگی که تأثیر و نفوذشان در جان ملت‌ها، از پادشاهان ستمگر بیشتر است.

پادشاه : «خشم خود را فرو می‌خورد» لعنت خدا بر…

وزیر : به خاطر موضع‌گیری‌اش، این افتخار را نصیب او نکنید.

السلطان : وما العمل إذن؟…إن هذا الرجل یضعنا فی مأزق…ویخیرنی بین أمرین، کلاهما مر:القانون الذی یظهرنی ضعیفاً و یصیرنی أضحوکه، أو السیف الذی یصمنی بالوحشیه ویجعلنی بغیضاً!…

الوزیر : «یتجه إلی القاضی » یا قاضی القضاه!… کن لیناً میسراً…ولا تکن صلباً معسراً!…قف معنا فی منتصف الطریق، وأوجد لنا حلاً وسطاً، واجتهد معنا فی البحث عن مخرج معقول!…

القاضی : ما من مخرج معقول سوی القانون…

الوزیر : نطرح السلطان للبیع فی المزاد؟!…

القاضی : نعم!…

الوزیر : والذی یرسو علیه المزاد ویشتریه؟…

القاضی : یعتقه فی الحال…فی مجلس العقد…هذا هو الشرط…

الوزیر : ومن ذا الذی یقبل أن یخسر ماله علی هذا النحو؟!…

القاضی : کثیرون…أولئک الذین یفتدون حریه السلطان بأموالهم!…

الوزیر : إذن…لماذا لا نقوم نحن بأداء هذا الواجب…أنا وأنت…ونفتدی سلطاننا بأموالنا الخاصه سراً.. ونفوز نحن بهذا الشرف؟!…ألیست فکره صائبه؟!…

القاضی : کلا مع الأسف…سراً لا یجوز…القانون صریح…إنه ینص علی أن کل بیع لأملاک بیت المال یجب أن یتم علناً، وفی مزاد عام!…

السلطان : «للوزیر» لا تتعب نفسک معه!…إنه مصر علی فضیحتنا!…

الوزیر : « للقاضی» وأخیرا یا قاضی القضاه؟… أما من حیله تخرجنا من هذه الورطه!…

القاضی : حیله؟!… لست أنا الذی یطلب إلیه البحث عن الحیل!…

السلطان : بالطبع!… هذا الرجل لا یبحث إلا عما فیه تحدینا وإذلالنا!…

القاضی : لست أنا بشخصی یا مولای !…إن شخصی الضعیف لا شأن له فی الأمر کله!… ولو کان الأمر بیدی ومتعلقاً برغبتی لما کان أحب إلیّ من أن أخرجکم من هذا الموقف علی خیر ما تشتهون!…

السلطان : یا للضعیف المسکین!…الأمر لیس بیده…بید من إذن؟…

القاضی : القانون…

السلطان : نعم هذا الشبح الذی تختفی وراءه لتخضعنی، وتفرض علیّ إرادتک، وتظهرنی أمام الناس فی هذا المظهر المضخک الواهن المهین!…

پادشاه : تکلیف چیست؟ این مرد ما را تحت فشار می‌گذارد و مرا بین دو چیز تلخ مخیر می‌کند: قانون که مرا ضعیف جلوه می‌دهد و مضحکه می‌کند یا شمشیر که داغ وحشی گری بر پیشانیم مینشاند و منفورم می‌سازد.

وزیر : «رو به قاضی» قاضی القضات! انعطاف داشته باش. سخت نگیر. تو هم مثل ما میانه‌رو باش؛ یک راه حل عادلانه برایمان پیدا کن، بیا سعی کنیم دنبال یک راه حل منطقی بگردیم.

قاضی : هیچ راه حل منطقی جز قانون وجود ندارد.

وزیر : پادشاه را برای فروش به مزایده بگذاریم؟!

قاضی : بله.

وزیر : و کسی که برندۀ مزایده می‌شود و ایشان را می‌خرد، چه می‌کند؟

قاضی : فوراً ایشان را آزاد می‌کند. در همان جلسۀ معامله. این شرط معامله است.

وزیر : چه کسی قبول می‌کند مالش را این چنین از دست بدهد؟!

قاضی : اینطور آدم‌ها بسیارند. آنهایی که مالشان را فدای آزادی پادشاه می‌کنند.

وزیر : چرا ما انجام وظیفه نکنیم؟ من و تو با اموال خودمان به صورت مخفیانه سرورمان را آزاد کنیم. و این افتخار را نصیب خود کنیم. ایدۀ خوبی نیست؟

قاضی : متأسفانه نه. مخفیانه شدنی نیست. قانون واضح است. می‌گوید: فروش تمام اموال بیت المال، باید علنی و در مزایدۀ عمومی باشد.

پادشاه : «خطاب به وزیر» خودت را با(بحثِ) با او خسته نکن. او اصرار به رسوایی‌ ما دارد.

وزیر : «خطاب به قاضی» قاضی! آخرش چه کنیم؟ حیله ای نیست که ما را از این گرفتاری بیرون بیاورد؟

قاضی : حیله؟! از من توقع نمی‌رود دنبال حیله باشم.

پادشاه : البته!…این مرد فقط به دنبال مخالفت با ما و کوچک کردن ما است!

قاضی : سرورم! من عددی نیستم. منِ ضعیف، در مورد احکام قانونی کاره‌ای نیستم. اگر قانون دست من و به میل من بود، دوست داشتم شما را به بهترین شکلی که میخواهید، از این وضعیت خلاص کنم.

پادشاه : بدبخت بیچاره! دست او نسیت… پس دستِ کیست؟

قاضی : قانون…

پادشاه : همان شبحی که پشتش پنهان می‌شوی که مرا به زانو درآوری و ارادۀ خودت را به من تحمیل کنی و مرا در مقابل مردم، مضحک و ضعیف و حقیر نشان دهی.

القاضی : بل لتظهر بمظهر الحاکم المجید!…

السلطان : أتری من علامات المجد أن یعامل سلطان معامله السلعه والمتاع، ویباع فی الأسواق؟!…

القاضی : إنها لمن علامات المجد فعلاً یا مولای أن یخضع سلطان للقانون کما یخضع له بقیه الناس…

الوزیر : إنه لجمیل حقاً یا قاضی القضاه أن یطیع الحاکم القانون کما یطیعه المحکوم…ولکن فی هذا مجازفه کبری…إن سیاسه الحکم لها أسالیبها، وحکم الناس یتطلب وسائل أخری…

القاضی : إنی لا أفقه شیئاً فی السیاسه، ولا فی مهنه حکم الناس!…

السلطان : إنها مهنتنا نحن…دعنا إذن نمارسها بوسائلنا الخاصه!…

القاضی : إنی لم أغل یدیک یا مولای …إن لک مطلق الحریه فی أن تمارس حکمک کما تشاء!…

السلطان : حسن!…إنی أری الآن ما یجب علیّ فعله!…

الوزیر : ماذا أنت صانع یا مولای ؟…

السلطان : انظر إلی الشیخ!…أتراه یحمل سیفاً فی منطقته؟…کلا بالطبع…إنه لا یحمل غیر لسان فی فمه یدیره بکلمات وعبارات، وإنه لیحسن استخدام ما یملک بحذق براعه، ولکنی أنا أحمل هذا!… «یشیر إلی سیفه» وهو لیس من خشب، ولا هو لعبه من اللعب!…إنه سیف حقیقی، وینبغی أن یصلح لشیء، ویجب أن یکون لوجوده سبب…أتفهمون کلامی؟!…أجیبوا!…لماذا قدر لی أن أحمل هذا؟!…أللزینه أم للعمل؟!…

الوزیر : للعمل!…

السلطان : وأنت أیها القاضی …لماذا لا تجیب؟…أجب!…أهو للزینه أم للعمل؟!…

القاضی : لأحدهما…

السلطان : ماذا تقول؟…

القاضی : أقول لهذا أو لذلک!…

السلطان : ماذا تعنی؟…

القاضی : أعنی أن لک الخیار یا مولای السلطان…لک أن تجعله للعمل، ولک أن تجعله للزینه…إنی معترف بما للسیف من قوه أکیده، ومن فعل سریع وأثر حاسم، ولکن السیف یعطی الحق للأقوی، ومن یدری غداً من یکون الأقوی؟… فقد یبرز من الأقویاء من ترجح کفته علیک!… أما القانون فهو یحمی حقوقک من کل عدوان؛ لأنه لا یعترف بالأقوی…إنه یعترف بالأحق!… والآن فما علیک یا مولای سوی الإختیار:بین السیف الذی یفرضک ولکنه یعرضک وبین القانون الذی یتحداک ولکنه یحمیک!…

قاضی : برعکس، برای این است که حاکمی بزرگ جلوه کنید.

پادشاه : نشانه‌های بزرگی را در این می‌بینی که با یک پادشاه همانند کالا رفتار شود و در بازار فروخته شود؟!

قاضی : سرورم! در واقع از نشانه‌های بزرگی این است که پادشاه نیز مانند بقیۀ مردم، تابع قانون باشد.

وزیر: قاضی! خیلی زیباست که حاکم هم مانند محکوم تسلیم قانون باشد ولی در مورد این قضیه، ریسک بزرگی است. سیاست حکمرانی روشهای خاص خود را دارد و حکومت بر مردم تدابیر دیگری می‌طلبد.

قاضی : من چیزی از سیاست و حکومت بر مردم نمی‌دانم.

پادشاه : کار خودِ ماست. پس بگذار به روش خودمان عمل کنیم.

قاضی : سرورم! من مانع شما نیستم. شما کاملاً آزادید که هر طور بخواهید إعمال قدرت کنید.

پادشاه : بسیار خوب… می‌دانم الان باید چکار کنم.

وزیر : سرورم! می‌خواهید چکار کنید؟

پادشاه : به این پیرمرد نگاه کن. شمشیری در برِ او می‌بینی؟ طبیعتاً نه… فقط یک زبان در دهانش دارد که آن را با کلمات و عبارات به کار می‌اندازد. با زیرکی و مهارت از آن چه دارد بهترین استفاده را می‌کند. ولی من این را حمل می‌کنم. «به شمشیرش اشاره می‌کند» نه چوبی است و نه اسباب بازی؛ شمشیر واقعی است. باید به یک دردی بخورد و وجودش علتی داشته باشد. حرفم را می‌فهمید؟! جواب بدهید. چرا باید این را حمل کنم؟ برای زینت است یا برای انجام کار.

وزیر : برای انجام کار.

پادشاه : و اما تو قاضی… چرا جواب نمی‌دهی؟ جواب بده. شمشیر برای زینت است یا برای کار؟

قاضی : برای یکی از این دو.

پادشاه : چه می‌گویی؟

قاضی : می‌گویم شمشیر یا برای این است یا برای آن.

پادشاه : منظورت چیست؟

قاضی : عالیجانب! منظور من این است که انتخاب با شماست. می‌توانید آن را به کار بگیرید یا برای زینت بگذارید. من قدرت مسلم شمشیر و تأثیر فوری و حتمی آن را قبول دارم ولی شمشیر، حق را به قوی‌تر می‌دهد. و که می‌داند فردا چه کسی قوی‌تر است؟ شاید دستی بالادست شما پیدا شود اما قانون از شما در برابر هر تجاوزی، دفاع می‌کند چون قانون، قوی‌تر را قبول ندارد؛ شایسته‌تر را قبول دارد. سرورم! الان فقط باید انتخاب کنید. بین شمشیر که شما را مسلط می‌کند اما به خطر میاندازد و قانون، که با شما مخالفت می‌کند ولی از شما حمایت می‌کند.

السلطان : «مفَکِّراً لحظهً» السیف الذی یفرضنی ویعرضنی، والقانون الذی یتحدانی ویحمینی؟!…

القاضی : نعم…

السلطان : ما هذا الکلام؟!…

القاضی : الحقیقه الصریحه…

السلطان : «یفکر مردداً» السیف الذی یفرض و یعرض؟!…والقانون الذی یتحدی و یحمی؟!…

القاضی : نعم یا مولای !…

السلطان : «للوزیر» یا لهذا الشیخ اللعین!…إن له عبقریه نادره فی أن یوقعنا دائماً فی الحیره!…

القاضی : إنی ما صنعت یا مولای غیر أن طرحت علیک وجهَی المسأله، وعلیک أنت الإختیار!…

السلطان : الإختیار؟!…الإختیار؟!…ما رأیک أنت یا وزیر؟!…

الوزیر : أنت الذی یبت فی هذا یا مولای !…

السلطان : إنک لا تعرف أنت أیضاً، فیما أری؟!…

الوزیر : فی الواقع یا مولای ، إن…

السلطان : إن الإختیار صعب؟!…

الوزیر : حقاً…

السلطان : السیف الذی یفرضنی علی الجمیع، ولکنه یُعرّضُنی للخطر…أو القانون الذی یتحدی رغباتی ولکنه یحمی حقوقی!…

الوزیر : نعم…

السلطان : إختَر لی أنت!…

الوزیر : أنا؟!…لا…لا یا مولای !…

السلطان : مم تخاف؟…

الوزیر : من العواقب…عواقب هذا الإختیار…إذا اتضح یوماً أنی اخترت الطریق الخطأ!… ویا لها یومئذ من کارثه!…

السلطان : لا ترید تحمل التبعه؟!…

الوزیر : لست أجرأ…ولیس من حقی!…

السلطان : لابد من البت فی النهایه…

الوزیر : ما من أحد غیرک یا مولای یملک حق البت فی مثل هذا الأمر…

پادشاه : «لحظه‌ای می‌اندیشد» شمشیری که مرا مسلط میکند و (در عین حال) به خطر میاندازد و قانونی که با من مخالفت می‌کند و از من حمایت می‌کند؟

قاضی : بله.

پادشاه : این حرفها یعنی چه؟

قاضی : یعنی حقیقت محض.

پادشاه : «به فکر فرو میرود در حالی که تکرار میکند» شمشیری که تحمیل می‌کند و روی میگرداند و قانونی که مخالفت می‌کند و حمایت می‌کند؟

قاضی : بله سرورم!

پادشاه : «خطاب به وزیر» چه پیرمرد ملعونی! نبوغ فوق العاده‌ای در سرگردان کردن ما دارد!

قاضی : سرورم! من که کاری نکردم فقط دو طرف قضیه را برایتان توضیح دادم. انتخاب با شماست.

پادشاه : انتخاب؟! انتخاب؟! وزیر! نظر تو چیست؟

وزیر : سرورم! در این مورد تصمیم گیرنده، شمائید.

پادشاه : تو هم نمیدانی،(باید) کدام را انتخاب کنم؟

وزیر : در واقع سرورم،…

پادشاه : انتخاب سخت است؟!…

وزیر : واقعاً…

پادشاه : شمشیری که مرا بر همه مسلط می‌کند اما، در معرض خطر قرار می‌دهد… یا قانونی که برخلاف میل من است ولی از حقوقم دفاع می‌کند!

وزیر : بله…

پادشاه : تو برایم انتخاب کن!…

وزیر : من؟!… نه… نه سرورم!…

پادشاه : از چه می‌ترسی؟

وزیر : از عاقبت… عاقبت این انتخاب…از آن روزی که روشن شود من راه اشتباه را انتخاب کردم! و چه فاجعه‌ای است آن روز!

پادشاه : نمی‌خواهی مسئولیت قبول کنی؟

وزیر : جرأت ندارم. حقِ من نیست!

پادشاه : بالاخره چاره‌ای جز گرفتن تصمیم قطعی، نیست.

وزیر : سرورم در چنین موقعیتی، هیچ کس غیر از شما، حق گرفتن تصمیم نهایی را ندارد.

السلطان : حقاً…ما من أحد غیری!…ولن أستطیع التهرب من ذلک…أنا الذی یجب علیه أن یختار، ویتحمل تبعه الإختیار!…

الوزیر : أنت مولانا وحاکمنا!…

السلطان : نعم، وتلک ساعتی المخیفه!…الساعه المخیفه لکل حاکم!…ساعهَ یُصدَر القرار الأخیر، القرار الذی یغیر مجری الأمور!…ساعه ینطق بذلک اللفظ الصغیر، الذی یبت فی الإختیار الحاسم!… الإختیار الذی یقرر المصیر!…

« یفکر ملیاً، وهو یقطع المکان جیئه وذهاباً، والکل ینتظر نطقه…والصمت یخیم لحظه…..»

السلطان : «وهو مطرق فی تفکیره» السیف أم القانون؟!…القانون أم السیف؟!…

الوزیر : إنی مقدر یا مولای دقه موقفک!…

السلطان : ولاترید مع ذلک أن تعیننی برأی؟!…

الوزیر : لا أستطیع…أنت فی هذا الموقف صاحب الرأی وحدک!…

السلطان : لا مفر إذن من أن أقرر بنفسی!…

الوزیر : هو ذاک…

السلطان : السیف أم القانون؟!…القانون أم السیف؟!…«یفکر لحظه، ثم یرفع رأسه بقوه» حسن…لقد قررت…

الوزیر : أوامرک یا مولای !…

السلطان : قررت أن أختار…أن أختار…

الوزیر : ماذا یا مولای ؟…

السلطان : «صائحاً فی عزم» القانون!… اخترت القانون!…

«ستار»

پادشاه : واقعاً… هیچ کس غیر از من! هرگز نمیتوانم از این موقعیت فرار کنم. من آنم که باید انتخاب کند و مسئولیت انتخاب را بپذیرد.

وزیر : شما سرور و فرمانروای ما هستید!

پادشاه : بله،(اما) آن زمان برای من ترسناک است! برای هر پادشاهی زمان وحشتناکی است! زمانی که تصمیم نهایی گرفته می‌شود؛ تصمیمی که جریان امور را تغییر می‌دهد. زمانی که آن لفظ کوچک بر زبان می‌آید. لفظی که انتخاب قطعی را تعیین می‌کند، انتخابی که سرنوشت‌ساز است.

« قدم زنان به فکر فرو میرود، همه منتظر کلام او هستند، لحظه ای سکوت همه جا را فرا میگیرد

پادشاه : «در حالی که تکرار میکند» شمشیر یا قانون؟! قانون یا شمشیر؟

وزیر : سرورم! درک می‌کنم که شما در تنگنا هستید!

پادشاه : با این وجود، نمیخواهی با یک اظهار نظر، کمکم کنی؟!

وزیر : من نمی‌توانم…. در این موقعیت، فقط شما صاحب نظرید.

پادشاه : پس چاره‌ ای ندارم جز این که خودم تصمیم بگیرم.

وزیر : همین طور است.

پادشاه : شمشیر یا قانون؟! قانون یا شمشیر؟ «لحظه‌ای فکر می‌کند و بعد سرش را با قدرت بلند می‌کند» خیلی خوب… تصمیم گرفتم.

وزیر : امر بفرمائید سرورم!

پادشاه : تصمیم گرفتم که انتخاب کنم… انتخاب کنم.

وزیر : کدام یک را سرورم؟

پادشاه : «مصمّم فریاد میزند» قانون را… قانون را انتخاب کردم.

«پرده»

الفصل الثانی

« عین الساحه…وقد أخذ الحراس ینظمون صفوف الشعب حول مِنَصّه أقیمت فی المکان…

حان الخمار مغلق، وقد وقف یتحدث إلی الإسکاف المنهمک فی عمله بباب حانوته المفتوح…….»

الخمار : عجبنی لک أیها الإسکاف!…تفتح حانوتک وتعمل، والحوانیت کلها الیوم مغلقه ؛کما تغلق فی یوم العید!…

الإسکاف : ولماذا أغلق أنا؟!…ألأنهم یبیعون السلطان؟!…

الخمار : یا أحمق!…لکی تشاهد أعجب فرجه فی الدنیا!…

الإسکاف : أستطیع أن أشاهد من هنا کل ما یجری وأنا أعمل…

الخمار : أنت حر…أما أنا فقد أغلقت حانی، حتی لا یفوتنی أقل حرکه من هذا المشهد العجیب!…

الإسکاف : غلطه کبری منک یا صدیقی!…إن الیوم هو الفرصه السانحه لإجتذاب الزبائن…لیس فی کل الأیام تظفر بمثل هذه الجموع المحتشده أمام حانک!…وما من شک فی أن کثیرین الیوم سیقتلهم العطش، ویشتاقون إلی قطره من شرابک!…

الخمار : أتظن ذلک؟!…

الإسکاف : هذا شیء بدیهی!…انظر!…هأنذا مثلا قد عرضت الیوم أفخر نعالی!… «یشیر إلی نعاله التی بباب حانوته…»

الخمار : یا عزیزی الإسکاف إن من جاء الیوم للشراء إنما جاء لیشتری السلطان، لا لیشتری نعالک!…

الإسکاف : ولم لا؟ قد یوجد بین الناس من هم أحوج إلی شراء نعالی!…

الخمار : اسکت ولا تزد!…یبدو أنک لا تری ما یبهر فی هذا الحدث، ولا تدرک أنه حدث فرید!… أتری فی کل یوم یعرض سلطان للبیع؟!…

الإسکاف : اسمع یا صدیقی! وأقولها لک صراحه:لو أن معی من النقود ما یکفی لشراء السلطان فإنی والله ما أشتریه!…

الخمار : لا تشتریه؟!…

الإسکاف : أبداً!…

الخمار : إسمح لی أقول: إنک أحمق!…

پردۀ دوم

(همان میدان…نگهبانان، شروع به منظم کردن صفوف مردم در اطراف جایگاه کرده اند…

دکان شراب فروش بسته است و شراب فروش با کفاش که جلوی درِ باز دکانش مشغول کار است، صحبت می کند.)

شراب فروش : کفاش! من از تو تعجب میکنم. همۀ دکانها امروز بسته اند، مثل روز عید. تو، در دکانت را باز کرده ای و کار می کنی؟!

کفاش : من چرا ببندم؟! چون پادشاه را می فروشند؟!

شراب فروش : احمق! برای اینکه عجیب ترین صحنۀ دنیا را ببینی.

کفاش : من می توانم از همین جا و در حین کارم، همۀ ماجرا را ببینم.

شراب فروش : خود دانی…من (که)، در دکان را بستم تا کوچک ترین حرکت این صحنۀ عجیب را از دست ندهم.

کفاش : اشتباه بزرگی کردی رفیق! امروز، فرصت جذب مشتری است. همیشه این جمعیت انبوه جلوی دکانت نیست. مطمئنا امروز، خیلیها از تشنگی هلاک میشوند و یک قطره از شراب تو را میخواهند.

شراب فروش : تو این طور فکر می کنی؟!

کفاش : معلوم است! ببین! خود من امروز شیک ترین کفشهایم را، رو کرده ام. «اشاره به کفش‌های دم در می کند…»

شراب فروش : عزیز من! امروز، فقط برای خرید پادشاه می آیند؛ نه برای خرید کفشهای تو!

کفاش : چرا که نه؟ در بین مردم، شاید کسی هم باشد که بخواهد کفش بخرد.

شراب فروش : بس است، ادامه نده! معلوم است که عجیب بودن این حادثه را درک نمیکنی و نمی‌فهمی که یک اتفاق بی نظیر است! (مگر) هرروز شاهد فروش یک پادشاه هستی؟

کفاش : گوش کن رفیق! راستش را بگویم: به خدا قسم، من اگر پول کافی هم داشته باشم، پادشاه را نمیخرم.

شراب فروش : نمیخری؟!

کفاش : هرگز…

شراب فروش : بگذار بگویم(که) دیوانه ای!

الإسکاف : بل إنی عاقل فطن…قل لی أنت بربک ماذا ترید منی أن أصنع بسلطان فی حانوتی؟!…هل أستطیع أن أعمله صنعتی هذه؟!…بالطبع لا…هل أستطیع أن أکلفه عملاً ما؟!…من المؤکد لا… إذن…أنا الذی سیعمل دائماً ویضاعف عمله لأطعمه وأعوله وأخدمه!…هذا وربی ما سیحدث!…سأشتری عبئاً علی کاهلی، ومتاعاً من أمتعه الترف، لا قبل لی بتحمله…إن مواردی یا صاح لا تسمح لی باقتناء التحف!…

الخمار : یا للبلاهه!…

الإسکاف : وأنت؟!…وکنت تشتریه؟…

الخمار : وهل فی هذا شک؟…

الإسکاف : ماذا تصنع به؟!…

الخمار : أشیاء کثیره…کثیره جداً یا صدیقی!…إن مجرد وجوده فی حانی کفیل بإجتذاب المدینه کلها… یکفی أن أطلب إلیه أن یقص علی زبائنی کل لیله أخبار معارکه ضد المغول وطرائفه وأسفاره ومخاطراته، وما رأی من بلاد، وما دخل من دیار، وما اجتاز من قفار…ألیس کل هذا مفیداً وممتعاً؟!…

الإسکاف : حقاً تستطیع أنت أن تستخدمه فی هذا…أما أنا…

الخمار : أنت أیضاً تستطیع مثل ذلک…

الإسکاف : کیف؟!…إنه لا یعرف شیئاً فی رتق الأحذیه، وصنع النعال حتی یتحدث عنها…

الخمار : لیس من الضروری أن یتحدث عندک!…

الإسکاف : ماذا یفعل إذن؟…

الخمار : لو کنت فی مکانک فإنی أعرف کیف أستخدمه…

الإسکاف : کیف؟…أخبرنی!…

الخمار : أجلسه أمام باب الحانوت علی مقعد مریح، وألبسه حذاءین جدیدین، وأضع فوق رأسه لوحه کتبت علیها هذه العباره:«هنا تباع أحذیه السلطان» وسوف تری فی الغد أهل المدینه وقد تدفقوا علی حانوتک یطلبون بضاعتک!…

الإسکاف : یا لها من فکره!…

الخمار : ألیس کذلک؟!…

الإسکاف : عقلک بدأ یعجبنی!…

کفاش : بر عکس،خیلی(هم)عاقلم…تو را به خدا، خودت بگو توقع داری من در دکانم با پادشاه چه کنم؟!…میتوانم کارم را به او یاد دهم؟!…مسلما نه…میتوانم او را به کار بگیرم؟!…باز هم نه. پس باید آدمی شوم که دائم کار میکند تا شکم پادشاه را سیر کند و نیازش را تأمین کند و نوکری اش را بکند! تو را به خدا(با این اوصاف)چه خواهد شد؟ باری برای دوشم میخرم؛ کالایی تجملی که توان تحملش را ندارم…نه رفیق! درآمدم، اجازۀ داشتن این چیزهای گران قیمت را به من نمیدهد.

شراب فروش: چه حماقتی!

کفاش : تو چطور؟ میخریدی؟

شراب فروش: شک داری؟

کفاش : با او چه میکردی؟!

شراب فروش: خیلی کارها…واقعا خیلی کارها رفیق! فقط حضورش در دکان من، همۀ مردم شهر را جذب می کند. کافی است از او بخواهم که هر شب، برای مشتریهایم قصه بگوید. (داستان) جنگهایش با مغولها، عجایبی (که دیده)، سفرها و خطراتش، شهرهایی که دیده، سرزمینهایی که رفته و بیابان‌هایی که پشت سر گذاشته است.

کفاش : واقعا! تو برای این کارها می توانی از او استفاده کنی ولی من…

شراب فروش: تو هم می توانی چنین کاری انجام دهی…

کفاش : چطور؟!…او که چیزی از تعمیر و ساخت کفش و دمپایی نمی داند که از آن صحبت کند…

شراب فروش: ضرورتی ندارد که برای تو حرف بزند!

کفاش : پس چکار کند؟

شراب فروش: اگر جای تو بودم می دانستم چطور او را به کار بگیرم…

کفاش : چطور؟…به من(هم) بگو!…

شراب فروش: او را روی یک صندلی راحتی، جلوی در دکان می نشانم. یک جفت کفش نو به پایش می کنم و بالای سر او یک تابلو نصب میکنم که روی آن نوشته شده: «در این مکان، کفش‌های پادشاه به فروش میرسد» .(بعد از این) خواهی دید که اهالی شهر به دکان تو هجوم آورده اند و کفشهای تو را میخواهند!

کفاش : عجب فکری!

شراب فروش: این طور نیست؟!

کفاش : کم کم دارد از عقلت خوشم می آید!

الخمار : ما تقول إذن، لو فکرنا فی شرائه معاً، وجعلناه شرکه بیننا؟!…أنا أتخلی لک عنه نهاراً، وأنت تدعه لی لیلاً؟!…

الإسکاف : حلم جمیل!…لکن جمیع ما نملک من مال – أنا وأنت – لا یکفی لشراء إصبع من أصابعه!…

الخمار : حقاً!…

الإسکاف : انظر!…ها هی ذی جموع الناس أخذت تفد وتحتشد!…

« الجموع من رجال و نساء وأطفال تتجمع وتلغط بالکلام فیما بینها…»

الرجل الأول : «لرجل آخر» أهاهنا یبیعون السلطان؟!…

الرجل الثانی : نعم…ألا تری الحراس؟!…

الرجل الأول : لو کان معی مال!…

الرجل الثانی : صه!…إن هذا للأغنیاء!…

الطفل : «لأمه» أماه!… أهذا هو السلطان؟!…

الأم : «لطفلها» لا یا بنی!…هذا أحد الحراس!…

الطفل : وأین هو السلطان إذن؟!…

الأم : لم یحضر بعد!…

الطفل : وهل للسلطان سیف؟!…

الأم : نعم سیف کبیر!…

الطفل : وهل سیبیعونه هنا؟!…

الأم : نعم یا بنی!…

الطفل : متی یا أماه؟!…

الأم : عما قلیل…

الطفل : أماه!…اشتریه لی!…

الأم : ماذا؟…

الطفل : السلطان!…اشتری لی السلطان!…

الأم : اسکت!…إنه لیس لعبه تلعب بها!…

الطفل : إنک قلت إنهم سیبیعونه هنا…اشتریه لی إذن!…

الأم : یا بنی اسکت!…هذا لیس لمثلک!…

شراب فروش : (حالا) نظرت در مورد توافقمان و خرید شراکتی او چیست؟ طوری که روزها، پادشاه را به تو بسپارم و شبها او را به من بدهی…

کفاش : فکر خوبی است اما، تمام دارایی من و تو، یک انگشت او هم نمی شود!

شراب فروش: راست میگویی!

کفاش : ببین! مردم دارند جمع میشوند!

« جمعی از زنان و مردان و کودکان میآیند در حالی که بینشان همهمه است…»

مرد اول : «به مردی دیگر» اینجا پادشاه را میفروشند؟

مرد دوم : بله…مگر نگهبانها را نمیبینی؟!

مرد اول : اگر پول داشتم…

مرد دوم : دست بردار!…برای پولدارهاست!…

کودک : «به مادرش» مادر جان!…این، پادشاه است؟

مادر : «به کودکش» نه پسرم! این یکی از نگهبانهاست.

کودک : پس پادشاه کجاست؟!

مادر : هنوز نیامده…

کودک : پادشاه شمشیر دارد؟

مادر : بله، یک شمشیر بزرگ دارد!…

کودک : پادشاه را این جا میفروشند؟

مادر : بله پسرم…

کودک : مادر! کی میفروشند؟

مادر : چند لحظۀ دیگر…

کودک : مادر جان! او را برایم بخر…

مادر : ساکت شو! او که اسباب بازی نیست!…

کودک : خودت گفتی او را در اینجا میفروشند…پس او را برایم بخر.

مادر : پسرم ساکت شو، او برای بچهها نیست!

الطفل : لمن إذن؟…للکبار؟!…

الأم : نعم…هذا للکبار…

«تفتح النافذه بمنزل الغانیه، وتطل الخادم…..»

الخادمه : «منادیه» یا خمار!…یا صاحب الحان!!…أتغلق حانک الیوم؟!…

الخمار : نعم…أوَ لم أحسن صنعاً؟!… ومولاتک؟…أین هی؟…ألم تزل بعد فی فراشها؟…

الخادمه : بل لقد خرجت من الحمام لتتزین!…

الخمار : لقد کانت بارعه!…ونفعت حیلتها مع الجلاد!…

الخادمه : صه!…إنه هناک…أراه بیت الجمع…ها هو ذا لمحنا!…

الجلاد : «مقبلاً علی الخمار» لعنه الله علیک وعلی خمرک!…

الخمار : لماذا؟…أی ذنب جناه خمری لیستحق لعنتک؟!…ألیس هو الذی أدخل علی نفسک السرور تلک اللیله، وحمسک للغناء، وجعلک تری کل شیء من حولک صافیاً رائقاً!…

الجلاد : «فی نبره غیظ» صافیاً رائقاً؟!…حقاً…رأیتَ کل شیء تلک اللیله صافیاً رائقاً؟!…

الخمار : بالتأکید…أوَتشک فی ذلک؟…

الجلاد : اسکت ولا تذکرنی بتلک اللیله…

الخمار : سکتُّ…قل لی: هل أنت الیوم فی عطله؟…

الجلاد : نعم…

الخمار : وصاحبک المحکوم علیه؟…

الجلاد : صدر العفو عنه…

الخمار : وأنت بالطبع…ما سألک أحد عن حکایه الفجر…إیاها!!…

الجلاد : لا…

الخمار : کل شیء إذن قد إنتهی علی خیر…

الجلاد : نعم…ولکنی لا أحب أن یستغلنی أحد، أو یلعب بعقلی…

الخادمه : حتی وإن کان فی ذلک إنقاذ لرأس رجل؟…

الجلاد : اخرسی یالئیمه…أنت وسیدتک…

الخادمه : أتعود إلی سبابنا فی یوم کهذا…

الخمار : «للجلاد» لا تعکر مزاجک!… سأقدم إلیک هذا المساء قدحاً کبیراً من جید الخمر، دون مقابل…

کودک : پس برای کیست؟ برای آدم بزرگها؟

مادر : بله…برای آدم بزرگهاست.

« پنجرۀ خانۀ زن آوازخوان باز می شود و خدمتکار ظاهر می شود.….»

خدمتکار : «صدا می زند» آهای شراب فروش!…دکان دار….امروز دکانت بسته است؟

شراب فروش : بله…کار خوبی نکرده ام؟…بانوی تو چه(می کند)؟…کجاست؟ هنوز در رختخواب است؟

خدمتکار : نخیر! از حمام بیرون آمده، آرایش میکند.

شراب فروش : خیلی زرنگ بود!…نقشه اش برای جلاد، نتیجه داد.

خدمتکار : ساکت!…موذن آنجاست…ببین، بین جمعیت است. خودش به ما اشاره می کند!

جلاد : «رو به شراب فروش» خدا تو و شرابت را لعنت کند!

شراب فروش : چرا؟ شراب من چه گناهی کرده که مستحق نفرین تو باشد؟! شراب من همان (چیزی) نیست که آن شب شادت کرد؟به تو شور و شوق آواز خواندن داده بود و باعث شده بود همه چیز دور و برت را خوش و خرم ببینی!

جلاد : « با لحنی تند» خوش و خرم؟!…واقعا…همه چیز آن شب را خوش و خرم دیدی؟!

شراب فروش : البته…شک داری؟

جلاد : ساکت شو. آن شب را به یاد من نیاور.

شراب فروش : ساکت شدم… (فقط) به من بگو، امروز بیکاری؟

جلاد : بله…

شراب فروش : رفیق اعدامی ات چه شد؟

جلاد : حکم عفوش صادر شد.

شراب فروش: حتما تو (هم بخشیده شدی).کسی در مورد صبح، چیزی از تو نپرسید؟…همان قضیه…

جلاد : نه…

خدمتکار : پس همه چیز به خوبی تمام شد…

جلاد : بله…ولی دوست ندارم کسی از من سوء استفاده کند یا مرا گیج کند.

خدمتکار : حتی اگر به قیمت نجات جان یک انسان باشد؟

جلاد : خفه شو بد ذات…تو و (آن) بانویت…

خدمتکار : در چنین روزی هم به ما فحش می دهی؟

شراب فروش: «به جلاد» بد اخلاقی نکن!…امشب یک جام بزرگ از شراب نابم تقدیمت می کنم، (آن هم) مجانی…

الجلاد : دون مقابل؟!…

الخمار : نعم…هدیه منی، فی نخب…

الجلاد : فی نخب من؟…

الخمار : «یلمح المؤذن مقبلاً» فی نخب المؤذن الشجاع!…

الجلاد : هذا الکذاب الأشر؟!…

المؤذن : کذاب؟…أنا؟!…

الجلاد : نعم…تزعم أنی کنت نائماً أغط تلک الساعه؟…

المؤذن : وکنت مخموراً!…

الجلاد : أنا واثق کل الثقه أنی کنت متنبهاً یقظاً… ولم أنم لحظه تلک الساعه!…

المؤذن : ما دمت واثقاً من ذلک کل الثقه؟!…

الجلاد : نعم… ما کنت قط نائماً تلک الساعه!…

المؤذن : حسن!…

الجلاد : توافق علی هذا؟…

المؤذن : نعم!…

الجلاد : إذن أنت کنت تکذب؟…

المؤذن : لا…

الجلاد : کنت نائماً أنا إذن؟…

المؤذن : نعم!…

الجلاد : کیف تقول نعم؟!…

المؤذن : لا!…

الجلاد : اثبت علی قول!… أهو نعم أم لا؟…

المؤذن : ماذا ترید أنت؟…

الجلاد : أرید أن أعرف هل کنت نائماً تلک الساعه أو أنی کنت مستقیظاً؟!…

المؤذن : وماذا یهمک؟…مادام کل شیء قد مر بسلام…صاحبک المحکوم علیه قد صدر العفو عنه، وأنت ما سألک أحد فی شیء…وأنا ما حدثنی أحد فی شأن ذلک الفجر!…والأمر بالنسبه إلینا جمیعاً قد إنتهی علی خیر ما نرجو، ففیم نبش الماضی؟…

جلاد : مجانی؟!

شراب فروش : بله…هدیه ای از طرف من، به سلامتی…

جلاد : به سلامتی چه کسی؟

شراب فروش: «به مؤذن اشاره میکند و به سمت او میرود» به سلامتی مؤذن شجاع!…

جلاد : این دروغگوی خبیث؟

مؤذن : دروغگو؟…من؟…

جلاد : بله… فکر میکنی در آن ساعت غرق خواب بودم؟

مؤذن : مست بودی!

جلاد : کاملا مطمئنم که بیدار و هشیار بودم و در آن ساعت، لحظه ای نخوابیدم.

مؤذن : همچنان کاملا مطمئنی؟!

جلاد : بله…در آن ساعت اصلا نخوابیدم.

مؤذن : خیلی خوب!…

جلاد : با این حرف موافقی؟

مؤذن : بله…

جلاد : پس دروغ میگفتی؟

مؤذن : نه…

جلاد : پس من خواب بودم؟

مؤذن : بله…

جلاد : چطور میگویی بله؟!

مؤذن : نه…

جلاد : روی یک حرف بمان!… آری یا نه؟

مؤذن : تو چه میخواهی (بدانی)؟

جلاد : میخواهم بدانم آن ساعت خواب بودم یا بیدار؟

مؤذن : چه اهمیتی برای تو دارد؟ وقتی همه چیز به خیر گذشت، رفیق اعدامی ات بخشیده شد، هیچ کس از تو چیزی نپرسید، کسی در مورد آن (روز)صبح با من حرفی نزد و همه چیز به همان خوبی و خوشی که امید داشتیم تمام شد، پس چرا گذشته را نبش قبر میکنی؟

الجلاد : نعم…ولکن الأمر لم یزل یقلقنی منذ ذلک الیوم…إنی لم أبصر بعد الموقف جلیاً واضحاً!…أرید أن أعرف هل کنت أنا حقاً نائماً تلک اللحظه، وهل أذنت للفجر حقیقه دون أفطن؟!…یجب أن تفضی إلیَّ بواقع الأمر فی النهایه. وأنت تعرف الحقیقه کلها دون ریب…أخبرنی عما حدث بالضبط تلک اللحظه!…إنی کنت ثملاً قلیلاً وقتئذ حقاً…ولکن…

المؤذن : مادام الأمر یشغل بالک إلی هذا الحد، فلماذا أریحک وأشفیک؟!…إنی أفضل ترکک هکذا تشوی علی نار الشک و تتقلب!..

الجلاد : تقلب فی نار جهنم أیها المؤذن الخسیس!…

المؤذن : «صائحاً» أنظر!…موکب السلطان قد أقبل!…

«یظهر الموکب وعلی رأسه السلطان، یتبعه قاضی القضاه والوزیر والنخاس المحکوم علیه، و یتجهون إلی المنصه، حیث یجلسون السلطان علی مقعد فی الوسط، یحف به الجمیع ویقوم إلی جانبه النخاس لیواجه الناس»

الخمار : «للجلاد» عجباً!…هذا صاحبک المحکوم علیه…ماذا جاء به هناک، إلی جوار السلطان؟!

الجلاد : «ناظراً إلیه» حقاً…هو والله بعینه!…

المؤذن : لا شک أنه هو المکلف بإجراء البیع، ألیس نخاساً من کبار النخاسین؟!…

الخمار : أرأیت أیها الجلاد؟!…لم تکن نجاته إذن من یدک سُدَیً!…

الجلاد : یا للعجب!…ها هو ذا یبیع نفس السلطان مرتین…مره فی صغره، ومره فی کبره!…

المؤذن : صه!…إنه یتأهب للکلام!…

النخاس : «مصفقاً بیدیه» السکوت أیها الناس!…أعلن إلیکم أنی بصفتی نخاساً ودلالاً، کلفت مباشره هذا البیع فی المزاد العلنی لمصلحه بیت المال،وإنه لیشرفنی بادئَ ذِی بدءٍ أن یفتتح قاضی القضاه هذا الإجراء بکلمه یوضح فیها شروط هذا البیع…الکلمه الآن لقاضی قضاتنا الموقر!…

القاضی : أیها الناس!…إن البیع المطروح أمامکم لیس ککل بیع…إن له صفه خاصه…وقد سبق أن أعلن ذلک إلیکم…فهذا البیع یجب أن یقترن به عقد آخر، هو عقد العتق، بمعنی أن المشتری الذی یرسو علیه المزاد لا یجوز له الإحتفاظ بما اشتری…إنما علیه إجراء العتق فی مجلس العقد… أی مجلسنا هذا، و لا حاجه بی أن أذکرکم بنص القانون الذی یمنع موظفی الدوله ورجالها من الإشتراک فی بیع ما للدوله… وقد قلت لکم هذا فإن الکلمه الآن للوزیر کی یحدثکم عن الطابع القومی لهذا الإجراء.

جلاد : بله…ولی این موضوع، از آن روز ناراحتم می کند. هنوز درست نفهمیده ام. میخواهم بدانم واقعا در آن لحظه خواب بودم؟ تو اذان گفتی، بدون این که من متوجه شوم؟!…بالاخره باید به من بگویی واقعیت چیست. یقینا تو همۀ حقیقت را میدانی. به من بگو در آن لحظه دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ درست است که کمی مست بودم ولی…

مؤذن : وقتی این مسأله اینقدر نگرانت کرده، چرا خیالت را راحت کنم و راضی‌ات کنم؟!…ترجیح می دهم تو را به حال خود رها کنم تا در آتش شک و تردید غلت بزنی و بریان شوی.

جلاد : در آتش جهنم غلت بزنی مؤذن پست!

مؤذن : «داد می زند» ببین! کاروان پادشاه رسید!

«کاروان پادشاه میآید در حالی که پادشاه در صدر آن است، و به دنبال او، قاضی و وزیر و برده فروش میآیند. به سمت جایگاه میروند و پادشاه را روی صندلی در وسط (جایگاه) می‌نشانند. مردم دورش جمع میشوند و برده فروش، کنار او، رو به جمعیت میایستد.»

شراب فروش«به جلاد» عجیب است!…این رفیق اعدامی توست. آنجا، کنار پادشاه چه می کند؟!

جلاد : « به او نگاه می کند» به خدا قسم این خود اوست!

مؤذن : حتما مسئول فروش شده؛ آخر او از برده فروشان بزرگ است.

شراب فروش: جلاد! دیدی؟ پس نجات او از دست تو بیهوده نبود!

جلاد : چقدر عجیب است! همین (یک نفر)دوبار پادشاه را می فروشد. یک بار در کودکی اش و یک بار هم الآن، در بزرگ سالی اش!

مؤذن : ساکت!(برده فروش) میخواهد چیزی بگوید.

برده فروش : «کف میزند» مردم سکوت کنید. به اطلاع شما میرسانم: من به عنوان برده فروش و دلال مامور انجام این معامله در مزایدۀ علنی هستم؛ به خاطر مصلحت بیت المال، و برای من افتخار است که جناب قاضی القضات با ذکر شرایط این معامله، مزایده را شروع کنند. الان نوبت ایراد سخن قاضی القضات محترم است.

قاضی : ای مردم! معامله ای که میبینید، مثل بقیۀ معاملات نیست…(یک معاملۀ)ویژه است. این (مطلب) را پیش از این خدمت شما عرض کرده ام(که) باید این معامله با قرارداد دیگری همراه باشد و آن قرار داد آزادی است؛ یعنی کسی که برندۀ مزایده میشود، نمیتواند چیزی را که خریده، نزد خود نگه دارد. او مکلف به آزاد سازی در مجلس معامله؛ یعنی همین مجلس است. لازم نمی دانم که قانون را به شما یاد آوری کنم که: دخالت کارمندان و دولتمردان را در فروش اموال دولتی ممنوع کرده است… این را قبلا هم گفته ام. الان کلام را به وزیر واگذار میکنم تا از تأثیر ملی این مزایده با شما سخن بگوید…

الإسکاف : «همساً للخمار» أسمعت؟!…لا یجوز للمشتری الإحتفاظ بما إشتری؟!…معنی هذا الإلقاء بالنقود فی البحر!…

الخمار : «هامساً» سنری الآن من المعتوه الذی سیتقدم!…

النخاس : «صائحاً» سکوتاً!…سکوتاً!…

الوزیر : أیها القوم الأعزاء!…إنکم تحضرون الیوم حدثاً فذاً ضخماً، من أخطر الأحداث فی تاریخنا:سلطان مجید یطلب حریته، فیلجأ ألی شعبه بدلاً من أن یلجأ إلی سیفه، هذا السیف البتار الجبار الذی إنتصر به فی المعارک المغول، کان یستطیع أن ینتصر به أیضاً فی نیل حریته وتحریر رقبته… ولکن سلطاننا المظفر العادل قد اختار أن یخضع للقانون…کما یخضع له أضعف فرد فی رعیته، وها هوذا یلتمس حریته بالطریق الذی نص علیه القانون…فمن شاء منکم أن یفتدی حریه سلطانه المحبوب فلیتقدم إلی هذا المزاد، ومن دفع منکم أغلی ثمن فقد عمل عملاً صالحاً للوطن، سیذکر له علی مدی الأیام ومر الزمن!…

«هتاف من الشعب……….»

صوت : «یرتفع من بین الشعب» فلیحی السلطان!…

صوت آخر : فلیحی القانون!…

النخاس : السکوت أیها الناس!…

الوزیر : «مستأنفاً» والآن قد علمتم أیها القوم الأعزاء ما تنتظره منکم بلادکم من تضحیه قلیله، وفداء یسیر، فی سبیل هذا الهدف السامی النبیل:وهو تحریر سلطانکم بأموالکم، وذهاب هذه الأموال إلی بیت المال، لیصرف منه علی الفقراء والمعوزین… الآن وقد جاء إلیکم سلطانکم المحبوب المفدی لتتنافسوا فی تقدیره وتحریره، فإنی أعلن بدء الإجراءات…

«یشیر إلی النخاس بالشروع فی العمل، بینما تهتف الجماهیر………..»

النخاس : سکوتاً!…سکوتاً!…یا أهل المدینه!…لقد فتح المزاد…ولن ألجأ إلی تلک الأوصاف والنعوت التی یلجأ إلیها عاده فی الأسواق للتحلیه والترغیب، فموضوع هذا البیع هو فوق کل وصف ونعت وتعلیق، ولا مبالغه ولا إغراق إذا قیل إنه یساوی وزنه ذهباً…إلا أن المقصود لیس التعسیر ولا الإعجاز، إنما التیسیر علیکم بتقدیر ما هو فی الإمکان…لذلک أبدأ المزاد بمبلغ صغیر ضئیل بالنسبه إلی سلطان: عشره آلاف دینار!…

کفاش : « آهسته به شراب فروش» شنیدی؟! مشتری نمیتواند خریدش را برای خود نگه دارد؟! این یعنی پول به دریا ریختن!

شراب فروش : «آهسته» ببینیم کدام دیوانه پیش قدم میشود!

برده فروش : «داد میزند» ساکت!…ساکت!…

وزیر : ملت عزیز! شما امروز در رویدادی استثنایی که از جمله مهم ترین حوادث تاریخ ماست، شرکت کرده اید. پادشاهی بزرگ طالب آزادی خویش است، به جای متوسل شدن به شمشیرش، به مردمش روی آورده؛ شمشیر برنده ای که با آن، در جنگ با مغولها پیروز شده، این بار هم میتواند با آن، به آزادی برسد و خود را خلاص کند. ولی پادشاه فاتح ما ترجیح داده که مطیع قانون باشد…همچنان که ضعیف ترین رعیتش(قانون را) اطاعت میکند، خودِ او نیز آزادی را از راه قانونی میخواهد. کسی که میخواهد برای آزادی پادشاه محبوبش پول خرج کند به این مزایده بیاید، کسی که پول بیشتری بپردازد، کار نیکی برای وطنش انجام داده، و ذکر خیرش همیشه خواهد بود!…

«هلهلۀ جمعیت………»

صدایی : « صدایی از بین مردم بلند میشود……» زنده باد پادشاه…

صدایی دیگر : زنده باد قانون…

برده فروش : مردم! سکوت کنید.

وزیر : «در ادامه میگوید» ملت عزیز! تا الان متوجه شده اید که کشورتان از شما انتظار دارد که در راه این هدف عالی؛ یعنی آزاد کردن پادشاه با اموالتان، کمی فداکاری و از خود گذشتگی کنید تا این اموال، به بیت المال رود و در راه (کمک) به فقراء، صرف شود… حال که پادشاه محبوبتان-که جان به فدایش باد- پیش روی شماست، در راه قدردانی از او و آزادیش با هم رقابت کنید. شروع مزایده را اعلام میکنم…

«به برده فروش اشاره میکند که مزایده را شروع کند، در حالی که مردم هلهله میکنند.»

برده فروش : ساکت باشید…ساکت باشید…اهالی شهر! مزایده شروع شد! به سراغ توصیف و تعریف‌هایی که معمولا در بازار برای جلوه دادن(جنس) و ترغیب دیگران (به کار می رود)، نمیروم؛ چرا که (شخص) مورد معامله بالاتر از هر توصیف و تعریفی است و اگر گفته شود قیمتِ طلا را دارد، مبالغه نیست…هدف، به سختی انداختن شما نیست؛ بلکه آسان گرفتن بر شماست تا در حد توانتان قدردانی کنید. به همین دلیل مزایده را با مبلغی ناچیز در مقابل یک پادشاه، شروع میکنم: ده هزار دینار!…

«لغط بین الجماهیر………»

الإسکاف : «للخمار» عشره آلاف؟!…فقط؟!…یا للثمن البخس!…انظر إلی هذه الیاقوته الکبیره فی عمامته!…إنها وحدها والله تساوی مائه ألف دینار…

الخمار : حقاً…إنه لمبلغ تافه!…خاصه وهو یدفع فی سبیل هدف وطنی نبیل!…عشره آلاف دینار؟!…إن هذا لا یلیق!…إنی مواطن مخلص ولا یرضینی هذا… «یصیح» أحد عشر ألف دینار!…

النخاس : أحد عشر ألف دینار!…أحد عشر؟!…

الإسکاف : «للخمار» أحد عشر ألف دینار فقط؟!…أهذا کل ما عندک؟!…إذن فأنا أقول…«یصیح» إثنا عشر ألف دینار!…

النخاس : إثنا عشر ألف دینار!…إثنا عشر…

الخمار : « للإسکاف» أتزاید أنت علیَّ أنا؟!…إذن فأنا أقول…ثلاثه عشر ألف دینار…

النخاس : ثلاثه عشر ألف دینار…ثلاثه عشر…

«رجل مجهول یتقدم فجأه وهو یشق طریقاً بین الجموع………»

المجهول : خمسه عشر ألف دینار!…

الإسکاف : یا للهول!…من یکون هذا الرجل؟!…

الخمار : شخص ماجن من طرازک ولا شک!…

الإسکاف : ومن طرازک أنت أیضاً!…

النخاس : خمسه عشر ألف دینار…خمسه عشر…خمسه عشر…

الإسکاف : «صائحاً» سته عشر ألف دینار!…

النخاس : «صائحاً» سته عشر ألف دینار…سته عشر…

المجهول : ثمانیه عشر ألف دینار!…

الإسکاف : « للخمار» دفعه واحده!…إن هذا الرجل قد بالغ وأسرف!…

النخاس : ثمانیه عشر ألف دینار…ثمانیه عشر…

الخمار : «یمعن النظر إلی المجهول» یخیل إلیّ أنی رأیت هذا الرجل فی مکان ما!…نعم…إنه هو…أحد الموسرین…یختلف إلی حانی من حین إلی حین ویشرب قدحاً قبل أن یصعد إلی تلک الغانیه!…

« همهمۀ جمعیت..…………..»

کفاش : «به شراب فروش» ده هزار؟!…فقط؟!…چه قیمت پایینی!…یاقوت بزرگ روی عمامه اش را ببین! به خدا قسم فقط (همین )یاقوت صدهزار دینار می ارزد…

شراب فروش : واقعا…مبلغ ناچیزی است! مخصوصا که در راه یک هدف برجسته ملی، پرداخت میشود.ده هزار دینار؟!.. این (مبلغ)اصلا مناسب نیست…من یک هموطن وفادارم و اصلا راضی به این قیمت نیستم… « داد میزند» یازده هزار دینار…

برده فروش : یازده هزار دینار…یازده هزار…

کفاش : «به شراب فروش» فقط یازده هزار دینار؟!…تمام پولی که داری همین است؟!…پس من میگویم…« داد می زند» دوازده هزار دینار…

برده فروش : دوازده هزار دینار…دوازده هزار…

شراب فروش: «به کفاش» قیمت بالاتر از(قیمت) من میدهی؟! پس من میگویم… سیزده هزار دینار…

برده فروش : سیزده هزار دینار…سیزده هزار…

« ناگاه مردی ناشناس، در حالی که در بین جمعیت راهی باز میکند، جلو میآید»

ناشناس : پانزده هزار دینار…

کفاش : ای وای! این مرد،کیست؟!…

شراب فروش : یک آدم فاسد؛ مثل تو…

کفاش : و مثل خودت…

برده فروش : پانزده هزار دینار…پانزده…پانزده…

کفاش : «داد میزند» شانزده هزار دینار…

برده فروش : «داد میزند» شانزده هزار دینار…شانزده

ناشناس : هجده هزار دینار…

کفاش : « به شراب فروش» یکباره!…این مرد زیاده روی میکند…

برده فروش : هجده هزار دینار…هجده…

شراب فروش : «با دقت به مرد غریبه نگاه میکند» فکر میکنم این مرد را جایی دیده ام!…بله…خود اوست… یکی از (آن) پولدارها…گاهی به دکانم میآید و قبل از رفتن نزد زن آوازخوان، جام شرابی مینوشد!…

الإسکاف : «ملتفتاً إلی نافذتها» انظر…ها هی ذی فی نافذتها!…تبرق فی أتم زینه وبهرج، کأنها عروس من الحلوی!…«یصیح بها» أنت أیتها الملیحه فی علیائک!…ألست مواطنه مخلصه أنت الأخری؟!.

الغانیه : اخرس أیها الإسکاف!…إنی لست ممن یهزل فی مثل هذا الظرف!…والله إن لم تکف لأبلغن عنک، و عندئذ توضع فی الحبس!…

النخاس : «مردداً» ثمانیه عشر ألف دینار…بمبلغ ثمانیه عشر…

«أحد الأعیان یتقدم إلی المنصه……….»

العین : «صائحاً» تسعه عشر ألف دینار!…

المجهول : «مزایداً» علیّ بعشرین ألف دینار!…

النخاس : عشرین ألف دینار…عشرین ألف دینار!…عشرین!…

العین : علیّ بواحد وعشرین ألف دینار!…

المجهول : باثنین وعشرین ألف دینار!…

«عین ثان من الأعیان یتقدم…….»

العین الثانی : بثلاثه وعشرین ألف دینار!…

النخاس : بثلاثه وعشرین… بثلاثه وعشرین…

المجهول : خمسه وعشرین!…

«عین ثالث من الأعیان یتقدم……»

العین الثالث : سته وعشرین!…

النخاس : «صائحاً» سته وعشرین ألف دینار!…سته وعشرین!…

المجهول : ثمانیه وعشرین!…

النخاس : «یصیح» ثمانیه وعشرین…ثمانیه وعشرین ألف دینار!…

العین الثالث : تسعه وعشرین…

الإسکاف : «هامساً للخمار» أجادّون هم فی کل هذا؟…هؤلاء؟!…

الخمار : الظاهر!…

النخاس : تسعه وعشرین…تسعه و عشرین ألف دینار!…تسعه و عشرین!…

المجهول : «صائحاً» ثلاثین!…علیّ بثلاثین ألف دینار!…

کفاش : «به پنجره (خانۀ زن آوازخوان) نگاه میکند» ببین…خودش (پشت ) پنجره است! (چهره اش)، از فرط زیبایی و آراستگی، میدرخشد. انگار باقلوا است! «او را صدا میزند» آهای خانم زیبای بالا نشین! تو، دیگر هموطن وفادار نیستی؟!

زن آوازخوان: خفه شو کفاش!…من از آن آدمهایی نیستم که در چنین اوضاعی مسخرگی کنم. به خدا قسم اگر (این حرفهارا)تمام نکنی، شکایتت را میکنم، آنوقت به زندان میافتی.

برده فروش : «تکرار میکند» هجده هزار دینار…مبلغ هجده…

« یکی از اشراف به سمت جایگاه میآید»

اشرافی : « داد میزند» نوزده هزار دینار…

ناشناس : «قیمت را بالاتر میبرد» من بیست هزار دینار میدهم

برده فروش : بیست هزار دینار…بیست هزار دینار…بیست…

اشرافی : من بیست و یک هزار دینار میدهم.

ناشناس : بیست و یک هزار دینار.

«نفر دوم از بین اشراف جلو میآید

اشرافی دوم : بیست و سه هزار دینار…

برده فروش : بیست و سه…بیست و سه…

ناشناس : بیست و پنج…

«نفر سوم از بین اشراف جلو میآید...»

اشرافی سوم : بیست و شش…

برده فروش : «داد میزند» بیست و شش هزار دینار…بیست و شش…

ناشناس : بیست و هشت…

برده فروش : «داد میزند» بیست و هشت…بیست و هشت هزار دینار…

اشرافی سوم : بیست و نه…

کفاش : «آهسته به شراب فروش میگوید» همۀ این (قیمت)ها را جدی میگویند؟ اینها؟!

شراب فروش : ظاهرا…

برده فروش : بیست و نه…بیست ونه هزار دینار…بیست و نه…

ناشناس : «داد میزند» سی…سی هزاردینار میدهم…

النخاس : ثلاثین!…بمبلغ ثلاثین!…ثلاثین ألف دینار!…

الإسکاف : «هامساً» ثلاثین ألف دینار یلقی بها فی البحر!…یا للجنون!…

النخاس : «صائحاً بأعلی صوته» ثلاثین ألف دینار!…ثلاثین ألفاً…أما من مُزاید؟…لا أحد؟! لا أحد یزاید علی ثلاثین ألف دینار؟!…أهذا هو کل ما یعرض ثمناً لسلطاننا العظیم؟!…

السلطان : «للوزیر» هذا هو الحد الأقصی للتقدیر الوطنی النبیل!…

الوزیر : یا مولای !…إن الحاضرین هنا للمزایده هم فی الأغلب من بخلاء التجار والموسرین، ممن رکبت فیهم طبیعه الشح، والرغبه فی الربح، والضن بالمال فی سبیل هدف أسمی!…

النخاس : «صائحاً» ثلاثین ألف دینار!…مره أخری أقول:من یزاید؟…من یزاید؟…لا أحد؟…لا؟… لا؟…

«النخاس یتبادل النظرات مع الوزیر» سأکررها ثلاثاً:واحد…اثنان… ثلاثه!… انتهی!… رسا المزاد علی ثلاثین ألف دینار!…

«هتاف من الجماهیر….»

الخمار : «للإسکاف» إنه زبونی الذی رسا علیه المزاد!…

النخاس : تقدم أیها الفائز!…وتقبل التهنئه علی حظک السعید!…

«الجماهیر تهتف له……….»

الوزیر : أهنئک أیها المواطن الصالح وأحییک «هتاف من الجماهیر»

النخاس : «صائحاً» السکوت!… السکوت!…

الوزیر : «مستطرداً» أحییک أیها المواطن الصالح باسم الوطن وباسم هذا الشعب المخلص الأمین الذی نبعت منه، لتشتری وتفتدی حریه سلطاننا المعظم!…إن عملک النبیل هذا سوف ینقش أبد الدهر علی صفحات تاریخ هذه الأمه الکریمه!…

«هتاف من الجماهیر………»

النخاس : «صائحاً» سکوتاً!…«یلتفت إلی المجهول»

أیها المواطن الصالح…إن المبلغ مُعَد…ألیس کذلک؟!…

المجهول : بدون شک…إن أکیاس الذهب علی قاب خطوتین!…

النخاس : حسن…انتظر إذن ما یأمر به قاضی قضاتنا الموقر!…

القاضی : «یعلن» قضی فی المسأله…ونفذ حکم القانون…وحلت المشکله…اقترب أیها المواطن الصالح!… هل تستطیع التوقیع بإمضائک؟!…

برده فروش : سی…مبلغ سی…سی هزار دینار…

کفاش : «آهسته» سی هزار دینار در آب دریا میریزد! عجب حماقتی!

برده فروش : «با تمام انرژی داد میزند» سی هزار دینار…سی هزار…کسی قیمت بالاتر نمیدهد؟.هیچ کس؟! کسی قیمت بالاتر از سی هزار دینار نمیدهد؟!آخرین قیمت برای پادشاه والامقاممان (سی هزار دینار) است؟!

پادشاه : «خطاب به وزیر» این،حد اکثر قیمت یک شخصیت بزرگ ملی است!…

وزیر : سرورم! بیشتر شرکت کنندگان در این مزایده از تاجران و ثروتمندان خسیسند، مال پرستی ذات آنهاست، دنبال سود بیشترند، دریغ دارند پول خرج کنند و به هدفی والاتر برسند!..

برده فروش : «داد میزند» سی هزار دینار…یک بار دیگر میگویم: کسی پیشنهاد بیشتری ندارد؟ کسی پیشنهاد بیشتری ندارد؟ هیچ کس؟…نه؟…نه؟…

« برده فروش با وزیر مشورت میکند» برای بار سوم تکرار میکنم: سی هزار، یک…سی هزار،دو…سی هزار، سه!…تمام شد. مزایده با سی هزار دینار تمام شد!

«هلهلۀ جمعیت……….»

شراب فروش : «به کفاش» برندۀ مزایده، مشتری من است.

برده فروش : برنده(ی مزایده) جلو بیا! برای خوش شانسیات، به تو تبریک میگویم.

«مردم برای او کف میزنند………..»

وزیر : هموطن وفادار! تبریک میگویم « هلهلۀ جمعیت……….»

برده فروش : «داد میزند» سکوت کنید…سکوت کنید…

وزیر : «در ادامه میگوید» هموطن نیکوکار! من از طرف وطن و این ملت وفادار شریف-که از میانشان برخاستهای تا پادشاه والامقاممان را آزاد کنی- به تو تبریک میگویم. این کار بزرگ تو، تا ابد بر صفحات تاریخ این ملت سخاوتمند، ماندگار است.

« هلهلۀ جمعیت………..»

برده فروش : «داد میزند» ساکت باشید…«رو به مرد غریبه» هموطن نیکوکار!…پول حاضر است…نه؟

ناشناس : مسلما…کیسههای طلا در دو قدمی شماست.

برده فروش : خیلی خوب…پس صبر کن ببینیم دستور قاضی القضات محترم چیست.

قاضی : «اعلام میکند» کار، تمام شد، حکم قانون اجرا شد و مشکل حل شد…هموطن نیکوکار! جلو بیا…میتوانی امضاء کنی؟

المجهول : نعم یا مولای القاضی !…

القاضی : وَقِع إذن علی هذه الحجج!…

المجهول : سمعاً وطاعه یا مولانا القاضی !…

القاضی : «یقدم إلیه وثیقه» هنا…وقع هنا!

المجهول : «یقرأ قبل أن یوقع» ما هذا…ما هذا؟…

القاضی : هذا عقد البیع…

المجهول : نعم…أوقع…«وقع بإمضائه علی الوثیقه»

القاضی : وهذه أیضاً… «یقدم إلیه الوثیقه الثانیه»

المجهول : هذه؟…ما هذه؟…

القاضی : هذه حجه العتق!…

المجهول : «یتراجع خطوه» إنی آسف!…

القاضی : «وقد فوجئ» ماذا تقول؟!…

المجهول : لا أستطیع التوقیع علی هذه الحجه…

القاضی : کیف؟…ما هذا الذی تقول؟!..

المجهول : أقول إنه لیس فی یدی…

القاضی : لیس فی یدک ماذا؟…

المجهول : التوقیع علی حجه العتق…

القاضی : «فی ذهول» لیس فی یدک التوقیع؟…

المجهول : لا…لیس فی یدی ولا سلطتی…

القاضی : ما معنی هذا؟…ماذا تعنی بهذا؟!…أنت مجنون ولا ریب…إنه لواجب محتم علیک أن توقع حجه العتق…هذا هو الشرط…الشرط الأساسی لکل هذا الإجراء…

المجهول : مع الأسف الشدید لست أملک هذا…إن هذا فوق إمکانی وخارج حدود صفتی!…

الوزیر : ماذا یقول هذا الرجل؟!…

القاضی : لست أفهم…

الوزیر : «للمجهول» لماذا ترفض التوقیع علی حجه العتق؟!…

المجهول : لأنه لم یُؤذَن لی فی ذلک!…

ناشناس : بله جناب قاضی…

قاضی : پس این اسناد را امضا کن.

ناشناس : به روی چشم، جناب قاضی…

قاضی : «سند را به او میدهد» اینجا…اینجا را امضا کن…

ناشناس : «قبل از امضا،آن را میخواند» این چیست؟…این چیست؟

قاضی : این سند فروش است.

ناشناس : بله…امضا میکنم.«سند را امضا میکند»

قاضی : این را هم (امضا کن).«سند دوم را به او میدهد»

ناشناس : این را؟…این چیست؟…

قاضی : این سند آزادی است.

ناشناس : « یک قدم به عقب میرود» متأسفم.

قاضی : « در حالی که غافلگیر شده» چه میگویی؟!

ناشناس : نمیتوانم این سند را امضا کنم.

قاضی : چطور (نمیتوانی)؟ این چه حرفی است؟!

ناشناس : میگویم اختیار این کار را ندارم…

قاضی : اختیار چه چیزی را نداری؟

ناشناس : امضای سند آزادی…

قاضی : «با تعجب» امضا در اختیار تو نیست؟

ناشناس : نه…نه در اختیار من است و نه در توانم….

قاضی : معنی این حرف چیست؟…منظورت چیست؟…حتما عقلت را از دست داده ای… تو باید سند آزادی را امضا کنی… این شرط است…شرط اصلی این معامله…

ناشناس : متأسفانه، اختیار چنین کاری را ندارم… نه در توان من است و نه وظیفۀ من…

وزیر : این مرد چه میگوید؟!

قاضی : نمیفهمم.

وزیر : «خطاب به مرد ناشناس» چرا سند آزادی را امضا نمیکنی؟

ناشناس : چون اجازۀ این کار را ندارم.

الوزیر : لَم یُؤذَن لک؟…

المجهول : «مؤکِّداً برأسه» لم یؤذن لی ولم أُفوَّض إلا فی المزایده وعقد الشراء…أما خارج هذا النطاق فلا تفویض عندی…

القاضی : تفویض؟!…تفویض ممن؟!…

المجهول : من الشخص الذی وکلنی عنه…

القاضی : أنت وکیل عن شخص آخر؟…

المجهول : نعم یا القاضی !…

القاضی : من هو هذا الشخص؟!…

المجهول : لا أستطیع الجواب!…

القاضی : بل یجب أن تجیب…

المجهول : لا…لاأستطیع…

الوزیر : أنت مرغم إرغاماً أن تذکر لنا الشخص الذی وکلک عنه فی التوقیع علی عقد البیع!…

المجهول : لا أستطیع الإفضاء باسمه…

الوزیر : لماذا؟…

المجهول : لأنی أقسمت قسماً لا حنث فیه أن أحفظ إسمه سراً…

الوزیر : ولماذا یحرص موکلک علی أن یبقی اسمه سراً؟…

المجهول : لا أدری…

الوزیر : إنه یملک مالاً کثیراً بالطبع، مادام فی مقدوره إنفاق مثل هذا المبلغ الجسیم دفعه واحده؟!…

المجهول : هذه الثلاثون ألفاً من الدنانیر هی کل ما ادخر فی حیاته…

الوزیر : وفوضک فی أن تضعها کلها فی هذا المزاد؟…

المجهول : نعم!…

الوزیر : إن هذا لهو الکرم بعینه…بل هو عین النبل فی الشعور…لکن…لماذا یخفی اسمه؟…أهو التواضع؟…أهی الرغبه الأکیده فی أن یبقی إحسانه مستوراً وعمله الصالح مجهولا؟…

المجهول : ربما…

القاضی : فی هذه الحاله کان ینبغی أن یأذن لوکیله فی توقیع حجه العتق کذلک…

المجهول : لا…إنه لم یوکلنی عنه إلا فی عقد الشراء فقط!…

وزیر : اجازه نداری؟

ناشناس : «با سرش تائید میکند» اجازه ندارم، فقط برای شرکت در مزایده و خرید، وکالت دارم… اجازۀ کاری غیر از این را ندارم.

قاضی : اجازه؟!…اجازۀ چه کسی؟

ناشناس : کسی که به من وکالت داده.

قاضی : تو وکیل شخص دیگری هستی؟

ناشناس : بله جناب قاضی…

قاضی : این شخص، کیست؟

ناشناس : نمیتوانم پاسخ دهم.

قاضی : باید پاسخ دهی…

ناشناس : نه…نمیتوانم.

وزیر : تو مجبوری به ما بگویی که چه کسی تو را برای امضای سند فروش، وکیل کرده.

ناشناس : نمیتوانم نامش را فاش کنم.

وزیر : چرا؟

ناشناس : چون قسم محکمی خورده ام که نامش را مثل یک راز نگه دارم.

وزیر : چرا موکلت اصرار دارد اسمش راز بماند؟

ناشناس : نمیدانم.

وزیر : حتما ثروت زیادی دارد. همیشه این همه پول را یکباره خرج میکند؟

ناشناس : این سی هزار دینار، اندوختۀ تمام زندگی اوست.

وزیر : و همۀ آن را به تو سپرده که به مزایده بیاوری؟

ناشناس : بله…

وزیر : این عین سخاوت است…عین مناعت طبع است…ولی…چرا اسمش را مخفی میکند؟ دلیلش تواضع است؟…دوست دارد نیکی اش مخفیانه و کار خوبش بی نام ونشان باشد؟

ناشناس : شاید…

قاضی : در این صورت باید اجازۀ امضای سند آزادی را هم به وکیلش میداد.

ناشناس : نه…او فقط برای خرید، مرا وکیل کرده است.

القاضی : هذا هو دلیل سوء النیه…

الوزیر : حقاً!…

السلطان : «فی نبره سخریه» یظهر أن المسأله قد تعقدت!…

القاضی : قلیلاً یا مولای !…

الوزیر : لا بد لهذا الرجل من أن یتکلم!…وإلا فإنی سأرغمه علی الکلام إرغاماً…

القاضی : مهلاً أیها الوزیر…مهلا…إنه سیتکلم من تلقاء نفسه وسیجیب برفق علی أسئلتی!… اسمع أیهاالرجل الطیب!…موکلک هذا ماذا یصنع؟…

المجهول : لا یصنع شیئاً…

القاضی : ألیست له مهنه؟…

المجهول : یزعمون ذلک!…

القاضی : یزعمون أن له مهنه، ولکنه لا یصنع شیئاً؟!…

المجهول : هو ذاک!…

القاضی : إنه إذن موظف؟…

المجهول : لا…

القاضی : إنه غنی؟…

المجهول : بعض الشیء…

القاضی : وأنت المتولی إداره شئونه؟…

المجهول : تقریباً!…

القاضی : أهو من الأعیان؟…

المجهول : خیر من ذلک!…

القاضی : کیف ذلک؟…

المجهول : الأعیان یزورونه، ولکنه لا یعنی بزیارتهم!…

القاضی : إنه وزیر إذن؟…

المجهول : لا…

القاضی : أله نفوذ؟…

المجهول : نعم…علی معارفه!…

قاضی : همین (کار)نشانۀ سوء نیت اوست.

وزیر : واقعا!…

پادشاه : «با لحنی تمسخر آمیز» انگار مسأله پیچیده شده!

قاضی : کمی، سرورم.

وزیر : این مرد، چاره ای جز حرف زدن ندارد. در غیر این صورت، او را مجبور میکنم.

قاضی : صبر کن وزیر…صبر کن…خودش حرف میزند و با ملایمت، به سؤالهای من جواب می‌دهد…گوش کن آقای عزیز…کار موکلت چیست؟

ناشناس : کاری نمیکند.

قاضی : شغلی ندارد؟

ناشناس : (دیگران) این طور تصور میکنند!

قاضی : تصور میکنند که شغل دارد ولی او کاری نمیکند؟

ناشناس : همین طور است.

قاضی : پس کارمند است؟

ناشناس : نه…

قاضی : ثروتمند است؟

ناشناس : تا حدودی

قاضی : تو متصدی امور او هستی؟

ناشناس : تقریبا…

قاضی : از اشراف است؟

ناشناس : بالاتر از آنهاست

قاضی : چطور؟

ناشناس : اشراف به دیدن او میآیند ولی او به دیدن آنها نمیرود!

قاضی : پس او وزیر است؟

ناشناس : نه…

قاضی : نفوذ دارد؟

ناشناس : بله…به واسطۀ آشنایانش!

القاضی : أله کثیر من المعارف؟…

المجهول : نعم!…کثیر!…

القاضی : «یفکر فی صمت وهو یمشط لحیته بأصابعه» نعم…نعم…

السلطان : وأخیراً أیها القاضی ؟!…أوجدت حلا لهذه الألغاز؟!…أم أننا سننفق وقتنا الآن فی ألعاب الألغاز والأحاجی؟!…

الوزیر : «نافد الصبر» یجب أن نلجأ إلی العنف یا مولانا السلطان!…لیس أمامنا إلا هذا…إن ذلک الشخص المحجب بالأسرار، الذی یخفی اسمه ویقتحم هذا المزاد علی هذه الصوره، لا بد أنه یدبر فی رأسه أمراً مریباً وخطه خطره…بعد إذنک یا مولای …سأتصرف فی الأمر…«یصیح بالحراس» إذهبوا بهذا الرجل إلی التعذیب، إلی أن یفضی إلیکم باسم موکله ومحرضه.

المجهول : «صارخاً» لا…لا…لا…لا ترسلونی إلی التعذیب!…بربکم!…لا تعذیب!…أتوسل إلیکم!…

الوزیر : تکلم إذن!…

المجهول : إنی أقسمت…

الوزیر : «للحراس» إذهبوا به!…

«الحراس یحیطون به…….»

المجهول : «یصرخ» لا…لا…لا…

«یفتح باب دار الغانیه، وتظهرهی وتتقدم إلی المنصه، تتبعها خادمتها وجواریها یحملن الأکیاس»

الغانیه : اترکوه!…اترکوه!…أنا موکلته…وإلیک أکیاس الذهب…ثلاثون ألف دینار نقداً وعداً!…

«هرج ومرج بین الجماهیر….»

النخاس : «صائحاً» سکوتاً!…السکوت!…

الوزیر : من هذه المرأه؟…

الجموع : «صائحه» العاهره التی أمامنا!…

الوزیر : عاهره!…

الجموع : نعم…عاهره مشهوره فی الحی!…

السلطان : مرحی!…ختامه مسک!…

الوزیر : أنت أیتها المرأه!…أنت التی؟…

قاضی : آشنایان زیادی دارد؟

ناشناس : بله…زیاد!

قاضی : «در سکوت فکر میکند در حالی که ریش خود را با انگشتانش شانه میکند.» بله…بله…

پادشاه : قاضی! آخر( چه شد)؟راه حلی برای این معما پیدا کردی؟ یا الان (هم) وقتمان را صرف بازی و (حل) معما میکنیم؟

وزیر : «بیصبرانه» جناب پادشاه! باید به زور متوسل شویم. چاره ای جز این نداریم. این شخص مرموز که اسمش را مخفی کرده و وارد مزایده شده، مشکوک است و نقشۀ خطرناکی در سر دارد. سرورم! اگر شما اجازه بفرمائید دست به کار میشوم…

«بر سر نگهبانان فریاد میزند» این مرد را شکنجه دهید تا اسم موکلش و محرکش را فاش کند.

ناشناس : «فریاد میزند» نه…نه…نه مرا شکنجه ندهید. شما را به خدا…شکنجه ندهید…التماستان میکنم.

وزیر : پس حرف بزن.

ناشناس : من قسم خوردم.

وزیر : « به نگهبانان» او را ببرید.

«نگهبانان او را محاصره میکنند.………..»

ناشناس : « فریاد میزند» نه…نه…نه…

«در خانۀ زن آوازخوان باز میشود، او بیرون میآید به طرف جایگاه حرکت میکند. به دنبال او خدمتکار و کنیزهایش، با کیسههای طلا، به راه میافتند.»

زن آوازخوان : رهایش کنید…رهایش کنید…من موکل او هستم…این(هم )کیسههای طلا…سی هزار دینار، طبق وعده…

«اغتشاش بین جمعیت……….»

برده فروش : «دادمیزند» ساکت باشید…ساکت باشید…

وزیر : این زن کیست؟

جمعیت : «فریاد میزنند» فاحشه ای که (منزلش)روبروی ماست.

وزیر : فاحشه!

جمعیت : بله…فاحشۀ معروف محله.

پادشاه : آفرین!…آخر(کار) خوش است!

وزیر : خانم، تو! تویی که…

الغانیه : أنا التی فوَّضَت هذا الرجل فی المزایده لحسابها…«ملتفته إلی الرجل المجهول» ألیس کذلک؟…

المجهول :هی الحقیقه یا مولاتی…

الوزیر : أنت تجرئین علی شراء مولانا؟!…

الغانیه : ولِمَ لا؟…ألست مواطنه ومعی نقود؟!…فلِمَ لا یکون لی عین الحق الذی للآخرین!…

القاضی : نعم…لک هذا الحق…إن القانون یسری علی الجمیع…علی أنه یجب علیک أیضاً أن تکونی علی علم بشروط هذا البیع…

الغانیه : هذا طبیعی…إنی أعلم أنه بیع…

القاضی : بیع له صفه خاصه…

الغانیه : بیع بالمزاد العلنی…

القاضی : نعم…ولکن…

الوزیر : إنه قبل کل شیء عمل وطنی…وأنت مواطنه یهمک خیر الوطن، فیما أظن…

الغانیه : بدون شک!…

الوزیر : إذن وقعی هذه الحجه!…

الغانیه : ماذا جاء فی هذه الحجه؟…

الوزیر : العتق…

الغانیه : ماذا یعنی هذا؟…

الوزیر : ألا تعرفین ما هو معنی العتق؟…

الغانیه : أمعناه أن أتخلی عما فی یدی؟!…

الوزیر : نعم!…

الغانیه : أتخلی عن المتاع الذی اشتریته فی المزاد!…

الوزیر : هو ذاک…

الغانیه : لا…لا أرید التخلی عنه…

السلطان : جمیل!…

الوزیر : ستتخلین عنه أیتها المرأه!…

الغانیه : لا…

زن آوازخوان : (بله) من آنم که این مرد را در مزایده وکیل خود کرده…«رو به مرد ناشناس» مگر نه؟

ناشناس : درست است بانوی من!

وزیر : تو جرأت به خرید سرور ما میکنی؟!

زن آوازخوان : چراکه نه؟…هموطن نیستم؟ پول ندارم؟!…پس چرا حقی را که بقیه دارند، من نداشته باشم؟

قاضی : بله…تو این حق را داری…قانون برای همه(یکسان) اجرا میشود؛ بر همین اساس تو هم باید شرایط این معامله را بدانی.

زن آوازخوان : طبیعی است. میدانم که این، یک معامله است.

قاضی : معامله با شرایط خاص.

زن آوازخوان : فروش در یک مزایدۀ علنی…

قاضی : بله…ولی

وزیر : قبل از هر چیز، یک کار وطن دوستانه است و تصور میکنم تو هموطنی هستی که سعادت وطن برایت مهم است.

زن آوازخوان : یقینا!

وزیر : پس این سند را امضا کن.

زن آوازخوان : در این سند چه آمده؟

وزیر : آزادی

زن آوازخوان : یعنی چه؟

وزیر : معنای آزادی را نمیدانی؟

زن آوازخوان : یعنی از آنچه دارم، دست بردارم؟

وزیر : بله

زن آوازخوان : از چیزی که در مزایده خریدم، چشم پوشی کنم؟

وزیر : همینطور است.

زن آوازخوان : نه…نمیخواهم از او صرف نظر کنم.

پادشاه : جالب است!

وزیر : صرف نظر میکنی.

زن آوازخوان : نه…

الوزیر : لا ترغمینی علی أن أکون عنیفاً…إنک تعلمین أنی أستطیع أن أرغمک…

الغانیه : بأیَّهِ وسیلهٍ…

الوزیر : «مشیراً إلی سیفه» بهذا…

السلطان : تلجأ إلی السیف الآن؟!…لقد فات الأوان!…

الوزیر : إنها یجب أن تذعن!…

الغانیه : إنی أذعن أیها الوزیر…أذعن للقانون…ألیس بمقتضی القانون أنی وقعت مع الدوله عقد بیع؟… أهذا القانون محترم أم غیر محترم؟!…

السلطان : أجب یا قاضی القضاه!…

القاضی : حقاً أیتها المرأه…لقد وقعت عقد بیع، ولکنه عقد مشروط…

الغانیه : یعنی!…

القاضی : یعنی أنه بیع معلق علی شرط…

الغانیه : أی شرط؟…

القاضی : العتق…وإلا فالبیع نفسه یصبح باطلاً!…

الغانیه : تعنی أیها القاضی أنه لکی یصبح البیع صحیحاً یجب أن أوقع العتق…

القاضی : نعم…

الغانیه : وتعنی کذلک أنه یجب أن أوقع العتق حتی یصبح الشراء نافذاً!…

القاضی : تماماً!…

الغانیه : لکن یا مولای القاضی ما هو الشراء…ألیس هو امتلاک شیء فی نظیر ثمن؟…

القاضی : هو هذا…

الغانیه : وما هو العتق؟!…ألیس هو عکس الإمتلاک؟…إنه التخلی عن الإمتلاک…

القاضی : نعم!…

الغانیه : إذن أیها القاضی أنت تجعل العتق شرطاً للإمتلاک الشیء المبیع صحیحاً یجب علی المشتری أن یتخلی عن هذا الشیء…

القاضی : ماذا؟…ماذا؟…

الغانیه : بعباره أخری لکی تمتلک شیئاً یجب أن تتخلی عنه…

القاضی : کیف تقولین لکی تملک یجب أن تتخلی؟…

وزیر : مرا مجبور به خشونت نکن. میدانی که میتوانم مجبورت کنم.

زن آوازخوان : با کدام روش؟

وزیر : «به شمشیرش اشاره میکند» با این…

پادشاه : الان به شمشیر پناه میبری؟!…وقت(ش) گذشته…

وزیر : باید اطاعت کند.

زن آوازخوان : جناب وزیر! اطاعت میکنم… قانون را اطاعت میکنم… مگر طبق قانون، من با دولت، قرارداد خرید امضا نکردم؟ این قانون قابل احترام است یا نه؟

پادشاه : جواب بده قاضی القضات!

قاضی : خانم! درواقع، تو قرارداد فروش امضا کردی؛ ولی قرارداد مشروط…

زن آوازخوان : یعنی…

قاضی : یعنی فروش مشروط

زن آوازخوان : چه شرطی؟

قاضی : آزادی…وگرنه، همان فروش( هم) باطل است.

زن آوازخوان : جناب قاضی! منظور شما این است که برای صحیح بودن فروش،باید (سند)آزادی را امضا کنم؟

قاضی : بله…

زن آوازخوان : منظورتان این است که باید سند آزادی را امضا کنم تا خرید، اعتبار قانونی پیدا کند؟

قاضی : دقیقا…

زن آوازخوان : ولی جناب قاضی! خرید چیست؟ آیا (به معنی) مالکیت شئ در مقابل(پرداخت) پول نیست؟

قاضی : همینطور است.

زن آوازخوان : آزادی چیست؟ برعکس مالکیت نیست؟ آزادی، انصراف از مالکیت است.

قاضی : بله…

زن آوازخوان : پس، جناب قاضی! تو آزادی را شرط مالکیت میکنی؛ یا این که برای صحیح بودن مالکیت شئ فروخته شده، مشتری باید از این شئ صرف نظر کند.

قاضی : چه(میگویی)؟…چه(میگویی)؟…

زن آوازخوان : به عبارت دیگر، برای این که (بتوانی) مالک چیزی باشی، باید از آن چشم پوشی کنی.

قاضی : چطور میگویی برای این که مالک باشی باید چشم پوشی کنی؟

الغانیه : أو إذا شئت…لکی تملک یجب ألا تملک…

القاضی : ما هذا الکلام؟…

الغانیه : هذا هو شرطک…لکی أشتری یجب أن أعتق…لکی أملک یجب ألا أملک!…أتری هذا معقولا؟!…

السلطان : معها حق…لا عقل ولا منطق یقبل هذا…

القاضی : من علمک ذلک أیتها المرأه… ما من ریب فی أنه فقیه من فقهاء القانون، قادر ماجن هو الذی لقنها هذا الذی تقول…

السلطان : وماذا یهم!…هذا لن یغیر من الأمر شیئاً…هذا هو قانونک أیها القاضی !… أرأیت؟!…مع القانون… هناک دائماً حجه تقارع حجه، وکلها لا تخلو من المعقول والمنطق…

القاضی : ولکن هذه مغالطه!…هذه سفسطه…إن ما تقوله هذه المرأه لیس إلا سفسطه!…

السلطان : شرطک هو السفسطه…فالبیع هو البیع…هذا شیء بدیهی…أما الباقی فلا یلزم أحدا…

القاضی : أجل یا مولای …ولکن هذه المرأه قد تقدمت إلی المزاد، وهی علی بینه من طبیعته، وتعلم تمام العلم ما ینطوی علیه من معنی وهدف، فتصرفها بعد ذلک علی هذا النحو إن هو إلا خدیعه وغش وتحایل!…

السلطان : إذا کنت ترید الآن أن تلقنها درساً فی الأخلاق، فهذا شأنک…أما القانون فلم یعد له هنا محل… وعلیک أن تکف عن التحدث باسمه…

القاضی : بل من واجبی یا مولای أن أحمی القانون من هذه المخلوقات التی تعبث به وتهزأ!…

الغانیه : أرجو منک أیها القاضی ألا تهیننی!…

القاضی : وأنت أیتها المرأه…ألا تستحین؟!…ألا تخجلین من تصرفک هذا؟!…

الغانیه : أخجل وأستحی؟!…لماذا؟!…لأنی اشتریت شیئاً تبیعه الدوله؟…لأنی رفضت أن ینهب منی ما اشتریت وأن أسلب ما دفعت فیه الثمن الغالی؟…هاکم أکیاس الذهب، عدوا ما لکم واقبضوه!…

القاضی : إنی أرفض مالک…وعلیه فإنی أبطل هذا العقد…

الغانیه : لأی سبب تبطله؟…

القاضی : لأنک امرأه سیئه السمعه ردیئه السیره، ولعل هذا المال قد جاء من طریق الخطیئه، فکیف یمکن قبوله فیما یدفع لبیت المال والدوله؟…

زن آوازخوان : یا میخواهی (بگویی): برای مالکیت، نباید مالک باشی

قاضی : این حرف یعنی چه؟

زن آوازخوان : این، همان شرط توست. باید آزاد کنم تا (بتوانم) بخرم و نباید مالک باشم تا مالک باشم! تو این را منطقی میدانی؟

پادشاه : حق با اوست…هیچ عقل و منطقی این حرف را قبول نمیکند.

قاضی : خانم! اینها را چه کسی به تو یاد داده؟ حتما یکی از علمای قانون است. عالم فاسدی است که این حرفها را به تو یاد داده.

پادشاه : چه اهمیتی دارد؟ این، چیزی را تغییر نمیدهد. قاضی! این همان قانون توست…دیدی؟ با قانون… همیشه دلیلی هست که دلیل دیگر را منتفی میکند، هیچ کدام از این دلایل هم غیر منطقی نیست.

قاضی : ولی این(حرفها)، مغالطه است! سفسطه است. این زن فقط سفسطه میگوید!

پادشاه : شرط تو سفسطه است…معامله، معامله است؛ این واضح است. بقیۀ این(حرف)ها را هیچ کس قبول نمیکند.

قاضی : بله سرورم! اما این زن در حالی به مزایده آمده که کاملا از قانون مزایده و هدف آن مطلع است پس رفتار او چیزی جز حیله گری نیست!

پادشاه : اگر الآن میخواهی درس اخلاق به او بدهی، این به خودت مربوط است اما، دیگر قانون، در اینجا جایی ندارد. حرف قانون را نزن.

قاضی : سرورم! من وظیفه داردم که از قانون در برابر چنین آدمهایی که آن را به بازی میگیرند، حمایت کنم.

زن آوازخوان : قاضی! خواهش میکنم به من توهین نکن!

قاضی : خانم! تو شرم نمیکنی؟ از این رفتارت خجالت نمیکشی؟

زن آوازخوان : خجالت بکشم؟! چرا؟ چون چیزی را که دولت فروخت، خریدم؟ چون نگذاشتم چیزی که خریدم و پول زیادی بابت آن پرداختم، به زور از من گرفته شود؟ این کیسههای طلا را بگیرید، بشمارید و سهم خودتان را بردارید.

قاضی : من پول تو را قبول ندارم؛ به همین خاطر، این معامله را باطل(اعلام) میکنم.

زن آوازخوان : چرا باطل میکنی؟

قاضی : چون تو زنی بدنام وبد کاره ای. شاید این پول، از راه گناه به دست آمده باشد. چطور میشود قبول کرد که(این پول) به دولت و بیت المال پرداخت شود؟

الغانیه : إن مالی هذا قد قبل بالفعل فیما یدفع من ضرائب ومکوس، فهل الضرائب والمکوس لیست مما یدفع لبیت المال والدوله؟!…إذا کان هذا رأیک أیها القاضی فلن أدفع بعد الیوم ضریبه واحده للدوله…

السلطان : اقبل مالها أیها القاضی …إن هذا أبسط وأسلم!…

القاضی : إذن أنت تصرین علی موقفک أیتها المرأه؟!!…

الغانیه : بدون شک…إنی لست أمزح بهذه الأکیاس من الذهب…إنی أدفع لأشتری…وأشتری لأملک…والقانون یعطینی هذا الحق…البیع هو البیع…والملکیه هی الملکیه…اقبضوا حقکم وسلمونی حقی!…

الوزیر : کیف تریدین أن نسلمک السلطان أیتها المرأه؟…

الغانیه : ولماذا إذن عرضتم سلطان البلد للبیع؟…

السلطان : کلامها منطقی هذه المرأه!…

الغانیه : أنا أجیب؛ لأن الجواب بسیط:عرضتموه للبیع کی یشتریه أحد من الناس…وهأنذی قد اشتریته ورسا علیَّ المزاد!…علناً امام الجمیع…وها هوذا الثمن المطلوب…ولم یبق علیکم إلا تسلیمی البضاعه المشتراه!…

السلطان : البضاعه؟!…

الغانیه : نعم…وإنی أطلب تسلیمها فی المنزل…

السلطان : أی منزل؟…

الغانیه : منزلی بالطبع… هذا…هذا المنزل المواجه…

السلطان : «للقاضی» أتسمع؟!…

القاضی : لم تعد هناک فائده ولا نفع فی مناقشه امرأه من هذا الصنف!…یا مولای قد نفضت یدی!…

السلطان : ونعم الحل یا قاضی القضاه!…تغرسنی فی هذا الوحل وتمضی أنت تنفض یدک!…

القاضی : إنی معترف بإخفاقی…ما کنت أعلم أنی سأواجه مثل هذا الطراز من الناس!…

السلطان : وإذن؟!…

القاضی : عاقبنی یا مولای !…إنی مستحق لأفظع العقاب، علی سوء نصحی وقصر نظری!… مُر بقطع رأسی!…

السلطان : وما فائده قطع رأسک؟!…إن رأسک وهو علی کتفیک قد رمانی فی هذه الورطه، فهل رأسک المقطوع هو الذی سیخرجنی منها؟!…

زن آوازخوان : مالیات و خراجی که از همین اموال من پرداخت میشود، قبول است؛ (مگر) مالیات و خراج به دولت و بیت المال پرداخته نمیشود؟! قاضی! اگر نظر تو این است، از امروز به بعد، هیچ مالیاتی به دولت نمیدهم.

پادشاه : قاضی! پولش را قبول کن. این (کار) راحت تر و کم دردسرتر است.

قاضی : خانم! هنوز هم همان تصمیم را داری؟

زن آوازخوان : مسلما…با این کیسههای طلا شوخی نمیکنم. پول میدهم که بخرم و میخرم که مالک باشم. قانون، این حق را به من میدهد. فروش، فروش است و مالکیت، مالکیت (است). حقتان را بگیرید و حق مرا بدهید.

وزیر : خانم! چطور انتظار داری که پادشاه را به تو بدهیم؟

زن آوازخوان : پس چرا پادشاه کشور را برای فروش گذاشتید؟

پادشاه : حرف این زن منطقی است.

زن آوازخوان : من جواب میدهم. جواب ساده است؛ او را برای فروش گذاشتید تا یک نفر از مردم او را بخرد. و این من هستم که او را خریدم و برندۀ مزایده شدم.(مزایده ای) علنی و در حضور همه… این هم پول طلب شده…دیگر شما جز تحویل جنس خریده شده به من، کاری ندارید.

پادشاه : جنس؟!

زن آوازخوان : بله…مایلم جنس را در خانه تحویل بگیرم.

پادشاه : کدام خانه؟

زن آوازخوان : طبیعتا خانۀ خودم…همین…همین خانۀ روبرو

پادشاه : «به قاضی» میشنوی؟!

قاضی : دیگر بحث با چنین زنی فایده ای ندارد! سرورم! من دست از این کار کشیدم.

پادشاه : قاضی! چه راه حل خوبی(دادی)! مرا به دردسر میاندازی و دست از کار میکشی!

قاضی : من اعتراف میکنم که شکست خوردم. فکر نمیکردم با چنین آدمهایی روبرو شوم!

پادشاه : پس(چاره چیست)؟

قاضی : سرورم! مرا مجازات کنید. من به خاطر راهنمایی بد و کوته بینی ام، مستحق بدترین مجازاتم دستور دهید سرم را قطع کنند.

پادشاه : بریدن سر تو چه سودی دارد؟ سر بین دو کتفت مرا در این مخمصه انداخته، سر بریده‌ات مرا بیرون میآورد؟

الوزیر : دع الأمر لی یا مولای !…الآن أری جلیاً ما ینبغی أن أفعل…«یستَلُّ سیفَه»

السلطان : لا!…

الوزیر : لکن یا مولای السلطان…

السلطان : قلت لک لا…أغمد سیفک!…

الوزیر : أصغ إلیَّ قلیلاً یا مولای !…

السلطان : أغمد سیفک…لقد قبلنا هذا الوضع…فلِنَستمر!…

الوزیر : یا مولای …مادام القاضی قد أخفق وأفلس؛ فلنرجع إلی وسائلنا نحن…

السلطان : لا…لن أرجع إلی الوراء!…

الوزیر : بالسیف کل شیء یتم فی یسر، ویحل فی طرفه عین!…

السلطان : لقد اخترت القانون…وسأمضی فی هذا الطریق مهما یصادفنی فیه من أوحال…

الوزیر : القانون؟…

السلطان : نعم…ولقد قلتها أنت منذ قلیل، ونطقت بألفاظ جمیله: إن السلطان اختار أن یخضع للقانون کما یخضع له أضعف فرد فی رعیته…إن هذا القول الرائع یستحق أن یبذل فی تحقیقه کل الجهد؟…

الوزیر : أوَ تظن یا مولای أن أضعف فرد فی رعیتک یقبل الوقوف فی هذا الموقف؟…ها هو ذا الشعب أمامنا إذا أذنت لی فإنی أسأله وأحتکم إلیه…أتأذن؟…

السلطان : افعل وأرنی!…

الوزیر : «مخاطباً الجموع» أیها الناس!…إنکم لترون کیف تعامل هذه المرأه الوقحه سلطانکم المعظم…أأنتم مُقِرّون فعلها؟…

الشعب : «صائحاً» لا…

الوزیر : أأنتم راضون عن مسلکها المهین لحاکمنا المبجل؟!…

الشعب : لا…

الوزیر : أترونها مستحقه للعقاب؟!…

الشعب : «یصیح» نعم…

الوزیر : ما هو الجزاء الخلیق بها؟…

الشعب : «صائحاً» الموت!…

وزیر : سرورم! کار را به من بسپارید. حالا،خوب میدانم که باید چه کنم.«شمشیرش را میکشد»

پادشاه : نه…

وزیر : اما سرورم…

پادشاه : گفتم نه…شمشیرت را غلاف کن.

وزیر : سرورم! کمی به (حرف) من گوش دهید.

پادشاه : شمشیرت را غلاف کن. ما این وضعیت را قبول کردیم؛ پس باید ادامه دهیم.

وزیر : سرورم! وقتی که قاضی شکست خورده، باید به روش خودمان عمل کنیم.

پادشاه : نه…هرگز عقب نشینی نمیکنم.

وزیر : با شمشیر، همه (مشکلات) به راحتی تمام میشود و در چشم به هم زدنی حل میشود.

پادشاه : من قانون را اتتخاب کردم و با همۀ گرفتاریها، به راهم ادامه میدهم.

وزیر : قانون؟!

پادشاه : بله…چند لحظه پیش این حرف را زدی؛ با الفاظی زیبا گفتی: پادشاه تصمیم گرفته مطیع قانون باشد؛ همانطور که ضعیف ترین رعیتش قانون را اطاعت میکند. این حرف قشنگ، ارزش این را دارد که برای اثباتش تمام تلاشمان را بکنیم.

وزیر : سرورم! خیال میکنید ضعیف ترین رعیت شما (هم) قبول میکند که در چنین وضعیتی بماند؟ خود مردم مقابل ما هستند، اگر اجازه دهید از آنها بپرسم و داوری بخواهم. اجازه میدهید؟

پادشاه : بپرس ببینم!

وزیر : «خطاب به جمعیت» مردم! میبینید این زن بی حیا با پادشاه والا مقام شما چگونه رفتار میکند؟ کارش را تأیید میکنید؟

مردم : «فریاد میزنند» نه…

وزیر : شما از رفتار تحقیر آمیزش با جناب پادشاه، راضی هستید؟

مردم : نه…

وزیر : او را مستحق مجازات میدانید؟

مردم : « داد میزنند» بله…

وزیر : مستحق چه مجازاتی است؟

مردم : « داد میزنند» مرگ…

الوزیر : «ملتفتاً إلی السلطان» أرأیت یا مولای ؟!…ها هو ذا الشعب قد نطق بالحکم!…

الغانیه : «متجهه إلی الشعب» الموت لی؟!…لماذا أیها الناس تحکمون علیَّ بالموت؟!…أی ذنب جنیت؟…هل الشراء إهانه وجریمه؟…هل أنا سارقه لهذا المال؟!…إنه مدخری طول حیاتی!…هل أنا ناهبه خاطفه لهذا المعروض للبیع؟…إنی اشتریته بحر مالی فی مزاد علنی أمام أعینکم…ما هی جریمتی إذن؟…تکلموا…بأی ذنب تطلبون سفک دماء امرأه ضعیفه اشترت شیئاً فی المزاد؟!…

أصوات : «ترتفع من بین الجموع» الموت للعاهره!…

أصوات أخری : «من بین الجمع» لا…لا تقتلوها!…

السلطان : «للوزیر» أتری؟…

الوزیر : «للشعب» أیها الناس!…أترون أن ینفذ فیها الحکم؟!…

أصوات : «تصیح» نعم!…

أصوات أخری : «صائحه» لا…

السلطان : انقسمت الآراء أیها الوزیر!…

الوزیر : لکن الأغلبیه یا مولای فی جانب الموت!…

السلطان : لیس هذا عندی بمبرر لقتل هذه المرأه. إنک ترید أن تلجأ إلی تبریر شبه قانونی لاستخدام السیف!

الوزیر : موت هذه المرأه ضروری لإخراجنا من هذا المأزق!…

السلطان : الآن نحتاج إلی جثههامِدَهٍ لإنقاذنا؟!…

الوزیر : نعم یا مولای !…

السلطان : بین الوحل والدم یتعین علیَّ مره أخری أن أختار؟!…

الوزیر : لم یبق لنا غیر السیف لیشق لنا مخرجاً!…

السلطان : إن الذی یمضی قدما إلی الأمام فی خط مستقیم یجد دائماً مخرجاً…

الوزیر : تقصد یا مولای ؟…

السلطان : أقصد أنه لا نکوص علی الأعقاب، ولا عوده إلی الوراء…أفهمت؟…

الوزیر : فهمت یا مولای …إنک ترید أن تمضی فی اتباع القانون!…

السلطان : هو ذاک…لن أحید عما اخترت، ولن أرجع فیما قررت!…

وزیر : « رو به پادشاه» دیدید سرورم؟ خود مردم حکم دادند.

زن آوازخوان : «رو به مردم» مرگ بر من؟! مردم! چرا مرا محکوم به مرگ میکنید؟من چه گناهی کردم؟ آیا خرید، اهانت و جرم است؟ (مگر من ) این پولها را دزدیده ام؟ این پول، پس انداز تمام عمر من است. او را با پول خودم، در یک مزایدۀ علنی و جلوی چشم خودتان خریدم. پس جرمم چیست؟ بگویید…به کدام گناه میخواهید خون زنی ضعیف که چیزی را در مزایده خریده، ریخته شود؟

صداها : «صدایی از بین جمعیت بلند میشود» مرگ بر فاحشه!

صداهای دیگر«از بین جمعیت» نه…او را نکشید.

پادشاه : «خطاب به وزیر» میبینی؟

وزیر : « به مردم» مردم! موافقید که حکم (اعدام) این زن اجرا شود؟

صداها : «فریاد میزنند» بله…

صداهای دیگر: نه…

پادشاه : وزیر! آراء دو دسته شد!

وزیر : ولی سرورم! بیشتر مردم، موافق مرگ او هستند.

پادشاه : از نظر من،(موافقت مردم) توجیه کشتن این زن نیست. تو میخواهی برای شمشیر کشیدن، متوسل به یک توجیه غیر قانونی شوی!

وزیر : این زن باید بمیرد تا ما از این تنگنا بیرون بیاییم.

پادشاه : الآن برای نجاتمان به یک جسد احتیاج داریم؟

وزیر : بله سرورم!

پادشاه : باز هم باید بین گرفتاری و خون، یکی را انتخاب کنم!

وزیر : غیر از شمشیر چیزی نداریم که برایمان راهی باز کند!

پادشاه : کسی که در راه راست قدم میگذارد همیشه راه نجاتی پیدا میکند.

وزیر : سرورم! منظور شما این است که…

پادشاه : منظورم این است که: به گذشته بر نمیگردیم، عقب نشینی نمیکنیم. فهمیدی؟

وزیر : فهمیدم سرورم، شما میخواهید راه قانونی را دنبال کنید.

پادشاه : همین طور است. هرگز از انتخابم برنمیگردم و از تصمیمم منصرف نمیشوم.

الوزیر : وکیف تمضی فی اتباع القانون، والقاضی نفسه یعلن إخفاقه وإفلاسه…

السلطان : هو حر فی إعلان إفلاسه!…أما أنا فلا…لن أتقهقر… فلنسر فی الطریق إلی نهایته…

الوزیر : وهذه المرأه التی تسُدُّ علینا هذا الطریق؟!…

السلطان : دع أمرها لی «یلتفت إلی المرأه» تعالی هنا أیتها المرأه!…اقتربی…خطوه أخری… هنا أمامی!… أرید أن ألقی علیک بضعه أسئله!…أتسمحین؟…

الغانیه : سمعاً وطاعه یا مولای !

السلطان : أولا…وقبل کل شیء…من أنا؟…

الغانیه : من أنت؟!…

السلطان : نعم…من أکون أنا؟…

الغانیه : أنت السلطان!…

السلطان : أنت معترفه بأنی السلطان؟…

الغانیه : طبعاً!…

السلطان : حسن…والسلطان ما عمله؟!…

الغانیه : عمله…أن یحکم!…

السلطان : أنت موافقه علی أنه یحکم؟…

الغانیه : بدون شک…

السلطان : حسن جداً…إذن مادمت مقره بکل هذا، فکیف تطالبین بأن یسلم إلیک السلطان؟!…

الغانیه : لأنه أصبح من حقی!…

السلطان : لست أناقش حقک…إنما أنا أتساءل فقط عن إمکان تنفیذ هذا الحق…مادمت سلطاناً یحکم، فکیف أستطیع القیام بمهامّ منصِبی إذا سلمت إلیک فی منزلک؟…

الغانیه : لیس أبسط و لا أسهل من ذلک؛ أنت سلطان أثناء النهار…إذن فأنا أعیرک للدوله طول النهار، فإذا جاء المساء عدت إلی منزلی!…

السلطان : للأسف…أنت لا تفهمین عملی فهماً صحیحاً…إن السلطان لیس صاحب حانوت یفتحه نهاراً ویغلقه لیلاً…إنه رهن إشاره الدوله فی کل لحظه…وهنالک من المسائل الخطیره العاجله ما تضطره أحیاناً کثیره إلی الإجتماع برجال دولته فی منتصف اللیل…

الغانیه : أمر هذا سهل أیضاً…ففی بیتی حجره منعزلههادئه تستطیع العمل فیها مع رجال دولتک!…

وزیر : چطور راه قانونی را دنبال میکنید در حالی که خودِ قاضی اعلام شکست میکند؟

پادشاه : او در اعلام شکستش مختار است ولی من نه. هرگز عقب نشینی نمیکنم؛ باید راه را تا آخر برویم.

وزیر : با این زن که سد راهمان شده چه کنیم؟

پادشاه : او را به من بسپار «رو به زن» خانم! بیا اینجا…بیا جلو…یک قدم دیگر…اینجا روبروی من. می‌خواهم چند سؤال از تو بپرسم. اجازه میدهی؟

زن آوازخوان : در خدمتم سرورم.

پادشاه : اول و قبل از هر چیزی(بگو) من که هستم؟

زن آوازخوان : شما که هستید؟!

پادشاه : بله. من که هستم؟

زن آوازخوان : شما پادشاهید!

پادشاه : قبول داری که من پادشاهم؟

زن آوازخوان : مسلما!

پادشاه : خوب…کار پادشاه چیست؟

زن آوازخوان : کارش حکمرانی است.

پادشاه : با حکمرانی اش موافقی؟

زن آوازخوان : البته

پادشاه : خیلی خوب…تو که همۀ اینها را قبول داری، چطور توقع داری پادشاه به تو سپرده شود؟

زن آوازخوان : چون او حق من است.

پادشاه : در مورد حق تو بحث نمیکنم؛ فقط میخواهم بدانم اجرای این حق چطور ممکن است؟ تا زمانی که من پادشاه هستم، اگر در اختیار تو و در خانۀ تو باشم، چطور انجام وظیفه کنم؟

زن آوازخوان : چه کاری راحت تر از این؟! شما، روزها حکومت میکنید، بنابراین شما را در طول روز به دولت امانت میدهم، وقتی شب شد به خانۀ من بر میگردید.

پادشاه : متأسفانه تو (شرایط) کار مرا خوب درک نمیکنی. پادشاه، دکان دار نیست که روزها آن را باز کند و شبها ببندد. او در تمام لحظات، گوش به فرمان دولت است. بسیاری از اوقات، مسائلی مهم و اضطراری پیش میآید که (به خاطر آنها) پادشاه در نیمه شب مجبور به ملاقات با سران دولت میشود.

زن آوازخوان : این هم راحت است. در خانه ام اتاق دنج و ساکتی دارم که شما و سران دولت میتوانید کارتان را در آنجا انجام دهید.

السلطان : أترین هذا الوضع مقبولا؟!…

الغانیه : أکثر من مقبول…أراه مدهشاً!…

السلطان : هو مدهش فعلا…سلطان یصرف شئون دوله من بیت إمرأه یقال: إنها…لا تؤاخذینی!… معذره!..

الغانیه : قل…قل!…الکلمه لم تعد تجرحُنی!…لکثره ما تلقیت من الوخزات: تکسرت النصال علی النصال!. علی أنی أؤکد لک أیها السلطان أنک ستجد عندی من البهجه ما لا تجد عندک!…

السلطان : ربما…إلا أن الحاکم لن یحسن القیام بمهام الحکم من بیوت الآخرین…

الغانیه : هذا إذا کان الحاکم حراً…

السلطان : أصبت…إنی لست حراً…«یطرق برأسه»

«لحظه صمت……..»

الغانیه : ما یعجبنی فیک أیها السلطان هو موقفک الهادئ الرزین أمام هذه الکارثه!…

السلطان : «یرفع رأسه نحوها» أمعترفه أنت إذن أنها کارثه؟!…

الغانیه : بدیهی!…سلطان عظیم مثلک تساء معاملته علی هذه الصوره!…

السلطان : وهل أحد غیرک یسیء معاملتی؟!…

الغانیه : حقاً!…وأی فخر وأی سرور أن أسمع هذا من فم سلطان عظیم!…إنه لشرف یستحق أن یدفع فیه ذهب الأرض کله!…ما من أحد یجسر بعد الیوم علی إزدرائی فی المدینه!…فأنا أسیء معامله السلاطین!…

الوزیر : «ثائراً» کفی أیتها المرأه!!…کفی!…إن هذا لفوق الإحتمال!…إنها قد جاوزت کل حد!…لابد من ضرب رأس هذه الشقیه الوقحه!…

السلطان : إهدأ!…

الغانیه : نعم…اهدأ أیها الوزیر!…ولاتتدخل فیما لا یعنیک!…

الوزیر : أیمکن احتمال هذا کله!…اللهم صبراً!…اللهم صبرا!…

الغانیه : نعم…تجمل بالصبر أیها الوزیر!…ودعنا نتحدث أنا والسلطان؛ فهذا موضوع یعنینا وحدنا!…

السلطان : هذا صحیح!

الغانیه : أین وقفنا یا مولای السلطان؟!…

السلطان : لم أعد أدری…أنت التی کنت تتحدثین…

پادشاه : این وضعیت برای تو قابل قبول است؟

زن آوازخوان : خیلی بیشتر از آن… برایم حیرت آور است.

پادشاه : واقعا حیرت آور است! پادشاه در خانۀ زنی به امور دولتش رسیدگی میکند که می‌گویند: او… مرا ببخش. معذرت میخواهم.

زن آوازخوان : بگویید…بگویید! آنقدر طعنههایی که شنیدم، زخم بر زخم قلبم گذاشته که دیگر( این) حرفها جریحه دارش نمیکند! با این وجود، به شما قول میدهم با من آنقدر شاد باشید که تا بحال نبوده اید.

پادشاه : شاید…ولی چیزی که هست، پادشاه اصلا نمیتواند در خانۀ دیگران به خوبی به امور مهم حکومتی، رسیدگی کند.

زن آوازخوان : این(برای) وقتی است که پادشاه، آزاد است.

پادشاه : راست میگویی…من آزاد نیستم «سرش را پایین میاندازد»

« لحظه ای سکوت……………»

زن آوازخوان : جناب پادشاه! من از خونسردی شما در برابر این فاجعه، تعجب میکنم.

پادشاه : « سرش را رو به او بلند میکند» پس قبول داری که این (وضعیت) فاجعه است؟!

زن آوازخوان : مسلما…مصیبت است که با پادشاه بزرگی چون شما این طور بد رفتاری شود!

پادشاه : کسی جز تو با من بد رفتاری میکند؟

زن آوازخوان : واقعا! چه افتخاری است و چه لذتی دارد که این(حرف)را از دهان پادشاهی بزرگ می‌شنوم! افتخاری است که میارزد تمام طلاهای زمین بخاطرش داده شود. از امروز به بعد هیچ کس جرأت توهین به مرا ندارد. پس من با پادشاهان بد رفتاری میکنم.

وزیر : « با عصبانیت» بس است خانم! بس است! این(وضعیت) غیر قابل تحمل است. این زن پایش را از گلیمش فراتر گذاشته ! باید سر این شیطان صفت بی شرم را (ا ز تنش) جدا کنیم.

پادشاه : آرام باش.

زن آوازخوان : بله…آرام باش وزیر. در کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن.

وزیر : این همه (پررویی) ممکن است؟! خدایا به من صبر بده…خدایا به من صبر بده.

زن آوازخوان : بله…صبر داشته باش وزیر. بگذار من و پادشاه صحبت کنیم. این موضوع، مربوط به خود ماست.

پادشاه : درست است.

زن آوازخوان : سرورم! کجای (صحبتمان) بودیم؟

پادشاه : نمیدانم. تو داشتی صحبت میکردی.

الغانیه : نعم!…هأنذی أتذکر…وقفنا عند قولی: إنه لشرف…

السلطان : أن تسیئی معاملتی!…

الغانیه : بل أن أحظی بمتعه الحدیث معک!…فی الواقع یا مولای ، إنها المره الأولی التی أراک فیها عن قرب…لطالما حدثونی عنک، لکنی ما کنت أعرف أنک بهذا اللطف!…

السلطان : شکراً!…

الغانیه : حقاً لکأننا صدیقان منذ عهد بعید!…

السلطان : أوَ من عادتک أن تعرّضی أصدقائک هکذا للمهانه والسخریه؟!…

الغانیه : لا…مطلقاً!…بالعکس!…

السلطان : إذن، لماذا جعلت منی استثناء؟…

الغانیه : هذا بالفعل ما بدأ یؤلمنی …ولکم أتمنی الآن أن أدخل علی قلبک السرور وأقدم إلیک التجلَّه والإحترام لکن کیف؟…کیف أستطیع ذلک؟…ما هی الطریقه؟…

السلطان : الطریقه بسیطه…

الغانیه : توقیع حجه العتق هذه؟!…

السلطان : أظن!…

الغانیه : لا…لا أرید أن أترکک…لا أرید أن أتخلی عنک…أنت مملوک لی…أنت لی…لی…

السلطان : لک ولغیرک من أبناء هذا الشعب کله!…

الغانیه : أنی أرید أن تکون لی وحدی…

السلطان : وشعبی؟…

الغانیه : شعبک لم یدفع فیک ذهباً لیحصل علیک!…

السلطان : هذا صحیح…لکن یجب أن تعلمی أنه من المستحیل قطعاً أن أکون لک وحدک، وأبقی بعد ذلک سلطاناً!…لیس هناک غیر وضع واحد یستقیم معه أن أکون لک وحدک!…

الغانیه : ما هو؟…

السلطان : هو ألا أکون سلطاناً…أن أنزل عن العرش، و أعتزل الحکم…

الغانیه : لا…لست أرید لک ذلک…أرید أن تبقی سلطاناً!…

السلطان : فی هذه الحاله لا بد من التضحیه!

الغانیه : من جهتی؟!…

زن آوازخوان : آهان! یادم آمد.آنجا رسیدیم که گفتم افتخار است…

پادشاه : که با من بد رفتاری کنی.

زن آوازخوان : برعکس،که از هم صحبتی با شما لذت ببرم. سرورم!در حقیقت، اولین باری است که شما را از نزدیک میبینم. بارها در مورد شما با من صحبت کردند اما، نمی دانستم که شما اینقدر مهربانید.

پادشاه : متشکرم!

زن آوازخوان : واقعا انگار از مدتها پیش با هم دوست هستیم!

پادشاه : عادت داری دوستانت را این طور تحقیر و مسخره کنی؟

زن آوازخوان : نه…اصلا…برعکس

پادشاه : پس چرا من را مستثنی کردی؟

زن آوازخوان : این قضیه واقعا مرا ناراحت میکند. حالا میخواهم خوشحالتان کنم و به شما احترام بگذارم ولی (نمیدانم) چطور؟ چطور میتوانم این کار را انجام دهم؟ راهش چیست؟

پادشاه : ساده است!

زن آوازخوان : امضای سند آزادی؟

پادشاه : گمان میکنم!

زن آوازخوان : نه. نمیخواهم از شما دست بردارم. نمیخواهم از شما صرف نظر کنم. شما مال من هستید. شما برای من هستید، برای من.

پادشاه : برای تو و بقیۀ این هموطنان.

زن آوازخوان : نه، میخواهم فقط برای من باشید.

پادشاه : مردمم چه؟

زن آوازخوان : مردمتان برای به دست آوردن شما پول نپرداختند!

پادشاه : درست است اما، باید بدانی مسلما محال است که فقط برای تو باشم و بعد از آن، پادشاه بمانم. برای این که تنها مال تو باشم، فقط یک راه وجود دارد.

زن آوازخوان : چه راهی؟

پادشاه : این که من پادشاه نباشم؛ از تخت سلطنت پایین بیایم و از حکومت کناره گیری کنم.

زن آوازخوان : نه…من این(وضعیت) را برای شما نمیخواهم. میخواهم پادشاه بمانید.

پادشاه : این شرایط، یک قربانی میخواهد.

زن آوازخوان : از طرف من؟

السلطان : أو من جهتی أنا…

الغانیه : أتخلی عنک؟!…

السلطان : أو أتخلی أنا عن العرش!…

الغانیه : وعلیّ أنا أن أختار!…

السلطان : بالطبع علیک أنت أن تختاری…لأن زمام الأمر کله فی یدک أنت الآن!…

الغانیه : ألی کل هذه الأهمیه وکل هذا الخطر؟!…

السلطان : فی هذه اللحظه…نعم!…

الغانیه : هذا مدهش!…

السلطان : حقاً!…

الغانیه : أنا إذن أملک فی یدی زمام الأمر الآن؟…

السلطان : نعم!…

الغانیه : بمشیئتی أبقی السلطان!…

السلطان : نعم!…

الغانیه : وبکلمه منی یتم عزل السلطان؟!…

السلطان : نعم!…

الغانیه : إن هذا حقاً لمدهش!…

السلطان : بدون شک!…

الغانیه : ومن الذی أعطانی کل هذه السلطه؟…المال؟…

السلطان : القانون…

الغانیه : لفظ من فمی یستطیع أن یغیر مصیرک، ویوجه حیاتک: إما إلی الرق والعبودیه، وإما إلی الحریه والسیاده!…

السلطان : وعلیک أنت أن تختاری!…

الغانیه : «متفکره» بین العبودیه التی تمنحک لی، وبین الحریه التی تحفظک لعرشک وشعبک!…

السلطان : علیک أنت أن تختاری!…

الغانیه : الخیار صعب!…

السلطان : أعرف!…

پادشاه : یا از طرف من.

زن آوازخوان : از شما صرف نظر کنم؟

پادشاه : یا من از تخت سلطنت صرف نظر کنم.

زن آوازخوان : من باید انتخاب کنم.

پادشاه : البته، تو باید انتخاب کنی؛ الان زمام همۀ امور در دست توست!

زن آوازخوان : من این قدر مهم هستم؟!

پادشاه : در این لحظه…بله

زن آوازخوان : حیرت آور است!

پادشاه : واقعا!

زن آوازخوان : پس الآن زمام امور در دست من است؟

پادشاه : بله

زن آوازخوان : به خواست من پادشاه باقی میماند!

پادشاه : بله

زن آوازخوان : و با یک کلمۀ من برکنار میشود؟!

پادشاه : بله

زن آوازخوان : واقعا حیرت آور است!

پادشاه : واقعا!

زن آوازخوان : چه کسی این همه قدرت را به من داده؟ پول؟

پادشاه : قانون

زن آوازخوان : یک کلمه از دهان من میتواند سرنوشت شما را تغییر دهد و به زندگیتان جهت بدهد؛ یا بردگی و نوکری یا آزادی و سروری!

پادشاه : تو باید انتخاب کنی.

زن آوازخوان : «فکر میکند» بین بردگی که شما را به من میبخشد و آزادی که شما را برای تخت سلطنت و مردمتان حفظ میکند.

پادشاه : تو باید انتخاب کنی.

زن آوازخوان : انتخاب سخت است.

پادشاه : میدانم.

الغانیه : إنه لمؤلم أن أترکک تذهب.أن أفقدک إلی الأبد! ولکنه مؤلم أیضاً أن أراک تفقد عرشک! لأن بلادنا لن یتاح لها أبداً سلطان فی مثل عدلک وشجاعتک.لا…لا تترک الحکم، ولا تعتزل العرش! أرید أن تبقی سلطاناً.

السلطان : وإذن؟…

الغانیه : سأوقع الحجه!

السلطان : حجه العتق؟…

الغانیه : نعم!…

القاضی : «یبادر بتقدیم الحجه»ها هی ذی الحجه…

الغانیه : لی فقط طلب أخیر…

السلطان : ما هو؟…

الغانیه : أن تمنحنی یا مولای هذه اللیله…لیله واحده…شرفنی بقبول دعوتی، وکن ضیفی حتی مطلع الفجر!…فإذا أذن المؤذن لصلاه الفجر من فوق مئذنته هذه فإنی أوقع حجه العتق، ویصبح مولای السلطان حراً طلیقاً…

القاضی : إذا أذن المؤذن لصلاه الفجر!…

الغانیه : نعم…أهذا کثیر؟!…أن أشتری بکل هذه الأکیاس من الذهب لا السلطان نفسه، ولکن لیله واحده یمضیها فی ضیافتی؟!…

السلطان : قبلت!…

الوزیر : لکن یا مولای …من یضمن لنا هذا الوعد من مثل هذه المرأه؟!…

السلطان : أنا…أنا الضامن…إنی أثق بقولها…

القاضی : أتقسمین علی ما تقولین أیتها المرأه؟!…

الغانیه : نعم…أُقسم…أُقسم بالله العظیم ثلاثاً…إنی أوقع حجه العتق عند أذان المؤذن لصلاه الفجر من فوق هذه المئذنه!…

القاضی : اللهم فاشهد!…و نحن جمیعاً هنا شاهدون!…

السلطان : أما أنا فمصدقها دون قسم!…

الغانیه : والآن…یا مولای السلطان النبیل، أتأذن وتشرف بیتی المتواضع بزیارتک الکریمه؟!…

السلطان : بکل سرور!…

« ینهض السلطان ویتبع الغانیه إلی دارها…موسیقی……»

«ستار»

زن آوازخوان : درد آور است که بگذارم بروید و شما را برای همیشه از دست بدهم.ولی محروم شدن شما از (تاج) و تخت نیز دردناک است؛ چرا که(دیگر) پادشاهی به عدالت و شجاعت شما هرگز نصیب کشورمان نمیشود. نه…حکومت را رها نکنید، از سلطنت کناره گیری نکنید. من می خواهم شما پادشاه بمانید.

پادشاه : بالاخره چه؟

زن آوازخوان : سند را امضا میکنم.

پادشاه : سند آزادی؟

زن آوازخوان : بله

قاضی : «بی درنگ سند را تحویل میدهد» این هم سند

زن آوازخوان : فقط آخرین تقاضایی که دارم..

پادشاه : تقاضایت چیست؟

زن آوازخوان : امشب را به من ببخشید.(فقط) یک شب. به من افتخار دهید و دعوتم را قبول کنید و تا صبح مهمان من باشید. وقتی مؤذن بر بالای این گلدسته، اذان صبح گفت، سند آزادی را امضا می کنم و سرورم آزاد میشوند.

قاضی : وقتی مؤذن اذان صبح گفت؟

زن آوازخوان : بله…این(توقع) زیادی است که من با همۀ این کیسههای طلا، نه خود پادشاه، که یک شب میزبانی ایشان را بخرم؟

پادشاه : قبول است.

وزیر : اما سرورم! چه کسی ضامن قول چنین زنی است؟

پادشاه : من…من ضامنم…به حرفش اعتماد دارم.

قاضی : برای حرفهایی که میزنی، قسم میخوری؟

زن آوازخوان : بله…قسم میخورم…سه بار به خدای بزرگ قسم میخورم که وقتی مؤذن بر بالای این گلدسته اذان صبح بگوید، سند آزادی را امضا میکنم.

قاضی : خدایا تو شاهد باش. همۀ ما شاهدیم.

پادشاه : من، بدون قسم تأییدش میکنم.

زن آوازخوان : والاحضرت! حالا اجازه میدهید؟ کلبۀ درویشی ام را مفتخر به دیدار خود میکنید؟

پادشاه : با کمال میل.

« پادشاه برمیخیزد و به دنبال زن آوازخوان، به سمت خانۀ او میرود…موسیقی نواخته میشود…………..»

«پرده»

الفصل الثالث

« عین الساحه… و قد ظهر منها جانب المسجد بمئذنته… کما ظهر جانب منزل الغانیه؛ یکشف عن

جزء من الحجره ذات النافذه المطله علی الساحه والوقت لیل»

الوزیر : «فی الساحه یصیح فی الحراس» ماذا تنتظر هنا کل هذه الجموع، فی منتصف اللیل!… اطردوا الناس!… ولیذهب کل إلی بیته… إلی فراشه!…

الحراس : «یطردون الجماهیر» إلی دورکم!… إلی بیوتکم!…

الجموع : «مزمجره» لا… لا

الإسکاف : «صائحاً» أرید أن أبقی هنا!…

الخمار : وأنا أیضاً لن أتز حزح من هنا!…

الوزیر : «للحراس» ماذا یقولون؟

الحراس : یرفضون!…

الوزیر : «صائحا» یرفضون؟!… ما هذا الهراء؟!…أرغموهم!…

الحراس : «بقوه» کل إلی داره… کل إلی بیته… اذهبوا!… اذهبوا

الإسکاف : إنی هنا فی داری… وها هو ذا حانوتی!…

الخمار : أنا أیضاً حانیها هنا أمامکم!…

الحراس : ألا تطیعون الأوامر!… هلموا!… هلموا!… «یدفعونهم» …

الإسکاف : لا داعی إلی العنف… أرجوکم!…

الخمار : لا تدفعونی بهذه الشده!…

الوزیر : «للحراس» أحضروا هذین المشاغبین!…«الحراس یقبضون علی الإسکاف والخمار ویحضرونهما بین یدی الوزیر» …

الإسکاف : لم أفعل والله شیئاً یا مولای الوزیر

الوزیر : لماذا تمتنع عن الذهاب إلی بیتک؟

الإسکاف : لست أرید الإیواء إلی فراشی!… بی رغبه قویه فی أن أبقی هنا یا مولای الوزیر؛ کی أشاهد…

پردۀ سوم

« همان میدان… ضلعی از مسجد و گلدسته پیداست. همین طور گوشه ای از خانۀ زن آوازخوان

و همان اتاقی که پنجره ای مشرف به میدان شهر دارد. شب است»

وزیر : «در میدان بر سر نگهبانان فریاد میزند» این جمعیت، نصف شب اینجا چه میخواهند؟ مردم را دور کنید. همه باید به خانههایشان بروند، به رختخوابشان بروند…

نگهبانان : «جمعیت را دور میکنند» به خانههایتان بروید…به خانههایتان بروید.

جمعیت : داد و قال به راه میاندازند» نه…نه.

کفاش : « داد میزند» میخواهم اینجا بمانم.

شراب فروش : من هم از اینجا تکان نمیخورم.

وزیر : «به نگهبانان» چه میگویند؟

نگهبانان : (از دستور) سرپیچی میکنند!

وزیر : «داد میزند» سرپیچی میکنند؟! این حرفهای مفت یعنی چه؟! مجبورشان کنید.

نگهبانان : « با خشونت» همه به خانههایشان بروند. همه به خانههایشان بروند. بروید. بروید.

کفاش : من در خانۀ خودم هستم، این هم دکانم…

شراب فروش : دکان من نیز همین روبروست.

نگهبانان : اطاعت نمیکنید؟! راه بیفتید. راه بیفتید.

«آنها را هل میدهند»

کفاش : نیازی به خشونت نیست، خواهش میکنم.

شراب فروش : اینقدر محکم مرا هل ندهید!

وزیر : « به نگهبانان» این دو آشوبگر را بیاورید.

« نگهبانان، کفاش و شراب فروش را دستگیر میکنند و نزد وزیر میآورند

کفاش : جناب وزیر! به خدا قسم، من کاری نکرده ام.

وزیر : چرا به خانه ات نمیروی؟

کفاش : نمیخواهم به رختخوابم پناه ببرم. جناب وزیر! واقعا دوست دارم این جا باشم که ببینم.

الوزیر : تشاهد ماذا!…

الإسکاف : أشاهد خروج مولانا السلطان من هذا البیت…

الخمار : أنا أیضاً یا مولای الوزیر… دعنی أشاهد ذلک…

الوزیر : حقاً إنها لجرأه!… لقد بلغت الجرأه الیوم بالجمیع إلی حد الوقحه!… حتی أنت وزمیلک… تجسران أن تتکلما بهذه اللغه!…

الخمار : إنها لیست جرأه یا مولای الوزیر، ولکنها التماس!…

الوزیر : التماس؟!…

الإسکاف : نعم یا مولانا الوزیر… نلتمس أن تأذن لنا بالمشاهده…

الوزیر : یا للصفاقه!… وما شأنکما بهذا الأمر؟!…

الإسکاف : ألسنا من المواطنین الصالحین؟!… إن مصیر سلطاننا لا بد أن یهمنا!…

الوزیر : هذا لیس سبباً یبیح لکما عصیان الأوامر!…

الإسکاف : إننا لا نعصی، ولکننا نتوسل… کیف یغمض لنا جفن اللیله ومصیر مولانا السلطان فی المیزان؟!…

الوزیر : فی المیزان؟!…

الإسکاف : نعم یا مولای … میزان الأهواء المتقلبه!…

الوزیر : ماذا تعنی ؟…

الإسکاف : أعنی أن المصیر لا یبعث علی الاطمئنان…

الوزیر : کیف أتاک علم هذا؟!…

الإسکاف : مع امرأه کهذه لا یمکن الجزم بشیء!…

الخمار : لقد عقدنا رهاناً بیننا… هو یقول: إن هذه المرأه ستخلف وعدها، وأنا أقول: إنها ستفی بالوعد…

الوزیر : شیء جمیل!… حدث خطیر کهذا الحدث تجعلان منه لعبه من ألعاب الرهان!…

الخمار : لسنا وحدنا فی هذا یا مولانا الوزیر… کثیرون مثلنا اللیله بین هذه الجماهیر یتراهنون!… حتی المؤذن والجلاد قد تراهنا…

الوزیر : الجلاد؟!… أین هو الجلاد؟!…

وزیر : چه چیزی را ببینی؟

کفاش : بیرون آمدن جناب پادشاه از این خانه .

شراب فروش : من هم همین طور، جناب وزیر…اجازه بدهید ببینم.

وزیر : واقعا پررویی است! پررویی همه به حد بی شرمی رسیده که (أمثال) تو و رفیقت جرأت می کنید این طور حرف بزنید.

شراب فروش : جناب وزیر! این گستاخی نیست؛ خواهش است.

وزیر : خواهش؟!

کفاش : بله جناب وزیر. از شما خواهش میکنیم اجازه دهید ببینیم.

وزیر : عجب وقاحتی! این قضیه به شما چه ربطی دارد؟

کفاش : مگر ما جزء هموطنان خوب نیستیم؟ سرنوشت پادشاه باید برای ما هم مهم باشد.

وزیر : این، برای شما مجوز نافرمانی نمیشود.

کفاش : ما نافرمانی نمیکنیم، خواهش میکنیم. چطور امشب پلک روی هم بگذاریم در حالی که سرنوشت سرورمان، جناب پادشاه، محک میخورد؟

وزیر : محک میخورد؟

کفاش : بله سرورم… محک با هوسهای رنگ به رنگ…

وزیر : منظورت چیست؟

کفاش : منظورم این است که نمیتوان به سرنوشت مطمئن بود.

وزیر : این را از کجا میدانی؟

کفاش : در مورد چنین زنی نمیتوان با اطمینان صحبت کرد.

شراب فروش : ما بین خودمان شرط بندی کرده ایم. او میگوید این زن خلف وعده میکند، من میگویم به وعده اش وفا میکند.

وزیر : جالب است. چنین اتفاق مهمی را اسباب شرط بندی تان کرده اید!

شراب فروش : جناب وزیر! در شرط بندی تنها نیستیم. از بین این جمعیت، خیلیها امشب مثل ما شرط بندی میکنند. حتی مؤذن و جلاد( هم) شرط بندی کرده اند.

وزیر : جلاد؟! این جلاد کجاست؟

الخمار : «مشیراً بیده» هناک یا مولای !… إنه یحاول الاختفاء بین الناس…

الوزیر : «للحراس» أحضروه!…

«الحراس یحضرون الجلاد إلی الوزیر»

الجلاد : «خائفاً» لیس الذنب ذنبی یا مولانا الوزیر!… الغلطه غلطه المؤذن… إنه هو المسئول… هو الذی لم یؤذن للفجر!…

الوزیر : للفجر؟!… أی فجر؟!… لسنا بعد فی صدد الفجر أیها الأحمق!… «الخمار والإسکاف یضحکان» تجسران علی الضحک فی حضرتی؟!… اغربا عن وجهی … اغربا!… «الخمار والإسکاف ینطلقان هرباً» والآن أیها الجلاد؟!… أمشغول أنت فی المراهنات؟!…

الجلاد : المراهنات؟!… من قال ذلک یا مولای ؟!…

الوزیر : أرید منک الجواب الصریح عن سؤالی …

الجلاد : ولکنی یا مولای …

الوزیر : لا تخف!… وأخبرنی …

الجلاد : ولکن هذا الرهان یا مولای ؟…

الوزیر : أعرف… أعرف، ولن أعاقبک… أجبنی صراحه عن هذا السؤال: هل ستخلف هذه المرأه وعدها فی رأیک أو ستفی به؟!…

الجلاد : ولکنی یا مولای الوزیر؟!…

الوزیر : قلت لک لا تخف و أفصح عن رأیک دون حرج!… هذا أمر… علیک طاعته!…

الجلاد : أمرک مطاع یا مولای … إنی فی الحقیقه لست أثق فی هذه المرأه…

الوزیر : لماذا؟!…

الجلاد : لأنها کاذبه… مخادعه… محتاله…

الوزیر : أتعرفها؟!…

الجلاد : عرفت بعض حیلها، عندما کنت هنا ذلک الیوم، فی انتظار الفجر لأنفذ حکم الإعدام فی النخاس..

الوزیر : کاذبه… مخادعه… محتاله؟!…

الجلاد : نعم!…

شراب فروش : «با دست به او اشاره میکند» سرورم! جلاد آن جاست. خود را بین جمعیت مخفی میکند.

وزیر : «به نگهبانان» او را بیاورید.

« نگهبانان، جلاد را نزد وزیر میآورند»

جلاد : «با ترس» جناب وزیر! گناه من نیست؛ اشتباه مؤذن است. او مسئول است. اوست که برای صبح اذان نگفته.

وزیر : برای صبح؟ کدام صبح؟! احمق! ما دربارۀ صبح حرف نمیزنیم! «شراب فروش و کفاش میخندند» در حضور من گستاخی میکنید؟! از جلوی چشمم دور شوید. دور شوید. «شراب فروش و کفاش، سریع پا به فرار میگذارند» جلاد! الآن چطور؟ تو شرط بندی کرده ای؟

جلاد : شرط بندی؟! که گفته سرورم؟

وزیر : من جواب روشن سؤالم را میخواهم.

جلاد : ولی سرورم…

وزیر : نترس…به من بگو

جلاد : ولی سرورم، این شرط بندی…

وزیر : میدانم…میدانم. مجازاتت نمیکنم. صادقانه به این سؤالم جواب بده. به نظر تو، این زن به قولش وفا میکند یا نه؟

جلاد : ولی جناب وزیر…

وزیر : گفتم نترس. نظرت را واضح و راحت بگو. این دستور است؛ باید اطاعت کنی.

جلاد : اطاعت سرورم. راستش، من به این زن اعتماد ندارم.

وزیر : چرا؟

جلاد : چون دروغگوست، متقلب است، حیله گر است!

وزیر : او را میشناسی؟

جلاد : آن روز که منتظر اذان صبح بودم تا حکم اعدام برده فروش را جاری کنم، به بعضی از نقشههای او پی بردم.

وزیر : دروغگو…متقلب…حیله گر؟

جلاد : بله

الوزیر : وماذا تستحق امرأه کهذه؟!…

الجلاد : العقاب بالطبع!…

الوزیر : وما هو العقاب الذی تراه لها إذا کذبت وخدعت سلطاننا المعظم؟!…

الجلاد : الإعدام بلا شک!…

الوزیر : حسن… کن إذن علی أهبه الاستعداد لتنفیذ هذا الحکم عند الفجر!…

الجلاد : «کالمخاطب نفسه» الفجر؟!… أیضاً؟!…

الوزیر : ماذا تقول؟!…

الجلاد : أقول إنه عند الفجر سأکون مستعداً لتنفیذ أمر مولای الوزیر…

الوزیر : نعم… إذا أذن المؤذن لصلاه الفجر، ولم یخرج سلطاننا من هذا المنزل حراً…

الجلاد : فإنی أقطع رقبه هذه المرأه!…

الوزیر : نعم… عقاباً علی جریمه…

الجلاد : الکذب والخداع؟…

الوزیر : لا…

الجلاد : «غیر فاهم» لا؟!…

الوزیر : «کالمخاطب لنفسه» لا… هذا لا یکفی … تلک جریمه قد لا تستحق الإعدام… وهذه المرأه کفیله أن تجد من العبارات الرنانه فی القانون و المنطق ما تبرر به فعلها… لا… یجب أن تکون هناک جریمه فظیعه خطیره، لا یمکن تبریرها و لا الدفاع عنها… جریمه تجلب السخط العام من الشعب کله… فمثلا یمکن أن نقول إنها… جاسوسه!…

الجلاد : جاسوسه؟!…

الوزیر : نعم. تعمل لحساب المغول!… وعندئذ سینهض الشعب بإجماعه لیطالب برأسها!…

الجلاد : نعم… جزاءً وفاقا!…

الوزیر : ألیس هذا رأیک؟…

الجلاد : وسأرفع صوتی … الموت للخائنه!…

الوزیر : صوتک وحده لن یکفی !… یجب أن تکون هناک أصوات أخری غیر صوتک ترتفع بهذا الهتاف!…

وزیر : چنین زنی مستحق چیست؟

جلاد : طبیعتا مجازات…

وزیر : در صورتی که دروغ بگوید و پادشاه بزرگوارمان را فریب دهد، مجازاتش چیست؟

جلاد : قطعا اعدام…

وزیر : خیلی خوب…صبح، برای اجرای این حکم، آماده باش.

جلاد : «با خود میگوید» صبح؟ باز هم صبح؟!

وزیر : چه میگویی؟

جلاد : میگویم صبح برای اجرای دستور جناب وزیر، آماده میشوم.

وزیر : بله…اگر مؤذن اذان صبح را گفت و پادشاهمان از این خانه آزاد نشدند…

جلاد : در این صورت، گردن این زن را میزنم.

وزیر : بله…به سزای جرمِ…

جلاد : دروغگویی و تقلب؟

وزیر : نه…

جلاد : « بهت زده» نه؟

وزیر : « با خود میگوید» نه…این دلیل،کافی نیست. این جرم که اعدام ندارد…این زن میتواند جملات کوبندۀ قانونی و منطقی پیدا کند تا کارش را توجیه کند…نه…باید جرمی وحشتناک و سنگین در کار باشد، جرمی که قابل توجیه و دفاع نیست. جرمی که همۀ مردم را خشمگین کند. مثلا میشود گفت که او…جاسوس است.

جلاد : جاسوس؟

وزیر : بله.(مثلا) برای مغولها کار میکند! آن وقت همۀ مردم، برای اعدام او به پا میخیزند.

جلاد : کیفری مناسب(با جرم او)[۱۱۱]

وزیر : نظر تو این نیست؟

جلاد : فریاد خواهم زد…مرگ بر خائن.

وزیر : صدای تو کافی نیست. باید دیگران هم با تو فریاد بزنند.

الجلاد : ستکون هناک أصوات أخری..

الوزیر : أتعرف أصحابها؟!…

الجلاد : لیس من الصعب إیجادهم…

الوزیر : نعم… یجب إعداد الشهود…

الجلاد : سهل کل هذا یا مولای !…

الوزیر : أظن مثل هذا التدبیر یمکن أن ینجح… إنی معتمد علیک إذا ساءت الأمور…

الجلاد : إنی خادمک المخلص یا مولای الوزیر!…

«یضی ء جزء من الحجره فی منزل الغانیه»

الوزیر : صه!… النور فی النافذه!… فلنبتعد قلیلا!…

«تظلم الساحه… بینما تضاء الحجره ویظهر السطان والغانیه ویتجهان إلی مقعد وثیر»

السلطان : «وهو یجلس» إن منزلک فاخر!… وریاشک ثمینه!…

الغانیه : «جالسه عند قدمیه» نعم… لقد قلت لک الساعه یا مولای ، إن زوجی کان من أثریاء التجار، وکان له ذوق، وکان به ولع بالشعر والغناء!…

السلطان : کنت من جواریه؟!…

الغانیه : نعم… اشترانی ولی من العمر سته عشر عاما… ثم أعتقنی وتزوجنی قبل موته ببضع سنوات…

السلطان : إن حظک خیر من حظی … فأنت لم ینس أحد أن یعتقک فی الوقت المناسب!…

الغانیه : إن حظی السعید حقاً هو فی تشریفک بیتی هذه اللیله!…

السلطان :هانذا فی بیتک!… ماذا تنوین أن تصنعی بی هذه اللیله؟!…

الغانیه : لا شی ء سوی أن أرفه عنک قلیلا…

السلطان : أهذا کل شی ء؟!…

الغانیه : ولا شی ء غیره… لقد سبق أن قلت لک: إن عندی من البهجه ما لیس عندک… لدی من الجواری الحسان من حذقن الرقص والغناء والضرب علی کل آله من آلات الطرب… ثق أنک لن تسأم ولن تمل هذه اللیله هنا…

السلطان : حتی مطلع الفجر؟…

جلاد : صداهای دیگری هم هست.

وزیر : صاحب این صداها را میشناسی؟

جلاد : جور کردن آنها سخت نیست.

وزیر : بله…باید شاهد جور کنیم.

جلاد : سرورم! این کارها راحت است.

وزیر : فکر میکنم چنین نقشه ای میتواند نتیجه دهد…در صورتی که اوضاع بحرانی شود، امید من به توست.

جلاد : سرورم! من نوکر مخلص شما هستم.

«قسمتی از اتاق(مشرف به میدان) در منزل زن آوازخوان روشن میشود

وزیر : ساکت! نور روی پنجره افتاد. باید کمی عقب برویم(تا دیده نشویم).

«میدان، تاریک و اتاق، روشن است. پادشاه و زن آوازخوان دیده میشوند، در حالی که به سمت یک صندلی راحتی میروند

پادشاه : «در حالی که (روی صندلی) مینشیند» خانۀ مجللی داری! با لوازم گران قیمت!

زن آوازخوان : «در حالی که پیش پای پادشاه نشسته» بله سرورم، قبلا به شما گفته بودم که شوهرم از تاجران ثروتمند بود، ذوق ادبی داشت و به شعر و موسیقی، بسیار علاقه مند بود.

پادشاه : تو از کنیزانش بودی؟

زن آوازخوان : بله…شانزده ساله بودم که مرا خرید و چند سال قبل از مرگش آزادم کرد و با من ازدواج کرد.

پادشاه : تو خوش شانس تر از من هستی؛ کسی فراموش نکرده که تو را در زمان مناسب آزاد کند.

زن آوازخوان : من واقعا خوش شانسم که شما امشب به منزل من تشریف آورده اید.

پادشاه : حالا من در خانۀ تو هستم. امشب چه کاری با من داری؟

زن آوازخوان : هیچ…جز اینکه اندکی شما را سرگرم کنم.

پادشاه : همین؟

زن آوازخوان : کاری غیر از این ندارم. قبلا هم گفتم. من اسبابی برای شادی دارم که شما ندارید؛ من کنیزهای زیبایی دارم که در رقص و آواز و نوازندگیِ تمام آلات موسیقی مهارت دارند. قول می دهم که امشب در اینجا خسته و بیحوصله نمیشوید.

پادشاه : تا صبح؟

الغانیه : لا تفکر الآن فی الفجر… إن الفجر لم یزل بعیداً!…

این مطلب را هم بخوانید :  معرفی بهترین سایت رپورتاژ آگهی رایگان

السلطان : سأفعل کل ما تطلبین حتی مطلع الفجر!…

الغانیه : لن أطلب إلیک شیئاً غیر الحدیث، وتناول الطعام، والاستماع إلی الغناء…

السلطان : لا شیء غیر هذا؟!…

الغانیه : وما ترید أن أطلب إلیک أکثر من هذا؟!…

السلطان : لست أدری… أنت أعلم!…

الغانیه : فلنبدأ إذن بالحدیث!… حدثنی!…

السلطان : عن نفسی؟!…

الغانیه : نعم… عن قصتک؟!… احک لی قصتک!…

السلطان : تریدین منی أن أحکی لک قصصاً؟!…

الغانیه : نعم… فی الحق إنه لابد أن تکون لدیک ذخیره من القصص الرائعه الممتعه!…

السلطان : أنا الآن الذی یحکی القصص؟!…

الغانیه : ولم لا؟!…

السلطان : حقاً… هذا ما ینبغی !… ما دمت أنا فی وضع شهرزاد!… هی أیضاً کان علیها أن تحکی القصص اللیل بطوله، فی انتظار الفجر الذی سیقرر مصیرها!…

الغانیه : «ضاحکه» وأنا إذن شهریار الهائل المخیف؟!…

السلطان : نعم… ألیس هذا عجیباً… کل شیء الیوم یسیر مقلوباً معکوساً!…

الغانیه : لا… أنت السلطان دائماً… أما أنا فهی التی فی وضع شهر زاد الجالسه دائماً عند قدمیک!…

السلطان : شهر زاد القابضه علی رقبه شهریارها القلق حتی یدر که الصباح!…

الغانیه : لا… بل شهرزاد التی تدخل الانشراح فی صدر سلطانها، والفرح والبهجه فی قلبه… ستری الآن کیف أعالج قلقک وشکک!…

«تصفق… فإذا بموسیقی لطیفه قد تصاعدت من وراء الأستار»

السلطان : «بعد أن أصغی» عزف جمیل…

الغانیه : وأنا بنفسی التی سترقص لک!…

«تنهض وترقص»

زن آوازخوان : فعلا به صبح فکر نکنید، هنوز وقت زیادی مانده…

پادشاه : تا صبح هر کاری بخواهی انجام میدهم.

زن آوازخوان : غیر از صحبت کردن و غذا خوردن و گوش دادن به موسیقی، انتظاری از شما ندارم.

پادشاه : چیزی غیر از این نمیخواهی؟!

زن آوازخوان : توقع دارید بیشتر از این چه بخواهم؟

پادشاه : نمیدانم…خودت بهتر میدانی.

زن آوازخوان : پس صحبتمان را شروع کنیم. با من حرف بزنید.

پادشاه : از خودم بگویم؟

زن آوازخوان : بله…از داستان خودتان…داستان خودتان را برایم بگویید.

پادشاه : از من میخواهی برایت داستان تعریف کنم؟

زن آوازخوان : بله. طبیعتا شما باید گنجینه ای از داستانهای جذاب و دلنشین باشید.

پادشاه : الآن، من میتوانم قصه بگویم؟!

زن آوازخوان : چرا که نه؟!

پادشاه : واقعا…همین مانده بود! تا وقتی که مثل شهرزاد هستم(باید قصه بگویم)….او هم باید تمام طول شب را قصه میگفت و انتظار صبحی را میکشید که سرنوشتش را معلوم میکند.

زن آوازخوان : « با خنده» من هم شهریار هولناک وحشتناکم؟!

پادشاه : بله…این عجیب نیست؟ امروز همه چیز بر عکس شده!

زن آوازخوان : نه…شما همیشه پادشاهید…من هم زنی هستم مثل شهرزاد، که دائما پیش پای شما مینشینم.

پادشاه : شهرزادی که تا رسیدن صبح، گریبان شهریان نگرانش را میفشارد!

زن آوازخوان : نه…برعکس، شهرزادی که دل پادشاهش را آرام و قلبش را شاد میکند. خواهید دید که من چطور تشویش و تردیدتان را از بین میبرم.

«دست میزند، بلافاصله صدای موسیقی ملایمی از پشت پرده بلند میشود

پادشاه : « بعد از اینکه گوش داد» اجرای زیبایی بود.

زن آوازخوان : خودم برایتان میرقصم.

« برمیخیزد و میرقصد

السلطان : «بعد انتهاء رقصتها» جمیل!… کل هذا جمیل!… أو تصنعین هذا کل لیله؟!…

الغانیه : لا یا مولای !… هذا استثناء!… لک أنت… فأنا لم أرقص بنفسی منذ عتقی وزواجی!… أما فی بقیه اللیالی فإن الجواری یقمن بالرقص والغناء!…

السلطان : من أجل زبائنک؟!…

الغانیه : بل قل ضیوفی!…

السلطان : کما تشائین… ضیوفک… لابد أن ضیوفک هؤلاء یدفعون إلیک فی کل هذا أجراً غالیاً… أدرکت الآن لماذا أنت علی هذا الثراء!…

الغانیه : ثرائی ورثته عن زوجی!… وإنی لأنفق أحیاناً علی هذه اللیالی أکثر مما أتقبل!!…

السلطان : لماذا؟… لوجه الله تعالی؟!…

الغانیه : لوجه الفن… إنی من هواته…

السلطان : «ساخراً» الفن الرفیع دون شک؟!…

الغانیه : أنت لاتصدق!…ولا تأخذ قولی علی سبیل الجد!… فلیکن!… ظن بی السوء ما شئت… لیس من عادتی الدفاع عن نفسی ضد ظنون الآخرین!… إنی فی أعین الناس امرأه سیئه السیره… وقد انتهی بی الأمر إلی قبول هذا الحکم… وقد وجدت فی ذلک الراحه لی… ولم یعد من مصلحتی تصحیح رأی الناس… عندما یجتاز إنسان أقصی حدود السوء فإنه یصبح حراً!…وأنا فی حاجه إلی حریتی!…

السلطان : أنت أیضاً؟!…

الغانیه : نعم… لأفعل ما یحلو لی…

السلطان : وما هو الذی یحلو لک؟!…

الغانیه : صحبه الرجال!…

السلطان : مفهوم!…

الغانیه : لا إنک قد فهمت خطأ… الأمر لیس کما فهمت…

السلطان : کیف هو إذن؟!

الغانیه : أترید الباطل أم الحقیقه؟…

السلطان : الحقیقه بالطبع!…

پادشاه : «پس از رقصِ زن» زیباست. همۀ اینها زیباست. هر شب این کار را میکنی؟

زن آوازخوان : نه سرورم! امشب استثناء است؛ فقط برای شماست. من از زمانی که آزاد شدم و ازدواج کردم، (تا بحال) نرقصیده ام. بقیۀ شبها کنیزهایم میخوانند و میرقصند.

پادشاه : برای مشتریهایت؟

زن آوازخوان : بهتر است بگویید: میهمانانم.

پادشاه : همان که تو میگویی…میهمانانت…حتما میهمانانت بابت همۀ اینها پول زیادی میدهند… حالا میفهمم چرا ثروتمندی!

زن آوازخوان : ثروت من، از شوهرم به من ارث رسیده! گاهی بیشتر از پولی که میگیرم، برای این شب‌ها خرج میکنم.

پادشاه : چرا؟! برای رضای خدا؟

زن آوازخوان : برای هنر…من از دوستداران هنرم.

پادشاه : «با تمسخر» حتما هنر متعالی؟!

زن آوازخوان : شما باور نمیکنید! حرفم را جدی نمیگیرید! مهم نیست. هر طور میخواهید در مورد من فکر کنید. عادت ندارم در برابر گمانهای دیگران از خودم دفاع کنم. من در چشم مردم زنی بد کاره ام و این حکم را قبول کرده ام. این طور راحت شده ام. دیگر به صلاح من نیست که نظر مردم را عوض کنم. وقتی انسان از نهایت بدی بگذرد، دیگر آزاد میشود و من محتاج این آزادیم.

پادشاه : تو هم محتاج آزادی هستی؟!

زن آوازخوان : بله…تا هر کاری دوست دارم انجام دهم.

پادشاه : دوست داری چکار کنی؟

زن آوازخوان : معاشرت با مردان.

پادشاه : آهان!

زن آوازخوان : نه، اشتباه متوجه شدید.آن طور که شما تصور میکنید، نیست.

پادشاه : پس چطور است؟

زن آوازخوان : میخواهید حقیقت را بدانید یا دروغ را؟

پادشاه : طبیعتا حقیقت را…

الغانیه : لن تصدق الحقیقه… ما جدوی قولی إذن؟!… إن حقیقه لا یصدقها الناس هی حقیقه لا نفع فیها…

السلطان : قولیها علی کل حال!…

الغانیه : سأقولها لمجرد تسلیتک!… تحلولی صحبه الرجال من أجل أرواحهم لا من أجل أجسادهم!… أفهمت؟…

السلطان : لا… لم أفهم جیداً!….

الغانیه : سأفصح… عندما کنت جاریه صغیره فی عمر من عندی الآن من الجواری نشأنی سیدی علی حب الشعر والغناء والعرف… وکان یجعلنی أحضر ولائمه وأحادث ضیوفه، وکانوا من الشعراء والمغنیین، کما کانوا من أصحاب الظرف والروح والفکر… وکنا نسهر اللیالی ننشد الشعر ونغنی ونطرب ونتجاذب الحدیث، ونتراشق بالروائع واللوامع من فنون الکلام، ونضحک من أعماق قلوبنا… کانت تلک اللیالی رائعه فاخره، کما کانت بریئه طاهره… وأرجو أن تصدق ذلک… فسیدی کان رجلا فاضلا، ولم تکن له من متعه فی الحیاه إلا هذه اللیالی… متعه بلا خطیئه وبلا تبذل… علی هذا نشأنی وربانی… فلما صرت زوجته فیما بعد لم یرد أن یحرمنی متعه هذه اللیالی التی کانت تخلب لبی، فسمح لی بالاستمرار فی حضورها، ولکن من خلف أستار من الحریر… تلک هی کل القصه…

السلطان : وبعد وفاته؟…

الغانیه : بعد وفاته لم أستطع التخلی عن هذه العاده، فاستأنفت دعوتی لضیوف زوجی… کنت أستقبلهم بادیء الأمر وأنا محتجبه خلف أستار الحریر… لکن عندما أخذ أهل الحی فی اللغط حولی وإطلاق الشائعات عنی لمرأی الرجال الداخلین کل لیله بیت امرأه لا بعل لها، لم أجد معنی للمضی فی الاحتجاب خلف الأستار… وقلت: ما دام حکم الناس قد أداننی، فلأجعل من نفسی قاضیاً علی تصرفاتی!…

السلطان : إنه حقاً لعجیب أن یعلن ظاهرک کل هذا الإعلان عما لیس فی باطنک!… واجهه حانوتک تعلن عن بضاعه لا توجد فی الداخل!…

الغانیه : لک أن تصدق أو لا تصدق ما قلت لک!…

السلطان : إنی أفضل أن أصدق… هذا أدعی إلی اطمئنانی!…

زن آوازخوان : حقیقت را باور نمیکنید! پس حرف من چه فایده ای دارد؟حقیقتی که مردم آن را باور نمیکنند، هیچ سودی ندارد.

پادشاه : در هر صورت، حقیقت را بگو.

زن آوازخوان : فقط برای این که خیال شما را راحت کنم میگویم. همنشینی با مردان را به خاطر روح آنان دوست دارم، نه بخاطر جسمشان. متوجه شدید؟

پادشاه : نه…درست متوجه نشدم.

زن آوازخوان : توضیح میدهم… وقتی که مثل کنیزهای الآنِ خودم، کم سن و سال بودم، اربابم مرا با عشق شعر و آواز و نوازندگی بزرگ کرد. اجازه میداد در مهمانیهایش حضور داشته باشم و با مهمانانش که از شاعران و خوانندگان و آدمهای خوش ذوق و فرهیخته بودند، صحبت کنم. شبها بیدار بودیم، شعر میسرودیم، آواز میخواندیم، مینواختیم و غرق در صحبت میشدیم و زیباترین جملات را میگفتیم و میشنیدیم و از ته دل میخندیدیم. شبهایی زیبا و با شکوه و البته بدون گناه بود. امیدوارم باور کنید. اربابم مرد فرهیخته ای بود. در زندگی، غیر از این شبها، تفریح دیگری نداشت؛ تفریحی بدون معصیت و هرزگی. مرا این طور پرورش داد و تربیت کرد. بعدها که همسر او شدم، نمیخواست مرا از این شبها- که هوش از سرم میبرد- محروم کند از این رو به من اجازه داد باز هم در میهمانیها شرکت کنم؛ البته از پشت پردههای حریر…تمام قصه همین بود.

پادشاه : بعد از مرگش چطور؟

زن آوازخوان : بعد از مرگ شوهرم نتوانستم این عادت را ترک کنم. باز هم مهمانهای او را دعوت کردم. اوایل، از پشت پردههای حریر، ار آنها استقبال میکردم ولی از هنگامی که اهل محل، به خاطر دیدن مردانی که هر شب وارد خانۀ بیوه زنی میشدند، شروع به تهمت زدن و شایعه سازی، کردند، دیگر دلیلی برای ادامه دادن به این پرده پوشی پیدا نکردم و گفتم: حالا که مردم مرا متهم میکنند، باید خودم قاضیِ رفتار خودم باشم.

پادشاه : واقعا عجیب است که ظاهر تو چیزی را نشان میدهد که در باطنت وجود ندارد. بیرون دکان تو کالاهایی است که در داخل دکان وجود ندارد.

زن آوازخوان : میل شماست که حرفهای مرا باور کنید یا نه!

پادشاه : ترجیح میدهم باور کنم، این به من اطمینان خاطر میدهد.

الغانیه : مهما یکن من أمر فأنا لا أعتزم مطلقاً تغییر حیاتی ولا عاداتی!… إذا کان طریقی قد امتلأ بالوحل فإنی ماضیه فی خوضه والسیر فیه…

السلطان : الوحل!!… إنه موجود فی کل طریق… ثقی من ذلک!…

الغانیه : لقد ذکرتنی الآن بما فعلته بک أمام الجماهیر!…

السلطان : حقاً… لقد مرغتنی فیه!…

الغانیه : کنت وقحه معک عن عمد، ومتبذله سلیطه عن قصد… أتدری لماذا؟… لأنی کنت أتخیلک فی صوره أخری!… صوره سلطان متعجرف یزهو ویتبختر ویتعالی فی خیلاء جبروته!… کأغلب السلاطین!… بل لعلک أکثرهم غروراً وأشدهم غطرسه، بسبب حروبک وانتصاراتک… فالناس یتحدثون دائماً عن تلک الیاقوته الخیالیه التی تزین عمامتک… تلک الیاقوته الفریده فی الدنیا التی قیل: إنک انتزعتها بحد سیفک من رأس کبیر المغول!… نعم… أعمالک عجیبه وعظیمه لذلک کانت صورتک فی رأسی مرادفه للتکبر والتحجر والقسوه… لکن ما إن حادثتنی بهذا اللطف وهذا التواضع حتی أصابنی شیء من الذهول والحیره!…

السلطان : لا تغتری!… إنی لست دائماً بهذا اللطف، ولا بهذا التواضع!… هناک لحظات أکون فیها أشد قسوه ووحشیه من أسوأ السلاطین!…

الغانیه : لست أصدق هذا…

السلطان : لأنک واقعه تحت تأثیر الظروف الحاضره!…

الغانیه : تقصد أنک لطیف معی أنا بصفه خاصه؟!…. إن هذا لیملؤنی فخراً واعتزازاً یا مولای العزیز!… لکن مهلا!… لعلی أسأت الفهم… ما الذی یدعوک إلی هذا اللطف معی؟… أهو شخصی؟… أم القرار الذی تنتظره منی . عند مطلع الفجر؟!…

السلطان : إنی أتکلف اللطف معک وأتصنعه لأستدر عطفک!… ألیس کذلک؟!

الغانیه : وما إن تظفر بحریتک حتی تعود إلی طبعک الأصیل، وتصبح السلطان القاسی الذی یسعی إلی الانتقام لساعات إذلاله… وعندئذ تحین ساعه هلاکی!…

السلطان : من الحکمه إذن وبعد النظر أن تمسکینی دائماً فی قبضتک وملکک!…

الغانیه : ألیس کذلک؟…

السلطان : هذا هو المنطق بعینه، ما دامت قد داخلتک ریبه.

زن آوازخوان : هر اتفاقی که بیفتد، تصمیم به تغییر زندگی و عادتهایم ندارم، حتی اگر راهم پر ازگل و لای باشد، به راه می افتم و پیش میروم.

پادشاه : گل و لای!… در هر راهی هست. مطمئن باش.

زن آوازخوان : حالا رفتاری را که پیش چشم مردم با شما داشتم، به یادم آوردید.

پادشاه : واقعا…مرا در گل غوطه ور کردی!

زن آوازخوان : عمدا با شما گستاخی و بد دهانی کردم. میدانید چرا؟…چون تصور دیگری از شما داشتم! تصورمیکردم پادشاهی متکبر و مغرور هستید که مثل اکثر پادشاهان به قدرتش میبالد و با ناز و تکبر راه میرود، شاید هم به خاطر جنگها و پیروزیهایتان، از مغرورترین و خودخواه ترین آنها هستید. مردم همیشه از آن یاقوت رؤیایی که زینت عمامۀ شماست، صحبت میکنند؛ یاقوت منحصر به فردی که میگویند (آن را) با لبۀ شمشیرتان از روی تاج فرماندۀ مغولها کنده اید….بله…کارهای شما عجیب و غریب و بزرگ است برای همین، تصویر شما در ذهن من، مساوی با خود خواهی و سنگ دلی و بی رحمی بود. ولی وقتی که با این مهربانی و تواضع با من صحبت کردید، شگفت زده شدم!

پادشاه : فریب نخور! من همیشه این قدر مهربان و متواضع نیستم.گاهی از بدترین پادشاهان، بی رحم تر و وحشی ترم!

زن آوازخوان : باور نمیکنم.

پادشاه : چون تحت تأثیر شرایط فعلی هستی!

زن آوازخوان : منظور شما این است که فقط با من مهربانید؟ سرور عزیزم! این لطف، به من احساس افتخار میدهد. ولی (لحظه ای) صبر کنید! شاید من، بد متوجه شدم. چه چیزی باعث شده که با من اینقدر مهربان باشید؟به خاطر خودم یا به خاطر کاری است که توقع دارید صبح انجام دهم؟

پادشاه : من با تو تظاهر به مهربانی میکنم تا رضایت تو را بیشتر جلب کنم. این طور نیست؟

زن آوازخوان : و به محض این که آزادیتان را به دست آوردید به اخلاق واقعیتان باز میگردید و همان پادشاه سنگ دلی خواهید شد که به خاطر این ساعتهای خواری خود، انتقام خواهد گرفت و آنگاه زمان مرگ من فرا میرسد.

پادشاه : پس این نشانۀ دانایی و دور اندیشی است که مرا در چنگ و تحت سلطۀ خود بگیری!

زن آوازخوان : این طور نیست؟

پادشاه : تا وقتی که( به من) شک داری، این کار، عین منطق است.

الغانیه : أو لیس الحق أن أرتاب؟!…

السلطان : لست ألومک إذا فعلت … فأنا الذی ألقیت فی نفسک، بکل بساطه وبغیر احتیاط، بذور الریب، بما أقوله عن نفسی!…

الغانیه : «وهی تتأمله فاحصه» لا…

السلطان : لا؟… ماذا؟!…

الغانیه : إنی أفضل الاعتماد علی غریزه المرأه فی أعماقی!… إنها لا تخدعنی أبداً!…

السلطان : وماذا تقول لک غریزه المرأه؟!…

الغانیه : تقول لی إنک لست من ذلک الطراز من الرجال إنک مختلف… وکان ینبغی أن أدرک هذا منذ اللحظه التی رأیتک فیها تتخلی عن استخدام سیفک!…

السلطان : لو تعلمین کم کان یسهل الأمر لو أنی استخدمت سیفی!…

الغانیه : أتندم علی ذلک الآن؟…

السلطان : إنما أتحدث عن السهوله!… لکن الانتصار الحق هو فی حل العقده بلباقه الأصابع…

الغانیه : وهذا ما أنت بسبیله الآن؟!…

السلطان : نعم… ولکنی لست واثقاً من النتیجه!…

الغانیه : هب أن النتیجه خیبت أملک… ماذا أنت صانع؟!…

السلطان : لکن سبق أن قلت لک…

الغانیه : تنزل عن العرش!…

السلطان : نعم!

الغانیه : لا… لست أعتقد أنک فاعل هذا حقاً!… إنی لست من البلاهه والغباء حتی أعتقد هذا أو آخذه مأخذ الجد… وحتی لو أردت أنت أن تفعل، فما من فرد واحد فی البلاد یقبل، أو یدعک تقدم علی هذا الفعل!… إنک البلاد یقبل، أو یدعک تقدم علی هذا الفعل!…إنک ستحمل حملا علی قبول الحل السهل، وستعود إلی استخدام الوسیله البسیطه!…

السلطان : لم یحدث قط أنی رجعت خطوه إلی الوراء… ولا حتی فی میدان القتال… أعترف أن هذا خطأ من الناحیه الحربیه، فهناک أحوال یتحتم فیها التقهقر…ولکنی ما فعلت هذا قط… لعل الحظ کان یحابینی… لقد اعتدت علی کل حال هذه العاده السیئه!…

زن آوازخوان : حق ندارم شک کنم؟

پادشاه : اگر شک کنی، تو را سرزنش نمیکنم. چون من بودم که با تمام سادگی و بی احتیاطی، با چیزهایی که در مورد خودم گفتم، بذر شک را در دل تو انداختم.

زن آوازخوان : «با دقت به او نگاه میکند» نه…

پادشاه : نه؟…نه یعنی چه؟!

زن آوازخوان : ترجیح میدهم به احساس زنانه ای که در عمق وجودم دارم، اعتماد کنم. این حس، هرگز به من دروغ نمیگوید.

پادشاه : این احساس، به تو چه میگوید؟

زن آوازخوان : میگوید که شما از آن دسته مردها نیستید.این را باید از همان لحظه ای که دست از شمشیرتان برداشتید، میفهمیدم.

پادشاه : کاش میدانستی که اگر شمشیرم را به کار میگرفتم، چقدر کار راحت میشد.

زن آوازخوان : حالا از به کار نبردن شمشیر پشیمانید؟

پادشاه : من از سادگی (کار) حرف میزنم اما پیروزی واقعی، باز کردن گره با مهارت دست است.

زن آوازخوان : این، همان راهی است که الآن میروید؟

پادشاه : بله…اما به نتیجه، مطمئن نیستم.

زن آوازخوان : به فرض ناامیدی از نتیجۀ این کار…چه میکنید؟

پادشاه : ولی قبلا که گفتم…

زن آوازخوان : دست از تاج و تخت برمیدارید!

پادشاه : بله.

زن آوازخوان : گمان نمیکنم که واقعا این کار را انجام دهید. من ساده لوح نیستم که این حرف را جدی بگیرم، حتی اگر خودتان هم بخواهید، هیچ کس در کشور قبول نمیکند و نمیگذارد این کار را انجام دهید و شما مجبور میشوید راه حل ساده را انتخاب کنید و وسیلۀ ساده را به کار بگیرید.

پادشاه : هیچ وقت نشده یک قدم به عقب برگردم، حتی در میدان جنگ. میدانم که این کار از نظر نظامی اشتباه است و گاهی عقب نشینی لازم میشود ولی من هرگز این کار را نکرده ام. شاید بخت با من یار بوده ولی به هر حال این عادت بد را داشته ام.

الغانیه : إنک مدهش!…

السلطان : بل الحقیقه أنی رجل عدیم الخیال!…

الغانیه : أنت؟!…

السلطان : الدلیل هو أنی لو کنت أملک خیالا وتصورت ما ینتظرنی فی نهایه مثل هذا الطریق لکنت صعقت!…

الغانیه : ما من شیء یصعقک… إن لک لرباطه جأش، وثقه بالنفس، وتحکما فی أعمالک، وقدره علی صنع ما ترید بدقه وإحکام وحزم… إنک بعید عن الضعف والمخاتله… إنک صریح… طبیعی… شجاع… تحترم شروط اللعب بأمانه و إخلاص… هذا کل ما فی الأمر…

السلطان : أتتملقیننی؟!… من الذی علیه تملق الآخر؟!… إنها الأوضاع مره أخری قد انقلبت؟!…

الغانیه : أتسمح لی یا سلطانی العزیز؟…

السلطان : بماذا؟…

الغانیه : بسؤال شخصی… أود أن ألقیه علیک!…

السلطان : شخصی؟!… أو کل هذا الذی نحن فیه لم یکن شخصیاً؟!…

الغانیه : أرید أن أسألک عن قلبک؟… عن الحب؟…

السلطان : الحب؟!… أی حب؟!…

الغانیه : الحب… لامرأه؟…

السلطان : أتتصورین أنه لدی من الوقت ما أشغل فیه بمثل هذه الأشیاء؟!…

الغانیه : عجیب!… قلبک لم یفتح أبداً لحب امرأه؟!…

السلطان : وما لک قد فتحت عینیک واسعتین هکذا من الدهشه!… أهی مسأله خطیره إلی هذا الحد؟!…

الغانیه : لکنک بالتأکید قد عرفت نساء کثیرات؟!…

السلطان : بالضروره… تلک طبیعه الحیاه الحرییه… قائد الجیش کما تعلمین، تساق إلیه فی کل لیله أسیره من الأسیرات، أو سبیه من السبایا…وأحیاناً یکون بینهن جمیلات… هذا کل ما فی الموضوع…

الغانیه : وما من امرأه واحده بالذات نجحت فی اجتذاب نظراتک؟!…

زن آوازخوان : شما آدم عجیبی هستید!

پادشاه : بلکه در حقیقت، بیخیالم.

زن آوازخوان : شما؟!

پادشاه : به این دلیل که اگر تصور میکردم که چه چیزی در آخر این راه در انتظار من است، وحشت زده میشدم.

زن آوازخوان : هیچ چیزی شما را وحشت زده نمیکند. شما متانت و اعتماد به نفس دارید و رفتارتان را کنترل میکنید. میتوانید هر کاری را با دقت و تسلط و قاطعیت انجام دهید. شما از ضعف و خیانت به دورید. رو راست و بی ریا و شجاع هستید. با راستی و درستی به شروط بازی پایبندید. تمام مسئله همین است.

پادشاه : چاپلوسی مرا میکنی؟ چه کسی باید چاپلوسی کند؟ اوضاع بار دیگر دگرگون شد؟

زن آوازخوان : پادشاه عزیز! به من اجازه میدهید؟

پادشاه : برای چه؟

زن آوازخوان : برای یک سؤال خصوصی.میخواهم آن را از شما بپرسم.

پادشاه : خصوصی؟! مگر تمام این شرایطی که داریم خصوصی نیست؟

زن آوازخوان : میخواهم دربارۀ دلتان بپرسم، دربارۀ عشق.

پادشاه : عشق؟! کدام عشق؟!

زن آوازخوان : عشق…به یک زن…

پادشاه : فکر میکنی من آنقدر وقت دارم که به چنین کارهایی بپردازم؟

زن آوازخوان : عجیب است! درِ قلب شما تابحال به روی عشق زنی باز نشده؟

پادشاه : چرا از تعجب، این گونه چشمانت از حدقه بیرون زده؟! این مسأله اینقدر مهم است؟!

زن آوازخوان : ولی حتما زنان زیادی را تجربه کرده اید.

پادشاه : به ناچار…این طبیعت زندگی نظامی است. همان طور که میدانی هرشب زنی از اسیران جنگی برای فرماندۀ سپاه می آورند… گاهی بین آنها زنان زیبایی هست. کل ماجرا همین است.

زن آوازخوان : هیچ زنی نیست که نظر شما را به خود جلب کرده باشد؟

السلطان : نظراتی؟!…یجب أن تعلمی أنه فی نهایه الیوم أعود دائماً إلی خیمتی بعینین محشوتین بغبار المعرکه؟!…

الغانیه : وفی الیوم التالی؟!… ألا تحتفظ بذکری واحده من تلک الجمیلات؟!…

السلطان : فی الیوم التالی أعود إلی امتطاء جوادی… وأفکر فی شیء آخر…

الغانیه : ولکن الآن… أنت السلطان… ولدیک دون ریب فسحه من الوقت للحب…

السلطان : أهذا اعتقادک!…

الغانیه : ما الذی یمنعک؟!…

السلطان : مشاکل الحکم!… وهذه إحداها؟!… تلک التی هبطت علی رأسی الیوم… علی غیر انتظار…وأوقعتنی فی هذه الورطه!… أترین مشکله کهذه یمکن أن یصفو معها المزاج للحب!…

الغانیه : «تضحک» حقاً…

السلطان : تضحکین!….

الغانیه : سؤال آخر… هو الأخیر!… ثق من ذلک!… سؤال جاد جداً هذه المره؛ لأنه یتعلق بی…

السلطان : بک؟!…

الغانیه : نعم… فلنفرض أنک أعتقت عند الفجر… ستعود طبعاً إلی قصرک!…

السلطان : طبعاً… لدی أعمالی هناک تنتظرنی…

الغانیه : وأنا؟!…

السلطان : وأنت ماذا؟!…

الغانیه : ألن تفکر فی بعد ذلک!…

السلطان : لست أفهم…

الغانیه : لم تفهم حقاً ما أعنی؟!…

السلطان : تعلمین أن لغه النساء تدق علی وتغمض فی کثیر من الأحیان…

الغانیه : إنک تفهمنی جیداً… لأنک فی غایه الذکاء والفطنه، بل و فی رقه الشعور أیضاً، علی الرغم مما یبدو علیک، ومما ترید أن تتظاهر به… ومع ذلک سأوضح لک لغتی، إلیک ما أرید أن أعرف: هل ستنسانی کلیه، وتمحونی من ذاکرتک بمجرد انصرافک من هنا؟!…

السلطان : لا أظن أنه فی الإمکان أن أمحوک کلیه من ذاکرتی.

پادشاه : نظر من؟! لازم است بدانی که من معمولا در انتهای روز با چشمانی پر از گرد و غبار جنگ، به خیمه ام برمیگردم.

زن آوازخوان : در روز بعد (از جنگ) چطور؟حتی یک خاطره هم از آن زیبارویان به یادتان نمیماند؟

پادشاه : روز بعد سوار بر اسبم میشوم و به چیز دیگری فکر میکنم.

زن آوازخوان : ولی الآن…شما پادشاه هستید ومطمئنا فرصت زیادی برای عاشق شدن دارید.

پادشاه : تو این طور فکر میکنی؟

زن آوازخوان : چه چیزی مانع شماست؟

پادشاه : مشکلات حکومت. این هم یکی از آنها… آنچه امروز، به طرزی غیر منتظره، بر سرم آمد و مرا به این دردسر انداخت! فکر میکنی چنین مشکلاتی، حس و حال عاشق شدن باقی میگذارد؟

زن آوازخوان : «میخندد» واقعا…

پادشاه : میخندی؟

زن آوازخوان : یک سؤال دیگر…آخرین سؤال است. مطمئن باشید. این دفعه سؤال، خیلی جدی است. چون مربوط به خود من است.

پادشاه : مربوط به تو؟

زن آوازخوان : بله…فرض کنیم که صبح، شما را آزاد میکنم. حتما به قصرتان بر میگردید.

پادشاه : طبیعتا…آنجا کارهایی دارم که باید انجام دهم.

زن آوازخوان : و من؟

پادشاه : تو چه؟

زن آوازخوان : بعد از این، هرگز به من فکر نمیکنید؟

پادشاه : نمیفهمم…

زن آوازخوان : واقعا منظورم را نمیفهمید؟

پادشاه : میدانی که بسیاری از اوقات زبان زنها برایم پیچیده و مبهم است.

زن آوازخوان : منظور مرا خوب میفهمید چون بسیار باهوش هستید و همچنین بر خلاف آنچه تظاهر میکنید، با احساسید. با این وجود برایتان توضیح میدهم: مرا کاملا فراموش میکنید و به محض بیرون رفتن از اینجا، مرا از حافظه تان پاک میکنید؟

پادشاه : فکر نمیکنم که بتوانم تو را کاملا فراموش کنم.

الغانیه : و هل ستحتفظ لی بذکری طیبه؟…

السلطان : بدون شک!…

الغانیه : وهذا هو کل شیء؟!… وهکذا ینتهی کل شیء بالنسبه إلیَّ…

السلطان : أسنعود من جدید إلی ما سبق من…

الغانیه : لا… أرید فقط أن أسألک: أهذه اللیله هی لیلتنا الأخیره معاً؟!…

السلطان : وهذا سؤال عسیر الجواب!…

الغانیه : حسن!… لا تجب عنه الآن!…

«تظهر الخادم»

الخادمه : العشاء معد یا مولاتی…

الغانیه : «تنهض» تفضل یا مولای !…

السلطان : «وهو ینهض» إنک لآیه فی الکرم والحفاوه!…

الغانیه : بل أنت الذی تکرم علی…

«تقوده إلی داخل المنزل… تصاحبهما موسیقی… وینطفیء نور الحجره، وتضیء الساحه إضاءه خفیفه»

الإسکاف : «للخمار فی رکن من الساحه» انظر!…هاهما ذان یطفئان النور!…

الخمار : «ناظراً إلی النافذه» تلک علامه طیبه!…

الإسکاف : کیف؟!…

الخمار : إطفاء النور معناه الذهاب إلی الفراش!…

الإسکاف : وإذن!…

الخمار : وإذن فالاتفاق تام…

الإسکاف : علی ماذا…

الخمار : علی کل شیء!…

الإسکاف : تعنی أنها ستقبل التخلی عنه عند الفجر؟!…

الخمار : نعم!…

الإسکاف : وبهذا تکسب أنت الرهان!…

زن آوازخوان : خاطرۀ خوشی از من خواهید داشت؟

پادشاه : البته…

زن آوازخوان : فقط همین؟ و این طور همه چیز در مورد من تمام میشود؟

پادشاه : باز به بحثهای قبلی برمیگردیم؟

زن آوازخوان : نه…فقط میخواهم بپرسم…این آخرین شبی است که با هم هستیم؟

پادشاه : جواب به این سؤال سخت است!

زن آوازخوان : خیلی خوب…الآن جواب ندهید.

« خدمتکار وارد میشود»

خدمتکار : بانوی من! شام حاضر است.

زن آوازخوان : «بلند میشود» بفرمایید سرورم…

پادشاه : «در حالی که بلند میشود» تو اسوۀ سخاوت و مهمان نوازی هستی!

زن آوازخوان : شما به من لطف دارید.

« او را به اندرونی خانه راهنمایی میکند…با (رفتن) آنها موسیقی نواخته میشود، چراغ اتاق خاموش میشود ونوری ملایم، میدان را روشن میکند

کفاش : «در گوشه ای از میدان خطاب به شراب فروش» ببین! این دو نفر هم چراغ را خاموش کردند!

شراب فروش: «به پنجره نگاه میکند» این علامت خوبی است.

کفاش : چطور؟

شراب فروش : خاموش کردن چراغ به معنی رفتن به بستر است.

کفاش : بنابراین…

شراب فروش : بنابر این توافق انجام شده.

کفاش : توافق بر چه چیز؟

شراب فروش : بر همه چیز.

کفاش : منظورت این است که او قبول میکند که صبح، پادشاه را آزاد کند؟

شراب فروش : بله…

کفاش : و به این ترتیب، تو شرط را بردی!

الخمار : بدون أدنی شک!…

الإسکاف : أنت متفائل أکثر مما ینبغی یا صدیقی!… امرأه کهذه تقبل بهذه السهوله أن تلقی بما لها فی البحر؟!…

الخمار : من یدریک؟!… إنی أقول: نعم…

الإسکاف : وأنا أقول لا…

الخمار : حسن… فلننتظر الفجر!…

الإسکاف : فی أی وقت نحن الآن؟…

الخمار : «ناظراً إلی السماء» بحسب النجوم، نحن الآن تقریباً فی منتصف اللیل!…

الإسکاف : الفجر لم یزل بعیداً، وقد بدأ یداعبنی النعاس!…

الخمار : اذهب إلی فراشک!…

الإسکاف : أنا؟!… مستحیل!… المدینه کلها تسهر اللیله، وأنا الذی ینام؟!… بل إنی أجدر الناس جمیعاً بالسهر حتی الفجر… کی أشهد هزیمتک!…

الخمار : هزیمتی أنا؟!…

الإسکاف : بدون شک!…

الخمار : ستری من منا المنهزم الخاسر!…

الإسکاف : «ملتفتاً إلی طرف من الساحه» انظر!… هناک!…

الخمار : ماذا؟…

الإسکاف : «هامسا!» الوزیر والجلاد… یبدو علیهما مظهر من یتآمر؟…

الخمار : صه!…

«الوزیر یقطع المکان جیئه وذهاباً، وهو یستجوب الجلاد.»

الوزیر : ماذا سمعت بالتحدید من الحراس؟!…

الجلاد : سمعتهم یقولون، یا مولای الوزیر: إنه من المتحیل قهر الناس، وإرغامهم علی الرقاد هذه اللیله!… إن الجموع لم تزل واقفه أو جالسه القرفصاء فی الدروب والأزقه، والکل فی تهامس ولغط…

الوزیر : لغط؟!…

شراب فروش : بدون کوچکترین شکی.

کفاش : تو بیش از حد، خوش بین هستی رفیق! چنین زنی به این راحتی قبول میکند پولش را در آب دریا بریزد؟

شراب فروش : از کجا میدانی؟ من میگویم: بله…

کفاش : من میگویم: نه…

شراب فروش : خیلی خوب…پس منتظر صبح میمانیم.

کفاش : الآن چه موقع است؟

شراب فروش : «در حالی که به آسمان نگاه میکند» بنابر ستارهها، الآن تقریبا نصف شب است.

کفاش : تا صبح خیلی مانده، دارد خوابم میگیرد.

شراب فروش : برو بخواب.

کفاش : من؟! محال است! همۀ شهر بیدارند، من بخوابم؟! من از همۀ مردم سزاوارترم که تا صبح بیدار باشم و شکست تو را ببینم.

شراب فروش : شکست من؟!

کفاش : مسلما…

شراب فروش : خواهیم دید که کدام یک از ما بازنده است!

کفاش : « به آن طرف میدان نگاه میکند» نگاه کن…آنجا (را ببین)!

شراب فروش : چه چیز را؟

کفاش : « آهسته» وزیر و جلاد را…از قیافههایشان پیداست که دارند توطئه میکنند.

شراب فروش: ساکت باش…

« وزیر، قدم میزند و از جلاد باز جویی میکند…»

وزیر : دقیقا از نگهبانها چه شنیدی؟

جلاد : جناب وزیر! شنیدم که میگویند: امشب، نمیشود مردم را مجبور کرد و به زور به رختخواب فرستاد. جمعیت همچنان ایستاده اند یا در مسیرها و کوچهها روی زمین چمباتمه زده اند در حالی که با هم زمزمه میکنند و شایعه سازی میکنند!

وزیر : شایعه؟!

الجلاد : نعم…

الوزیر : و فیم هذا التهامس و اللغط؟!…

الجلاد : فی حکایه السلطان طبعاً… و فی… و فیما یصنع اللیله فی هذا البیت…

الوزیر : و ماذا عساه یصنع فی هذا البیت؟… حسب رأیک!…

الجلاد : أتسألنی أنا یا مولای الوزیر؟!…

الوزیر : نعم… أسألک أنت… ألست من الشعب!…و رأیک یمثل الرأی العام؟!…أجبنی !… ماذا تتصور السلطان یصنع فی هذا البیت؟!…

الجلاد : فی الواقع… إنه قطعاً… لا یقیم هناک الصلاه!…

الوزیر : أتمزح!… وتجسر؟!…

الجلاد : عفواً یا مولای الوزیر!… إنما أردت فقط أن أقول إن هذا البیت… لیس بالمکان المطهر!…

الوزیر : إذن… فاللغط یجری علی هذا النحو فی المدینه؟!… إن السلطان یقضی اللیله فی بیت…

الجلاد : من بیوت الدعاره…

الوزیر : ماذا تقول؟…

الجلاد : هذا ما یقولون هم یا مولای … إنی أروی ما سمعت….

الوزیر : أهذا کل ما یذکره الناس من هذه المسأله الخطیره؟!…ینسون المقصد النبیل،والهدف السامی ، والفکره الرفیعه، والغایه القومیه!… حتی أنت أیضاً قد نسیت کل هذا فیما أری…

الجلاد : لا یا مولای الوزیر… لم أنس شیئا!…

الوزیر : ستری!… قل لی إذن لماذا قبل السلطان دخول هذا البیت؟…

الجلاد : کی … کی یرضی العاهره!…

الوزیر : أهذا کل ما فی الأمر؟!… یا للإسفاف!…

الجلاد : یا مولای الوزیر!… لقد کنت حاضراً… ورأیت وسمعت کل شی ء… منذ البدایه…

الوزیر : ولم تفهم شیئاً من کل ذلک، إلا الجانب التافه الهابط من المسأله… أیوجد کثیرون مثلک بین الناس؟!…

الجلاد : الجمیع کانوا حاضرین مثلی …

جلاد : بله…

وزیر : این زمزمهها و شایعهها در مورد چیست؟

جلاد : طبیعتا حرف از پادشاه است و در مورد… در مورد کاری که امشب در این خانه میکند.

وزیر : به نظر تو، امشب (پادشاه) چه کاری میتواند در این خانه انجام دهد؟

جلاد : جناب وزیر! از من میپرسید؟

وزیر : بله…از تو میپرسم. مگر تو جزء مردم نیستی؟مگر نظر تو، نظر مردم نیست؟ جواب مرا بده. فکر میکنی پادشاه در این خانه چه میکند؟

جلاد : در حقیقت…او مسلما…در آنجا نماز نمیخواند.

وزیر : مسخره میکنی؟ گستاخی میکنی؟

جلاد : ببخشید جناب وزیر! فقط خواستم بگویم که این خانه…مکان پاکی نیست.

وزیر : پس…چنین شایعه ای در حال انتشار در شهر است؟! پادشاه، امشب در فلان خانه است!

جلاد : در یکی از روسپی خانهها.

وزیر : این چه حرفی است که میزنی؟

جلاد : سرورم! اینها چیزهایی است که مردم میگویند…من حرفهایی را که شنیدم، نقل میکنم.

وزیر : تمام حرفشان راجع به مسألۀ به این مهمی، همین است؟ آن نیت و اندیشۀ عالی و هدف ملی را فراموش کرده اند؟ میبینم که تو نیز همۀ اینها را از یاد برده ای!

جلاد : نه جناب وزیر! چیزی را فراموش نکرده ام.

وزیر : خواهیم دید. خوب بگو ببینم، چرا پادشاه قبول کرد که به این خانه برود؟

جلاد : برای این که…برای این که فاحشه را راضی کند!

وزیر : همۀ حرفشان در مورد این قضیه، همین است؟ تأسف آور است!

جلاد : جناب وزیر! من آنجا بودم…و همه چیز را از اول، دیدم و شنیدم.

وزیر : به جز این جنبۀ بی اهمیت مسأله، چیز دیگری نفهمیده ای؟! بین مردم، خیلیها مثل تو فکر میکنند؟

جلاد : بقیه(هم) حضاری بودند مثل من.

الوزیر : والجمیع فهموا ما فهمت… فیما أظن!… ولا یدور کلامهم حول السبب العمیق والمعنی الجلیل لکل ما حدث… و إنما الکلام یدور حول ما تقول أنت: السلطان یقضی لیلته فی بیت من بیوت الدعاره!… یا لها من کارثه!… تلک هی الکارثه الحقیقیه!…

«قاضی القضاه یظهر»

القاضی : لم أنم فی لیلتی !…

الوزیر : أنت أیضاً؟!…

القاضی : کیف؟… أنا أیضاً؟!…

الوزیر : المدینه کلها هی الأخری لم تنم هذه اللیله!…

القاضی : أعرف هذا…

الوزیر : والکل یتهامس ویلغط!…

القاضی : أعرف هذا کذلک…

الوزیر : وهل تعرف ما یقولون فی المدینه؟!…

القاضی : أسوأ ما یمکن أن یقال!… إن موضع الإثاره والاهتمام عند الناس هو جانب الفضیحه فی المسأله!…

الوزیر : مع الأسف!…

القاضی : إنها غلطتی !…

الوزیر : وغلطتی أنا أیضاً… کان ینبغی أن أکون أشد حزماً فی الدفاع عن رأیی !…

القاضی : لکن من جبهه أخری… کیف کنا نستطیع أن نتوقع هذا التدخل من تلک المرأه؟!…

الوزیر : کان ینبغی أن نتوقع کل شی ء!…

القاضی : أصبت!…

الوزیر : الآن قضی الأمر… ولم یعد فی مقدور نا صنع شی ء!…

القاضی : بل إنه فی مقدورنا أن ننتزع السلطان من هذا البیت…

الوزیر : یجب أن ننتظر الفجر!…

القاضی : بل الآن… وفی الحال!…

الوزیر : ولکن الفجر لم یزل بعیداً!…

وزیر : حدس میزنم برداشت بقیه هم مثل تو باشد و حرفشان دربارۀ انگیزۀ حقیقی و مفهوم عالی همۀ این ماجرا نیست؛ فقط در مورد آن چیزی است که تو میگویی: پادشاه، شب خود را در یکی از روسپی خانهها میگذراند! چه فاجعه ای! این فاجعۀ واقعی است!

« قاضی القضات از راه میرسد.»

قاضی : امشب اصلا نخوابیدم.

وزیر : تو هم (نخوابیدی)؟

قاضی : چطور؟ من هم؟!

وزیر : هیچ کدام از مردم شهر نیز امشب نخوابیده اند!

قاضی : میدانم.

وزیر : در گوشی حرف میزنند و شایعه سازی میکنند.

قاضی : این را هم میدانم.

وزیر : میدانی در شهر چه میگویند؟

قاضی : بدترین چیزی که میشود گفت! چیزی که مایۀ تحریک و توجه مردم است، جنبۀ زشت مسأله است!

وزیر : متأسفانه…

قاضی : اشتباه من بود.

وزیر : من هم اشتباه کردم…باید در دفاع از نظرم بیشتر پافشاری میکردم.

قاضی : ولی از طرف دیگر…چطور میتوانستیم دخالت این زن را پیش بینی کنیم؟

وزیر : باید پیش بینی هر اتفاقی را میکردیم.

قاضی : درست است.

وزیر : الآن کار از کار گذشته است. دیگر نمیتوانیم کاری کنیم.

قاضی : برعکس، ما میتوانیم پادشاه را از این خانه بیرون بیاوریم.

وزیر : باید منتظر صبح باشیم.

قاضی : نه، همین الآن…فورا.

وزیر : ولی تا صبح خیلی وقت مانده.

القاضی : یجب إحضاره الآن… وفی الحال!…

الوزیر : من؟!…ماذا؟!…

القاضی : الفجر…

الوزیر : معذره!… لست أفهم؟…

القاضی : ستفهم عما قلیل… أین مؤذن هذا المسجد؟…

الوزیر : «ملتفتاً إلی الجلاد» هذا الجلاد لابد أن یعرف…

الجلاد : إنه هناک بین الجماهیر…

القاضی : اذهب وجئنی به!…»

«الجلاد یسرع طائعاً»

الوزیر : «للقاضی » یبدو أن لدیک خطه ما…

القاضی : نعم!…

الوزیر : هل لی أن أعرفها؟…

القاضی : عما قلیل!…

«المؤذن یظهر لاهثاً»

المؤذن :هانذا یا مولای القاضی !…

القاضی : اقترب!… أرید أن أحدثک بخصوص الفجر…

المؤذن : الفجر؟!… ثق یا مولای القاضی أنی لم أرتکب خطأ… هذا الجلاد یتهمنی زوراً وبهتاناً بأنی …

القاضی : استمع إلی جیداً…

المؤذن : أقسم لک یا مولای أنی فی ذلک الیوم…

القاضی : ألن تکف عن هذه الثرثره الفارغه… قلت لک استمع إلی جیداً… أرید منک أن تنفذ ما سأقول بالحرف… أفاهم؟…

المؤذن : نعم!…

القاضی : اذهب واصعد فوق مئذنتک… وأذن لصلاه الفجر!…

المؤذن : متی؟….

قاضی : الآن باید احضار شود. فورا…

وزیر : چه کسی؟ چه چیزی؟

قاضی : صبح…

وزیر : ببخشید. نمیفهمم.

قاضی : به زودی میفهمی. مؤذن این مسجد کجاست؟

وزیر : « رو به جلاد» حتما این جلاد میداند.

جلاد : آنجاست، میان جمعیت…

قاضی : برو او را بیاور.

« جلاد، بی چون و چرا میشتابد………….»

وزیر : «خطاب به قاضی» انگار نقشه ای در سر داری…

قاضی : بله…

وزیر : میشود من هم بدانم؟

قاضی : به زودی(میفهمی).

« مؤذن نفس زنان از راه میرسد………

مؤذن : بله جناب قاضی.

قاضی : بیا جلو. میخواهم در مورد صبح حرف بزنم.

مؤذن : صبح؟! جناب قاضی! باور کنید من خطایی نکردم. این جلاد دروغ میگوید که من…

قاضی : خوب گوش کن(ببین چه میگویم).

مؤذن : سرورم! قسم میخورم که من آن روز…

قاضی : نمیخواهی این حرفهای مفت را تمام کنی؟گفتم به من خوب گوش بده. میخواهم دقیقا همین کاری را که میگویم انجام دهی. میفهمی؟

مؤذن : بله…

قاضی : بالای گلدسته برو و اذان بگو.

مؤذن : کی؟

القاضی : الآن…

المؤذن : «مندهشاً» الآن!…

القاضی : نعم… وفی الحال…

المؤذن : الفجر؟!…

القاضی : نعم… الفجر… اذهب وأذن لصلاه الفجر!… أواضح کلامی هذا أم غیر واضح؟!…

المؤذن : واضح… ولکننا الآن تقریباً فی منتصف اللیل؟!…

القاضی : فلیکن!…

المؤذن : الفجر فی منتصف اللیل؟!…

القاضی : نعم!… وأسرع!…

المؤذن : ألیس هذا… متقدماً عن موعده قلیلا؟!…

القاضی : لا!…

المؤذن : «هامساً لنفسه» لقد احترت مع هذا الفجر… مره یطلب منی تأخیره، ومره یطلب منی تقدیمه!…

القاضی : ماذا تقول!…

المؤذن : لا شی ء یا مولانا القاضی … سأذهب فوراً لأنفذ أمرک!…

القاضی : اسمع!… إیاک أن تقول لأحد إن القاضی هو الذی أصدر إلیک هذا الأمر!…

المؤذن : تعنی یا مولای …؟

القاضی : نعم… إنک أنت الذی تصرف هکذا من تلقاء نفسه!…

المؤذن : من تلقاء؟!… أصعد فوق المئذنه لأؤذن الفجر فی منتصف اللیل؟… إن من یتصرف هکذا لابد أن یکون معتوهاً مخبولا!…

القاضی : دع لی أنا مهمه تفسیر تصرفک فی الوقت المناسب!…

المؤذن : لکن یا مولای … إنی بهذا العمل سأعرض نفسی لسخط الجماهیر… وسیطالبون بعقابی !…

القاضی : وأمام من ستقدم وتحاکم؟… ألیس أمامی أنا قاضی القضاه؟!…

المؤذن : وإذا أنکرتنی وتخلیت عنی !…

القاضی : لا تخف!… لن یحدث هذا مطلقاً…

قاضی : الآن…

مؤذن : « با تعجب» الآن؟

قاضی : بله…فورا.

مؤذن : صبح؟!

قاضی : بله…صبح…برو و برای نماز صبح اذان بگو. حرفم واضح است یا نه؟

مؤذن : واضح است ولی الآن تقریبا نصف شب است.

قاضی : نصف شب باشد.

مؤذن : اذان صبح در نصف شب؟

قاضی : بله…زود باش.

مؤذن : الآن کمی پیش از موعد نیست؟

قاضی : نه.

مؤذن : « زیر لب» مانده ام با این صبح چه کنم. یک بار میخواهند دیرتر اذان بگویم، یک بار می خواهند زودتر بگویم!

قاضی : چه میگویی؟

مؤذن : چیزی نگفتم سرورم. همین الآن برای انجام دستورتان میروم.

قاضی : گوش کن…مبادا به کسی بگویی که قاضی این دستور را به تو داده.

مؤذن : سرورم! منظور شما این است که…

قاضی : بله. یعنی تو به خواست خودت این کار را میکنی.

مؤذن : خواست خودم؟! نصف شب بالای گلدسته بروم و اذان بگویم؟! کسی که این کار را کند حتما خل و دیوانه است!

قاضی : وظیفۀ توضیح این کارت را در یک فرصت مناسب به من بسپار.

مؤذن : ولی سرورم! من با این کار خودم را در معرض خشم مردم قرار میدهم. خواهان مجازات من میشوند.

قاضی : برای محاکمه نزد چه کسی میروی؟ مگر نزد منِ قاضی القضات نمیآیی؟

مؤذن : اگر (آشنایی با ) مرا انکار کردید وپشتم را خالی کردید (چه کنم)؟

قاضی : نترس. هرگز این اتفاق نمیافتد.

المؤذن : وکیف أطمئن؟…

القاضی : أعدک… ألا تثق بوعدی؟!…

المؤذن : «هامساً لنفسه» الوعود اللیله کثیره… وما من أحد متأکد من شی ء؟!…

القاضی : ماذا تقول؟!…

المؤذن : لا شی ء… أتساءل فقط: لماذا التعرض لکل هذا الخطر؟!…

القاضی : إنها خدمه تقدمها للدوله…

المؤذن : «مندهشاً» للدوله!…

القاضی : نعم، وسأفضی إلیک بالأمر لیطمئن قلبک!… اسمع!… إنک إذا أذنت لصلاه الفجر الآن، فإن السلطان یخرج فی الحال من هذا المنزل حراً طلیقاً… هذا کل الموضوع فی کلمتین… فهمت الآن؟!…

المؤذن : إن هذا لعمل وطنی !…

القاضی : إنه بالفعل کذلک… ما قولک إذن؟!…

المؤذن : سأقوم فوراً بهذا العمل… وسأکون فخوراً به طول حیاتی …واسمع لی یا مولای القاضی أن أفضی إلیک أنا أیضاً. والکلام فیما بیننا… أنی سبق أن کذبت کذبه صغیره من هذا القبیل لأنقذ رأس محکوم علیه بالإعدام، فکیف لا أفعل مثلها کی أستخلص حریه مولانا السلطان المحبوب!…

القاضی : أصبت، ولکنی أوصیک بالکتمان!… إیاک أن تطلق لسانک بالثرثره!…خبی ء فخرک هذا فی صدرک… لأنک إذا جعلت تباهی بما فعلت فی ظروفنا هذه فإن العمل کله یفسد… أغلق فمک جیداً إذا أردت لعملک أن یثمر ویقدر!…

المؤذن : سأغلق فمی !…

القاضی : حسن… أسرع الآن وقم به!…

المؤذن : أسرع من الریح!…

«ینصرف المؤذن علی عجل»

القاضی : «للوزیر» ما رأیک؟….

الوزیر : هل تظن حیله کهذه ستصلح الأمور؟!…

مؤذن : چطور اطمینان کنم؟

قاضی : قول میدهم. قول مرا قبول نداری؟

مؤذن : « زیر لب» وعدههای امشب، زیاد است! کیست که به این وعدهها عمل کند؟

قاضی : چه میگویی؟!

مؤذن : چیزی نگفتم. فقط میپرسم: چرا این همه ریسک کنم؟

قاضی : این خدمتی است که تو به دولت میکنی.

مؤذن : « با تعجب» به دولت؟

قاضی : بله. برای اینکه دلت آرام بگیرد مسأله را برایت فاش میکنم. گوش کن…اگر حالا اذان صبح بگویی، پادشاه فورا از این خانه آزاد میشوند. همۀ موضوع همین دو کلمه است. حالا منظورم را فهمیدی؟

مؤذن : این یک کار وطن دوستانه است؟

قاضی : حتما همین طور است. خوب نظرت چیست؟

مؤذن : فورا این کار را انجام میدهم و در تمام طول عمرم به این کار افتخار میکنم. جناب قاضی! اجازه دهید من هم چیزی عرض کنم. بین خودمان بماند؛ من که یک بار دروغ کوچکی مثل همین گفتم تا یک اعدامی را نجات دهم، چطور برای نجات سرور محبوبمان؛ جناب پادشاه، چنین کاری نکنم؟

قاضی : دقیقا، ولی من به تو سفارش میکنم که رازدار باشی. مبادا زبانت را به گزافه گویی باز کنی. این افتخار را در دل خودت نگه دار چون در این شرایط اگر به کارت ببالی همه چیز خراب می‌شود. اگر میخواهی کارت نتیجه دهد و ارزشمند شود باید دهانت را خوب ببندی.

مؤذن : دهانم را میبندم.

قاضی : خوب است. حالا برو کارت را انجام بده.

مؤذن : سریع تر از باد…

« مؤذن با عجله میرود…..»

قاضی : « به وزیر» نظرت چیست؟

وزیر : فکر میکنی چنین نقشه ای مشکلات را حل میکند؟

القاضی : نعم… وعلی أحسن ما یکون… لقد جعلت هذه اللیله أقلب الأمر علی کل وجه… إنی ما عدت أعتبر نفسی قد هزمت!… فلم یزل فی جعبتی _أو علی الأصح فی جعبه القانون_ کثیر من الحیل!…

الوزیر : نسأل الله ضارعین أن تنجح لک حیله هذه المره!… کرامتک الشخصیه أصبحت فی المیزان!

القاضی : سوف تری!…

«صوت المؤذن یرتفع»

المؤذن : «من بعید» الله أکبر!… الله أکبر!… حی علی الصلاه!… حی علی الصلاه!… حی علی الفلاح!… حی علی الفلاح!…

«الجماهیر تظهر فی هرج و مرج ودهشه واحتجاج وسخط»

الشعب : «صائحا» الفجر الآن؟… واللیل قائم؟!… نحن فی وسط اللیل… إنه مجنون!… هذا مجنون… اقبضوا علیه… أنزلوه… من فوق المئذنه… أنزلوه…

الوزیر : «للقاضی » الجماهیر ستبطش بهذا المسکین!…

القاضی : مر حراسک بتفریق الجموع؟…

المؤذن : «صائحا فی الحراس» أخلوا الساحه… أخلوا الساحه من الجمیع؟…

«الحراس یطردون الناس ویخلون الساحه… بینما یستمر المؤذن فی الأذان… وعندئذ یضیء النور فی حجره الغانیه وتظهر هی فی النافذه یتبعها السلطان»

الغانیه : أهو حقاً الفجر؟…

القاضی : إنه الأذان لصلاه الفجر!… انزلی هنا فی الحال؟!…

الغانیه : هذا غیر معقول… انظروا إلی النجوم فی السماء…

السلطان : «ناظراً إلی السماء» حقاً… هذا أمر غریب!…

القاضی : قلت لک انزلی فی الحال أیتها الغانیه!…

السلطان : «للغانیه» فلننزل معاً لنری معاً ما فی الأمر!…

الغانیه : هلم بنا یا مولای !…

«یغادران الحجره… و یطفئان نورها ثم یظهران خارجین من المنزل»

قاضی : بله… به بهترین شکلِ ممکن. امشب هر طور شده اوضاع را تغییر خواهم داد. هنوز هم قبول ندارم که شکست خوردم. همیشه در چنتۀ من –یا بهتر بگویم در چنتۀ قانون- ترفندهای زیادی هست.

وزیر : عاجزانه از خدا میخواهیم ترفندت این بار نتیجه دهد. آبرویت در خطر است!

قاضی : خواهی دید.

« صدای مؤذن بلند میشود……»

مؤذن : « از دور» الله أکبر. الله أکبر.حی علی الصلاه. حی علی الصلاه. حی علی الفلاح. حی علی الفلاح…

« جمعیت سراسیمه، متعجب، معترض و عصبانی از راه میرسند.….»

مردم : اذان صبح؟ آن هم الآن؟ در حالی که هنوز شب است؟…نصف شب است.او دیوانه است! دیوانه است! دستگیرش کنید. او را پایین بیاورید. او را از بالای گلدسته پایین بیاورید.

وزیر : « به قاضی» مردم به این بیچاره حمله میکنند.

قاضی : به نگهبانانت بگو جمعیت را متفرق کنند.

وزیر : « بر سر نگهبانان فریاد میزند» میدان را خالی کنید. میدان را از جمعیت خالی کنید.

« نگهبانان مردم را پراکنده میکنند و میدان را خالی میکنند. در حالی که مؤذن همچنان اذان میگوید. در این هنگام، چراغ اتاق زن آوازخوان روشن میشود و او و به دنبالش، پادشاه، پشت پنجره میآیند

زن آوازخوان : واقعا صبح است؟

قاضی : اذانِ نماز صبح است. فورا بیا پایین.

زن آوازخوان : این منطقی نیست! به ستارههای آسمان نگاه کنید.

پادشاه : « در حالی که به آسمان نگاه میکند» واقعا…عجیب است!

قاضی : گفتم فورا بیا پایین آوازخوان.

پادشاه : « به زن آوازخوان» بیا با هم پایین برویم ببینیم چه شده.

زن آوازخوان : برویم سرورم.

« اتاق را ترک میکنند و چراغ را خاموش میکنند و بعد از خانه بیرون میآیند.….»

السلطان : «وهو ینظر إلی السماء» الفجر؟!… فی هذه الساعه؟!…

الوزیر : نعم یامولای السلطان!…

السلطان : هذا حقاً عجیب!… ما قولک أیها القاضی ؟!…

القاضی : لا یا مولای السلطان… الفجر لم یبزغ بعد!…

الوزیر : «مأخوذاً» کیف؟!…

القاضی : هذا شیء واضح… نحن ما زلنا باللیل!…

المؤذن : «للقاضی وهو مندهش» لکن…

القاضی : لکننا کلنا قد سمعنا المؤذن یؤذن لصلاه الفجر؟!… سمعت ذلک أیتها المرأه؟!…

الغانیه : نعم… سمعت!…

القاضی : أنت إذن معترفه بأنک سمعت صوت المؤذن یؤذن لصلاه الفجر؟!…

الغانیه : نعم… ولکن…

القاضی : لا کلام بعد ذلک!… ما دام قد صدر منک هذا الاعتراف، فلم یبق لک إلا الوفاء بوعدک،ها هی ذی حجه العتق، وما علیک إلا التوقیع…

«یقدم إلیها الحجه»

الغانیه : لقد وعدت بالتوقیع عند الفجر… وهأنتذا أیها القاضی تعترف بأننا لم نزل باللیل!…

القاضی : مهلا أیتها المرأه!… إن وعدک منقوش فی رإسی کلمه کلمه!… لقد قلت بالحرف: «عند سماع صوت المؤذن وهو یؤذن لصلاه الفجر…» فالمسأله کلها الآن تنحصر فی هذا السؤال: هل سمعت أولم تسمعی صوت المؤذن؟…

الغانیه : سمعت… ولکن ما دام الفجر لم یزل بعیداً…

القاضی : لم یکن الفجر ذاته فی الموضوع… ولکن الوعد انصب علی صوت المؤذن وهو یؤذن لصلاه الفجر… فإذا أخطاً المؤذن فی التقدیر أو التصرف، فهو مسئول عن خطئه… هذا شأنه هو… ولکنه لیس شأننا نحن… أفهمت؟!…

الغانیه : فهمت… لا بأس بها من حیله!…

القاضی : إن المؤذن سیحاکم بالطبع علی خطئه… ولکن هذا لا یغیر شیئاَ من طبیعه الواقع: وهو أننا جمیعاَ سمعنا المؤذن یؤذن لصلاه الفجر من فوق مئذنته… وإذن فکل النتائج القانونیه المترتبه علی ذلک یجب أن تأخذ مجراها… وفی الحال!… هلمی إذن ووقعی !…

پادشاه : « در حالی که به آسمان نگاه میکند» صبح؟ در این ساعت؟

وزیر : بله جناب پادشاه.

پادشاه : واقعا عجیب است! قاضی! نظر تو چیست؟

قاضی : نه جناب پادشاه، هنوز صبح نشده.

وزیر : « غافلگیر شده» چطور(چنین حرفی میزنی)؟!

قاضی : واضح است…هنوز شب است.

مؤذن : « در حالی که متحیر است» اما…

قاضی : اما همۀ ما شنیدیم که مؤذن برای نماز صبح اذان میگوید. آواز خوان! تو هم شنیدی؟

زن آوازخوان : بله…شنیدم.

قاضی : پس تو قبول داری صدای مؤذن را شنیدی که برای نماز صبح اذان میگوید؟

زن آوازخوان : بله، اما…

قاضی : (دیگر) هیچ حرفی نمیماند. وقتی این طور اعتراف کردی، وظیفۀ دیگری جز وفای به عهد نداری. این هم سند آزادی. کاری جز امضای آن نداری.

« سند را به او میدهد……….»

زن آوازخوان : من قول دادم که صبح امضا کنم و خودِ تو هم قبول داری که هنوز شب است.

قاضی : صبر کن آواز خوان! وعدۀ تو، کلمه به کلمه، در ذهن من حک شده. تو دقیقا گفتی: «هنگام شنیدن صدای مؤذن در حالی که برای نماز صبح اذان میگوید…….» پس حالا فقط این سؤال باقی میماند: صدای مؤذن را شنیدی یا نه؟

زن آوازخوان : شنیدم ولی تا صبح خیلی وقت مانده!

قاضی : خودِ صبح، موضوع صحبت ما نبود. وعده بنابر صدای مؤذن بود که برای نماز صبح اذان میگوید. اگر مؤذن، عمدا یا سهوا خطایی کرد، مسئول خطای خویش است. این، به مؤذن مربوط است؛ ربطی به ما ندارد. فهمیدی؟

زن آوازخوان : فهمیدم…ترفند جالبی است!

قاضی : مؤذن بخاطر اشتباهی که کرده حتما محاکمه خواهد شد، ولی این مسأله، چیزی از حقیقت موضوع را تغییر نمیدهد و (حقیقت) این است که همۀ ما شنیدیم که مؤذن بر بالای گلدسته اذان صبح میگوید. پس همۀ جمع بندیهای مربوط به این قضیه، باید مسیر قانونی خود را طی کند. فورا…زود باش امضا کن.

الغانیه : أهکذا تفسر شرطی ؟!…

القاضی : کما فسرت أنت شرطنا!…

الوزیر : لقد وقعت فی عین شباک القانون… سلمی إذن و وقعی !…

الغانیه : لیس هذا من الأمانه!… إنه لمحض تحایل!…

الوزیر : تحایل بتحایل!…وأنت البادئه…والبادی ء أظلم!… وأنت آخر من یجوز له الاعتراض والاحتجاج!…

السلطان : «صائحاً» یا للعار!…کفی…کفی!… أبطلوا هذا العبث!…کفوا عن هذا الصغار!… أنها لن توقع… إنی أرفض رفضاً باتاً أن توقع بهذه الطریقه!… وأنت یا قاضی القضاء ألا تخجل من اللعب هکذا بالقانون؟!…

القاضی : یا مولای السلطان!…

السلطان : لقد خاب ظنی !… خیبت ظنی فیک یا قاضی القضاه!… أهذا هو القانون فی رأیک؟!… اجتهاد وبراعه فی التحایل والتلاعب؟!…

القاضی : إنما أردت یا مولای أن…

السلطان : أن تنقذنی … أعرف ذلک… لکن… هل تظن أنی أقبل إنقاذی بمثل هذه الوسائل؟!…

القاضی : مع امرأه کهذه یا مولای … من حقنا أن…

السلطان : لا… لیس من حقک هذا علی الإطلاق!… لیس من حقک!… قد یکون من حق هذه المرأه أن تتحایل… ولا لوم علیها إذا هی فعلت… وقد تکون موضع تسامح لذ کائها وبراعتها!… أما قاضی القضاه، ممثل العداله، وحامی حمی القانون، وخادم الشرع الأمین. فإن من ألزم واجباته أن یحفظ للقانون نقاءه وطهره وجلاله، مهما یکن الثمن!… وأنت نفسک الذی أرانی فی البدایه فضیله القانون وما ینبغی له من احترام، وقال لی إنه هو السید المطاع، وإن علیَّ أنا أن أنحنی أمامه… وقد انحنیت بکل خضوع حتی النهایه… لکن… هل کان یخطر لی علی بال أن أراک أنت فی آخر الأمر تنظر إلی القانون هذه النظره وتجرده من رداء قدسیته، فإذا هو بین یدیک لا أکثر من حیل وجمل ألفاظ وألاعیب؟!…

القاضی : دعنی أشرح لک یا مولای !…

زن آوازخوان : شرط مرا این طور تفسیر میکنی؟

قاضی : همان طور که تو شرط ما را تفسیر کردی!

وزیر : در همان دام قانون گرفتار شدی! پس تسلیم شو و امضا کن.

زن آوازخوان : این رسم امانتداری نیست. این تقلب محض است!

وزیر : تقلب در برابر تقلب. خودت شروع کردی. شروع کننده، ظالم تر است. تو آخرین کسی هستی که میتواند اعتراض کند!

پادشاه : « داد میزند» عجب ننگی! بس است…بس است. این بازی را تمام کنید. دست از این بچه بازی بردارید. او اصلا امضا نمیکند. با این طور امضا کردن او کاملا مخالفم. قاضی! تو خجالت نمیکشی که قانون را این طور به بازی میگیری؟

قاضی : جناب پادشاه!

پادشاه : واقعا نا امید شدم. قاضی! از تو نا امید شدم. به نظر تو قانون این است؟! قانون، اجتهاد و تخصص در حیله گری است؟!

قاضی : سرورم! من فقط خواستم…

پادشاه : خواستی مرا نجات دهی، این را میدانم. ولی…فکر میکنی من آزادی با این حیلهها را قبول میکنم؟

قاضی : سرورم! (در برخورد) با چنین زنی حق داریم که…

پادشاه : نه…به هیچ وجه چنین حقی نداری. حق نداری. این زن، حق دارد که نقشه بکشد و اگر این کار را کرد، سرزنش نمیشود و شاید بخاطر هوش و مهارتش بخشیده شود. اما قاضی نمایندۀ عدل ومدافع قانون است. خدمتگزار امین قانون است. از ضروری ترین وظایف او این است که به هر قیمتی که هست، تقدس و عظمت قانون را حفظ کند. خودِ تو کسی هستی که در اول کار مزیت قانون و احترامی را که برازندۀ آن است، به من یاد آوری کرد و گفت: قانون، سروری مورد اطاعت است و من باید در برابر او تعظیم کنم. من(هم) تا آخر کار، با تمام تواضع در برابر آن، سر فرود آوردم. اما…مگر فکرش را میکردم که ببینم تو در آخر کار چنین دیدی نسبت به قانون داری؟ و آن را بی حرمت میکنی؟ و قانون نزد تو، چیزی بیشتر از حیلهها و نیرنگها و کلمات و جملات، نیست؟

قاضی : سرورم! اجازه بفرمائید برایتان توضیح دهم.

السلطان : لا… لا تشرح شیئاً!… إذهب الآن!… خیر لک أن تعود إلی دارک وأن تأوی إلی فراشک حتی الصباح!… أما أنا فسأحترم شرط هذه السیده بمعناه الحقیقی الذی فهمناه کلنا!…. هلمی یا سیدتی !… لنعد معاً إلی بیتک!… إنی طوع أمرک!…

الغانیه : لا یا مولانا السلطان!…

السلطان : لا؟!…

الغانیه : لا… إن قاضی قضاتک أراد أن ینقذک… وإنی لا أحب أن أکون أقل منه إخلاصاً لک!… أنت الآن یا مولای حر!

السلطان : حر؟!…

الغانیه : نعم…هات حجه العتق یا قاضی القضاه لأوقع علیها…

القاضی : توقعین الآن؟!…

الغانیه : نعم الآن!…

القاضی : «یقدم إلیها الحجه» اللهم اجعلها صادقه!…

الغانیه : «توقع علی الحجه» صدقنی هذه المره!…هاک توقیعی !…

القاضی : «وهو یفحص بنظره التوقیع» نعم… أنت رغم کل شی ء امرأه طیبه!….

السلطان : بل إنها لمن فضلیات النساء!… وعلی أهل المدینه أن یحترموها!… هذا أمر أیها الوزیر!…

الوزیر : سمعاً وطاعه یا مولای !…

القاضی : «وهو یطوی الحجه» تم کل شی ء الآن یا مولای علی خیر ما یرام!…

السلطان : وبغیر أن تسفک قطره دم!… وهذا هو الأهم!…

الوزیر : بفضل شجاعتک یا مولانا السلطان!… من کان یتصور أن السیر إلی نهایه هذا الطریق یحتاج إلی شجاعه أکبر من شجاعه السیف؟!…

القاضی : حقاً!…

السلطان : فلنتقدم بالثناء علی کرم هذه السیده النبیله…اسمحی لی یا سیدتی أن أوجه إلیک شکری ، وأن أرجو منک أن تقبلی رد ما لک إلیک، إذ لم یعد هناک من سبب یدعو إلی خساره مالک!… أیها الوزیر فلیدفع إلیها من مالی الخاص ما یعادل المبلغ الذی خسرته!…

پادشاه : نه. چیزی را توضیح نده. فعلا برو. بهتر است به خانه ات برگردی و تا صبح به رختخوابت پناه ببری. اما من به شرط این خانم – به همان معنای واقعی اش که همۀ ما آن را فهمیده ایم- احترام میگذارم. بانو! بیا به خانه ات بر گردیم. من در اختیار تو هستم.

زن آوازخوان : نه جناب پادشاه.

پادشاه : نه؟!

زن آوازخوان : نه…قاضی القضاتِ شما، خواسته آزادتان کند. دوست ندارم وفاداری ام نسبت به شما، کمتر از او باشد. سرورم! شما آزادید.

پادشاه : آزاد؟!

زن آوازخوان : بله…قاضی! سند آزادی را بده امضا کنم.

قاضی : الآن امضا میکنی؟

زن آوازخوان : بله، الآن.

قاضی : « سند را به او میدهد» خدا کند راست بگوید.

زن آوازخوان : « سند را امضا میکند» این دفعه حرفم را باور کن. این هم امضای من…

قاضی : « در حالی که با دقت امضا را بررسی میکند» بله…با همۀ این حرفها، انگار زن خوبی هستی!

پادشاه : بلکه از ارجمند ترین زنان است. مردم شهر باید به او احترام بگذارند. وزیر! این یک دستور است.

وزیر : به روی چشم، سرورم.

قاضی : « در حالی که سند را تا میکند» سرورم! همه چیز به خیر گذشت.

پادشاه : بدون قطره ای خون ریزی. این مهم تر است.

وزیر : به برکت شجاعت شماست، سرورم! چه کسی تصور میکرد که پیمودن این راه، بیشتر از شمشیر کشیدن، شجاعت میخواهد؟

قاضی : واقعا…

پادشاه : باید از این بانوی بزرگوار تشکر کنیم. بانو! اجازه بده از تو تشکر کنم و خواهش کنم قبول کنی و پولت را پس بگیری. دیگر، دلیلی برای ضرر و زیان مالی تو وجود ندارد. وزیر! از اموال خودم، تمام خسارت بانو را به او بپردازید.

الغانیه : لا…لا یا مولای السلطان… لا تسترد منی هذا الشرف!… ما من ثروه فی الأرض تعدل عندی هذه الذکری الجمیله التی سأعیش علیها طول حیاتی… إنی بشی ء زهید أسهمت فی حدث من أعظم الأحداث!…

السلطان : حسن… ما دام للذکری عندک هذا الشأن فاحتفظی إذن بهذا التذکار…

«یخلع الیاقوته الکبری من عمامته»

الوزیر : «هامساً» الیاقوته الفریده فی الدنیا؟!…

السلطان : إلی جانب فضلها تعتبر شیئاً بخساً!…

«یقدم إلیها الیاقوته»

الغانیه : لا یا مولای السلطان العزیز… لست أستحق… لست جدیره بکل هذه… هذه…

السلطان : «وهو یتحرک للانصراف» وداعاً أیتها السیده الفاضله…

الغانیه : «وفی عینیها عبره» وداعاً أیها السلطان العزیز!…

السلطان : «یلمح دمعتها» أتبکین؟…

الغانیه : من الفرح!…

السلطان : لن أنسی أبداً أنی کنت عبدک لیله!…

الغانیه : فی سبیل المبدأ والقانون یا مولای !…

«تطرق لتخفی دمعها»

«موسیقَی… ویتحرک موکب السلطان»

زن آوازخوان : نه…نه جناب پادشاه. این افتخار را از من نگیرید. برای من هیچ ثروتی در دنیا با این خاطرۀ زیبا برابری نمیکند؛ خاطره ای که در تمام عمر با آن زندگی خواهم کرد. من با پولی ناچیز در یکی از بزرگ ترین حوادث، شریک شدم.

پادشاه : خیلی خوب…پس تا وقتی خاطرۀ من این قدر برایت مهم است، این یادگاری را نگه دار.

« یاقوت بزرگ عمامه اش را میکَنَد.….»

وزیر : « زیر لب» یاقوتِ بی نظیر دنیا را؟!

پادشاه : در برابر لطف او، بسیار ناقابل است.

« یاقوت را به او تقدیم میکند…………..»

زن آوازخوان : نه سرور عزیزم! من لیاقت ندارم. من لایق این یاقوت نیستم…این…

پادشاه : « در حالی که برای رفتن برمیخیزد» خداحافظ، بانوی ارجمند!

زن آوازخوان : « در حالی که اشک در چشمانش جمع شده» خداحافظ، پادشاه عزیز!

پادشاه : « به اشک او اشاره میکند» گریه میکنی؟

زن آوازخوان : اشک شوق است.

پادشاه : هیچ گاه فراموش نمیکنم که یک شب بردۀ تو بودم.

زن آوازخوان : سرورم! در راه عقیده و قانون بود…

« سرش را پایین میاندازد تا اشکش را مخفی کند…..»

«موسیقی نواخته میشود…و کاروان پادشاه به راه میافتد

فصل سوم
بررسی فنی و محتوایی نمایشنامه
«پادشاه سرگردان»

۳-۱ بررسی محتوایی نمایشنامه

به یک اثر از زاویههای مختلفی میتوان نگریست. در این بخش، برخی از ویژگیهای محتوایی نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» بررسی میشود. یکی نگاه توفیق حکیم نسبت به زن و جایگاه اجتماعی او و دیگری نوع نمایشنامۀ وی است. قبل از پرداختن به نظر توفیق حکیم دربارۀ زن، جایگاه اجتماعی وی بررسی میشود:

۳-۱-۱ جایگاه و حقوق اجتماعی زن

افراد بشر از لحاظ حقوق اجتماعی غیر خانوادگی یعنی از لحاظ حقوقی که در اجتماع بزرگ، خارج از محیط خانواده نسبت به یکدیگر پیدا میکنند، هم وضع مساوی دارند و هم وضع مشابه؛ یعنی حقوق اولی طبیعی آنها برابر یکدیگر و مانند یکدیگر است؛ همه مثل هم حق دارند از مواهب خلقت استفاده کنند، کار کنند، در مسابقۀ زندگی شرکت کنند، خود را نامزد هر پست از پستهای اجتماعی کنند و برای تحصیل و به دست آوردن آن از طریق مشروع، کوشش کنند و استعدادهای علمی و عملی وجود خود را ظاهر کنند.[۱۱۲]

جایگاه و موقعیت زن به عنوان عضوی از این اجتماع بزرگ، ارج نهادن به او به عنوان رکن مهم پیکرۀ انسانی، فرصت دادن به او برای إعمال اراده و نظر خود در مسائل شخصی و اجتماعی و رفع تبعیضهای گوناگون در حقوق و امتیازات بین او و مرد، مسأله ای است که در طول تاریخ بشری همواره مطرح بوده است.

زنان در عموم زمینهها وارد میدان عمل شده اند. غیر از کارهای عادی و معمولی، در امور فنی، علمی، هنری، فکری، مذهبی، نظامی، فرماندهی، رهبری و مدیریت جامعه نمونه ای از دخالت زنان موجود است. حتی برخی از زنان ادعای پیامبری هم نموده و جمعی پیرو برای خود جمع کرده اند[۱۱۳]و همیشه این احساس را داشته اند که مردان به آنها ظلم کرده، حقوق انسانی آنان را محترم نشمرده، به ارج و منزلت انسانی آنان که هم پایۀ مردان است توجه نشده و مخصوصاً در ادارۀ امور جامعه به آنها فرصت مشارکت، ابراز وجود، اظهار نظر و إعمال اراده نداده اند.[۱۱۴]

از جمله عواملی که باعث محرومیت زنان از وظایف و حقوق اجتماعی و مسائل سیاسی شده است میتوان به برداشتهای نادرست جاهلان عالم نما و تأثیر آن بر افکار مردم، شرایط زمان و مکان، سنتهای غلط اجتماعی و محیطی، تعصبهای نابجا، کوتاهی ورزیدن خود زنان در خود شناسی، نداشتن شیوۀ مطلوب در زندگی، مرد سالاری و بی عدالتی مردان، ضعف فرهنگی مردم و دید کوتاه افراد جامعه اشاره کرد.

این دیدگاههای تبعیض آمیز و ستمگرانه پیرامون زن و حقوق فردی و اجتماعی او، در نقطه نظرات بسیاری از فیلسوفان یونان باستان و مغرب زمین، مشهود است. فیلسوفی چون سقراط میگوید: «وجود زن، منشأ بحران و انهدام جهان است. زن مانند درخت مسمومی است که از بیرون زیباست، ولی وقتی گنجشکها آن را میخورند، بی درنگ میمیرند» . از میان اندیشمندان معاصر غربی نیز افرادی چون شوپنهاور و نیچه نظر مثبتی دربارۀ زن نداشتند و او را موجودی فرو دست میدانستند.[۱۱۵]

نخستین گام برای دفاع از زنان در غرب، در دهههای اول قرن بیستم برداشته شد. پس از آن، جنبش زنان با شعار برابری حقوق زن و مرد آغاز شد و به تدریج، رفع تبعیضهای حقوقی ناشی از جنسیت، با تأکید بر حقوق زن، محور تمامی معاهدات و اعلامیههای بین المللی قرار گرفت.

این جنبش که به پشتوانۀ نظریههای فلسفی، حقوقی و سیاسی در شکل مکتب اصالت زن(فمینیسم) ادامه یافت، کوشید بنیاد مردانه نگریستن به همه چیز را بر هم زند و سیمای حقیقی زن را معرفی کند.

نظریه پردازان این مکتب، در دفاع از حقوق زنان بر سه نکته اساسی تأکید می کنند:

  1. زن انسانی کامل و بالغ است و در زندگی زناشویی، استقلال و اختیار و حقوق برابر با مردان دارد.
  2. زن از نظر فکری، انسانی آزاد و مستقل است.
  3. زن باید در مسائل اجتماعی و سیاسی شرکت کند و حقوق برابر با مردان داشته باشد.

شایان ذکر است که دسته ای از گرایشهای افراطی برخاسته از این مکتب، با اعلام دیدگاههای تخریب گر پیرامون ارزش زدایی از خانه داری زن و ترغیب زنان به تقلید از الگوهای جنسی مردانه، بنیان خانواده را زیر سؤال برده اند.[۱۱۶]

شاید به طور کلی بتوان گفت که در اصل، زنان توانایی و امکان انجام هر گونه کاری را مانند مردان دارند. حتی کارهای سخت و سنگین بدنی نیز که به نظر میرسد چندان با جسم لطیف و روحیۀ ظریف زنان سازگار نباشد، انجامش از سوی آنان غیر ممکن نیست؛ چه رسد به کارهای ظریف علمی و فکری و امور اجتماعی.

با قبول اصل امکان و قابلیت زنان در همۀ میدانهای فعالیت مردان و با قائل شدن این حق برای زنان، باید در برنامه ریزیها و تنظیم قواعد اجتماعی و تقسیم کار و وظایف، شیوه ای را که سازگارتر با طبیعت زندگی انسانی و نزدیک تر به ساختار جسمی و روحی زن و مرد است انتخاب کرد.

۳-۱-۱-۱ جایگاه زن در آثار توفیق حکیم

قبل از ظهور اسلام، زن عرب جایگاهی بسیار پست داشت اما به برکت دین اسلام شرایط وی نیز بسیار متفاوت شد؛ با این وجود باز هم جایگاه زن در نظام اجتماعی و فرهنگی کشورهای عربی، تا نخستین دهههای قرن بیستم، متأثر از اوضاع ناگوار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشورهای عربی بود. وجود حکومتهای خود کامه، چیرگی بیگانگان و فقر اقتصادی سبب شده بود جوامع عربی در تمامی عرصهها، به ویژه فرهنگی و علمی، عقب نگه داشته شوند و عموم مردم از جمله زنان، نتوانند از کمترین حقوق شهروندی برخوردار شوند.

این در حالی است که وی نقشی حیاتی در اجتماع داشته و دارد. نسلی را تربیت می کند فضائل و کمالاتش را به ایشان منتقل می کند؛ نسلی صالح که پرچم اسلام را در تمام دنیا به اهتزاز در می آورد. زنان عرب علاوه بر این، در بسیاری از نهضتهای عربی-اسلامی با مردانشان همراهی کرده اند. به عنوان مثال در هند و آندلس با حمایتهای معنوی خود مردانشان را یاری نمودند؛ همچنان که در نهضتهای علمی و ادبی حضوری فعال داشته اند.[۱۱۷]

شایان ذکر است که زنان مصری نیز در نخستین سالهای تاریخ معاصر مصر، در زمینههای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، نه تنها قدرت برابری با مردان را نداشتند، بلکه از حقوق اولیه، مانند تحصیلات مقدماتی نیز محروم بودند.[۱۱۸]

با گذشت زمان و در پی شکل گیری حرکتهای آزادی خواهانه در پاره ای از کشورهای عربی، به ویژه با انحلال رسمی خلافت عثمانی به دست مصطفی کمال در سال ۱۹۲۴، زمینۀ گسترش دیدگاههای اصلاح طلبانه، با دو رویکرد اسلامی و غربی برای دانش آموختگان عرب در مدارس دینی و مراکز آموزشی وابسته به کشورهای غربی فراهم آمد. آنان کوشیدند در راستای دستیابی به استقلال سیاسی، مبارزه با استبداد و سلطۀ بیگانگان، نگرشهای سنتی و بازدارنده از جمله برداشتها و تلقیهای غلط دربارۀ «زنان» را که با آمیزه ای از آموزههای دینی بر اذهان سایه افکنده بود، اصلاح کنند و الگوهای نو و متفاوتی که بر اساس تعالیم قرآن یا تجربههای جدید غرب است به زنان عرب و حاکمان سیاسی بشناسانند[۱۱۹]و به تعلیم و تربیت زنان و آزادی آنها از بند بسیاری از محدودیتهای اجتماعی، بپردازند.[۱۲۰]

انعکاس این دیدگاه در ادبیات عربی عصر جدید که به زن، به عنوان عضوی فعال در جامعه پرداخته به خوبی مشهود است. زن به عنوان عنصری اساسی و تأثیر گذار بر سرنوشت فرد، خانواده و جامعه، دست مایۀ مضامین آثار ادبی شده است. این موضوع در دهههای اخیر بیش از پیش مورد توجه نویسندگان و صاحب نظران این حوزه قرار گرفته است. ادیبان نو اندیش مصری هم، با نگاهی متناسب با جهان نوین به مسائل زنان، کوشیدند در راستای دفاع از حقوق زنان مانند طلاق، پوشش، شغل، آموزش و مشارکتهای اجتماعی، راه کارهایی بیابند.

نمایشنامه هم در این مسیر و در پرداختن به موضوع زن، مسائل و مشکلاتش و حقوق مادی اش، عقب نماند و ملاحظه میکنیم که نمایشنامه نویسان، بسیار به این مسأله اهتمام ورزیده اند و از جنبههای مختلف ازجمله: سیاسی، اجتماعی و هنری مورد بررسی قرار داده اند.

از جمله این نمایشنامه نویسان، توفیق حکیم است که در آثارش به دو گونۀ متناقض، به زن پرداخته است. ابتدا در جبهه ای مخالف و با نگاهی انتقادی و بدبینانه و سپس با دیدگاهی کاملا متفاوت؛ به گونهای که خود وی نیز از آن دیدگاه منفی اظهار تعجب میکند.

او که در ابتدای جوانی برای تحصیل به قاهره رفته بود و در کنار دو عمو و عمه اش زندگی میکرد، عاشق و دلبستۀ یکی از دختران همسایه گردید. اما پایان این عشق، شکست و ناکامی را نصیب وی ساخت؛ شکستی که به دنبال خویش نگاه توفیق حکیم به زن را تغییر داد [۱۲۱]و بعدها به واسطۀ انتشار مقالات انتقادی اش از زن، به دشمن زن معروف شد. وی همچنین به واسطۀ انتشار نمایشنامۀ فکاهی «المرأه الجدیده» ، زن متجدد و فرنگی مآب را به باد انتقاد گرفت. او در برابر آنچه آن روز به «حرکه تحریر المرأه» معروف بود، موضع گرفت. برخی این موضع گیری حکیم را منفی تلقی کرده و عقیده دارند این حرکت را نمی توان در خط سیر اندیشه تکاملی وی قرار داد.[۱۲۲]

توفیق حکیم در مرحلۀ جدید زندگی یعنی پس از ازدواج در سال ۱۹۴۶، در نظر و موضع گیری خویش نسبت به زن، تجدید نظرهایی کرد و دربارۀ زن چنین گفت:

«اگر زن نبود مصر هرگز نمیتوانست به عنوان یکی از پرچم داران نهضتهای تمدن و فرهنگ بشری بر تارک جهان بدرخشد و هرگز نمیتوانست مسئولیتهای جدید خود را در انسجام بخشیدن هر چه بیشتر زندگی و ارزشهای نوین رفتاری بر دوش کشد.» [۱۲۳]

وقتی از او میپرسند آیا در نظریۀ خویش نسبت به زن تجدید نظر کرده یا نه، میگوید:

«نظرم بسیار تغییر کرده و دیگر چنین عقیده ای ندارم، زندگی مرا ناگزیر به مدارا کرده است.» [۱۲۴]

توفیق حکیم پا از این فراتر نهاده و از این که در آن دوران با نوشتن «المرأه الجدیده» و دیگر مقالات انتقادی اش، زن و حرکت آزادی زن را به باد انتقاد گرفته، تعجب میکند و میگوید: «در جوانی ام مثل پیر مردها فکر میکردم. پسرهای جوان خواهان آزادی و بیحجابی زن هستند؛ عجیب است که من در مورد این قضیه این قدر بدگمان بودم.» [۱۲۵]

وی سپس با یاد آوری این امر که حرکت آزادی زن بعد از انقلاب ۱۹۱۹، یکی از صحنههای مهم فعالیت اجتماعی بوده است، میپرسد:

«چطور در جوانی ام اینقدر مرتجع و متعصب بودم؟» [۱۲۶]

وی در اظهار نظر دیگری، منظور خویش از آزادی زن را بیان میکند. او بر آزادی عقل و شخصیت زن اصرار میورزد و جنبۀ مثبت آزادی زن را مورد توجه قرار میدهد و با آزادیهای کامل زن و برابر ساختن او با مرد از همه حیث، موافق نیست. در این اظهار نظر هشدار دهنده میگوید:

«از حبس زن بپرهیزید؛ چرا که این حبس، حبس عقل اوست و مرگ شخصیتش. امروزه داریم بهای زندانی کردن زن در دوران گذشتۀ مصر را میپردازیم. وی طوری شد که هرگاه هم فرصت حضورش در جامعه فراهم آمد، پایش سست شد و چهره اش از خجالت سرخ گردید.»[۱۲۷]

توفیق حکیم این چنین از خود رفع اتهام میکند:

«پس از مرگم، کتابی تحت عنوان «توفیق افترا خورده» نوشته خواهد شد. حقیقت این است که من همیشه خواهان ترقی زن هستم و با او هیچ ضدیتی ندارم، مگر در رابطه با مفهوم کلمۀ «ترقی» .مفهوم ترقی نزد زن این است که او معتقد است زن دنباله رو مرد است و به او میپیوندد، در حالی که به نظر من، برعکس این مرد است که دنباله رو زن است.» [۱۲۸]

فؤاد دواره مینویسد: توفیق حکیم از حیات مصر و فضای افکار اروپایی و بیگانه ای که به درستی فهم و تطبیق نشده و نه تنها در سیاست، بلکه در همۀ امور اجتماعی وجود دارد، انتقاد میکند و راه و رسم زن مصری را در فهم و درک آزادی و روش و رفتار زن متجدد و فرنگی مآب مصر را از همان آغاز برخورد با تمدن غربی، مورد انتقاد قرار میدهد.[۱۲۹]احساس او نسبت به زن، به عنوان کسی که در جامعه تلاش میکند تا کاری کاملا شبیه کار یک مرد را انجام دهد، حس مخالفت است. اساس این مخالفت این است که زن تصور میکند کاملا با مرد مساوی است و میخواهد در هر کاری مثل مردها باشد و این گونه احساس رضایت پیدا میکند. توفیق حکیم این احساس زن را «عقدۀ مردانگی» نامید و در این موضع و در چشم دوختن زن به زندگی مرد و سرنوشت و رسالت او، با زن مخالف بود و نه با خود زن.

هرچند وی ترجیح میداد که زن تمام تلاش خود را در منزل و نه بیرون از آن متمرکز کند؛ چرا که منزل، مملکت واقعی زن است،[۱۳۰]اما حرف او به این معنی نبود که حق کار و رقابت برای زن قائل نیست بلکه معتقد بود زنها در عرصۀ رقابت با مردها گاهی موفق ترند ولی مخالف بود که این رقابت به درجه ای مضحک برسد که مثل مردها لباس بپوشد مثل آنها سیگار و قلیان بکشد و در زمینۀ شغلی، کاری را انتخاب کند صرفا برای این که نشان دهد قدرتش کمتر از مرد نیست. در این صورت، وی با خودش صادق نیست و با این عقده که مثل سمی وحشتناک است، زندگی خود را مسموم میکند.[۱۳۱]

وی معتقد بود که زن و به ویژه زن مصری، باید ذات و تواناییهای خاص خودش را بشناسد و بداند طبیعتش کمتر از مرد نیست ولی با مرد متفاوت است. از نظر عقلی پایین تر از مرد نیست ولی به نحوی خاص فکر می کند و منطق خاصی دارد که با فکر و منطق مرد متفاوت است.[۱۳۲]زن مصری میبایست همان نقشی را ایفا کند که همتای اروپایی اش در تمامی عرصههای علمی و عملی جامعه ایفا میکند، البته با حفظ اصالت خود.

خلاصه این که گرچه موضوع دشمنی توفیق حکیم نسبت به زن، به مرور زمان و با ازدواج او، به هنگامی که چهل سال داشت، کهنه شده است و چنان که خود وی نیز میگوید که در برخی آثارش از جمله در نمایشنامۀ «إیزیس» و «السلطان الحائر» ، جایگاهی عالی برای زن در نظر میگیرد،[۱۳۳]ولی هنوز خوانندگان مطبوعات مصر، او را به نام «دشمن زن» میشناسند.[۱۳۴]

۳-۱-۲ نوع نمایشنامه

بررسیها نشان داده که برای خلق آثار در حوزۀ ادبیات نمایشنامه ای جهان-از دوران باستان تا به حال- به طور کلی از شش منبع جامع و مانع، الهام گرفته شده است. این منابع عبارتند از:

  1. اسطوره ۲٫ تاریخ ۳٫ واقعیت دوران زندگی نویسنده ۴٫ خیال ۵٫ تجارب شخصی نویسنده ۶٫ عقل باطن (اللاشعوری) [۱۳۵]

توفیق حکیم از جمله نویسندگانی است که در خلق آثارش از همۀ این منابع الهام گرفته، با این وجود، در مقایسۀ برخی منابع مثل تاریخ و واقعیت، واقعیت را ترجیح میدهد. او نویسندگان را به رها کردن تجارب تاریخی که در کتاب «أدب الحیاه» آنها را برگهای زرد مینامد، فرا میخواند و اعتقاد دارد که پرداختن به تجارب زندگی واقعی که – در همان کتاب- آنها را برگهای سبز مینامد، ارزشمند تر است. تجاربی که خود نویسنده با آنها زندگی کرده یا به هر نحوی با آن درگیر بوده یا در جامعۀ خود، مشاهده کرده است. ترجیح واقعیت بر تاریخ به این علت است که در روزگار کنونی، ادبیات وظایف اجتماعی به عهده دارد و جز با انتخاب موضوعات و منابع از بین واقعیات، از پس انجام وظیفۀ خود، بر نمی آید.[۱۳۶]

در نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» ، تاریخ به منزلۀ یک دکور رمزی برای افکاری است که توفیق حکیم میخواهد آنها را در قالب نمایشنامه بیاورد و نمیتوان این اثر را اثری تاریخی به شمار آورد چرا که در آن، توفیق به منزلۀ یک مورخ عمل نکرده و قصد روایت یک واقعۀ تاریخی را ندارد بلکه کوشیده واقعیت زمان خویش را به شیوه ای رمز گونه در بستری تاریخی بیان کند.

نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» ، اثری واقعی، رمزی و ذهنی است. واقعی است؛ به این دلیل که به موضوعاتی سیاسی و اجتماعی و بیان مشکلاتی میپردازد که جوامع مخصوصاً آنهایی که بهره ای از دموکراسی ندارند، با آن درگیرند. البته لازم به ذکر است که توفیق حکیم اشتغال به سیاست نداشت و حتی با سیاستمداران مصری، میانۀ خوشی هم نداشت [۱۳۷]اما با این وجود، به سیاست بی اعتنا نبود و چنانچه خود وی میگوید:

«باید میان اهتمام نسبت به سیاست و انضمام به حزبی از احزاب، فرق نهاد. من به هیچ حزب سیاسی وابسته نبوده ام اما اهتمام نسبت به سیاست را هیچ گاه از دست نداده ام زیرا سیاست بخشی از زندگی ماست. رابطۀ هنرمند یا نویسنده با سیاست هر گونه باشد، هیچ نویسنده یا هنرمندی در این دوران نمی تواند از مسئولیت خود در قبال زمانه و عصر خود و جامعه و وطن خویش شانه تهی کند. امروز هر کلمه ای که در جهان سیاست ادا میشود، مستقیما با هستی هنر و هنرمند و با هستی ادب و ادیب و با قلم و فکر او تماس دارد؛ زیرا سرنوشت جهان و سرنوشت جامعه انسانی در جامعۀ ما و در کشورهای پیرامون ما، موضوعی است که باید مشغلۀ ذهنی هنرمند و ادیب باشد. این بدان معنی است که هنری یا ادبی، اندیشه یا اثری وجود ندارد که بتواند در جهان کنونی، بیرون از سرنوشت انسان قرار گیرد.» [۱۳۸]

بارزترین ابزار توفیق برای پرداختن به این مشکلات سیاسی و اجتماعی و حل آن، گفتگویی مبنی بر تفکر منطقی است که طبیعت حق و باطل را نشان میدهد و در جایی که حق و باطل به هم آمیخته شده اند تفاوتهای ظریف آنها را نشان داده و آنها را از هم تمییز میدهد اما همه چیز را با اسم و زمان و مکان مستقیم و واضح بیان نمیکند بلکه از زبان رمز کمک میگیرد و به این دلیل، نمایشنامه اثری رمزی هم محسوب می شود.

علاوه بر این، نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان»، جزء آثار ذهنی توفیق نیز هست؛ به این دلیل که خود وی در مقدمه ای که در سال ۱۹۴۲ بر نمایشنامۀ «بیجمالیون» -که از نمایشنامههای ذهنی توفیق حکیم است- نوشته، نمایشنامۀ ذهنی را نمایشنامه ای میداند که مؤلف، آن را به جای صحنۀ نمایش، در داخل ذهن برپا میدارد و شخصیتها را افکاری میداند که لباس رمز بر تن دارند. در این اثر که سبکی واقع گرایانه دارد توفیق میکوشد منطق حرکات کاراکترهای خود را از شخصیت آنها کسب نماید و چون شخصیت را زاییده و محصول شرایط عینی اجتماعی میداند، آن آزادی عمل و تخیل را که نویسندگان رمانتیک در خلق حوادث داستان خود دارند، اختیار نمیکند و میکوشد تا هر شخصیتی بنا به جوهر و ماهیت خود، رفتار کند.[۱۳۹]

این خصوصیات، بر شخصیتهای نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» نیز صدق میکند زیرا شخصیتها را نام گذاری نکرده و فقط اسم شغل و منصبشان را ذکر نموده: این سلطان است و آن یکی وزیر است و زن آوازخوان و شراب فروش و شخصیتهای دیگر. خواننده ملاحظه میکند چیزهایی که پیش رویش روی کاغذ آمده و با هم درگیرند، فقط افکارند و این افکار، دلالتها و رفتارهای خاصی دارند و با این رفتارهای خاص، از سِمَتها یا افکار دیگر، تمییز داده میشوند. این سمتها، اسمهایی برای اصولی بسیار مهم هستند، که با اصلاح آنها، امور زندگی اصلاح میشود و با فسادشان، زندگی تباه میگردد و به این ترتیب، خواننده کاملا مفهوم کلام و توصیف توفیق حکیم را دربارۀ نمایشنامۀ ذهنی، در مییابد: (افکاری که در معانی مطلق ایفای نقش میکنند).[۱۴۰]

۳-۲ بررسی عناصر فنی نمایشنامه

در این بخش، عناصر نمایشی و برخی عناصر بیانی و صور خیال موجود در این نمایشنامه بررسی میشود.

۳-۲-۱ عناصر نمایشی

در جهت رسیدن به هدف اصلی نمایش، نمایشنامه نویس بر اساس بینش و جهان بینی خود، نارساییهایی را در جامعه اش تشخیص میدهد. نارساییهایی که ناشی از رفتاری نادرست است و با تغییر یا قطع این رفتار، امید از میان برخاستن آن نارسایی هم وجود دارد. پس نمایشنامه نویس دست به کار می شود، مشکلی را که بدان پی برده است، در میان میگذارد و سعی میکند بر اساس ذوق و سلیقه و تواناییهایی که در هنر نمایشنامه نویسی کسب کرده است، تماشاگران نمایشنامۀ آینده اش را بر این امر واقف گرداند.

درواقع، نمایشنامه نویس با تفحص در طبیعت پیرامونش، بر اندیشه ای، نظریه ای، موضوعی و یا بر حقیقتی وقوف مییابد. حقیقتی که حاصل برخورد فیزیکی و یا ذهنی او با جهان پیرامونش است. او با غور بیشتر در اطراف، وجوه مشترک این واقعیتها و دخل و تصرف در کم و کیف آنها، هر چه را که زاید بداند دور میاندازد و آنچه را که کم تشخیص دهد، از خود بر آن میافزاید و بر حقیقتی واحد دست مییابد. یعنی نمایشنامه نویس در ذهن خود، با ایجاد نظمی منطقی در بین پارههایی از واقعیتهای پراکنده و بی نظم، به حقیقتی رسیده است و حالا در جهت آگاه ساختن دیگران بدان، باید به فعالیتهایی دیگر بپردازد. فعالیتهایی در راستای از قوه به فعل در آوردن این حقیقت، از ذهن بیرون آوردن و تجسم بخشیدن به آن. از همه مهم تر، فعالیتهایی در زمینۀ اثبات این حقیقت و مؤمن گردانیدن تماشاگر به آن. مؤمن کردن تماشاگران به نظریه، اندیشه، موضوع و فکری که اینک دیگر برای او یک حقیقت است.[۱۴۱]

۳-۲-۱-۱ موضوع (تم)

نخستین مرحله در نمایشنامه نویسی، یافتن فکر اولیه در ذهن نویسنده است. هرچند صرف وجود این فکر، برای نوشتن یک نمایشنامه کافی نیست ولی تا زمانی که موضوع اثر معلوم نباشد، نویسنده نمیتواند شخصیت آفرینی کند و نمیداند به کدام سمت برود.[۱۴۲]

موضوع در پردۀ اول

موضوع، اعدام برده فروش به جرم گفتن حقیقت است. او زبان به بیان حقیقتی گشوده که خوشایند طبقۀ حاکم برجامعه به ویژه وزیر و پادشاه نیست. آنان از بیان و آشکار شدن این حقیقت به شدت میترسند و به این منظور که بار دیگر چنین مطلبی را به زبان نیاورد، قصد اعدام او را دارند.

موضوع در پردۀ دوم

موضوع پردۀ دوم، فروش پادشاه به عنوان یک بردۀ آزاد نشده، ازطریق مزایدۀ عمومی است؛ چرا که او متعلق به بیت المال است و بر اساس قانون، اموال بیت المال بایستی ازطریق مزایدۀ عمومی به فروش برسد وعواید آن خرج فقرا و امور عام المنفعه شود.

موضوع در پردۀ سوم

موضوع کلی این پردۀ نمایشنامه، رهایی پادشاه از قید بردگی و چگونگی این رهایی است. حضور پادشاه در خانۀ زن آوازخوان به عنوان برده و از طرفی محک خوردن و قرار گرفتن در ترازوی عمل جهت سنجش عملکرد، از موانع و چالشهای پیش روی پادشاه در مسیر رهایی از قید بردگی است که موضوع این پرده از نمایشنامه است.

۳-۲-۱-۲ مضمون

درون مایه یا مضمون، فکر اصلی و مسلط در هر اثری است؛ خط یا رشته ای که در خلال اثر کشیده میشود و وضعیت و موقعیتهای داستان را به هم پیوند میدهد. به بیانی دیگر، درون مایه را به عنوان فکر و اندیشۀ حاکمی تعریف کرده اند که نویسنده در داستان اعمال میکند. به همین جهت است که میگویند درون مایۀ هر اثری جهت فکری و ادراکی نویسنده اش را نشان می دهد.[۱۴۳]

مضمون در پردۀ اول

مضمون پردۀ اول نمایشنامه، تقابل شمشیر وخونریزی و زور دربرابر قانون واجرای بی کم و کاست آن برای همه، اعم از رعیت و پادشاه است. این نمایشنامه هم درون مایه ای اجتماعی و هم نفسانی و فردی دارد.

مضمون در پردۀ دوم

مضمون این پرده، ترجیح قانون واجرای آن و درواقع، به فروش رساندن پادشاه است که دراصل، هنوز برده است و آزاد نشده واین کار، نزد افرادی همچون شراب فروش، عجیب ترین کار جهان شمرده میشود.

مضمون در پردۀ سوم

«وفای به عهد» و «پیروی از قانون» مضمونهای اصلی این پرده است.

۳-۲-۱-۳ طرح

بعد از تعیین فکر اول یا موضوع و مضمون نمایشنامه، کار دوم نمایشنامه نویس یافتن یا ساختن یک طرح داستانی یا پلات است. در این طرح، رویدادهایی چند بر اساس رابطۀ علت و معلول باید آن چنان به یکدیگر بپیوندند که عصاره و ماحصل فکر و اندیشۀ نویسنده را در برابر خواننده و تماشاگر قرار بدهد. کار در این زمینه، نمایشنامه نویس را قادر میسازد که صحنه بندیهای نمایش را کامل تر کند و نمایشنامه را در یک یا چند پرده و صحنههای متعدد طراحی نماید. در همین مرحله است که نمایشنامه نویس، شخصیتهای نمایش را بهتر میشناسد، روابط علت و معلولی شان را تنظیم و ترسیم میکند، گفتگوها و برخوردها و همچنین حرکات و کنشهایشان راشکل میدهد.[۱۴۴]نویسندۀ توانایی چون توفیق حکیم نیز در نگارش نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» ، این نوع طراحی منظم و هدف دار را مد نظر داشته و با طراحی رویدادهایی از جمله گم شدن پادشاه در کودکی، فروش وی به عنوان یه بردۀ مملوکی به پادشاه قبلی، به مزایده گذاشتن وی و رویدادهای دیگر، روابط علت و معلولی را به شکلی زنجیر وار به هم میپیوندد.

۳-۲-۱-۴ شخصیت

شخصیت و طرح داستان، دو کفۀ یک ترازو هستند. یعنی خمیر مایۀ هر دو یکی است. وقتی نویسنده مشغول طرح ریزی ساختمان داستان است، نمیتواند بدون فکر به آدمهایی که قرار است در آن زندگی کنند، نقشۀ دقیق و مناسبی طراحی کند.[۱۴۵]

شخصیت در پردۀ اول

محمد عبدالله الشفقی در توضیح شخصیتهای این نمایشنامه مینویسد: «در بسیاری از نمایشنامههای ذهنی توفیق حکیم همچون «پادشاه سرگردان» ، شخصیتهای اصلی، بیانگر افکار نویسنده اند. این شخصیتها آدمیزادی دارای جسم و گوشت و خون نیستند بلکه فقط افکاری هستند که کفش به پا میکنند و راه میروند و بین مردم رفت و آمد میکنند؛ به همین دلیل تصور میشود که شخصیتهای او شخصیتهای واقعی نیستند که روی صحنه به ایفای نقش بپردازند بلکه شخصیتهایی رمزی اند.[۱۴۶]

توفیق حکیم در شروع نمایشنامه، تک تک شخصیتها را معرفی نمیکند و به اصطلاح، معرفی توضیحی ندارد بلکه به صورت درون داستانی، شخصیتها را از طریق گفتگوهایشان با یکدیگر، حرکات و برخوردهایشان و حوادث داستان، به خواننده معرفی میکند.

درپردۀ اول، «پادشاه» شخصیت اصلی(قهرمان) نمایش است. اوست که با ورود خود به داستان و نمایش روح میبخشد و به داستان جذابیت بیشتری میدهد؛ چراکه هم دارای مقام ومنزلتی درجامعه است و هم نقشی مهم در این ماجرا دارد. شخصیتی است که حضورش، دیالوگهایش ونقشی که در ماجرای نمایشنامه دارد، موجب ایجاد فرود و فراز در نمایش میشود و بر همه تاثیر میگذارد. پادشاه، ازحیث شخصیتی آن چنان است که گذشتۀ خود وحقیقت برده بودن در گذشته را کتمان نمیکند. اما با توجه به اینکه روحیۀ جنگ جویی دارد و درگذشته با مغولان جنگیده و با تکیه بر شمشیر حلال مشکلات بوده، در اینجا نیز ابتدا سعی دارد با تکیه برشمشیر، مشکل را حل کند. نقش منفی نیز بر دوش جلاد است که وظیفۀ خونریزی وکشتن را برعهده دارد آن هم خون کسی که حقیقت را بر زبان جاری کرده است. جلاد شخصیتی است که انجام خوب و درست وظیفه اش را نه در پناه عقل و خرد که در پناه مستی و نا هشیاری میداند.

فرد اعدامی شخصی راستگو، دوراندیش، با تدبیر و در عین حال، خیرخواه جلاد خود است. موذن، شخصی است که بنا به عادت دیرینه اذان میگوید، اهل دروغ است، اهل آواز و طرب است و ازبهترین وقدیمی ترین دوستان زن آوازخوان به حساب میآید. آوازخوان، زنی زیبا روی، دارای اعتماد به نفس، محکم واستوار، درستکار، آشنا به قانون، بخشنده و دلسوز دیگران است که با میانجی گری، در اجرای حکم، وقفه ایجاد میکند و در نهایت همین تدبیر او، موجب رهایی اعدامی میشود.

شخصیت در پردۀ دوم

قاعدتاً دریک داستان یا نمایشنامه، درهرپرده شخصیت اصلی نمیتواند تغییر کند اما این امکان وجود دارد که نویسنده برای دقایقی و در اتفاقاتی، بار پیش بردن داستان را بردوش شخصیت دیگری قرار دهد و با اعمال، رفتار و دیالوگهایی که برای او درنظر میگیرد و در دهان او میگذارد، داستان را به پیش ببرد و اطلاعات لازم را به مخاطب بدهد اما باز هم ادامۀ کار، بر دوش همان شخصیت اصلی قرار میگیرد و رفتار و سرنوشت اوست که در اولویت و مورد توجه مخاطب است. درواقع سایر شخصیتها درخدمت و یا درراستای نقش شخصیت اصلی قرار میگیرند. شخصیتهایی چون شراب فروش، کفش فروش، جلاد و وزیر در این پرده هم هستند اما شخصیت اصلی در این پرده نیز همان پادشاه است. علاوه براین، افراد بزرگسال، طفلی نیز در صحنه است. او هم ذهنیت خاصی نسبت به پادشاه دارد که با رفتار و سخنان افراد بزرگسال برایش ایجاد شده و تصور میکند که پادشاه فقط شمشیر دارد؛ یعنی متکی به زور است نه عقل و تدبیر. شخصیت مهم دیگر در این پرده، شخصیت تاثیرگذار زن آوازخوان است که با سخنانش نه تنها مردم عوام، بلکه وزیر و قاضی القضات و در انتها پادشاه را نیز محکوم میکند و اختیار و عنان امور را به دست میگیرد. او میتواند با بیان استدلالی و منطقی خود، قاضی را ساکت نماید و با جرات به وزیر تشر بزند، بخشی از مردم را با خود همراه کند و پادشاه را وادار کند تا شبی در خانه اش بماند. برهمین اساس، اگرچه دریک داستان و نمایش، یک شخصیت، شخصیت محوری و اصلی محسوب می شود-که دراین نمایش همان پادشاه است – اما با توجه به نقش و تاثیر عملکرد و سخنان زن آوازخوان در این پرده، میبایست از او به عنوان شخصیت اصلی و قهرمان این پرده نام برد.

شخصیت در پردۀ سوم

اگرچه شخصیت اصلی و قهرمان تمام نمایش، همان پادشاه است و همۀ اعمال و رفتارها و همۀ ماجرا پیرامون نقش محوری او شکل میگیرند و به پیش میروند اما با توجه به این که در این پرده، زن آوازخوان بیشترین بار عمل نمایشی را بر دوش میکشد، اعمال و گفتار او بیشترین تأثیر را در بر دارد و مخاطب در انتظار عمل او در سپیده دم است، میتوان در این پرده، او را به عنوان قهرمان محسوب کرد. وزیر، همچنان دارای شخصیت دور از انتظار و ناپخته از حیث منطق و عقلانیت است که در این پرده به دنبال دسیسه چینی و فریب افکار عمومی و در نهایت، استفاده از زور و شمشیر است تا موقعیت پادشاه و به دنبال وی، موقعیت خود را تثبیت نماید. در این پرده هم وزیر جهت دست یافتن به هدف خود، متکی به جلاد است تا او به کمک اوباشی که به راحتی در اختیار میگیرد، به توطئه و جرم تراشی علیه زن اقدام کنند و زن آوازخوان را جاسوس معرفی نمایند و اعدامش کنند. قاضی نیز همچون پردۀ قبل، با متمسک شدن به قانون- در کنار کلاه شرعی- سعی در قانون مند جلوه دادن خود دارد و میکوشد وفاداریش به قانون را نشان دهد. اگرچه از همین طریق موفق به گرفتن امضا از زن آوازخوان میشود اما در اصل، زن به میل خود و برای اثبات وفاداریش به پادشاه، کشور و مردم و برای اثبات صداقت و درستیش، سند آزادی پادشاه را امضا میکند؛ اگرچه به خوبی میداند هنوز سپیده دم نشده و قاضی با توسل حیله گرانه اش به گفتۀ قبلی او، خواهان امضای سند است. عبد اللطیف محمد السید الحدیدی مینوسید: به طور کلی میتوان گفت شخصیت پادشاه و قاضی «کروی» یا«مرکب» است. به این معنی که صورتهای مختلفی از آنها دیده میشود و در موقعیتهای مختلف، رفتارهای متفاوت و غیر قابل پیش بینی بروز میدهند.[۱۴۷]

برخی چون محمد عبد الله الشفقی، شخصیتهای ثانویۀ نمایشنامه مثل جلاد، مؤذن، برده فروش، کفاش، شراب فروش و خدمتکارِ زن آوازخوان را، تأثیر گذارتر از شخصیتهای اصلی چون پادشاه، وزیر، قاضی و زن آوازخوان میدانند. چون فقط از جنس افکار و بیانگر عقاید نیستند و انسانهایی هستند که همچون انسان معمولی حرکت میکنند، میخندند، ناراحت میشوند، دچار حوادث میشوند میخورند و میآشامند و این چنین مخاطب را راضی میکنند. وی معتقد است که تأثیرگذاری شخصیتهای اولیه و اصلی بخاطر وجود مکملی به نام شخصیتهای ثانویه است.[۱۴۸]

۳-۲-۱-۴-۱شخصیتهای ایستا و پویای نمایشنامه

شخصیت ایستا شخصیتی است که از اول تا آخر نمایشنامه تحولی در رفتارش روی نمی دهد یعنی همان طور میماند که در ابتدای نمایشنامه بود ولی شخصیت پویا در برخی ابعاد شخصیتش تحولی دائمی و ماندنی روی میدهد و این تحول، نوع نگرش یا رفتارش را تغییر میدهد. این تغییر ممکن است خیلی زیاد یا خیلی کم باشد همچنین ممکن است رو به خوبی یا بدی باشد، اما باید حتما مهم و بنیادی باشد.[۱۴۹]

توفیق حکیم در آثار رئالیست خود چون نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان»، شخصیتهای خود را موجوداتی راکد و ایستا تصور نمیکند بلکه به نیروهای بالقوه پنهان در کاراکترهای خود اهمیت بسیار میدهد و میکوشد در جریان حوادث داستان، این نیروها را به فعل درآورد. از این رو شخصیت کاراکترهای رئالیستی در پایان نمایشنامه همان نیست که در آغاز آن بوده است و همه، به نوعی تغییر کرده اند. البته این تغییر در برخی افراد مثل پادشاه، بیشتر و عمیق تر و در برخی دیگر همچون وزیر، کمتر و سطحی تر است.

۳-۲-۱-۵ زمینه

زمینه در لغت به معنی طرح، نقشه، متن و اوضاع و احوال از پیش آماده شده برای وقوع حوادث است.[۱۵۰]

زمینه در پردۀ اول

ازآنجا که زمینه یا همان صحنه، نقش واهمیت مهمی دراعمال و رفتار شخصیتها دارد و ازطرفی بستر وقایع داستان است، درمیزان تاثیرگذاری نمایش اهمیت بسزایی دارد. درنمایشنامه «پادشاه سرگردان»، نویسنده در انتخاب زمینه یا صحنه، دقیق عمل نموده و بهترین جای ممکن یعنی میدان شهر را، انتخاب کرده است. جایی که محل رفت و آمد همه و محل ازدحام جمعیت است. به خاطر وجود مسجد، دکان کفاشی، دکان شراب فروشی و منزل زن آوازخوان، اقشار مختلفی در آنجا رفت و آمد دارند. پس مکان یک مکان شلوغ و پررفت وآمد است. زمینه یا صحنه، جایی است که وقتی اعدام صورت میگیرد درمعرض دید همه باشد. زمان وقوع حادثه که در دوران ممالیک و حاکمیت آنها است که پیش از این در مورد آنها صحبت شد. زمان اجرای نمایش و وقوع ماجرا نیز، صبح یک روز، در نظر گرفته شده؛ زمانی که روز آغاز میشود، مردم از خواب برمیخیزند و زندگی را از سرمیگیرند. اما جلاد منتظر آن زمان است تا زندگی و جانی را بگیرد آن هم با شروع اذان موذن. اذانی که مردم را به بهترین کار دعوت می کند اما شنیدن آن برای جلاد به نوعی اذن شروع برای خونریزی و اعدام است. این امر بیانگر نوع نگاه به دین درجامعه به خصوص ازسوی طبقه حاکم نیز هست. دین یک حربه دردست آنها برای حاکمیت هرچه بیشتر برمردم است.

زمینه در پردۀ دوم

صحنه یا زمینه، وسط میدان شهر است جایی که محل رفت و آمد مردم و محل کسب وکار بازاریان شهر است.

زمینه در پردۀ سوم

زمینه یا صحنه، همان میدان شهر(به هنگام شب) است. نکتۀ قابل توجه در این پرده و در این صحنه، خود نمایی مسجد و مئذنۀ آن با منزل زن آوازخوان است. تقابل معنایی و مفهومی دو مکان در دوسوی میدان شهر: یکی در حقیقت مکان عبادت و عمل خیر و دیگری مکانی که بنا به باور و اظهار نظر غلط و ناصحیح مردم و حاکمیت، محل فسق و فجور است. حضور پررنگ مردم در این شب و اصرار آنها بر ماندن تا سپیده دم نیز به جای آنکه ناشی از نگرانی و دلواپسی آنان برای پادشاه، کشور و آیندۀ خودشان باشد، بیشتر نشان دهندۀ تلاش هر یک برای اثبات نظرات خود در مورد زن و پادشاه و چگونگی رفتار آنها است و برای اثبات حرفشان، شرط بندی میکنند.

۳-۲-۱-۶ لحن

لحن، آهنگ نویسنده است و میتواند صورتهای گوناگونی به خود بگیرد. خنده دار، گریه آور، جلف، جدی و طنز آمیز باشد یا هر لحن دیگری ممکن است نویسنده برای نوشتن داستانش بیافریند.

در داستانهای امروزی، لحن، اغلب در خور موضوع و شخصیتهای داستان میآید. نویسندگان میکوشند فردیت شخصیتهای خود را با ویژگیهای لحن صحبتهای آنها و طرز فکرشان نشان بدهند. مثلا وقتی از زبان کودکی داستانی روایت میشود باید لحن روایت داستان متناسب با سن و سال او باشد. از این رو لحن، طرز برخورد نویسنده نسبت به موضوع و شخصیتهای داستان است.[۱۵۱]

لحن در پردۀ اول

شخصیت، با لحن بیانی وچگونگی ادای کلمات، در واقع احساسات دورنی خود را نشان میدهد. توفیق حکیم این لحن و آهنگ احساسات خود را در خور موضوع و شخصیتهای داستانش میآورد و مشخص است که لحن، کاملاً از هدف و نیت او تبعیت مى‏کند. در این نمایشنامه دیالوگهایی با لحنهای متفاوت روبرو میشوییم. لحن کلام جلاد با اعدامی، اعدامی با جلاد، جلاد با کنیز و زن آوازخوان و در دیگر گفت و گوها، لحن کلامشان مشخص است و شخصیتشان را بیشتر به مخاطب میشناساند. لحن شخصیتی چون جلاد، که نمایندۀ طبقۀ حاکم برای اجرای حکم است، لحنی خشک و خشن و نشان دهندۀ بی رحمی او است. و لحن فرد اعدامی نشان از مظلوم واقع شدن مردم و تبعیت بی چون و چرای آنان از حکومت ستمگر دارد. در پردۀ اول علاوه بر این، لحنی توأم با کنایه و طعنه دیده میشود.

لحن در پردۀ دوم

دراین پرده برخلاف پردۀ اول، به جز مورد مختصری که درابتدای پرده درکلام شراب فروش وکفاش دیده شد، چندان با لحن بیانی آکنده از طعنه وگوشه وکنایه روبرو نیستیم.

لحن در پردۀ سوم

در این پرده باز از زبان برخی شخصیتها همچون کفاش با جملات کنایه آمیزی روبرو میشویم. البته برخلاف پردۀ اول، در این پرده چندان با دیالوگها و با گفتارهای طعنه آلود وکنایه آمیز روبرو نیستیم. جلاد به خاطر اشتباهی که مرتکب شده، همچنان لحنی همراه با اضطراب دارد. لحن وزیر در این پرده نیز طلبکارانه و با زور همراه است. زن آوازخوان، مثل پردۀ قبل، صراحت در گفتار دارد وبا شجاعت و اعتماد به نفس حرف میزند. پادشاه نیز همچنان صبورانه به راه خود ادامه میدهد و با زن هم صحبت میشود.

۳-۲-۱-۷ فضا و جو

فضا و جو داستان، صرفا بسته به تمایل و خواست نویسنده است و این که چطور بخواهد آن را به کار بگیرد. وقتی داستان خوبی را میخوانیم، احساس خاص و مشخصی پیدا میکنیم که دنیای مخلوق داستان و فضا و جو آن، در ما به وجود میآورد. اغلب، هماهنگی و سازگاری موضوع با فضا و جو داستان موجب ایجاد این احساس میشود و از این نظر فضا و رنگ باید درخور و مناسب موضوع باشد. جو، فضاى ذهنى و حال و هواى کلى نمایش را نشان می دهد و موجب مى‏شود تا بیننده، حال و هواى اثر را درک و حس کند و برخلاف زمینه، بیشتر جنبۀ درونى و ذهنى دارد و از این لحاظ از زمینه، مؤثرتر و قوى‏تراست.[۱۵۲]

فضا و جّو در پردۀ اول

دراین پرده ازنمایشنامه، دیالوگهایی که بین شخصیتهایی از جمله جلاد و اعدامی وجود دارد، بیانگر وجود جو حاکمیت و فضای رعب آور و قائم به زور و شمشیر و بیقانونی بر جامعۀ آن روز است. همچنین تحقیر کردن و از بین بردن اشخاص مخالف، از دیگر نشانههای جو و فضای اختناق حاکم بر جامعه درنمایشنامه است. وزیر از شخصیتهایی است که از اول تا آخر نمایشنامه زور و شمشیر را ترجیح میدهد. در ابتدا، پادشاه هم مثل او فکر میکند اما در پایان این پرده با توجه به تحولی که در شخصیت پادشاه روی میدهد، جو نیز دچارتحول میشود و به تدریج فضای قانونی، جای اختناق و زور را میگیرد. این مطلب درپردۀ دوم و سوم بیشتر مشهود خواهد شد.

فضا وجو در پردۀ دوم

عمدۀ فضا و جو حاکم و غالب بر این پرده، جوی منبعث از قانون و بازار کاسبی، همراه با منطق و حق مالکیت براساس قانون است. شاید در نگاه اول، چندان پذیرفتنی نباشد که پادشاه از سخن زنی(مخصوصا زنی که از دیدگاه عموم، بد کاره است)، پیروی کند و شبی را در منزل او سپری نماید اما با نگاه به چگونگی تربیت سربازان ممالیک که پادشاه نیز روزی از دسته و گروه آنها بوده متوجه این نکته خواهیم شد که برخورد او با قانون و تن دادنش به آن و پذیرش سخنان زن آوازخوان، همه ناشی از همان تربیت است که از نکات مهم آن وفاداری و اهمیت دادن به اصول اخلاقی بوده و این اصول در شکل گیری شخصیت پادشاه و در رفتار و خلق وخوی او تاثیرگذار است. این رفتار و برخورد پادشاه با مشکلات پیش آمده، حس قانون مداری، منطقی بودن و پذیرش حق وعدالت را به مخاطب القا میکند. درست برخلاف حسی که در خصوص وزیر به مخاطب دست میدهد. وزیر در این پرده نیز همچون پردۀ اول، زور و شمشیر را تنها راه حل مشکلات میداند. گویی فاقد هرگونه قوۀ تفکر و اندیشه است. برای او، تنها راه پیشرفت و موفقیت، شمشیر و خونریزی است.

فضا و جو در پردۀ سوم

در ابتدا، جو و فضای غالب، شک و بد گمانی و بدبینی نسبت به رفتار زن آوازخوان است و این که آیا سپیده دم فردا سند آزادی پادشاه را امضا می کند یا خیر؟ عمدتاً نسبت به او بدبینند و باور به امضای سند آزادی توسط او ندارند. تنها شراب فروش و مؤذن هستند که به زن اطمینان دارند؛ چرا که بر خلاف دیگران، او را از نزدیک میشناسند و قضاوتشان مبتنی بر آگاهی و شناخت و باطن زن است نه متکی بر حدس و گمان، شایعات و ظاهر زن. همچنین جو و تصور باطل این است که زن آوازخوان با حیلۀ خود، پادشاه را به انحراف اخلاقی و رفتاری میکشاند که در خور و شایستۀ او به عنوان حاکم کشور نیست. درحالی که خواست زن و منظور او از بردن پادشاه به خانه اش، چیز دیگری بود و او این کار را در راه قانون و اعتقاد خود انجام داد.

در مجموع فضای غالب، بد بینی، قضاوت نابجا و ناصحیح مردم نسبت به زن و نگاه سطحی آنها در مورد اوست.

۳-۲-۱-۸ سبک

واژۀ سبک در زبان عربی به معنی گداختن و ریختن زر و نقره در قالب است.[۱۵۳]در اصطلاح ادبیات، بر حسب ساده ترین تعریفها، سبک، شیوۀ خاصی است که نویسنده برای بیان مفاهیم خود به کار میبرد. به عبارت روشن تر، این که نویسنده آنچه را میخواهد بگوید چگونه بیان کند. از این نظر سبک، به رسم و طرز بیان اشاره دارد و تدبیر و تمهیدی است که نویسنده در نوشتن به کار میگیرد. بدین معنی که انتخاب کلمه، ساختمان دستوری، زبان مجازی، تجانس حروف و دیگر الگوهای صوتی در ایجاد سبک، دخیل هستند. بهترین سبک برای ارائۀ هر منظوری آن است که تقریبا تطبیق کاملی میان زبان و افکار هر کس به وجود آورد.[۱۵۴]

۳-۲-۱-۸-۱ سبک در نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان»

نویسنده نمیتواند سبکی را که برای نوشتن اثرش انتخاب می کند، در هرپرده تغییر دهد. دراین نمایشنامه سبک نویسنده سبک رئال و واقع گرایانه است که از آنچه بر جامعه میگذشته الهام گرفته وبه بیان و روایت آن در چارچوبی تاریخی و البته با نگرشی ذهنی و فلسفی و بیانی رمزی و به عبارتی با ترکیب چند سبک، پرداخته است. دراین اثر با فرا واقعیت و یا با تخیل دور از ذهن و به دور از فهم جامعۀ آن روز و حتی امروز، روبرو نیستیم. مسائل بسیار ساده و قابل فهم و درعین حال، روان و به دور از هرگونه پیچ وخم، بیان شده و برای همه قابل درک است. آنچه را میخوانیم یا میبینیم اموری هستند که امروز تقریبا در همۀ جوامع دیده میشوند. بیان حقیقت وآشکار شدن آن برای بسیاری از افراد مشکل ساز میشود، اغلب افراد به دنبال فرار از راههای قانونی اند، افراد صاحب منصب از موقعیت خو سوء استفاده میکنند، کارمندان دولت، کم کاری میکنند و بسیاری از مشکلات دیگر که توفیق حکیم با نگاهی منتقدانه و البته به روشی غیر مستقیم، به تصویر میکشد.

۳-۲-۱-۹ زاویۀ دید

زاویۀ دید، نمایش دهندۀ شیوه ای است که نویسنده به وسیلۀ آن، مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارائه میکند و در واقع، رابطۀ نویسنده را با داستان نشان میدهد. هر داستانی باید گوینده ای داشته باشد که موضوع را نقل میکند. این نقل موضوع ممکن است به شیوۀ اول شخص یا دوم شخص یا سوم شخص صورت بگیرد. از این نظر میتوان زاویۀ دید را به زاویۀ دید درونی و زاویۀ دید بیرونی تقسیم کرد. در زاویۀ دید درونی، گویندۀ داستان، یکی از شخصیتهای داستان (شخصیت اصلی یا شخصیت فرعی) است و داستان از زاویۀ دید اول شخص نقل میشود. زاویۀ دید بیرونی در حوزۀ «دانای کل» قرار گرفته است و داستان از زاویۀ دید سوم شخص نقل میشود.[۱۵۵]

در این نوع زاویۀ دید، نویسنده بر همۀ حوادث داستان اشراف دارد، از درون و بیرون همۀ شخصیتهای داستان آگاه است و سرانجام داستان را به هر شیوه ای که بخواهد به پایان میرساند.

زاویۀ دید در پردۀ اول

زاویۀ دید دراین نمایشنامه از نوع دانای کل، آن هم از نوع دانای کل نامحدود است. چرا که نویسنده برهمه چیز و بر حال و گذشتۀ شخصیتها اشراف دارد و از همه، به بیننده خبر میدهد. او از دید دانای کل نامحدود خود، هم بر مسائل فیزیکی و بیرونی شخصیتها احاطه دارد و هم بر آنچه که در درون آنها میگذرد. هم از امروز آنها با خبر است هم ازدیروزشان. نویسنده از هر حیث، بیننده را از ماجرا و از شخصیتها با خبر میسازد و در این موارد، سوال بی جوابی برای بیننده باقی نمیگذارد.

زاویۀ دید در پردۀ دوم

دراین پرده نیز زاویۀ دید، همان دیدگاه پردۀ اول است که نویسنده به عنوان یک دانای کل نامحدود، از همه چیز مطلع است و تمامی اطلاعات و ماجراهای حال و گذشته را برای مخاطب بیان می کند.

زاویۀ دید در پردۀ سوم

زاویۀ دید در پردۀ سوم نیز همچون دو پردۀ قبلی است که نویسنده خود، از دید یک دانای کل نامحدود از همه چیز مطلع است و باز هم تمامی اطلاعات و ماجراهای حال و گذشته را برای مخاطب بیان میکند.

۳-۲-۱-۱۰ گفتگو

در یک نمایشنامه ممکن است با چند نوع گفتار روبرو شویم. این انواع عبارتند از:

الف) دیالوگ «به معنی گفتگو است وآن هنگامی است که گفتار نمایشنامه بین دو یا چند نفر صورت گیرد» .

ب) منولوگ «به معنای تک گویی است و وقتی به کار میرود که ما در نمایشنامه، یک شخصیت بیشتر نداشته باشیم» .

ج) سولیلوگ «به معنی گفتگو با خویشتن است و زمانی است که شخصیت نمایشنامه با خودش خلوت کند و سخن بگوید» .[۱۵۶]

شایان ذکر است که توفیق حکیم مهارتی خاص در «دیالوگ» یا «محاوره» داشت. بسیاری از قطعات ادبی او تنها به شکل گفت و گو میان دو نفر یا چند نفر نوشته شده است.[۱۵۷]

مخاطب از طریق همین گفتگوها شخصیتهای بازی را میشناسد و به درون آنها پی میبرد؛ چرا که فکر و اعتقاد افراد به وسیلۀ کلمات بیان میشود و به بیانی دیگر، اعمال اشخاص از اعتقاداتشان سرچشمه میگیرد.

در نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» نیز توفیق حکیم با عمل داستانی و از طریق افکار، گفتگوها یا اعمال خود شخصیتها، آنها را معرفی میکند دراین گفتگوها تعابیر مناسب و ترکیبهای زیبا استفاده شده و زیبایی معنا، قربانی زیبایی لفظ نشده است. با وجود عبارات کوتاه و تعدد جملات، معنی واضح و به دور از هر گونه غموض و ابهام است. جملاتی به هم پیوسته و زیبا که خواننده را تا آخر داستان، با خود همراه میکند.

برای انتقال اطلاعات به خواننده یا زمینه چینی برای وقایع بعدی، می توان جملات توصیفی را به کار برد اما از آنجا که توفیق میخواهد نوعی درگیری بین اشخاص، وخامت اوضاع، چیزی که از طریق گفتگو و روابط متقابل بسط خواهد یافت و یا اشخاص را به نمایش بگذارد، ازگفتگو استفاده میکند. گفتگویی که توأم با درگیری است تا خواننده همچنان مشتاق و کنجکاو بماند. البته درگیری به این معنی نیست که دو طرف گفتگو حتما باید در آستانۀ گلاویز شدن باشند، اتفاقا ممکن است به یکدیگر علاقه مند باشند.درگیری، همان نیرویی است که در جنب گفتگو فعال است و در واقع عاملی است که باعث اشتیاق، نگرانی یا کنجکاوی خواننده می شود و او را وامیدارد که حتی وقتی هم که خود گفتگو ناظر بر صحبتهایی عادی و بدون درگیری است، به خواندن ادامه دهد.

در ابتدا توفیق حکیم دنیای نمایش خود را در حالت سکون تصویر میکند. (در هر نمایشنامه چیزی یا کسی باعث میشود که این دنیای سکون از هم بپاشد).[۱۵۸]مثلا شخصیتی لب به سخن باز میکند؛ همچنان که سکون این نمایشنامه هم با لب گشودن اعدمی در ابتدای پردۀ اول شکسته میشود که با جلادش شروع به صحبت میکند:

اعدامی: (خطاب به جلاد) خوابی؟ باید هم بخوابی!

از آنجا که نویسنده مطمئن نیست که خواننده، لحن، نکات ظریف و مفاهیم ضمنی گفتگوها را بفهمد، سعی می کند مشکل را از طریق شرح و توصیف گفتگوها حل کند. بدین منظور، نویسنده ابتدا با جملاتی راهنما، توضیح میدهد که طرز صحبت شخصیت و لحن او چگونه است و بعد، شخصیت شروع به صحبت میکند:

قاضی: «با همان لحن» بله.

پادشاه: «با لحنی تمسخر آمیز» انگار مسأله پیچیده شده!

پادشاه: «در حالی که به اشک او اشاره میکند» گریه میکنی؟

۳-۲-۱-۱۱ تصویر در نمایش

در نمایش دو نوع تصویر وجود دارد و هر کدام کامل کنندۀ دیگری است:

  1. تصویر عینی (در واقع همان اعمالی است که اشخاص بازی در روی صحنه انجام میدهند).
  2. تصویر ذهنی (منظور تصاویر یا صحنههایی است که شخصیتها به وسیلۀ گفتگو در ذهن بیننده ایجاد می کنند).[۱۵۹]

۳-۲-۱-۱۲ هول و ولا(تعلیق)

تعلیق بر وزن «تفعیل» و به معنای معلق بودن است و در واقع کیفیتی است که نویسنده برای وقایعی که در شرف تکوین است، در داستان خود میآفریند و باعث می شود که در خواننده حالت انتظار ایجاد شود. این انتظار، جذابیت و کشش را به وجود میآورد.[۱۶۰]

تعلیق در پردۀ اول

با توجه به اینکه تعلیق، کیفیتی است که نویسنده در داستان خود می‌آفریند و خواننده را مشتاق و کنجکاو به خواندن ادامۀ داستان می‌کند، در این نمایش برملا شدن بردگی پادشاه و امکان رسوایی او در میان عامۀ مردم و احتمال بروز سرپیچی از فرامین او در میان تودۀ مردم به خصوص با توجه به عدم همراهی و همکاری قاضی با پادشاه و وزیر، حالت تعلیق برای بیننده و خواننده ایجاد میکند تا داستان را پیگیر شود و بفهمد سرانجام پادشاه چه خواهد شد. دراین جا سرنوشت وآیندۀ پادشاه نسبت به سرنوشت وآیندۀ فرد اعدامی، اهمیت بیشتری پیدا میکند.

تعلیق در پردۀ دوم

تعلیق یا همان دلهره ای که در این پرده با رفتار مرد غریبه، برای مخاطب ایجاد می شود این است که اگر وکیل و موکل تحت هیچ شرایطی سند آزادی پادشاه را امضا نکنند چه بر سر پادشاه، سایر مسئولین حکومتی و برسر کشور خواهد آمد؟ با خریدار چه رفتاری خواهد شد؟ آیا وزیر و پادشاه متوسل به زور میشوند؟

پادشاه یک بار با نبود سند آزادی اش روبرو شد و به ناچار برای حل آن مشکل، تن به قانون داد و پذیرفت هرچه قانون میگوید همان عمل شود و حالا با مشکلی که خریدار برایش ایجاد کرده روبرو شده و قانون نیز حامی خریداراست. اینها برای مخاطب دلهره و تعلیق ایجاد میکند؛ چه خواهد شد؟

تعلیق در پردۀ سوم

تعلیق و دلهره ای که در این پرده برای مخاطب ایجاد میشود ناشی از دو مسئله است: یکی این که آیا سپیده دم فردا زن آوازخوان به عهد خود وفا میکند و سند آزادی پادشاه را امضا میکند یا نه؟ و دیگری این که آیا زن با حیله و ترفندش – به زعم مردم و سایر کسانی که او را نمیشناختند و به پاکدامنی اش پی نبرده بودند- مرتکب گناه و خطایی میشود یا نه؟

۳-۲-۱-۱۳ کشمکش

در ادبیات، به مقابلۀ شخصیتها یا نیروهایی با هم، کشمکش میگویند. در نمایشنامه معمولا شخصیتی در کانون تمرکز داستان قرار میگیرد و این «شخصیت اصلی» یا «قهرمان» ، با نیروهایی که علیه او برخاسته اند یا با او سر مخالفت دارند، شخصیت شریر و شخصیت مخالف، به نزاع و مجادله میپردازند. این نیروها ممکن است اشخاص دیگر یا اجسام و موانع یا قراردادهای اجتماعی یا خوی و خصلت خاص خود شخصیت اصلی داستان باشد که با او سر ناسازگاری دارد.[۱۶۱]

بخاطر آنکه نمایش برای تماشاگر جذابیت پیدا کند، باید دارای کشمکش باشد. باید جدالی مطرح باشد که طی آن، شخصیت محوری شکست بخورد و یا به پیروزی نهایی دست یابد. این شخصیت یا به هدفش دست مییابد و یا از آن وا میماند. کشمکش، بخش عظیمی از نمایش را در بر میگیرد و در این رابطه، شخصیت محوری برای چیزی که شدیداً خواهان آن است و به آن نیاز دارد، تلاش میکند.[۱۶۲]

شخصیت محوری را «پروتاگونیست» میگویند. در مقابل او انتاگونیست قرار دارد که میتواند انسانی دیگر، یک نیرو، شرایط اجتماعی و… باشد.[۱۶۳]

در نمایشنامههای ذهنی از جمله نمایشنامۀ «پادشاه سرگردان» ، درگیری بین اندیشهها و افکار است و اندیشههای بزرگ، قهرمانان واقعی هستند.[۱۶۴]در این نمایشنامه، پادشاه «پروتاگونیست» و قرار گرفتن در یک دو راهی و شرایط دشوار تصمیم گیری و انتخاب، انتاگونیست است.

کشمکش در پردۀ اول

مقابلۀ شخصیت‌ها یا نیروهایی با هم، کشمکش را ایجاد میکند. کشمکش، بیرونی یا درونی است. نیروهایی که علیه قهرمان یا شخصیت اصلی برخاسته‌اند یا با او سر مخالفت دارند، با او به نزاع و مجادله می‌پردازند. این نزاع ودرگیری، کشمکش را ایجاد میکند. کشمکش اصلی در پردۀ اول نمایشنامه به رفتار شخص اعدامی با پادشاه برمیگردد. اعدامی با برملا کردن ماجرای برده بودن پادشاه به مقابله با او – هر چند بطورناخواسته -برخاسته است. این یک کشمکش بیرونی برای پادشاه است که یک کشمکش درونی نیز برای او ایجاد کرده است: او با خود میاندیشد اگر مردم از این وضعیت آگاه شوند ممکن است دیگر مطیع او نباشند و علیه او طغیان کنند. علاوه بر مقابلۀ اعدامی با پادشاه، عدم همکاری قاضی با پادشاه نیز کشمکش دیگری برای او به وجود آورده است. مقابلۀ قاضی القضات با خواسته غیر قانونی پادشاه، موجب بروز کشمکش بیرونی دیگری برای اوشده است؛ چرا که قاضی، حاضر نیست قانون را نادیده بگیرد و حاضر نیست تن به خواستۀ وزیر و پادشاه بدهد. او خود را مدافع قانون میداند و میگوید باید پادشاه را به عنوان بیت المال، در یک مزایده، درمعرض فروش بگذارد که این امر موجب از بین رفتن اقتدار پادشاه میشود. البته قبل از ورود پادشاه به صحنه و بروز کشمکش برای او، یک کشمکش و جدال برای جلاد روی میدهد. بنا به خواست زن آوازخوان، موذن، اذان نگفته به خانۀ زن آوازخوان میرود و جلاد در راه انجام وظیفه سردرگم و پریشان می ماند اما توجیه اعدامی، او را از این پریشانی و کشمکش نجات میدهد. البته این کشمکش در قیاس با کشمکشی که برای پادشاه ایجاد میشود، از اهمیت کمتری در این پرده برخوردار است.

کشمکش در پردۀ دوم

درگیری میان مرد غریبه و زن آوازخوان با قاضی، درماندگی واستیصال قاضی در برابر استدلالهای قانونی زن، درگیری زن آوازخوان با وزیر بر سرحق مالکیت، راضی نشدن زن به امضای سند آزادی پادشاه، جلب نظر بخشی از مردم و دفاع آنها از زن و سخنان محکم و منطقی و قانونمند زن در برابر پادشاه، همه و همه موجب ایجاد کشمکش میشوند.

کشمکش در پردۀ سوم

بیشتر کشمکشهایی که در این پرده وجود دارد، بین پادشاه و زن آوازخوان است. همان طور که گفته شد، هر کدام، ذهنیت و تصور خاصی نسبت به طرف مقابل خود دارند و در واقع، گرهی از سوی هر کدام، در روند داستان میافتد و در پس این کشمکشها میخواهند به جواب سؤالاتی که در ذهن دارند برسند. علاوه بر این، کشمکش اصلی بر سر امضا یا عدم امضای سند آزادی پادشاه است.

۳-۲-۱-۱۴ گره افکنی

گره افکنی، وضعیت و موقعیت دشواری است که بعضی اوقات به طور ناگهانی و عمدتا برای شخص قهرمان ظاهر میشود و برنامهها، راه و روشها و نگرشهایی را که وجود دارد، تغییر میدهد.[۱۶۵]

گره افکنی در پردۀ اول

درپردۀ اول نمایشنامه، پی بردن پادشاه به این که هیچ سندی دال بر آزادی او وجود ندارد و او همچنان برده محسوب میشود، گره در کار میاندازد و مشکل بزرگی برای پادشاه به وجود میآورد. گرۀ دیگر برای پادشاه، وجود قانون و اصرار قاضی بر اجرای قانون است که پادشاه را با چالش دیگری روبرو ساخته است. قاضی به هیچ عنوان حاضر نیست از قانون سرپیچی کند و به نوعی تهدید میکند که موضوع برده بودن و آزاد نشدن پادشاه را به اطلاع همه میرساند و تمامی معاملات صورت گرفته قبلی توسط او را باطل اعلام میکند. قبل از ورود پادشاه به صحنه، ورود زن آوازخوان و دخالتش در اذان گفتن موذن، برای جلاد نیز ایجاد گره میکند و در کار او گره میاندازد. او از این که ممکن است نتواند انجام وظیفه کند نگران است اما اعدامی با توجیهاتش به کمک او میآید.

گره افکنی در پردۀ دوم

بی اختیاری خریدار( مرد غریبه) برای امضا کردن سند آزادی پادشاه، گرهی در روند داستان میاندازد؛ چرا که او تنها حق و اختیار امضا کردن سند خرید را دارد.

گره افکنی در پردۀ سوم

تصور پادشاه نسبت به زن آوازخوان و در مقابل، تصورات زن نسبت به پادشاه، و دلبسته شدن زن که میتواند دلیل عدم امضای آزادی باشد، گرههای اصلی این پرده است.

۳-۲-۱-۱۵ گره گشایی

گره گشایی همان گونه که از نامش پیداست، به معنای رفع پیچیدگی یا گشایش گرۀ مطرح شده، به کار میرود.[۱۶۶]وقتی رویارویی نیروهای متقابل، بحران و بزنگاه را به وجود میآورد، گره گشایی نتیجۀ منطقی آنها و پیامد وضعیت و موقعیت پیچیده یا نتیجۀ نهایی رشته حوادث است.[۱۶۷]

گره‌گشایی در پردۀ اول

در پردۀ اول نمایشنامه «پادشاه سرگردان» ، گره ایجاد شده همان برملا شدن بردگی پادشاه است. اگرچه وزیر سعی دارد به وی بقبولاند که با استفاده از شمشیر و با تکیه بر زر و زور، همچون گذشتگان میتواند مشکل را حل کند و به حکومتش ادامه دهد و خود پادشاه نیز در ابتدا سعی در استفاده از شمشیر دارد و شمشیر را حلال مشکلات میداند، اما توجیهات منطقی و قانونی قاضی و عدم همراهی وهمکاری او با پادشاه و وزیر، موجب میشود پادشاه در فکر فرو رود تا از میان قانون و شمشیر، یکی را انتخاب کند. تفکر، چاره اندیشی و جدال درونی پادشاه با خود که همه ناشی از نصایح و توجیهات قاضی القضات است، سبب میشود تا پادشاه با انتخاب قانون به عنوان راه حل منطقی و پایدار و به عنوان یک حمایت کنندۀ همیشگی، گره از کار بگشاید.

گره گشایی در پردۀ دوم

باز هم تن دادن پادشاه به قانون مالکیت، و پذیرفتن مالکیت زن آوازخوان، گره از مشکل میگشاید و همه را از بلا تکلیفی نجات میدهد. اگرچه وزیر میخواهد مثل همیشه با تکیه بر شمشیر، مشکل را حل کند اما پادشاه از قانون پیروی میکند.

گره گشایی در پردۀ سوم

امضای سند رهایی پادشاه، گره گشایی این پرده از نمایشنامه است.

۳-۲-۱-۱۶ نقطۀ اوج(بزنگاه)

نهایت کشمکش و درگیری در یک نمایشنامه، منجر به وضعیتی میشود که اصطلاحاً آن را نقطۀ اوج مینامند. [۱۶۸]

نقطۀ اوج در پردۀ اول

با توجه به اینکه نقطۀ اوج، نتیجۀ منطقى حوادث پیشین است و جایی است که گره افکنی و کشمکش به اوج خود رسیده و داستان به سوی پایان ونتیجه، سوق مییابد، باید گفت نقطۀ اوج نمایشنامه در پردۀ اول، لحظه ای است که پادشاه تصمیمش را که همان انتخاب قانون است، ابراز میکند.

نقطۀ اوج در پردۀ دوم

پذیرفتن پادشاه برای رفتن به خانۀ زن آوازخوان، نقطۀ اوج این پرده است. زن آوازخوان که معروف به بدکاره است و برقراری ارتباط با او برای طبقۀ حاکم به ویژه برای شخص پادشاه، از نظر افکار عمومی پذیرفتنی نیست اما پادشاه با احترام به قانون و با پذیرش سخنان قانونی و منطقی زن میپذیرد که به منزل او برود و این زمان، نقطۀ اوج پردۀ دوم است.

نقطۀ اوج در پردۀ سوم

نقطۀ اوج این پردۀ نمایشنامه، ایستادن پادشاه در برابر حیله گری قاضی القضات برای دفاع از زن است. پادشاه با شدت هرچه تمام تر، قاضی را سرزنش می کند و از خود میراند و سپس به وزیر دستور می دهد که مردم شهر باید به زن احترام بگذارند؛ یعنی احترام به انسان و حفظ کرامت انسانی. نقطۀ طلایی (نهایت اوج داستان)، بخشیدن یاقوت بی نظیر جهان توسط پادشاه به زن است. با این عمل، شخصیت پادشاه به طور کامل برای مخاطب شناخته میشود. او فردی شجاع و دلیر است که هیچ گاه پشت به دشمن نمیکند، وفادار به عهد و پیمان، قانون مدار و قانون محور، دلسوز، مهربان، اهل منطق و همچنین بخشنده است.

۳-۲-۱-۱۷ فرود

پس از هر اوج، یک فرود وجود دارد. منظور از فرود، فروکش کردن نسبی شدت بحران و زمینه سازی جهت نقطۀ اوج دیگر یا اوج اصلی است. ریتم از تندی به روال طبیعی باز میگردد و فضای کار برای به وجود آمدن اوجی دیگر مساعد میشود. فرود نقطۀ اوج اصلی در یک نمایشنامه، معمولا به پایان منجر میشود.[۱۶۹]در این نمایشنامه نیز نقاط اوج اصلی هر پرده، در آخر آنها آمده و بلافاصله پس از آن، بحران فروکش میکند. این نقاط اوج اصلی و فرودهای پس از آنها بیشتر از مشابهات فرعی خود، به جان مخاطب مینشیند چرا که او را به نتیجه ای میرساند و به نگرانی و انتظارش پایان میدهد.

۳-۲-۱-۱۸ نتیجۀ نهایی

نتیجۀ نهایی نمایشنامه هنگامی معلوم می شود که همۀ گرهها گشوده شود، ماهیت همه چیز مشخص گردد و در ذهن تماشاگر، هیچ نقطۀ ابهام یا سؤالی باقی نمانده باشد. در این صورت نمایشنامه پایان می یابد.[۱۷۰]

نتیجۀ نهایی این نمایشنامه نیز گشودن همۀ گرهها و آزادی پادشاه است که با پایبندی به قانون آن را به دست آورد.