پایان نامه با موضوع درماندگی آموخته شده و بهزیستی روانشناختی

دانلود پایان نامه

دیدگاه شناختی
از دیدگاه شناختی انسان سازگار به کسی اطلاق می شود که توانایی و قدرت پردازش صحیح اطلاعات را داراست و چون قادر به چنین کاری است، لذا یک نظام ارزشی واقع بینانه برای خود تنظیم می نماید تا تحت تاثیر نوسانات روانی دردناک و اختلاف با دیگران دچار آسیب نشود، این روند به او کمک می کند تا به احساس بهتری دست یابد(بک، 1992).


افراد سازگار از نظر این دیدگاه کسانی هستند که به زندگی منطقی پایبند هستند. آنان در زندگی از منطق و تجربه نگری برای حل مشکلات استفاده می کنند. از انتقاد منطقی دیدگاه ها و روش ها استقبال می کنند و به محدودیت های خود واقفند(پروجسکا و نورکراس، 2002).
الیس(1997) در بررسی های خود اساس درماندگی آموخته شده را در ریشه رفتارهای ناسازگاری می داند. تفکر خود شکست دادگی بر مفروضات نادرست و غیر منطقی که فرد در مورد خود و دیگران دارد استوار است. در جریان درمانگری، الیس به شیوه ای فعال پیش فرض های نامعقول و اشتباه آمیز درمانجویان را مورد تردید قرار می دهد و با آنها مخالفت می کند و به جای آنها باورهای سازنده ای جایگزین می نماید(آزاد، 1371).
یمینی(1371) ناسازگاری ها را به سه دسته تقسیم می کند:
ناسازگاری منشی
به کودک یا بزرگسالی ناسازگار گفته می شود که ناکافی بودن استعدادهای او یا نقایص منشی او را در ستیز مداوم با واقعیت ها و تقاضاهای پیرامون متناسب با سن و محیط اجتماعی کودک یا بزرگسال قرار دهد.
ناسازگاری نسبی
افرادی که در این رده قرار می گیرند به دلیل خاص خود، که می تواند ناشی از موقعیت های اجتماعی، خانوادگی و آموزشی باشد، لازم است که تحت نظر مربیان باشند، بدون اینکه کلاس های خاص برای آنها ترتیب داده شود. در این ناسازگاری کودک خود را به دلیل برخورد با مشکلات، در موقعیت دشواری پیدا می کند. این حالت با انزواطلبی و گوشه نشینی بروز کرده که اکثراً با منظم بودن بازده تحصیلی توأم می باشد.
ناسازگاری طبیعی
زمانی به ناسازگاری فرد، طبیعی گفته می شود که او در موقعیتی قرار گیرد که تقاضاهای جدید از او انتظار می رود، پاسخگویی به آن تقاضا به تلاش نه چندان آسان فرد نیاز دارد. ناسازگاری در عین حال به معیار های اخلاقی و ارزشهای یک جامعه نیز بستگی دارد و امری نسبی و اعتباری بشمار می رود رفتاری که در یک جامعه ناسازگار و غیر عادی تلقی می شود، در جوامع دیگر ممکن است سازگار و عادی به شمار آید. حتی در طبقات و گروههای معین در جامعه،رفتار نابهنجار و غیر عادی معنای خاصی دارد و این امر هم امری ایستا و ثابت نیست بر اثر گذشت زمان و دگرگونی های اجتماعی دستخوش تغییر و تحول می شود بنابر این جامعه نیز همواره با مسئله سازگاری و یا بهتر بگوییم ناسازگاری افراد روبرو بوده و خواهد بود، زیرا انسان علاوه بر بعد فردی نیاز ها و انگیزه های خود که بصورت سلسله وار با آنها درگیر می باشد، باید تلاش نماید تا حوائج و خواسته های خود را در محیط اجتماعی معین و در چار چوب سیستم تولیدی و روابط اقتصادی، مقررات، انتظامات و رسوم فرهنگی خاصی تأمین کند که از قید وبند ها، موانع، مشکلات و محدودیت های طبیعی و مصنوعی انباشته شده است(آقا محمدیان، 1375).
عملکرد خانواده
خانواده مهم ترین نهاد تربیتی جامعه و نخستین پرورشگاه فرد محسوب می شود. بیان هر سخنی درباره ی تربیت کودک و نوجوان، بدون توجه به نقش حیاتی خانواده ناقص است(به پژوه، 1380). عملکرد خانواده به زمینه هایی مانند: توانایی خانواده در هماهنگی با تغییرات، حل تضادها و تعارضات، همبستگی بین اعضاء، موفقیت در اعمال الگوهای انضباطی، رعایت حد و مرز بین افراد و اجرای مقررات و اصول بر این نهاد با هدف حفاظت از کل سیستم خانواده بستگی دارد(گلدنبرگ و گلدنبرگ، 1998).
از نظر عملکرد می توان خانواده ها را در دو دسته عملکردی و غیر عملکردی تقسیم کرد: خانواده های عملکردی، مشکلات خود را با درجات و در زمان بندی های متفاوت حل می کنند. در واقع، خانواده منظومه های باز است که اعضاء به طور عاطفی به هم پیوسته اند، البته برای گسترش هویت فردی خود نیز تشویق می شوند. فضای چنین خانواده هایی مملو از عشق و پذیرش بدون قید و شرط است. در نتیجه، تعارض را تحمل می کنند و با میل و رغبت، درخواست کمک یکدیگر را اجابت می کنند(استریت، 1985 ؛ به نقل از تبریزی و علوی نیا، 1379).
خانواده ی غیر عملکردی حالت بسته دارد و اعضاء از لحاظ عاطفی به حال خود رها شده و جدا از هم هستند. مرزهای بین اعضاء سخت و حتی مبهم است. عشق مشروط بوده و اعضاء خانواده برای گسترش هویت فردی، تشویق نمی شوند. خانواده از قبول مشکل و یا درخواست کمک خودداری نموده و به نظر می رسد، مشکلات ادامه می یابند و یا به شکل های دیگر بروز می کنند(پیکرستان، 1380).
نقش خانواده در سلامت روانشناختی کودک و نوجوان
هیچ جامعه ای نمی تواند ادعای سلامت کند چنان چه از خانواده های سالم برخوردار نباشد بی هیچ شبهه هیچ یک از آسیب های اجتماعی نیست که فارغ از تاثیر خانواده به وجود آمده است . خانواده اساسی ترین نهاد جامعه پذیر کردن کودکان به ویژه در سال های حساس اولیه زندگی است خانواده تحت شرایط صحیح ،کودکان را آماده می سازد تا توانایی های بالقوه ی خود را شناسایی کنند و به عنوان افراد بالغ ، نقش های سود مندی رادر جامعه به عهده گیرند . کودکان در فرایند جامعه پذیری خانواده ، امر ونهی والدین ،تقلید و همانند سازی را که مهمترین شیوه های انتقال ارزش ها ، هنجار ها و سنت های اجتماعی است یاد می گیرند ودر حقیقت ،در خانواده است که کودکان می آموزند که چه چیزی درست و چه چیزی غلط است . طبیعی است که خانواده نقش قابل ملا حظه ای در شکل گیری شخصیت و رفتار کودک دارد. پژوهش ها نشان می دهد که خانواده، موثرترین عامل محیطی در رشد و تحول شناختی کودک است و بسیاری از مشکلات کودکان از خانواده های آنها ناشی می شود(کامبرینگ و گراهام، 1989).
به طوری که خانواده به عنوان یکی از محیط های موثر در سلامت جسمی و روانی فرد در نظر گرفته می شود(وود، 1995). در مجموع، ادراک نوجوان از خانواده اش غالباً رابطه ی مستقیم و محکمی با کارکرد روان شناختی او دارد(میلیکان و همکاران، 2002). همچنین مطالعات انجام شده توسط فرانکلین و هافربری(2000) و برنشتاین و همکاران(1990) نشان دادند، که محیط خانواده بطور مستقیم و غیرمستقیم بر بهزیستی روانشناختی و سلامتی فرزندان موثر است.
یافته های احمدی(1381)، در مورد نقش عملکرد خانواده بر سلامت روان شناختی نوجوانان در کنار سایر یافته هایی که نشان می دهد خلق و خوی بچه ها و سازگاری آنها با تغییرات در سبک زندگی خانواده ارتباط دارد(شیبر و جانسون، 1992) یا اینکه درگیری ها و خشونت بین والدینی ممکن است تاثیر شدیدی بر بچه ها بگذارد، که انزوای از جامعه، اضطراب و افسردگی و ناایمنی را به همراه داشته باشد(پورتس و همکاران، 1992) و اینکه دلبستگی جوانان تحت تاثیر محیط روانی- اجتماعی و تجارب آنها در طی دوران رشد قرار می گیرد(تاناکا و همکاران، 2008) موید تاثیر محیط خانوادگی بر سلامت و بهزیستی روانشناختی نوجوانان است.
یکی از عوامل بسیار مهم و اثر گذار بر رفتار فرد ، خانواده است . محیط خانواده اولین و با دوام‌ترین عاملی است که در رشد شخصیت افراد تأثیر می‌نماید . کودک خصوصیاتی را از والدین خود به ارث می‌برد بدین طریق پدر و مادر در زمینه‌ی رشد و پیشرفت فرزندان را فراهم می‌آورند نفوذ والدین بر فرزندان تنها محدود به جنبه‌های ارثی نیست ، بلکه پدر و مادر، در آشنایی کودک به زندگی جمعی و فرهنگ جامعه نیز، نقش مؤثری را ایفا می کنند . موقعیت اجتماعی خانواده ، وضع اقتصادی آن ، افکار و عقاید ، آداب و رسوم ، ایده‌آلها و آرزوهای والدین و سطح تربیت آنان در طرز رفتار کودکان نفوذ فراوان دارد ( شریعتمداری، 1369)
مهمترین تماس‌های کودک در خانواده با والدین است این تماس‌ها نقطه‌ی کانونی فرهنگ کودک را ایجاد می‌کند. رفتار اولیاء کودک چه خشن ، چه محبت‌آمیز و چه منع کننده باشد یا او را آزاد بگذارد، غالباً مطابق الگوهای فرهنگی خاص انجام می‌گیرد به هر حال کودک طبق فرهنگ خاص پدر و مادر خود مراقبت و تربیت می‌شود و رفتار او از جنبه‌‌های مختلف ، مطابق با فرهنگ جامعه‌ای می‌باشد که در آن زندگی می‌کنند و نظر و رأی پدر و مادر نیز در آن مؤثر است ( ساعتچی، 1369)
نوع زندگی خانگی کودک، در رشد شخصیت او نیز تأثیر مهمی دارد و این نیز بوسیله‌ی والدین معین می‌شود مادران و پدرانی که به علت تجارب قبلی دوران کودکی خود ، در انجام دادن وظیفه خطیر خود، تزلزل و عدم اطمینان خاطر احساس می‌کنند، ثبات عاطفی ندارند و به فرزندانشان نظر نامساعد دارند، یا درباره‌ی روش تربیت با یکدیگر موافق نیستند، در این صورت زندگی نامطلوبی برای رشد شخصیت و سلامت روانشناختی کودکان و فرزندان فراهم خواهند آورد (شعاری‌نژاد ، 1372).