پایان نامه با موضوع فیض کاشانی و مسلمان

دانلود پایان نامه

رابطه‌ی عشق و دل رابطه‌ای متقابل است و می‌فرماید زمانی که عشق به دل ورود کند به دلیل این که نزد دل بسیار قرب و عزت دارد سلطان دل می‌شود. عقل مانند غلامان به احترام جلوی پای او می‌ایستد . عشق چون تمام اختیار را در دل دارد هر کاری را که بخواهد و لازم باشد انجام می‌دهد و عقل قادر نیست تا دلیل و برهانی ارائه نماید.
بود چو عزّت در عشق رو به عشق آرم عزیز دهر توان شد چرا حقیر شوم؟


ز قید عقل رهم دل به عشق حق بندم چرا به عقل و تکالیف عقل اسیر شوم ؟
(همان: 317)
تعالی ، اوج عزت همه در عشق است و من به همین دلیل روی به عشق می‌آورم .زمانی که در پرتوی عشق می‌توان عزیز زمانه شد چرا خود را کوچک و حقیر کنم .در بند عقل بودن اسارت است ، لذا من خود را از قید و بند عقل نجات می‌دهم چون به عشق حق دل بستم چرا خودم را اسیر عقل و خواسته‌های آن کنم .
خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند سوی آرامگه عشق براتم دادند
(همان: 131)
من شادمانم از آن روزی را که از اسارت عقل رهایی‌ام دادند و سمت و سوی عشق را روزی من کردند عقلی را که اهل معرفت نکوهش می‌کنند، عقل معاش است نه عقل معاد؛ زیرا عقل معاد آن است که احوال معاش و معاد هر دو بدان بپیوندد. اهل دنیا آن اندازه از عقل دارا هستند که کار دنیای خود را به آن سامان می‌بخشند و به امور آخرت نمی‌پردازند، ولی اهل آخرت به واسطۀ کمال عقلی که دارند، امور اخروی را مهم‌تر می‌دانند. از همین رو، فیض زاهدان ریایی را که به علت حب دنیا و حسن شهرت ، نمی‌توانند به فنای کامل و عشق حقیقی دست یابند از عشق کامل روی برگردانده ‌و مدام اهل معاد را نکوهش و تحقیر می‌کنند.
آن که باشد مست زهد ، او عیب مستان چون کند خود بت خود گشته، منع بت پرستان چون کند
طاعت حق بهر کام خود کنی گویی مرا روز و شب گرد بتان گشتن مسلمان چون کند
(فیض کاشانی، 1390 : 216)
آن کسی که مست و دیوانه‌ی زهد است چرا عیب عشاق را می‌کند ؛ زاهد ار خودش بت ساخته است و مانع بت پرستان می‌شود . عاشق روی به زاهد نمی‌کند و می‌گوید تو اگر اطاعت حق را هم کنی برای دست یابی برای دست یابی به آمال و آرزوهایت است و به من عیب می‌گیری ؟
چگونه یک مسلمان روز و شب خود اطراف بت می‌چرخد؟
نتیجه می‌گیریم عبادت زاهد صرفاً برای تحقق آرزوهای اوست و خدا را برای بهشت او عبادت می‌کند در حالی که عارف خدا را برای خدا عبادت می‌کند و در آرزوی رسیدن به اوست.
زاهدا تا کی کنی انکار عشق؟ پند من بشنو، مکن انکارهی
تا به کی از هر هواسازی بتی محو شو در واحد قهار هی
(همان: 474)
زاهد انکار کننده‌ی عشق است . عارف عاشق به او می‌گوید تا کی می‌خواهی عشق را انکار کنی ؟ نصیحت من را بشنو و دست از انکار بردار.
تاکی می‌خواهی از آمال و آرزوهایت بت بسازی ! بیا در یگانگی حضرت حق محو شو .
عارف خدای دید در اصنام و حال کرد زاهد ز حق ببست دو چشم و جدال کرد
با زاهدان خام نجوشند عارفان آن کاین خیال پخت خیال محال کرد
(همان: 132)
عارف عاشق خدای را در جلوه‌های حق و مظاهر این دنیا دید و شادمان شد .اما زاهد دیدگان خود را بر روی حق بست و با عاشق راه جدال و مبارزه را در پیش گرفت.عارفان با زاهدان سست رأی هیچ گاه با هم به تفاهم نمی‌رسند و آن کسی که تصور کرد عارف و زاهد با هم جوشش دارند خیالی محال کرد.