پایان نامه درمورد رفتار درمانی دیالکتیکی و باورهای فراشناختی منفی

دانلود پایان نامه

شناخت ابعاد فراشناخت و ارتباط آن با اختلال روانی،در زمینه هایی همچون سبب شناسی اختلال،طرح ریزی درمان اختلالات و آموزش به سایر افراد غیر مبتلا دارای کاربرد و اهمیت می باشند(ماتیوس،هیلیارد و کمپبل،1999؛فیشر و ولز،2008).
پریزنیتو ،رداندودلگادو،بوئنو(2010)در پژوهش در زمینه افکار فراشناخت و اضطراب نشان دادند افراد دارای علائم GAD در مقایسه با افراد غیر مضطرب درباره دلایل مثبت نگران بودن نمره بالاتری دارند .
کرکوران و سگال(2008) به بررسی رابطه افکار ناکارآمد با اختلال اضطراب و افسردگی پرداختند . نتایج نشان داد فراشناخت ها بر پردازش هیجانی و واکنش های مربوط به آسیب ،از طریق تاثیر دانش و راهبردهای فراشناختی بر روی تغییر باورها و نیز تعبیر و تفسیر علائم خاص نظیر افکار مزاحم اثر می گذارد و باورهای فراشناختی در سبب شناسی و پایداری اختلال اضطراب و افسردگی موثر است .
اسپادا و همکاران (2006)،به منظور ارزیابی ارتباط میان فراشناخت، هیجانات منفی و مسامحه گری مطالعه ای انجام دادند. نتایج نشان می دهد که فعال شدن راهبرد فراشناختی افکار خطرناک و کنترل ناپذیر،باعث ایجاد تنش عاطفی در افراد می شود و راهبردهای مقابله ای ناسازگارانه از جمله اجتناب،سرکوبی فکر و … را بر می انگیزد.طبق این نتایج،راهبردهای فراشناختی نقش میانجی بین ادراک استرس و بروز هیجانات منفی بازی می کنند.
تحقیقات متیود (2004)،نشان داده است که اگرچه دو جنس، در تعداد وقایع استرس زای تجربه شده تفاوتی نداشتند، زنان نسبت به مردان، وقایع زندگی را منفی تر و غیر قابل کنترل تر ارزیابی کرده اند. علاوه بر این، زنان در مقایسه با مردان در سبک های مقابله اجتنابی، هیجان مدار و اختلالات روانشناختی و نشانه های بیماری های جسمی، نمرات بالاتری بدست آوردند. به عبارتی دیگر، زنان در مقایسه با مردان، نمرات هیجانی بالاتری نشان دادند.
بررسی ها نشان داده اند که چنانچه نوجوانان به راهبردهای مقابله ای کارآمد مجهز نباشند و توانایی کمی برای درک هیجان های خود و دیگران داشته باشند در برخورد با فشارها و بحران های نوجوانی توان کمتری خواهند داشت و مشکلات رفتاری بیشتری را به صورت پرخاشگری، افسردگی و اضطراب نشان خواهند داد(الگار، آرلت و گراوز،2003).
نتایج یافته های میکائیل گریفیث و همکاران (2000)،نشان داد که تفاوت معنی داری بین جنسیت و شیوه های مقابله ای وجود ندارد(به نقل از هیبتی،1381).
مطالعات ولز (2000) ، نشان میدهد که اختلالات روانشناختی هنگامی که راهبردهای مقابله ای ناسازگار مثل تفکر درجاماندگی،اجتناب و سرکوبی فکر اصلاح خود باورهای ناکارآمد را با شکست مواجه می سازد تداوم می یابند و باعث می شوند که اطلاعات منفی در مورد خود افزایش یابند.
در یک زمینه یابی در دانش آموزان دبیرستانی آمریکا معلوم شد که 28 درصد پسرها و 7 درصد دخترها در طول یک ماه مطالعه در نزاع فیزیکی درگیر بوده اند.تقریبا 35 درصد از افراد مورد تحقیق گزارش کرده اند که حداقل در یکی از موارد نزاع فیزیکی،جراحات وارده نیازمند معالجه طبی بوده است(کاپلان و سادوک،1996؛ترجمه پورافکاری،1375).
یافته های پاپاپورجیو و ولز (2003) نشان داد که اشخاص در افسردگی اساسی، با نشخوار فکری به افکار منفی پاسخ می دهد زیرا آنها عقاید مثبتی راجع به فایده چنین عملی دارند و به این باور رسیده اند که این جریان خارج از کنترل آنها است. همچنین آنها (2001، به نقل از یوسفی) موفق شدند بین نشخوار فکری و افسردگی هم در نمونه های بالینی و هم در نمونه های غیر بالینی رابطه مثبت به دست آورند. در پژوهش آنان افسردگی و باورهای منفی و مثبت فراشناخت با یکدیگر رابطه مثبت و معناداری داشتند.
لوبومیرسکی و نالن -هاکسما (1993) متوجه شدند که افراد دچار خلق افسرده احساس می کنند که نشخوار فکری موجب کسب بینش می شود و آنها را به راه حل می رساند.
الیوا و لاگریکا (1988)،همراه با محققان و نظریه پردازانی مانند بروک و هربرت (1982)، معتقدند،بین مهارت های فراشناختی ضعیف با مشکلات رفتاری،رابطه معنی دار وجود دارد(به نقل از استیلیادیس و واینر،1989).
نتایج تحقیقات لازاروس و فولکمن(1984)،نشان داد،در فرایند مقابله،مهارت های شناختی برای حل مشکل مورد استفاده قرار می گیرند و فرد با به کار بستن سبک های مقابله ای کارآمد مسئله مدار از مهارت های شناختی برای حل مسئله استفاده می کند و بر این اساس راه های مقابله با مشکل مستقیما بررسی می شوند و معمولا با یافتن راه حل های مناسب برای مشکل،رضایت روانشناختی حاصل می شود.
2-3- جمع بندی
نظریه های شناختی در مورد اختلالات هیجانی نظیر نظریه طرحواره بر این اصل مبتنی هستند که اختلالات روانی با آشفتگی در تفکر همراه است، به ویژه، اختلالاتی مانند اضطراب و افسردگی با افکار منفی خودکار و تحریف در تفسیر محرک ها و رویدادها مشخص می شود. درحالی که شناخت درمانی، اغلب محتوای افکار را مدنظر دارد، چگونگی تفکر افراد بعد مهمی است که تلویحاتی را برای اختلالات روان شناختی و بهبود دربر دارد. مدل اختلال هیجانی ولز و ماتیوس مستقیماً فراشناخت و شکل تفکر را با آسیب پذیری هیجانی و تداوم اختلال هیجانی پیوند می دهد. فراشناخت عبارت است از فرایند فکر کردن در مورد «فکر کردن»، دانستن در مورد آنچه می دانیم و آنچه نمی دانیم و توانایی کنترل افکار خویشتن. به عبارت دیگر فراشناخت به ساختارهای روان شناختی، دانش وقایع و فرآیندهایی که در کنترل، تغییر و تفسیر تفکر درگیرند، می پردازند. پژوهش ها نشان داده اند که سه بعد از فراشناخت با بد کارکردی روان شناختی مرتبط می باشد. این سه باورهای منفی در مورد نگرانی معطوف به کنترل ناپذیری و خطر، اطمینان شناختی و باورهای مرتبط با نیاز به کنترل افکار می باشند.
فراشناخت به عنوان یک عامل مهم در تکوین و تداوم اختلالات روانی گوناگون، به ویژه اختلال وسواسی – اجباری و افسردگی، در نظر گرفته می شود. پژوهشگران مدل های شناختی مختلفی را برای تبیین منشأ و علت شناسی علایم وسواسی – اجباری به وجود آورده اند و بر تفسیر یا ارزیابی افکار مزاحم و باورها در مورد اهمیت این افکار تأکید کرده اند. سالکوفسکی از اولین کسانی بود که پیشنهاد کرد افراد دارای باورهای ناکارآمد وسواسی، درگیر افکار سرزنش و مسئولیت در مورد آسیب های اتفاق افتاده برای خود و دیگران هستند، علاوه بر این راچمن نشان داد که برخی افراد وسواسی – اجباری(OCD) از آمیختگی فکر – عمل رنج می برند که نشان دهنده این باور است که افکار می توانند وقایع را تحت تأثیر قرار دهند و با عمل برابرند. بر این اساس ابتدا ولز و ماتیوس و سپس ولز نقش فراشناخت در اختلالات روانی به ویژه OCD را دوبه فرمول بندی کردند. مدل فراشناختی OCD که با عنوان «کنش اجرایی خود نظم بخش S-REF شناخته می شود، بر این فرض استوار است که افکار وسواسی نتیجه تفسیر منفی باورهای فراشناختی در مورد معنی و یا پیامد خطرناک یک فکر یا افکار ویژه است. بر این اساس سیستم فراشناختی برای تنظیم خود به وسیله معانی باورهای مربوط به خود، شکل گرفته است. تحریف در باورهای فراشناختی بر معانی و کارکرد شناخت تأثیر می گذارد.
بنابراین نقص در کارکرد S-REF در تنظیم مؤثر، ممکن است منجر به افکار نشخواری و نگرانی فعال شود. براساس این مدل پرسشنامه فراشناخت (MCQ) به وجود آمد. عامل های فراشناختی که توسط این پرسشنامه سنجیده می شود رابطه مثبتی با علائم وسواسی – اجباری و افسردگی دارند.
براساس مدل فراشناختی فرد مبتلا به اختلال وسواس در پاسخ به یک برانگیزاننده که معمولاً یک فکر، احساس یا میل ناخواسته است، پریشان و مضطرب می شود. وقوع افکار مزاحم، باورهای فراشناختی فرد درباره معنا و اهمیت این افکار را فعال می سازند. باورهای فراشناختی شامل دو حیطه محتوایی گسترده هستند. باورهای فراشناختی مثبت به فواید و سودمندی درگیر شدن در فعالیت های شناختی مربوط می شود. مانند: «متمرکز شدن بر تهدید مفید است: و «نگرانی درباره آینده به من کمک می کند تا از خطر اجتناب کنم». باورهای فراشناختی منفی باورهایی هستند که به کنترل ناپذیری، معنی، اهمیت و خطر افکار و تجربه شناختی مربوط می شوند. مانند: «اگر افکار خصمانه ای داشته باشم ممکن است بر خلاف میلم به آنها عمل کنم». در مطالعه ای عنوان شده که بیماران OCD و GAD در دو مؤلفه از مقیاس MCQ به نام های «غیر قابل کنترل بودن نگرانی و خطر» و «باورهای منفی در مورد افکار» به طور معنی داری با گروه بهنجار و اختلالات هیجانی دیگر تفاوت دارند. براساس پژوهشی دیگر وقتی که هم پوشی بین نگرانی و علائم وسواسی – اجباری کنترل شود، شواهدی از ویژگی و تفاوت الگوی باورهای فراشناختی به عنوان پیش بینی کننده نگرانی در مقابل علائم وسواسی اجباری ظاهر می شود. همچنین عنوان شده که بین رفتارهای وسواسی با باورهای فراشناختی ارتباط وجود دارد.
همچنین برخی از پژوهش ها شواهدی از نقش باورهای فراشناختی در افسردگی یک قطبی را نشان داده اند، اگرچه تحقیقات در این زمینه نسبت به اختلالات OCD کمتر گزارش شده است. به عنوان مثال ارتباط باورهای فراشناختی مثبت در مورد نشخوار فکری از جمله «من سعی می کنم برای مشکلاتم پاسخی پیدا کنم» و «من نیاز دارم این افکار را در ذهنم برای پیش گیری از اشتباهات آینده نشخوار کنم» با سطوح بالای نشخوار فکری و با نشانه شناسی افسردگی نشانه داده شده است.
در پژوهشی نشان داده شده که فقدان اعتماد به مهارت های شناختی با افسردگی ارتباط دارد. در این مطالعه تلاشی شده اثرات افسردگی روی مهارت های شناختی و فراشناختی تشخیص داده شود و نتایج پژوهش نشان داده که افسردگی شدید با نواقص عملکردی واقعی و همچنین با ناکارآمدی در دانش فراشناختی و بازبینی عملکرد ارتباط دارد.
یافته های پژوهش دیگری نیز نشان داده که فراشناخت ارتباط مثبت و معنی داری با هیجان منفی (افسردگی و اضطراب) دارد. در ارتباط با این یافته ها، راهبردهای درمانی متعددی توسعه یافته اند تا باورهای فراشناختی ناسازگار را تغییر دهند و تحقیقات نشان داده اند که این درمان ها در کاهش علائم مؤثر بوده اند.
نتایج حاصل از مطالعات همه گیری شناسی، افسردگی را شایع ترین اختلال روان پزشکی نموده اند، این در حالی است که این اختلال در اکثر موارد مزمن و عود کننده می باشد. به علاوه به این دلیل که به طور تقریبی دو سوم از بیماران افسرده به خودکشی می اندیشند و 10 تا 15 درصد آنها از این طریق به زندگی خود خاتمه می دهند، همواره در حیطه برجسته ترین معضل بهداشت روان مطرح بوده است. درمان های شناختی – رفتاری سنتی در مقایسه با درمان قدیمی تر مانند روی آوردهای روان پویشی از محبوبیت برخوردار شده اند و به استانداردهای طلایی در مداخلات روان شناختی شهرت یافته اند. با این حال کاراترین درمان های شناختی اخیر که تلفیقی هستند، مانند رفتار درمانی دیالکتیکی طولانی مدت می باشند و این درحالی است که احتمالاً برگشت مکرر نشانه ها در هر دوره، از بدیهی ترین موضوعات مربوط به افسردگی است. مدل فراشناختی بیان می دارد که حالت افسردگی، با شکست در ارزیابی تحقق اهداف شخصی ارتباط دارد. باورهای فراشناختی، افکار نشخوارگونه را به عنوان شیوه ای برای مقابله و خود تنظیمی در نظر می گیرند. با اینکه این افکار همیشه به طور داوطلبانه به وجود نمی آیند. ادامه آنها تابع کنترل داوطلبانه است و با باورهای مثبت درباره مفید بودن این راهبردها ارتباط دارد. خود تمرکزی و نشخوار فکری، نه تنها باعث منحرف کردن توجه از اشکال سازگار مقابله، مثل حل مسئله می گردند، بلکه در عدم کارآمدی فراشناختی نیز سهیم هستند و باعث می شوند که افراد انعطاف خود را در پردازش مؤثر و کارا از دست بدهد. ولز و همکاران باورهای مثبت درباره مقیاس نشخوار فکری را مطرح کرده اند تا ارتباط های بین فراشناخت ها و آسیب پذیری نسبت به افسردگی را پیش بینی کنند. بیمارانی که از افسردگی عمده رنج می برند، احتمال می رود که از عودهای مکرر افسردگی خود نگران باشند. این فرایند باعث حفظ خود تمرکزی غیر مفید، نظارت بر نشانه ها و علائم افسردگی، تعبیر و تفسیرهای غلط و منفی درباره حالات درونی می شود و بر عود مجدد افسردگی تأثیر می گذارد. این نظارت بر تهدید، دارای تأثیرات منفی زیادی است و منجر به تجدید نشخوار فکری می شود و حالت های مربوط به افسردگی را طولانی می کند. گرچه این نوع از درمان سابقه ای بسیار کوتاه دارد، ولی مطالعات پژوهشی، کارآمدی آن را مورد تأیید قرار داده اند. ولز و همکاران در یک پژوهش به صورت تک موردی بر روی 4 نفر و با پیگیری 3 تا 6 ماهه به بررسی این درمان پرداختند. درمان، با بهبود قابل توجه علائم افسردگی و کاهش نشخوار فکری همراه بود و نتایج کسب شده در دوره پیگیری نیز ادامه داشت. همچنین ولز و همکاران به بررسی تجربی مدل فراشناختی نشخوار ذهنی و افسردگی پرداختند، مطالعه آنها عقیده مربوط به وجود ارتباط یبن نشخوار ذهنی، افسردگی و فراشناخت را مورد تأثیر قرار داد. در همین راستا ولز و همکاران پژوهشی با عنوان عقاید فراشناخت در مورد نشخوار ذهنی در افسردگی عمده عود کننده انجام دادند که این پژوهش شواهدی برای این ادعا که افراد با افسردگی اساسی عود کننده عقاید مثبت و منفی در مورد نشخوارهای افسرده کننده را حفظ می کنند، مهیا کرده است. در بین درمان های مختلف، این درمات کوتاه مدت و دارای چارچوبی مشخص است، اما در زمینه اثربخشی این مدل در بیماران افسرده به ویژه در ایران پژوهشی صورت نگرفته است. بنابراین با توجه به شرایط خاص افسردگی (شیوع بالا و تداخل در عملکرد) و فقر جدی پژوهش در زمینه مداخلات بالینی این اختلال در ایران لزوم پژوهش در این زمینه می شود و از آنجایی که در بررسی پژوهش های پیشین متوجه شدیم که درمان فقط بر روی اختلالات افسردگی به کار برده شده، پژوهش مبتنی بر سنجش همزمان باورهای فراشناختی در مورد نگرانی و نشخوار فکری وجود نداشته، پژوهش حاضر به بررسی تأثیر درمان در کاهش باورهای فراشناختی در مورد نگرانی پرداخته است.
در جمع بندی می توان گفت، نتایج تحقیقات حاکی از این است که عوامل شناختی و فراشناختی با بسیاری از اختلالات روانی همبستگی مثبت داشته است؛ از جمله افکار ناکارآمد و باورهای فراشناختی که با افسردگی مرتبط بوده و قابلیت پیش بینی افسردگی را دارا بوده اند. انجام تحقیقاتی در جهت بررسی این مسئله که آیا عوامل مذکور از قابلیت پیش بینی افسردگی در نوجوانان نیز برخوردار هستند، لازم به نظر می رسد.
فصل سوم: